فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

راننده ای که خدمت امام زمان (علیه السّلام) مشرّف شد

راننده اظهار داشته بود: موقعی که من بار زده و از مشهد به قصد یکی از شهرها خارج شدم، در بین راه، هوا طوفانی شد و برف زیادی آمد که راه بسته شد و من در برف ماندم. موتور ماشین هم خاموش و از کار افتاد، هر چه کوشش کردم، نتوانستم ماشین را روشن کنم، در اثر شدّت سرما، مرگ خود را مجسّم دیدم، به فکر فرو رفتم که: «خدایا ! راه چاره چیست؟»
یادم آمد سالهای قبل، واعظی که در منزل ما منبر می رفت، بالای منبر گفت: «مردم هر وقت در تنگنا قرار گرفتید و از همه جا مأیوس شدید، متوسّل به آقا امام زمان - علیه السّلام - شوید که ان شاءاللَّه حضرت کمک می کند.»
بی اختیار متوسّل به آقا امام زمان - علیه السّلام - شدم و از ماشین پایین آمدم و باز هم موتور را بررسی کردم، شاید روشن شود، لکن موفّق نشدم و دو مرتبه به ماشین برگشته و پشت فرمان نشستم در حالی که غم و غصّه تمام وجودم را فرا گرفته بود.
ناگاه شیطان مرا فریب داده و به گوشم گفت: «متوسّل به کسی شدی که وجود خارجی ندارد.» فهمیدم وسوسه شیطان است که لحظات آخر عمر برای فریب من آمده، ناراحتیم زیادتر شد و باز هم از ماشین پیاده شدم و از خداوند مرگ یا نجات را طلب کردم و با خداوند تعهّد کردم که: «اگر من از این مهلکه نجات پیدا کنم و دوباره زن و فرزندم را ببینم، از گناهانی که تا آن روز آلوده به آن بودم، فاصله بگیرم و نمازهایم را هم اوّل وقت بخوانم.» چون تا آن زمان من به نماز اهمیّتی نمی دادم چون گاهی می خواندم و گاه قضا می شد و گاه آخر وقت می خواندم و مرتّب نبود. این دو عهد را با خدا بستم که در صورت نجات از این مهلکه، این دو برنامه را انجام دهم.
یک وقت متوجّه شدم، دیدم یک نفر داخل برفها دارد به طرف من می آید، حسّ کردم کمک راننده ای است، چون مقداری آچار به دست داشت، به من سلام کرد و فرمود: «چرا سرگردانی؟»
من شروع کردم ماجرای طوفان و برف و خاموشی ماشین را به طور مفصّل برای او نقل کردم و گفتم: «حدود سه، چهار ساعت است که من طفره زده ام و ماشین روشن نمی شود.»
آن شخص فرمود: «من ماشین را راه می اندازم.» و به من فرمود: «برو، پشت فرمان بنشین و استارت بزن.» کاپوت ماشین را بالا زدند و ندیدم دست ایشان به موتور خورد یا نه، سوئیچ ماشین را زدم، موتور روشن شد و فرمودند: «حرکت کن، برو!»
گفتم: «الآن می روم جلوتر می مانم، راه بسته است.»
فرمود: «ماشین شما در راه نمی ماند، حرکت کن!»
گفتم: «ماشین شما کجاست، می خواهید من به شما کمکی بدهم؟»
فرمودند: «من به کمک شما احتیاج ندارم.»
تصمیم گرفتم مقدار پولی که داشتم به ایشان بدهم، شیشه پائین بود و من هم پشت فرمان و آقا هم پایین، گفتم: «اجازه بده مقداری پول به شما بدهم.»
فرمود: «من به پول شما احتیاج ندارم.»
پرسیدم: «عیب ماشین من چه بود؟»
فرمود: «هر چه بود، رفع شد.»
گفتم: «ممکن است دوباره دچار نقص شود.»
فرمود: «نه! این ماشین شما دیگر در راه نمی ماند.»
گفتم: «آخر این که نشد، شما به پول و کمک من احتیاج ندارید و از نظر استادی هم که مهارت فوق العادّه ای نشان دادید، من از اینجا حرکت نمی کنم تا خدمتی به شما بنمایم، چون من راننده جوانمردم که باید زحمت شما را از راهی جبران کنم.»
تبسّمی فرمود و گفتند: «تفاوت راننده جوانمرد و ناجوانمرد چیست؟»
گفتم: «شما خودت کمک راننده ای، می دانی، شوفر ناجوانمرد اگر از کسی خدمتی و نیکی ببیند نادیده می گیرد و می گوید وظیفه اش را انجام داده، ولی شوفر جوانمرد از کسی که نیکی و خدمتی ببیند تا پاسخگوی نیکویی او نباشد، وجدانش راحت نمی شود، و من نمی گویم جوانمردم ولی ناجوانمرد هم نیستم تا به شما خدمتی نکنم، وجدانم ناراحت است و نمی توانم حرکت کنم.»
ایشان فرمودند: «خیلی خوب! حالا اگر می خواهی به ما خدمت کنی، تعهّدی را که با خدا بستی، عمل کن، که این خدمت به ما است.»
گفتم: «من چه تعهّدی بستم؟»
فرمود: «یکی اینکه از گناه فاصله بگیری و دوّم اینکه نمازهایت را در اوّل وقت بخوانی.»
وقتی این مطلب را شنیدم، تعجّب کردم که این مطلبی است که من وقتی دست از جان شستم با خدا در دل بیان کردم و این از کجا فهمیده و به ضمیر من آگاه شده، درب ماشین را باز کردم و آمدم پایین که این شخص را از نزدیک ببینم، وقتی خواستم آقا را بغل کنم، دیدم کسی نیست، فهمیدم همان توسّلی که به آقا و مولایم صاحب الزّمان - علیه السّلام - پیدا کردم اثر گذاشت و این وجود مبارک آقا بود که نجاتم داد.
جای پای آقا را هم در جادّه ندیدم و چون با یاد امام زمان - علیه السّلام - سوار شدم دیدم کامیون من بدون هیچ توقّفی روی برفها می رود و جایی نماند. چون به مقصد رسیدم، زن و فرزندان را دور خود جمع نموده، موضوع مسافرت را با آنها در میان گذاشتم و گفتم: «از این به بعد، وضع زندگی ما کاملاً مذهبی است و در اوّل وقت همگی باید نماز بخوانیم.» حتّی به همسرم گفتم: «اگر نمی توانی اینگونه که گفتم رفتار کنی و با خویشانی که بی بند و بارند و نماز نمی خوانند یا حجاب ندارند قطع رابطه کنی، می توانی طلاق بگیری.»
ایشان گفت: «شما این چنین بودی که ما عادت کردیم، یعنی شما نماز نمی خواندی ما هم نمی خواندیم، شما این افراد ناجور را می پذیرفتی و ما تابع شما بودیم، از امروز ما مطیع شما هستیم.»
یک آقای روحانی را به منزل دعوت کردم مرتّب بیاید و احکام اسلام را بگوید تا همه ما به وظایف آشنا باشیم و در مسافرتهایم هم اوّل وقت نماز می خواندم.
روزی در یکی از گاراژها، منتظر خالی کردن بار بودم که ظهر شد، راننده های دیگر گفتند: «برویم برای غذا و با هم باشیم.»
گفتم: «اوّل نماز بخوانم بعد غذا.»
همگی به هم نگاه کردند و گفتند: «این دیوانه شده، می خواهد نماز بخواند.» و مرا شدیداً مورد تمسخر قرار دادند، من تا آن زمان مایل نبودم خاطرات سفر مشهد را بگویم، لکن چون اینها اینگونه به نماز توهین کرده و مسخره نمودند، مجبور شدم سرگذشتم را برای تمام آنها بگویم. چنان برای آنها اثر کرد که تماماً دست مرا بوسیدند و از من عذرخواهی کردند و حمّالها و راننده ها همه به نماز ایستادند و معلوم بود که تصمیم گرفتند از گناه فاصله بگیرند.
از اموال بعضی در حین بار بردن، مالهایی را حیف و میل کرده بودم که به دستور آقای اهل علم می بایست رضایت صاحبان آنها را جلب کنم، با شرمندگی نزد اوّلی رفتم و گفتم خیلی خوشحال شد و مرا تشویق کرد که حالا که حقیقت را گفتی من بخشیدم و چیزی از من نگرفت. دوّمی و سوّمی نیز همین طور و فقط یک نفر از من طلبش را گرفت و بحمدللّه از این مظلمه نیز به برکت حضرت بقیةاللَّه - علیه السّلام - نجات پیدا کردم.
من این داستان را که از آن عالم واعظ در مسجد گوهرشاد شنیدم، بهترین سوغاتی دانستم و برای رفقا تعریف می کردم، لکن مدّتها این داستان را تکرار کرده بودم.
شبی در عالم رؤیا دیدم، مرا به منزلی دعوت کردند، وارد شدم. پیرمردی در یک طرف کرسی و دو جوان در اطراف کرسی بودند، من هم طرفی نشستم. پیرمرد از من خواستند که: «خاطره مشهدت را برای من بگو!»
گفتم: «کدام خاطره را و در کدام سفرهایم؟»
فرمودند: «خاطره ای را که در سال سرمای مشهد در مسجد گوهرشاد شنیدی، داستان راننده کامیون که امام زمان - علیه السّلام - را دیده بود.»
من خواستم فشرده، مطلب را تمام کنم، کوتاه، قصّه را بیان کردم، لکن پیرمرد خوش سیما بنده را مخاطب قرار داد و فرمود: «خاطره ای را که مربوط به امام زمان - علیه السّلام - است، چرا اینگونه بی توجّه و دست و پا شکسته، بیان می کنی؟!» و از بنده خواستند که بایستم و جلسه رسمی باشد و من اوّل تا آخر داستان را بگویم، گفتم: «من گوینده و مدّاح نیستم و بیان ندارم.»
گفتند: «من می خواهم که این مطلب را رسمی بیان کنید.»
قبول کردم، خطبه ای خواندم خیلی مفصّل و مهمّ که در بیداری در هیچ کتابی ندیده و از هیچ واعظی نشنیده بودم و بعد از خواب هم فراموش کردم.
شروع به گفتن خاطره کردم، مقداری که گفتم پیرمرد گفتند: «صبر کن!» ضبط صوت مخصوصی که در بیداری ندیده ام، آوردند و فرمودند: «از اوّل بیان کن که ضبط کنیم و برای دیگران بفرستیم.» دو مرتبه گفتم و ایشان تشکّر کردند.
بعد از خاتمه داستان به من فرمود: «چرا این داستان را ترک کردی؟ مگر نمی دانی جاهایی که این مطلب را گفتی، افرادی که شنیده اند علاقمند شدند و از گناه فاصله گرفته، به نماز اهمیّت داده اند، چرا شما از نقل داستان کوتاهی می کنی؟»
اینجانب وقتی از خواب بیدار شدم، تشویق شدم که قضایای مربوط به امام زمان - علیه السّلام - را به تناسب برای مردم بگویم، مخصوصاً این خاطره را.

خاطره دیگری از حاج آقای شریفی

حدود بیست سال پیش بود که در سدّ جاجرود، منزل یکی از دوستانم به نام «حاج عبّاس آقا» که اهل تبریز بودند، مهمان بودم. غروب می خواستم به تهران برگردم، ایشان خواهش کردند که شب را بمانم، ولی چون قول داده بودم که شب به منزل برگردم عذرخواهی کردم و از عبّاس آقا پرسیدم که: «از کدام راه بروم که زودتر به تهران برسم؟»
ایشان دو راه را به من پیشنهاد نمود، یک راه معمولی و دیگری از کنار کوه بیراهه ای بود که گفت: «اگر از اینجا بروید، به خیابان می رسید و راه کوتاهتر می شود.»
چون غروب آفتاب بود، من این راه را انتخاب کردم که زودتر برسم. وارد بیراهه شدم، آرام آرام می رفتم، کم کم هوا تاریک شد و من راه را گم کردم و از دامنه کوه می رفتم، چون هوا تاریک شد از صدای حیوانات متوحّش شدم و نمی دانستم که از کجا بروم تا راه را پیدا کنم. سرتا پای مرا وحشت گرفت و کاملاً مأیوس شدم. به حضرت صاحب الامر - علیه السّلام - متوسّل شدم که: «یا صاحب الزّمان! از خداوند مسألت کنید، مرا حفظ کند و راه را به من نشان دهد.»
مقداری راه رفتم، به تونلی برخورد کردم به تصوّر اینکه وارد تونل که می شوم آخر آن خیابان است، وارد شدم و تا آخر رفتم و متوجّه شدم بن بست است و هوای کثیفی داشت و حالم به هم خورد و افتادم، به زحمت خودم را کشاندم تا سر دو راهی رسیدم، دیدم قسمت پایین کوه که درّه ای بود، پیرمرد خوش سیمایی فانوسی با مقداری جاروب، به دست دارد. وقتی مرا دید آمد بالا و سلام کرد و پرسید: «اینجا چه می کنی؟» من تمام جریان را گفتم از گم کردن راه و وارد شدن به تونل آلوده و ... که فرمود: «تونل مربوط به زغال سنگ است و راه ندارد، خدا رحم کرد که گاز زغال سنگ شما را از بین نبرد.»
در هر صورت من ماجرا را به ایشان گفتم که می خواهم به تهران بروم و نمی دانم که از کجا بروم.»
فرمود: «از این قلّه بالا می روی، آن طرف چراغی روشن است، به طرف آن چراغ می روی، لکن آنجا قهوه خانه است و افراد نابابی آنجا هستند و شما آنجا نرو، کنار جادّه می ایستی، ماشین می رسد و شما را به تهران می برد.» خداحافظی کرد و رفت.
مقداری که از کوه بالا رفتم، چراغ را دیدم، به خود آمدم که در این وقت شب این شخص اینجا چه کار داشت و که بود؟ منزل مسکونی نبود، از بالا نگاه کردم اثری از فانوس و خود پیرمرد نبود.
طرف قهوه خانه آمدم و به انتظار ایستادم، ماشینها می آمدند و نگه نمی داشتند. ماشین ارتش آمد، چند قدم از من ردّ شد و برگشت، دیدم سرهنگی با یک سرباز مسلّح است از جیپ پیاده شدند و سرباز گفت: دستها بالا!» من دستهایم را بالا نگه داشتم بازدید بدنی کرد و پرسید: «چرا اینجا ایستادی؟» ماجرا را برای آنها گفتم.
گفتند: «غیرقابل قبول است، سدّ جاجرود کجا و اینجا کجا؟ اینجا شمشک و انبار باروت ارتش است، محیط ممنوعه است، چگونه از این کوه به اینجا آمدی؟»
داستانم را تعریف کردم به سرباز گفت: «سوارش کن.» من خیال کردم مرا بازداشت کردند، آوردند تا میدان امام حسین فعلی، به سرباز راننده گفت: «اوّل مرا به منزل برسان و بعد این آقا را هر کجا منزلش هست برسان.»
او را رساند و بعد خواست مرا برساند، گفتم: «من اینجا واردم و خودم می روم.»
گفت: «نه! سرهنگ به من دستور داده شما را به منزل برسانم.» و مرا به میدان خراسان که منزلم بود رساند.
من تا دو سه روز حالم مساعد نبود، تا به شخصی که استاد بود و حالات مخصوصی داشت، این خاطره را گفتم، ایشان گفت: «چون شما در آنجا متوسّل به آقا امام زمان - علیه السّلام - شدید، آقا حضرت خضر را که مأمور صحرا و بیابانهاست، از طرف خودشان فرستادند.» و خصوصیّات حضرت خضر را که خود دیده بود، بیان کرد، دیدم همان آقا بوده است.
چند سال که از این ماجرا گذشت. در ساری، مهمان بعضی رفقا و بستگان بودیم. شبی جایی مهمان بودیم، دیدم زن بی حجابی آمد و با میزبان صحبت کرد و رفت.
من ناراحت شدم گفتم: «این از اعضای خانواده شماست؟»
گفت: «صاحب منزل ماست.»
من گفتم: «نباید چنین باشد که آزاد با او حرف بزنی.»
گفت: «چه کنم؟ اگر بخواهم حرفی بزنم مرا بیرون می کند.»
من گفتم: «پس یک اطاق به من بده و مرا تنها بگذار.»
در عالم رؤیا دیدم، اذان صبح است و من برخاستم، متوجّه شدم احتیاج به غسل دارم و لباس هم ندارم و حمّام هم داخل منزل نیست. خیلی ناراحت بودم، جوانی خوش سیما را دیدم، به من گفت: «چرا ناراحتی؟»
گفتم: «وقت نماز است و من محتاج غسل و لباس ندارم می ترسم، نمازم قضا شود.»
ایشان به من گفتند: «ناراحت نباش، درب را نیمه باز بگذار و از این طرف به سوی حمّام برو، لنگی از حمّامی بگیر و آن را تَر نکن، غسل کن و همانجا نماز بخوان و لباس بپوش و برگرد، احدی از اینها نمی فهمند تو کجا رفتی و برگشتی و زود از اینجا برو و لباس بخر و حمام برو.»
یک وقت دیدم جوان نیست، بیدار شدم و همان طور که در خواب دیده بودم، عمل کردم، از خانه بیرون رفتم. هوا تاریک بود و کسی نبود، متحیّر ماندم کجا بروم؟ یک وقت دیدم شخصی از فاصله دور با یک فانوس به طرف من می آید، نزدیک شد، دیدم همان آقایی است که در کوههای جاجرود او را دیدم، لبخندی به من زد و گفت: «با من بیا، اینجا هم حمّام هست و هم مسجد، من به مسجد می روم و تو حمّام برو.» چند قدم برداشتیم که به حمّام رسیدیم و غسل کردم. به همان ترتیب که جوان در عالم رؤیا به من گفته بود به منزل آمدم و احدی نفهمید و زود هم از آن خانه بیرون آمدم، هر چند التماس کردند، نماندم.
آری! بار دوّم بود که حضرت خضر را که نماینده امام زمان - ارواحنا فداه - است دیدم.

چهره ای ناشناخته و گمنام امّا...

نه دانشمند نامداری بود و نه چهره شناخته شده و مشهوری، امّا مرد کاسب دین باور و پرواپیشه ای بود که براستی از خوبان عصر خویش بود، از اوتاد وابدال بود، امّا ناشناخته و گمنام می زیست.
در تهران بود، به همین جهت او را «آقا سیّد کریم محمودی تهرانی» می گفتند و از انسانهای شایسته و درستی بود که نه تنها با حضرت مهدی - علیه السّلام - رابطه داشت بلکه آن گرامی بارها و بارها به دکّه کوچک او آمده و آنجا را مزیّن و منوّر فرموده و مشکلات و حوائج بسیاری را به وسیله او حلّ فرموده بود. گویی آن بنده خوب خدا به نوعی واسطه میان مردم و آن خورشید آسمان امامت بود، امّا مردم از مقام او غافل و او را نمی شناختند.
به هرحال دو داستان شنیدنی از تشرّف او را در اینجا با هم می نگریم.