فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

خاطره آقای تهرانی

دو نفر از منبریهای تهران از رفقای بنده اند.(15) یکی از این عزیزان روحانی، برای من نقل کرد که، من با آن برادر دانشمند، روزی صحبتی داشتیم مبنی بر اینکه: «ما خیلی روایات را بالای منبر برای دیگران می گوییم امّا خود کمتر توجّه داریم، باید تصمیم بگیریم تا لااقلّ به یک روایت عمل نموده باشیم.»
گفت: «کدام حدیث و روایت، مدّ نظر شماست؟»
گفتم: «این حدیث شریف: المؤمن مرآة المؤمن، که مؤمن برای مؤمن دیگر، به منزله آینه است و باید عیوب او را بدون فریاد به او بگوید تا آن مؤمن آن عیب را از خود برطرف نماید.»
پیمان بستند که به این روایت عمل کنند و از آقا امام زمان - علیه السّلام - نیز استمداد جستند و قرار گذاشتند هفته ای یک مرتبه با هم جلسه بگذارند و بدون توجّه دیگران عیوب همدیگر را بگویند.
مدّتی، هفته ای یک روز جلسه داشتند و به نتیجه خوبی هم رسیده بودند، هر کدام عیب دیگری را می گفت و هفته دیگر آن عیب به کلّی رفع شده بود.
رؤیای صادقه
بعد از مدّتی یکی از این دو، خواب دید که با آن برادر دیگر راه می رود و مطلب علمی را بحث می کنند، لکن هرچه این سؤال می کند از برادر مؤمنش جوابی شنیده نمی شود. به سمت چپ خود که آن برادر می آمد، برگشت، دید این آقا در کنارش راه می آید، لکن به سه زن بی حجاب که از روبرو می آیند توجّه دارد و عجیب از خود بی خود شده است.
این دانشمند خیلی ناراحت شد که چرا برادر روحانی اش به زنهای نامحرم نگاه می کند و خود نگاهش را به سمت راست کرد که نامحرمان را نبیند و چون به سمت راست برگشت، متوجّه شد که هاله ای از نور، وجود شخصی را فرا گرفته که به خوبی قابل مشاهده نیست، یعنی نور خیلی قوی است. در چند قدمی آن وجود نورانی، جوان خوش سیمایی را دید که گاه به آن هاله نور نگاه می کند و گاه به آن مرد که به زنان نامحرم نگاه می کرد.
این مرد روحانی از آن جوان پرسید: «این آقایی که در هاله ای از نور قرار گرفته است کیست؟»
جوان گفت: «این وجود مقدّس امام زمان - علیه السّلام - است که مراقب شما دو نفر هستند و کارها و برنامه های شما را زیر نظر دارند.»
تا شنید که این آقا، امام زمان - علیه السّلام - است، متوجّه به آن حضرت شد و نزدیک آقا رفت، ناگاه از خواب بیدار شد و فهمید که جریان خوابی بوده که دیده است. به فکر فرو رفت که این چه خوابی است؟ رحمانی است یا شیطانی؟ بگویم یا نگویم؟
خلاصه، به منزل آن برادر روحانی می رود و از او می خواهد که: «چند لحظه باید با تو حرف بزنم، هر چند امروز، روز برنامه ما نبوده، لکن امری باعث شده که من آمده ام.»
وقتی نشستند و این روحانی خواب خود را برای برادر روحانی دیگر نقل کرد، آن عالم روحانی گریه فراوانی نمود و با حالت تأثّر گفت: «راستی این بیماری در من وجود دارد که هروقت به نامحرمی می رسم نمی توانم خود را کنترل نمایم و نگاه نکنم و خواب شما از رؤیاهای صادقه است. از امروز تصمیم می گیرم رضایت آقا امام زمان - علیه السّلام - را فراهم و از این گناه، دوری کنم و با یقین به این جهت که آقا کارهایم، رفتارم و نگاهم را می بیند و کنترل می کند، دست از این گناه بردارم.»
برادر روحانی تصمیم گرفت رابطه اش را با این برادر روحانی قطع کند و چند هفته هم سراغ او نیامد، تا بعد از چند هفته به یکدیگر برخورد کردند و آن برادر دانشمند روحانی گفت: «چرا دیگر جلسه را ترک کردی و سراغ من نمی آیی؟»
گفت: «معذرت می خواهم، دیگر نمی رسم.»
روحانی گفت: «می دانم به خاطر همان خوابی است که درباره من دیدی، لکن چه خوب است که بنشینی و مطلب مرا هم بشنوی.»
و بعد چنین اظهار کرد: «روز بعد که من وارد خیابان شدم قبل از اوّلین برخوردم با زنان بی بندوبار، به خودم گفتم: فلانی! امام زمانت تو را می بیند و مراقبت هست و مرتّب همین جمله را به زبان می گفتم و باور داشتم که آقا و مولایم مرا می بیند، چنان این برنامه در روحیّه من اثر گذاشت که وقتی به اینها می رسیدم، مثل اینکه مرکز زباله ای را از کنارش ردّ می شوم و بوی تعفّنی، از آنها به مشامم می رسید که می بایست بینی ام را بگیرم که از بوی بد آنها ناراحت نشوم.
درست به عکس روزهای قبل، حال خواستم به شما بگویم که از برکت توسّل به آقا و توجّه به اینکه حضرتش مرا می بیند، از این مهلکه نجات پیدا کردم و از شما نیز تشکّر می کنم.»
حاج آقای شریفی اضافه می کند: «مدّتها من با این رفیق در تهران، رفت و آمد داشتم، لکن چند سالی است از ایشان خبر ندارم و این رهنمودی که از ایشان شنیدم، در درجه اوّل خودم روی این موضوع کار کردم و فوائد زیادی در تصفیه روح و تزکیه نفسم داشته و به دوستان دیگری هم که گفته ام، آنها نیز اظهار رضایت کرده و برای آنها نیز سازنده بوده است.
و همچنین آن ذکر شریف را که:
«یامحمّد یاعلی یا فاطمة یا صاحب الزّمان ادرکنی ولاتهلکنی» است، بعد از حدود بیست سال در کتاب «الکلام یجرّالکلام» مرحوم زنجانی دیدم که آقا امام زمان - علیه السّلام - این ذکر را به عالم رشتی که در تخت فولاد اصفهان بوده اند یاد داده و فرمودند: «در هر مشکلی این ذکر را بگو!» فهمیدم این ذکر سابقه داشته و من نمی دانستم.

مسافرت به مشهد و جریان شنیدنی آنجا

حدود سی سال قبل، سرمای سختی در مشهد شد که تا آن زمان، سابقه نداشت و ندارد، چون در یک شب، چهارصد کنتور آب در اثر شدّت سرما منفجر شد و عبور و مرور ماشینها قطع و چند نفر در آن سال تلف شدند و ... .
به هر حال در همان سال سرما، من موفّق به زیارت قبر امام هشتم - علیه السّلام - شدم و در موقع رفتن هم رفقای کوپه قطارمان با ما هماهنگ نبودند و از جمله زن بی حجابی بود که خیلی باعث ناراحتی من و همراهان بود و بحمدللَّه ارشاد شد و به برکت امام رضا - علیه السّلام - توسّط من قانع شد و بعد هم از من تشکّر کرد.
دو روز قبل از بازگشتم از مشهد، شبی در «مسجد گوهرشاد» می رفتم، دیدم جمعیّت کثیری در آن سرما، داخل صحن و مسجد جمع شده و بلندگو مطلبی را پخش می کند. یکی از رفقای من به نام «حاج عبّاس آقا» که الآن هم در کرج ساکنند، از بین جمعیّت مرا صدا زد و گفت: «توجّه به بلندگو داشته باش.»
من متوجّه شدم که شخصی از آقایان منبر رفته و در ارتباط با آقا امام زمان - علیه السّلام - صحبت می کند و معجزه ای را در رابطه با راننده ای که مشمول عنایت حضرت ولیّ عصر - علیه السّلام - قرار گرفته است شرح می دهد و آن مطلب بسیار جالبی بود که به ذهن سپرده و الآن عین داستان را که راننده در اختیار آن واعظ قرار داده بود، می گویم.

راننده ای که خدمت امام زمان (علیه السّلام) مشرّف شد

راننده اظهار داشته بود: موقعی که من بار زده و از مشهد به قصد یکی از شهرها خارج شدم، در بین راه، هوا طوفانی شد و برف زیادی آمد که راه بسته شد و من در برف ماندم. موتور ماشین هم خاموش و از کار افتاد، هر چه کوشش کردم، نتوانستم ماشین را روشن کنم، در اثر شدّت سرما، مرگ خود را مجسّم دیدم، به فکر فرو رفتم که: «خدایا ! راه چاره چیست؟»
یادم آمد سالهای قبل، واعظی که در منزل ما منبر می رفت، بالای منبر گفت: «مردم هر وقت در تنگنا قرار گرفتید و از همه جا مأیوس شدید، متوسّل به آقا امام زمان - علیه السّلام - شوید که ان شاءاللَّه حضرت کمک می کند.»
بی اختیار متوسّل به آقا امام زمان - علیه السّلام - شدم و از ماشین پایین آمدم و باز هم موتور را بررسی کردم، شاید روشن شود، لکن موفّق نشدم و دو مرتبه به ماشین برگشته و پشت فرمان نشستم در حالی که غم و غصّه تمام وجودم را فرا گرفته بود.
ناگاه شیطان مرا فریب داده و به گوشم گفت: «متوسّل به کسی شدی که وجود خارجی ندارد.» فهمیدم وسوسه شیطان است که لحظات آخر عمر برای فریب من آمده، ناراحتیم زیادتر شد و باز هم از ماشین پیاده شدم و از خداوند مرگ یا نجات را طلب کردم و با خداوند تعهّد کردم که: «اگر من از این مهلکه نجات پیدا کنم و دوباره زن و فرزندم را ببینم، از گناهانی که تا آن روز آلوده به آن بودم، فاصله بگیرم و نمازهایم را هم اوّل وقت بخوانم.» چون تا آن زمان من به نماز اهمیّتی نمی دادم چون گاهی می خواندم و گاه قضا می شد و گاه آخر وقت می خواندم و مرتّب نبود. این دو عهد را با خدا بستم که در صورت نجات از این مهلکه، این دو برنامه را انجام دهم.
یک وقت متوجّه شدم، دیدم یک نفر داخل برفها دارد به طرف من می آید، حسّ کردم کمک راننده ای است، چون مقداری آچار به دست داشت، به من سلام کرد و فرمود: «چرا سرگردانی؟»
من شروع کردم ماجرای طوفان و برف و خاموشی ماشین را به طور مفصّل برای او نقل کردم و گفتم: «حدود سه، چهار ساعت است که من طفره زده ام و ماشین روشن نمی شود.»
آن شخص فرمود: «من ماشین را راه می اندازم.» و به من فرمود: «برو، پشت فرمان بنشین و استارت بزن.» کاپوت ماشین را بالا زدند و ندیدم دست ایشان به موتور خورد یا نه، سوئیچ ماشین را زدم، موتور روشن شد و فرمودند: «حرکت کن، برو!»
گفتم: «الآن می روم جلوتر می مانم، راه بسته است.»
فرمود: «ماشین شما در راه نمی ماند، حرکت کن!»
گفتم: «ماشین شما کجاست، می خواهید من به شما کمکی بدهم؟»
فرمودند: «من به کمک شما احتیاج ندارم.»
تصمیم گرفتم مقدار پولی که داشتم به ایشان بدهم، شیشه پائین بود و من هم پشت فرمان و آقا هم پایین، گفتم: «اجازه بده مقداری پول به شما بدهم.»
فرمود: «من به پول شما احتیاج ندارم.»
پرسیدم: «عیب ماشین من چه بود؟»
فرمود: «هر چه بود، رفع شد.»
گفتم: «ممکن است دوباره دچار نقص شود.»
فرمود: «نه! این ماشین شما دیگر در راه نمی ماند.»
گفتم: «آخر این که نشد، شما به پول و کمک من احتیاج ندارید و از نظر استادی هم که مهارت فوق العادّه ای نشان دادید، من از اینجا حرکت نمی کنم تا خدمتی به شما بنمایم، چون من راننده جوانمردم که باید زحمت شما را از راهی جبران کنم.»
تبسّمی فرمود و گفتند: «تفاوت راننده جوانمرد و ناجوانمرد چیست؟»
گفتم: «شما خودت کمک راننده ای، می دانی، شوفر ناجوانمرد اگر از کسی خدمتی و نیکی ببیند نادیده می گیرد و می گوید وظیفه اش را انجام داده، ولی شوفر جوانمرد از کسی که نیکی و خدمتی ببیند تا پاسخگوی نیکویی او نباشد، وجدانش راحت نمی شود، و من نمی گویم جوانمردم ولی ناجوانمرد هم نیستم تا به شما خدمتی نکنم، وجدانم ناراحت است و نمی توانم حرکت کنم.»
ایشان فرمودند: «خیلی خوب! حالا اگر می خواهی به ما خدمت کنی، تعهّدی را که با خدا بستی، عمل کن، که این خدمت به ما است.»
گفتم: «من چه تعهّدی بستم؟»
فرمود: «یکی اینکه از گناه فاصله بگیری و دوّم اینکه نمازهایت را در اوّل وقت بخوانی.»
وقتی این مطلب را شنیدم، تعجّب کردم که این مطلبی است که من وقتی دست از جان شستم با خدا در دل بیان کردم و این از کجا فهمیده و به ضمیر من آگاه شده، درب ماشین را باز کردم و آمدم پایین که این شخص را از نزدیک ببینم، وقتی خواستم آقا را بغل کنم، دیدم کسی نیست، فهمیدم همان توسّلی که به آقا و مولایم صاحب الزّمان - علیه السّلام - پیدا کردم اثر گذاشت و این وجود مبارک آقا بود که نجاتم داد.
جای پای آقا را هم در جادّه ندیدم و چون با یاد امام زمان - علیه السّلام - سوار شدم دیدم کامیون من بدون هیچ توقّفی روی برفها می رود و جایی نماند. چون به مقصد رسیدم، زن و فرزندان را دور خود جمع نموده، موضوع مسافرت را با آنها در میان گذاشتم و گفتم: «از این به بعد، وضع زندگی ما کاملاً مذهبی است و در اوّل وقت همگی باید نماز بخوانیم.» حتّی به همسرم گفتم: «اگر نمی توانی اینگونه که گفتم رفتار کنی و با خویشانی که بی بند و بارند و نماز نمی خوانند یا حجاب ندارند قطع رابطه کنی، می توانی طلاق بگیری.»
ایشان گفت: «شما این چنین بودی که ما عادت کردیم، یعنی شما نماز نمی خواندی ما هم نمی خواندیم، شما این افراد ناجور را می پذیرفتی و ما تابع شما بودیم، از امروز ما مطیع شما هستیم.»
یک آقای روحانی را به منزل دعوت کردم مرتّب بیاید و احکام اسلام را بگوید تا همه ما به وظایف آشنا باشیم و در مسافرتهایم هم اوّل وقت نماز می خواندم.
روزی در یکی از گاراژها، منتظر خالی کردن بار بودم که ظهر شد، راننده های دیگر گفتند: «برویم برای غذا و با هم باشیم.»
گفتم: «اوّل نماز بخوانم بعد غذا.»
همگی به هم نگاه کردند و گفتند: «این دیوانه شده، می خواهد نماز بخواند.» و مرا شدیداً مورد تمسخر قرار دادند، من تا آن زمان مایل نبودم خاطرات سفر مشهد را بگویم، لکن چون اینها اینگونه به نماز توهین کرده و مسخره نمودند، مجبور شدم سرگذشتم را برای تمام آنها بگویم. چنان برای آنها اثر کرد که تماماً دست مرا بوسیدند و از من عذرخواهی کردند و حمّالها و راننده ها همه به نماز ایستادند و معلوم بود که تصمیم گرفتند از گناه فاصله بگیرند.
از اموال بعضی در حین بار بردن، مالهایی را حیف و میل کرده بودم که به دستور آقای اهل علم می بایست رضایت صاحبان آنها را جلب کنم، با شرمندگی نزد اوّلی رفتم و گفتم خیلی خوشحال شد و مرا تشویق کرد که حالا که حقیقت را گفتی من بخشیدم و چیزی از من نگرفت. دوّمی و سوّمی نیز همین طور و فقط یک نفر از من طلبش را گرفت و بحمدللّه از این مظلمه نیز به برکت حضرت بقیةاللَّه - علیه السّلام - نجات پیدا کردم.
من این داستان را که از آن عالم واعظ در مسجد گوهرشاد شنیدم، بهترین سوغاتی دانستم و برای رفقا تعریف می کردم، لکن مدّتها این داستان را تکرار کرده بودم.
شبی در عالم رؤیا دیدم، مرا به منزلی دعوت کردند، وارد شدم. پیرمردی در یک طرف کرسی و دو جوان در اطراف کرسی بودند، من هم طرفی نشستم. پیرمرد از من خواستند که: «خاطره مشهدت را برای من بگو!»
گفتم: «کدام خاطره را و در کدام سفرهایم؟»
فرمودند: «خاطره ای را که در سال سرمای مشهد در مسجد گوهرشاد شنیدی، داستان راننده کامیون که امام زمان - علیه السّلام - را دیده بود.»
من خواستم فشرده، مطلب را تمام کنم، کوتاه، قصّه را بیان کردم، لکن پیرمرد خوش سیما بنده را مخاطب قرار داد و فرمود: «خاطره ای را که مربوط به امام زمان - علیه السّلام - است، چرا اینگونه بی توجّه و دست و پا شکسته، بیان می کنی؟!» و از بنده خواستند که بایستم و جلسه رسمی باشد و من اوّل تا آخر داستان را بگویم، گفتم: «من گوینده و مدّاح نیستم و بیان ندارم.»
گفتند: «من می خواهم که این مطلب را رسمی بیان کنید.»
قبول کردم، خطبه ای خواندم خیلی مفصّل و مهمّ که در بیداری در هیچ کتابی ندیده و از هیچ واعظی نشنیده بودم و بعد از خواب هم فراموش کردم.
شروع به گفتن خاطره کردم، مقداری که گفتم پیرمرد گفتند: «صبر کن!» ضبط صوت مخصوصی که در بیداری ندیده ام، آوردند و فرمودند: «از اوّل بیان کن که ضبط کنیم و برای دیگران بفرستیم.» دو مرتبه گفتم و ایشان تشکّر کردند.
بعد از خاتمه داستان به من فرمود: «چرا این داستان را ترک کردی؟ مگر نمی دانی جاهایی که این مطلب را گفتی، افرادی که شنیده اند علاقمند شدند و از گناه فاصله گرفته، به نماز اهمیّت داده اند، چرا شما از نقل داستان کوتاهی می کنی؟»
اینجانب وقتی از خواب بیدار شدم، تشویق شدم که قضایای مربوط به امام زمان - علیه السّلام - را به تناسب برای مردم بگویم، مخصوصاً این خاطره را.