فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

هم تختی سعید چندانی زاهدانی نیز شفا می گیرد

بعد از شفا گرفتن سعید زاهدانی(12) و اینکه او را به بیمارستان برگرداندند و دکترها او را معاینه نموده و آقای «دکتر جمشیدی» پس از معاینات گفتند: «سعید سالم شده است.» بچّه ای دیگر که او هم سرطان داشت و تخت او در بیمارستان، کنار تخت سعید بود، وقتی این جریان را شنید و متوجّه شفای سعید شد، جریان را به پدرش نقل می کند و از او می خواهد که مرا هم به مسجد جمکران ببرید تا شفا پیدا کنم. وقتی به مسجد می آیند با آقای ظهرابی - از خدّام شریف مسجد مقدّس جمکران - برخورد می کنند و پدرش جریان را به ایشان می گوید و چون هوا سرد بوده، آقای ظهرابی پتویی به پدر می دهد و می گوید: «مواظب باش بچّه سرما نخورد، او را به این پتو بپوشان و در مسجد ببر.»
آقای ظهرابی، به بیرون مسجد طرف ده جمکران می روند، وقتی برمی گردند می بینند، مابین گلدسته ها نورباران شده، پیش خود می گوید: «حتماً آقا برای شفای بچّه آمدند.» وقتی وارد مسجد می شود، می بیند پتو در همان محلّ هست و مریض و پدرش نیستند، متوجّه می شود که مریض شفا داده شده است.
روز جمعه، 19 جمادی الثّانی، «آقای توانا» یکی دیگر از خدّام مسجد که در دفتر هدایا و نذورات مشغول انجام وظیفه اند، هم تختی سعید را که با پدر و مادرش به مسجد آمده بودند، در حال صحّت و سلامتی می بیند و اینکه بچّه در کمال سلامتی مشغول بازی است، مصاحبه ای با پدر او به عمل آمده و نوارش در دفتر ثبت کرامات موجود است.(13)
یکی از دلباختگان مکتب ولایت و ساحت قدس حضرت ولیّ عصر - ارواحنا لتراب مقدمه الفداء - و از سلاله حضرت سلمان فارسی، جناب آقای حاج ابوالحسن شریفی که بیش از سی سال است از شهرهای مختلف با پیمودن فرسنگها راه، در مسجد مقدّس جمکران سرزمین فرود فرشتگان و تجلّی نور ولایت، حضور می یابند شاید که روزی به دیدار کعبه موعود و قبله مقصود مفتخر گردند.
سالها قبل قضایای جالب و دلنشینی پیرامون دلباختگان قلب عالم امکان، یوسف زهرا - سلام اللَّه علیهما - از او شنیده بودم.
در روز خجسته میلاد ولایت، عید غدیر سال 1414 در منزل برادر ارجمند جناب آقای حاذق فر، مسئول انتشارات حاذق که خود از دلدادگان مکتب امامت و شیفتگان خورشید فروزان ولایت، حضرت بقیّة اللَّه الاعظم (جعلنا اللَّه من کلّ مکروه فداه) می باشند دیدار او نصیب ما گردید و بصورت مفصّل آن قضایا را بیان نمودند که اینک برای خوانندگان گرامی و پویندگان راه حق و حقیقت نقل می کنیم.

نجات از مهلکه با ذکر یا محمّد یا علیّ یا فاطمه یا صاحب الزّمان ادرکنی و لاتهلکنی

حدود سی سال قبل بود که به «جمکران» آمده بودم، شخصی را در مسجد دیدم که بی اختیار به او متمایل شدم. نزدیک رفتم و سلام کردم، دیدم ایشان هم متقابلاً دوست داشتند با من آشنا شوند.
وقتی نشستیم و وارد صحبت شدیم، ایشان از من خواستند خاطراتی را که در رابطه با مسجد جمکران دارم برای ایشان بگویم و اینکه از کجا به این مسجد می آیم؟ و قول دادند که ایشان هم خاطره ای را که مربوط به آقا امام زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف - دارند با من در میان بگذارند. مطلبی را که من برای ایشان بیان کردم این بود:
در همان زمان که رژیم شاهنشاهی حاکم بود، به خاطر مخالفتهای ما با اعمال رژیم، جمعی از دوستان زندانی و بعضی اعدام و جمعی هم فراری بودند. این جانب به مسجد جمکران پناه آورده و از آقا امام زمان خواستم واسطه شوند تا خداوند مرا از این مهلکه نجات دهد.
شبی در خواب دیدم، در بیابانی سرگردانم و نمی دانم از کجا بروم، چون اطرافم را مأموران گرفته اند، در همان حال متوجّه شدم که جوانی خوش سیما و نورانی در مقابلم قرار دارد و پرسیدند: «چرا سرگردانی؟»
گفتم: «مأموران ساواک در تعقیبم هستند و می خواهند مرا دستگیر نمایند.» آن جوان نورانی فرمودند: «وحشت نداشته باش! کلماتی را که به شما می گویم و ذکری را که به شما یاد می دهم بگویید تا نجات پیدا کنید.»
خوشحال شدم و پرسیدم: «چه بگویم؟» فرمود بگو:
«یا محمّدُ یاعلّی یافاطمة یاصاحب الزّمان ادرکنی ولاتهلکنی.»
پرسیدم: «خاصیّت آن چیست؟»
فرمود: «باگفتن این ذکر از دست اینها نجات پیدا می کنی.»
و من دیگر آقا را ندیدم. در فکر بودم که این آقا از کجا آمد و چگونه سریع غایب شدند؟ لحظه ای گذشت، دیدم شخص قوی و نیرومندی که مثل نطنزیها لباس پوشیده بود، در مقابلم قرار گرفت و گفت: «چرا پریشانی؟» همان مطالب را به ایشان گفتم و اضافه کردم که: «الآن جوان باصفایی آمدند و به من این ذکر را تعلیم نمود و من هم آن ذکر را گفتم که شما آمدید.»
آن شخص گفت: «من مأمورم تو را نجات بدهم و به منزل برسانم.»
گفتم: «منزل را می دانم، لکن مأمورهای اطراف نمی گذارند.»
بیلی به دست داشتند، به من فرمودند: «با این بیل به اطراف خود، به طرف مأموران، دور بزن.» و بعد فرمود: «به زمین بزن!»
بیل را به زمین زدم، یک وقت متوجّه شدم همه مأموران اسلحه را انداخته و پا به فرار گذاشتند.
به آن آقا گفتم: «این ذکر عجب اثری داشت.»
فرمود: «آری! به این مطالب کاری نداشته باش.»
بیل را به دوش خود گرفته، فرمودند: «برویم تا من شما را به منزل برسانم.» چند قدمی که برداشتم، متوجّه شدم به تهران، خیابان بوذرجمهری، کوچه حکیم، که منزل ما آن وقت آنجا بود، رسیدیم. به اتّفاق ایشان طرف منزل آمدیم، از ایشان خواستم که به منزل بیایند، فرمودند: «مأموریّتی دارم که باید دنبال آن مأموریّت بروم.» بدون اینکه زنگ بزنند، درب باز شد و من وارد منزل شدم و از خواب بیدار شدم.
به شخص معبّری مراجعه و موضوع را در میان گذاشتم ایشان فرمود: «حکم دستگیری شما داده شده و باید مدّتی مخفی باشید.»
من هم به مسجد جمکران پناه آورده و مدّتی اینجا ماندم و مأمورانی که در تعقیب من بودند مأیوس شده و منصرف گشتند و من با خاطر جمعی برگشتم و از این مهلکه به برکت آقا امام زمان (عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف) و ذکر مخصوصی که در هیچ کتابی ندیده بودم، نجات پیدا کردم.(14) وقتی من خاطره خود را برای ایشان بیان کردم، ایشان هم خاطره خود را بیان فرمودند که خیلی سازنده و قابل دقّت است.

خاطره آقای تهرانی

دو نفر از منبریهای تهران از رفقای بنده اند.(15) یکی از این عزیزان روحانی، برای من نقل کرد که، من با آن برادر دانشمند، روزی صحبتی داشتیم مبنی بر اینکه: «ما خیلی روایات را بالای منبر برای دیگران می گوییم امّا خود کمتر توجّه داریم، باید تصمیم بگیریم تا لااقلّ به یک روایت عمل نموده باشیم.»
گفت: «کدام حدیث و روایت، مدّ نظر شماست؟»
گفتم: «این حدیث شریف: المؤمن مرآة المؤمن، که مؤمن برای مؤمن دیگر، به منزله آینه است و باید عیوب او را بدون فریاد به او بگوید تا آن مؤمن آن عیب را از خود برطرف نماید.»
پیمان بستند که به این روایت عمل کنند و از آقا امام زمان - علیه السّلام - نیز استمداد جستند و قرار گذاشتند هفته ای یک مرتبه با هم جلسه بگذارند و بدون توجّه دیگران عیوب همدیگر را بگویند.
مدّتی، هفته ای یک روز جلسه داشتند و به نتیجه خوبی هم رسیده بودند، هر کدام عیب دیگری را می گفت و هفته دیگر آن عیب به کلّی رفع شده بود.
رؤیای صادقه
بعد از مدّتی یکی از این دو، خواب دید که با آن برادر دیگر راه می رود و مطلب علمی را بحث می کنند، لکن هرچه این سؤال می کند از برادر مؤمنش جوابی شنیده نمی شود. به سمت چپ خود که آن برادر می آمد، برگشت، دید این آقا در کنارش راه می آید، لکن به سه زن بی حجاب که از روبرو می آیند توجّه دارد و عجیب از خود بی خود شده است.
این دانشمند خیلی ناراحت شد که چرا برادر روحانی اش به زنهای نامحرم نگاه می کند و خود نگاهش را به سمت راست کرد که نامحرمان را نبیند و چون به سمت راست برگشت، متوجّه شد که هاله ای از نور، وجود شخصی را فرا گرفته که به خوبی قابل مشاهده نیست، یعنی نور خیلی قوی است. در چند قدمی آن وجود نورانی، جوان خوش سیمایی را دید که گاه به آن هاله نور نگاه می کند و گاه به آن مرد که به زنان نامحرم نگاه می کرد.
این مرد روحانی از آن جوان پرسید: «این آقایی که در هاله ای از نور قرار گرفته است کیست؟»
جوان گفت: «این وجود مقدّس امام زمان - علیه السّلام - است که مراقب شما دو نفر هستند و کارها و برنامه های شما را زیر نظر دارند.»
تا شنید که این آقا، امام زمان - علیه السّلام - است، متوجّه به آن حضرت شد و نزدیک آقا رفت، ناگاه از خواب بیدار شد و فهمید که جریان خوابی بوده که دیده است. به فکر فرو رفت که این چه خوابی است؟ رحمانی است یا شیطانی؟ بگویم یا نگویم؟
خلاصه، به منزل آن برادر روحانی می رود و از او می خواهد که: «چند لحظه باید با تو حرف بزنم، هر چند امروز، روز برنامه ما نبوده، لکن امری باعث شده که من آمده ام.»
وقتی نشستند و این روحانی خواب خود را برای برادر روحانی دیگر نقل کرد، آن عالم روحانی گریه فراوانی نمود و با حالت تأثّر گفت: «راستی این بیماری در من وجود دارد که هروقت به نامحرمی می رسم نمی توانم خود را کنترل نمایم و نگاه نکنم و خواب شما از رؤیاهای صادقه است. از امروز تصمیم می گیرم رضایت آقا امام زمان - علیه السّلام - را فراهم و از این گناه، دوری کنم و با یقین به این جهت که آقا کارهایم، رفتارم و نگاهم را می بیند و کنترل می کند، دست از این گناه بردارم.»
برادر روحانی تصمیم گرفت رابطه اش را با این برادر روحانی قطع کند و چند هفته هم سراغ او نیامد، تا بعد از چند هفته به یکدیگر برخورد کردند و آن برادر دانشمند روحانی گفت: «چرا دیگر جلسه را ترک کردی و سراغ من نمی آیی؟»
گفت: «معذرت می خواهم، دیگر نمی رسم.»
روحانی گفت: «می دانم به خاطر همان خوابی است که درباره من دیدی، لکن چه خوب است که بنشینی و مطلب مرا هم بشنوی.»
و بعد چنین اظهار کرد: «روز بعد که من وارد خیابان شدم قبل از اوّلین برخوردم با زنان بی بندوبار، به خودم گفتم: فلانی! امام زمانت تو را می بیند و مراقبت هست و مرتّب همین جمله را به زبان می گفتم و باور داشتم که آقا و مولایم مرا می بیند، چنان این برنامه در روحیّه من اثر گذاشت که وقتی به اینها می رسیدم، مثل اینکه مرکز زباله ای را از کنارش ردّ می شوم و بوی تعفّنی، از آنها به مشامم می رسید که می بایست بینی ام را بگیرم که از بوی بد آنها ناراحت نشوم.
درست به عکس روزهای قبل، حال خواستم به شما بگویم که از برکت توسّل به آقا و توجّه به اینکه حضرتش مرا می بیند، از این مهلکه نجات پیدا کردم و از شما نیز تشکّر می کنم.»
حاج آقای شریفی اضافه می کند: «مدّتها من با این رفیق در تهران، رفت و آمد داشتم، لکن چند سالی است از ایشان خبر ندارم و این رهنمودی که از ایشان شنیدم، در درجه اوّل خودم روی این موضوع کار کردم و فوائد زیادی در تصفیه روح و تزکیه نفسم داشته و به دوستان دیگری هم که گفته ام، آنها نیز اظهار رضایت کرده و برای آنها نیز سازنده بوده است.
و همچنین آن ذکر شریف را که:
«یامحمّد یاعلی یا فاطمة یا صاحب الزّمان ادرکنی ولاتهلکنی» است، بعد از حدود بیست سال در کتاب «الکلام یجرّالکلام» مرحوم زنجانی دیدم که آقا امام زمان - علیه السّلام - این ذکر را به عالم رشتی که در تخت فولاد اصفهان بوده اند یاد داده و فرمودند: «در هر مشکلی این ذکر را بگو!» فهمیدم این ذکر سابقه داشته و من نمی دانستم.