فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

شفای پای ناقص

در تاریخ 26/8/72، بعدازظهر پنجشنبه، آقای «حاج شیخ حسین محدّثی» داماد برادر «حاج شیخ عبّاس قمی» (قدّس سرّه) مؤلّف مفاتیح الجنان، نقل نمودند.
خانواده ایشان، برادرزاده مرحوم محدّث، پنجه های هر دو پایش کج بود، پدر ایشان او را جهت شفا به مسجد جمکران آوردند. درب مسجد بسته بوده، درب می زنند نگهبان وقت (مرحومه بلبل)، درب را باز می کند و ایشان وارد مسجد می شوند.
داخل مسجد، می بینند یک سیّد بزرگوار، در لباس اهل علم، نشسته، سلام می کنند و مشغول نماز تحیّت و بعد، نماز امام زمان - علیه السّلام - را می خواند، و شفای پای دخترش را از آقا امام زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه - می خواهد. وقتی می خواهند از مسجد خارج شوند، به نگهبان می گوید: «این آقا که داخل مسجد بود کی آمدند و کجا می روند؟» او می گوید: «در مسجد کسی نبود.»
فی الجمله می فهمد که امام - علیه السّلام - بوده اند، به منزل می آید، ناگاه متوجّه می شود که یک پنجه پای دخترش شفا گرفته و خوب شده است.
خوشحال می شود، بعد می رود امامزاده «سلطان محمّد شریف»(10) از آن آقا می خواهد که واسطه شود تا پای دیگر بچّه اش را نیز آقا امام زمان - علیه السّلام - شفا دهد و همین که به خانه می آید، می بیند الحمدللَّه پای دیگر دخترش هم خوب شده و اکنون با آقای «حاج میرزا حسین محدّثی» ازدواج نموده و صاحب فرزندانی هستند.(11)

هم تختی سعید چندانی زاهدانی نیز شفا می گیرد

بعد از شفا گرفتن سعید زاهدانی(12) و اینکه او را به بیمارستان برگرداندند و دکترها او را معاینه نموده و آقای «دکتر جمشیدی» پس از معاینات گفتند: «سعید سالم شده است.» بچّه ای دیگر که او هم سرطان داشت و تخت او در بیمارستان، کنار تخت سعید بود، وقتی این جریان را شنید و متوجّه شفای سعید شد، جریان را به پدرش نقل می کند و از او می خواهد که مرا هم به مسجد جمکران ببرید تا شفا پیدا کنم. وقتی به مسجد می آیند با آقای ظهرابی - از خدّام شریف مسجد مقدّس جمکران - برخورد می کنند و پدرش جریان را به ایشان می گوید و چون هوا سرد بوده، آقای ظهرابی پتویی به پدر می دهد و می گوید: «مواظب باش بچّه سرما نخورد، او را به این پتو بپوشان و در مسجد ببر.»
آقای ظهرابی، به بیرون مسجد طرف ده جمکران می روند، وقتی برمی گردند می بینند، مابین گلدسته ها نورباران شده، پیش خود می گوید: «حتماً آقا برای شفای بچّه آمدند.» وقتی وارد مسجد می شود، می بیند پتو در همان محلّ هست و مریض و پدرش نیستند، متوجّه می شود که مریض شفا داده شده است.
روز جمعه، 19 جمادی الثّانی، «آقای توانا» یکی دیگر از خدّام مسجد که در دفتر هدایا و نذورات مشغول انجام وظیفه اند، هم تختی سعید را که با پدر و مادرش به مسجد آمده بودند، در حال صحّت و سلامتی می بیند و اینکه بچّه در کمال سلامتی مشغول بازی است، مصاحبه ای با پدر او به عمل آمده و نوارش در دفتر ثبت کرامات موجود است.(13)
یکی از دلباختگان مکتب ولایت و ساحت قدس حضرت ولیّ عصر - ارواحنا لتراب مقدمه الفداء - و از سلاله حضرت سلمان فارسی، جناب آقای حاج ابوالحسن شریفی که بیش از سی سال است از شهرهای مختلف با پیمودن فرسنگها راه، در مسجد مقدّس جمکران سرزمین فرود فرشتگان و تجلّی نور ولایت، حضور می یابند شاید که روزی به دیدار کعبه موعود و قبله مقصود مفتخر گردند.
سالها قبل قضایای جالب و دلنشینی پیرامون دلباختگان قلب عالم امکان، یوسف زهرا - سلام اللَّه علیهما - از او شنیده بودم.
در روز خجسته میلاد ولایت، عید غدیر سال 1414 در منزل برادر ارجمند جناب آقای حاذق فر، مسئول انتشارات حاذق که خود از دلدادگان مکتب امامت و شیفتگان خورشید فروزان ولایت، حضرت بقیّة اللَّه الاعظم (جعلنا اللَّه من کلّ مکروه فداه) می باشند دیدار او نصیب ما گردید و بصورت مفصّل آن قضایا را بیان نمودند که اینک برای خوانندگان گرامی و پویندگان راه حق و حقیقت نقل می کنیم.

نجات از مهلکه با ذکر یا محمّد یا علیّ یا فاطمه یا صاحب الزّمان ادرکنی و لاتهلکنی

حدود سی سال قبل بود که به «جمکران» آمده بودم، شخصی را در مسجد دیدم که بی اختیار به او متمایل شدم. نزدیک رفتم و سلام کردم، دیدم ایشان هم متقابلاً دوست داشتند با من آشنا شوند.
وقتی نشستیم و وارد صحبت شدیم، ایشان از من خواستند خاطراتی را که در رابطه با مسجد جمکران دارم برای ایشان بگویم و اینکه از کجا به این مسجد می آیم؟ و قول دادند که ایشان هم خاطره ای را که مربوط به آقا امام زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف - دارند با من در میان بگذارند. مطلبی را که من برای ایشان بیان کردم این بود:
در همان زمان که رژیم شاهنشاهی حاکم بود، به خاطر مخالفتهای ما با اعمال رژیم، جمعی از دوستان زندانی و بعضی اعدام و جمعی هم فراری بودند. این جانب به مسجد جمکران پناه آورده و از آقا امام زمان خواستم واسطه شوند تا خداوند مرا از این مهلکه نجات دهد.
شبی در خواب دیدم، در بیابانی سرگردانم و نمی دانم از کجا بروم، چون اطرافم را مأموران گرفته اند، در همان حال متوجّه شدم که جوانی خوش سیما و نورانی در مقابلم قرار دارد و پرسیدند: «چرا سرگردانی؟»
گفتم: «مأموران ساواک در تعقیبم هستند و می خواهند مرا دستگیر نمایند.» آن جوان نورانی فرمودند: «وحشت نداشته باش! کلماتی را که به شما می گویم و ذکری را که به شما یاد می دهم بگویید تا نجات پیدا کنید.»
خوشحال شدم و پرسیدم: «چه بگویم؟» فرمود بگو:
«یا محمّدُ یاعلّی یافاطمة یاصاحب الزّمان ادرکنی ولاتهلکنی.»
پرسیدم: «خاصیّت آن چیست؟»
فرمود: «باگفتن این ذکر از دست اینها نجات پیدا می کنی.»
و من دیگر آقا را ندیدم. در فکر بودم که این آقا از کجا آمد و چگونه سریع غایب شدند؟ لحظه ای گذشت، دیدم شخص قوی و نیرومندی که مثل نطنزیها لباس پوشیده بود، در مقابلم قرار گرفت و گفت: «چرا پریشانی؟» همان مطالب را به ایشان گفتم و اضافه کردم که: «الآن جوان باصفایی آمدند و به من این ذکر را تعلیم نمود و من هم آن ذکر را گفتم که شما آمدید.»
آن شخص گفت: «من مأمورم تو را نجات بدهم و به منزل برسانم.»
گفتم: «منزل را می دانم، لکن مأمورهای اطراف نمی گذارند.»
بیلی به دست داشتند، به من فرمودند: «با این بیل به اطراف خود، به طرف مأموران، دور بزن.» و بعد فرمود: «به زمین بزن!»
بیل را به زمین زدم، یک وقت متوجّه شدم همه مأموران اسلحه را انداخته و پا به فرار گذاشتند.
به آن آقا گفتم: «این ذکر عجب اثری داشت.»
فرمود: «آری! به این مطالب کاری نداشته باش.»
بیل را به دوش خود گرفته، فرمودند: «برویم تا من شما را به منزل برسانم.» چند قدمی که برداشتم، متوجّه شدم به تهران، خیابان بوذرجمهری، کوچه حکیم، که منزل ما آن وقت آنجا بود، رسیدیم. به اتّفاق ایشان طرف منزل آمدیم، از ایشان خواستم که به منزل بیایند، فرمودند: «مأموریّتی دارم که باید دنبال آن مأموریّت بروم.» بدون اینکه زنگ بزنند، درب باز شد و من وارد منزل شدم و از خواب بیدار شدم.
به شخص معبّری مراجعه و موضوع را در میان گذاشتم ایشان فرمود: «حکم دستگیری شما داده شده و باید مدّتی مخفی باشید.»
من هم به مسجد جمکران پناه آورده و مدّتی اینجا ماندم و مأمورانی که در تعقیب من بودند مأیوس شده و منصرف گشتند و من با خاطر جمعی برگشتم و از این مهلکه به برکت آقا امام زمان (عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف) و ذکر مخصوصی که در هیچ کتابی ندیده بودم، نجات پیدا کردم.(14) وقتی من خاطره خود را برای ایشان بیان کردم، ایشان هم خاطره خود را بیان فرمودند که خیلی سازنده و قابل دقّت است.