فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

توسّل سرباز امام زمان (علیه السّلام) به حضرت

یکی از طلّاب مازندران برای اینجانب نقل کرد که: بعد از تعطیلات درسی حوزه، عازم گرگان شدیم. در گرگان بعد از پیاده شدن، زن، بچّه و وسایل همراه را به پیاده رو بردم و به انتظار ماشین بودیم که ما را به روستا برساند. در همین هنگام، ماشینی جلوی ما توقّف نموده و یکی از سرنشینان ماشین به طرف ما اسلحه کشید، من که از همه جا مأیوس بودم و از روی خلوص نیّت و توجّه کامل فریاد زدم: «یا امام زمان!» ماشین بدون تیراندازی رفت. بعد از چند دقیقه انتظار، دیدم ماشین گشت سپاه آمد، جلوی ما توقّف نمود و صدا زد: «حاج آقا ! بفرمایید سوار شوید.» همه سوار شدیم و ماشین حرکت کرد، به من گفتند: «ما در فلان مسیر بودیم، یک وقت دیدیم آقا سیّدی جلوی ما را گرفت و فرمود: بروید در فلان خیابان، طلبه ای با زن و بچّه منتظر ماشین است. و ما طبق گفته آن سیّد آمدیم، حالا هر کجا می خواهید بروید بفرمایید که شما را برسانیم.» من هم جریان خود را گفتم و اینکه متوسّل به آقا امام زمان - علیه السّلام - شدم، معلوم شد که آن حضرت سفارش ما را نموده و اینها را به یاری ما فرستاد.(8) آدرس: قم، شهرک امام خمینی ...... .
آیینه شو! جمال پری طلعتان طلب gggggجاروب زن توخانه و پس میهمان طلب ggggg

شخصی که به برکت امام زمان (علیه السّلام) حافظه اش برگشت و به امر آن حضرت شربت تربت امام حسین (علیه السّلام) به او دادند

آقای «سیّد محمّد حسین میرباقری» از قول عموی خویش جریانی را که بسیار شنیدنی است، نقل کردند.
ایشان در جوانی مبتلا به کسالتی شدند که در نتیجه به حواسّ پرتی دچار شده و حافظه اش کم شد.
عدّه ای از شهرستان ما به قصد زیارت امام حسین - علیه السّلام - به طور قاچاق حرکت کردند، مادرش به آنها گفت: «این سیّد احمد ما را هم ببرید تا از سیّدالشّهداء - علیه السّلام - شفا بگیرد.» قبول کردند.
در راه، تا رسیدن به کربلا، جریانات جالبی رخ داد که گفتنش مورد حاجت نیست، به هر حال به کربلا رسیدند و در مدّتی که در کربلا بودند، اثری از شفا پیدا نشد و مورد عنایت قرار نگرفت.
قصد مراجعت به ایران می کنند، در نزدیک مرز ایران، چون جواز نداشتند می بایست هرکدام جدا جدا جلو ماشینهای باری را بگیرند و یکی یکی به عنوان شاگرد راننده سوار شوند تا بتوانند از مرز عبور کنند.
این شخص نیز جلو کامیونی را می گیرد و می گوید: «می خواهم از مرز ردّ شوم.» ولی چون حواسّ جمعی نداشت، تمامی پول خود را به راننده می دهد و او هم قبول می کند. نزدیک پاسگاهی می رسند، راننده می گوید: «شما پیاده شو و از آن پشت بیا آن طرف پاسگاه، به طوری که تو را نبینند، من آن طرف شما را سوار می کنم.»
ایشان هم قبول می کند از آن طرف می آید، کامیون هم می آید، ولی وقتی مقابل او می رسد، نگه نمی دارد، هر چه دست بلند می کند و فریاد می زند، نتیجه نداشت و راننده توقّف نمی کند و صدا می زند: «این کرمانشاه است، برو!»
ایشان به خیال اینکه به کرمانشاه رسیده و پشت این تپّه کرمانشاه را می بیند، به راه می افتد از تپّه بالا می آید و پایین تپّه خبری از کرمانشاه نمی بیند، باز به تپّه دیگر می رسد و پایین می رود، خبری از شهر کرمانشاه نبوده، هوا سرد و برف به زمین نشسته بود. ناگاه می بیند چند گرگ گرسنه از پایین تپّه به طرف بالا می آیند، ایشان با آن حال بی اختیار صدا می زند: «یا صاحب الزّمان!» و به پشت می افتد.
می فرمود: «پشتم به زمین نرسیده بود که احساس کردم بر پشت کسی سوارم، ناگاه چشمم را باز کردم و خود را در مقابل باغ سبزی دیدم. آن شخص مرا به داخل باغ برد، ناگاه چشمم به سیّد بزرگواری افتاد که چند نفر در خدمتشان بودند.
آقا رو کردند به آنها و فرمودند: «برای سیّد احمد از شربت تربت جدّم بیاورید.» و این به آن خاطر بود که به قصد شفا از امام حسین - علیه السّلام - حرکت کرده بودم. قدح آبی آوردند، من دیدم بسیار گوارا و خوش طعم است، تمامی قدح آب را نوشیدم.
آقا فرمودند: «سیّد احمد، خسته است جایش را بیاندازید، بخوابد.» جایی برای من انداختند و من استراحت کردم. سحر بود که بیدار شدم، دیدم آقا و آن جمع مشغول نماز شب هستند، چون پشتشان به من بود و من حال نماز شب خواندن نداشتم، نادیده گرفتم و خود را به خواب زدم، ناگهان نماز آقا تمام شد، فرمودند: «سیّد احمد، بیدار شده، برایش آب بیاورید وضو بگیرد.»
بلند شدم وضو گرفتم و مشغول نماز شب شدم. صبح شد و صبحانه خوردم، بعد آقا فرمودند: «سیّد احمد را به منزلش برسانید.» همان شخص که مرا آورده بود مرا با خود بیرون آورد و چند قدمی دور نشده بودیم اشاره کرد که: «این منزل شماست.» - همان منزلی که در کرمانشاه قرار گذاشته بودیم.
او رفت، ناگاه به یادم آمد، بیابان بود و گرگ و برف، چطور نجات پیدا کردم و مرا به اسم خواند: سیّد احمد و شربت تربت جدّم و ... یقین پیدا کردم خدمت آقا امام زمان - علیه السّلام - شرفیاب شدم. از آن ناراحتی هم نجات پیدا کردم، وارد منزل شدم و دوستان دور من جمع و من مشغول گریه کردن بودم و بعد تعریف کردم.
ایشان از علمای ساکن اصفهان بودند که چند سال قبل فوت کردند.(9)
والسلام علیکم ورحمةاللَّه
شب چهارشنبه 26 صفر، 1413 ه . ق
سید محمد حسین میرباقری، قم، سالاریه ...... .

شفای پای ناقص

در تاریخ 26/8/72، بعدازظهر پنجشنبه، آقای «حاج شیخ حسین محدّثی» داماد برادر «حاج شیخ عبّاس قمی» (قدّس سرّه) مؤلّف مفاتیح الجنان، نقل نمودند.
خانواده ایشان، برادرزاده مرحوم محدّث، پنجه های هر دو پایش کج بود، پدر ایشان او را جهت شفا به مسجد جمکران آوردند. درب مسجد بسته بوده، درب می زنند نگهبان وقت (مرحومه بلبل)، درب را باز می کند و ایشان وارد مسجد می شوند.
داخل مسجد، می بینند یک سیّد بزرگوار، در لباس اهل علم، نشسته، سلام می کنند و مشغول نماز تحیّت و بعد، نماز امام زمان - علیه السّلام - را می خواند، و شفای پای دخترش را از آقا امام زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه - می خواهد. وقتی می خواهند از مسجد خارج شوند، به نگهبان می گوید: «این آقا که داخل مسجد بود کی آمدند و کجا می روند؟» او می گوید: «در مسجد کسی نبود.»
فی الجمله می فهمد که امام - علیه السّلام - بوده اند، به منزل می آید، ناگاه متوجّه می شود که یک پنجه پای دخترش شفا گرفته و خوب شده است.
خوشحال می شود، بعد می رود امامزاده «سلطان محمّد شریف»(10) از آن آقا می خواهد که واسطه شود تا پای دیگر بچّه اش را نیز آقا امام زمان - علیه السّلام - شفا دهد و همین که به خانه می آید، می بیند الحمدللَّه پای دیگر دخترش هم خوب شده و اکنون با آقای «حاج میرزا حسین محدّثی» ازدواج نموده و صاحب فرزندانی هستند.(11)