فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

تشرّف آقای مهندس حسین به زیارت ولیّ عصر (علیه السّلام)

اینجانب اصغر رحیمی در سالهای 49 - 1348 هجری شمسی که به مسجد جمکران مشرّف شدم، داستانی را شنیدم که: فردی به نام حسین آقا، مهندس سازمان برنامه، با هدایت آقای «حاج خلج قزوینی» که از افراد وارسته و از منتظرین حضرت امام عصر - علیه السّلام - هستند، شفا گرفته است.
پس از مدّتی من به عنوان معلّم به قریه جمکران آمدم و ظهرها برای خواندن نماز به مسجد می رفتم. یکی از روزها که به مسجد رفتم، گفتند: «آقای حاج خلج آمده است.» خوشحال شدم و با عجله نزد ایشان رسیدم، پس از احوالپرسی گفتم:
«حاج آقا ! قضیّه حسین آقا را من فی الجمله شنیده ام و می خواهم از زبان شما امروز بشنوم.»
ایشان گفتند: «این مسأله کوچکی در رابطه با حضرت ولیّ عصر - ارواحنا فداه - است.» به هر حال با اصرار، جریان را این چنین بیان کردند.
روزی جلو قهوه خانه «حاجی خلیل» نشسته بودم که شخصی به نام حسین آقا که قبلاً شرح حالش را شنیده بودم به من معرّفی کردند و گفتند: «نخاع ایشان صدمه دیده و کمردرد دارد و حتّی او را خارج از کشور نیز برده اند ولی علاج دردش نشده و بهبود نیافته است.» من دلم سوخت و از حسین آقا خواستم که: «بیا چند روز با هم در مسجد باشیم(5) شاید آقا امام عصر - ارواحنا فداه - عنایتی فرماید.»
گفت: «فایده ای ندارد.»
من اصرار کردم و ایشان هم پذیرفت، مدّت چهل روز باهم بودیم.
روز چهلم به حسین آقا گفتم: «مواظب باش! امروز روز چهلم است.»
اطراف مسجد مقداری گردش کردیم و سپس به مسجد برگشتیم. من به حسین آقا گفتم: «خسته ام! می روم استراحت کنم.» و به اطاق بغل مسجد رفتم.
ایشان هم گفتند: «من به مسجد می روم تا نماز بخوانم.»
قدری استراحت کرده بودم که ناگهان از صدای زیاد بیدار شدم، بیرون آمدم دیدم، حسین آقا سنگ بزرگی که درب چاه بود، برداشت و پرتاب کرد و هیچ ناراحتی دردکمر احساس نمی کند، گفتم: «چه شد؟»
گفت: «من در مسجد مشغول نماز امام زمان - علیه السّلام - شدم، وقتی نماز تمام شد و نشسته بودم، سیّد بزرگواری را پهلوی خود حاضر دیدم، رو به من کردند و فرمودند: «حسین آقا ! اینجا چه کار داری؟»
گفتم: «کمرم درد می کند.»
ایشان دست خود را به کمرم کشیده فرمودند: «دردی در پشت تو نیست.»
و سپس فرمودند: «نماز امام زمان خواندی؟»
گفتم: «بلی!»
فرمود: «صلوات فرستادی؟»
گفتم: «نه!»
فرمود: «بفرست!»
من پیشانی بر مهر گذاشتم و شروع به فرستادن صلوات نمودم، ناگاه به فکرم رسید که این سیّد چه کسی است و چطور فرمود کمرت ناراحتی ندارد، بلند شدم دیدم آقا نیست، متوجّه شدم که مورد عنایت آقا قرار گرفته و مشرّف به محضر والای حضرتش شدم و دیگر ناراحتی ندارم.(6) «اللّهم ارزقنا زیارته.»
آدرس اینجانب: قم، میدان سعیدی کوچه .... .

شفای بچّه ای که مادرزاد کلیه اش کار نمی کرد

بچّه ام مدّت مدیدی ناراحتی کلیه داشت، دکتر بردم. همه اطبّا گفتند: «بچّه شما کلیه اش مادرزادی کار نمی کند و پوسیده شده است و باید عمل شود.» سوابق مرض او، سونوگرافی، عکس رنگی و ... در بیمارستان «لبافی نژاد» می باشد.
قبل از تعطیلات عید بود، ماه مبارک رمضان در خواب دیدم، بچّه ام را برای عمل جرّاحی می برند، من به دکتر گفتم: «آقا ! این بچّه خوب می شود؟»
گفت: «خانم! دست امام زمان - علیه السّلام - است.»
از خواب بیدار شدم و نیز سادات و علما را در خواب می دیدم، تا تصمیم گرفتم به مسجد جمکران بیایم. با هیأتی که از نازی آباد به جمکران می آمد، نام نویسی کردم و به جمکران آمدم. اینجا که رسیدم به آقا امام زمان - علیه السّلام - عرض کردم: «من شفای فرزندم را از شما می خواهم.»
توسّل به آقا پیدا کردم، بعد از بازگشت از جمکران مجدّداً او را بیمارستان بردم و عکسبرداری نمودم. دکتر وقتی با عکس قبلی مطابقت نمود، بی اختیار رو به من کرد و گفت: «کلیه بچّه خوب شده و هیچ ایرادی ندارد.»
جریان را گفتم که مسجد جمکران رفتیم و توسّل به آقا امام زمان - علیه السّلام - کلیه بچّه ام را شفا داد.(7)
آدرس: تهران، بزرگراه رسالت، چهارراه مجیدیه ..... .

توسّل سرباز امام زمان (علیه السّلام) به حضرت

یکی از طلّاب مازندران برای اینجانب نقل کرد که: بعد از تعطیلات درسی حوزه، عازم گرگان شدیم. در گرگان بعد از پیاده شدن، زن، بچّه و وسایل همراه را به پیاده رو بردم و به انتظار ماشین بودیم که ما را به روستا برساند. در همین هنگام، ماشینی جلوی ما توقّف نموده و یکی از سرنشینان ماشین به طرف ما اسلحه کشید، من که از همه جا مأیوس بودم و از روی خلوص نیّت و توجّه کامل فریاد زدم: «یا امام زمان!» ماشین بدون تیراندازی رفت. بعد از چند دقیقه انتظار، دیدم ماشین گشت سپاه آمد، جلوی ما توقّف نمود و صدا زد: «حاج آقا ! بفرمایید سوار شوید.» همه سوار شدیم و ماشین حرکت کرد، به من گفتند: «ما در فلان مسیر بودیم، یک وقت دیدیم آقا سیّدی جلوی ما را گرفت و فرمود: بروید در فلان خیابان، طلبه ای با زن و بچّه منتظر ماشین است. و ما طبق گفته آن سیّد آمدیم، حالا هر کجا می خواهید بروید بفرمایید که شما را برسانیم.» من هم جریان خود را گفتم و اینکه متوسّل به آقا امام زمان - علیه السّلام - شدم، معلوم شد که آن حضرت سفارش ما را نموده و اینها را به یاری ما فرستاد.(8) آدرس: قم، شهرک امام خمینی ...... .
آیینه شو! جمال پری طلعتان طلب gggggجاروب زن توخانه و پس میهمان طلب ggggg