فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

ادامه کرامات از مسجد مقدّس جمکران

در تاریخ 30/6/73، جناب مستطاب آقای «حاج اسماعیل کریمی» فرزند مرحوم «کربلایی کاظم ساروقی، حافظ قرآن» که از شیفتگان امام زمان - ارواحنا فداه - هستند و در مسجد جمکران با دانشمند محترم آقای «حاج شیخ عبّاس باقرزاده» در دفتر ثبت کرامات مشغول خدمت هستند، دفتر ثبت کرامات را در اختیار نویسنده گذارده تا داستان افرادی را که به نوعی مشمول عنایت حضرت بقیةاللَّه - سلام اللَّه علیه - قرار گرفته و یا حضرتش را ملاقات نموده اند، انتخاب نموده و در جلد دوّم «شیفتگان حضرت مهدی» - ارواحنا فداه - بنویسم. پس از مطالعه متوجّه شدم که قسمتی از آن معجزات و کرامات را قبلاً نوشته ام و اینک قسمت دیگر را که در این دفتر ثبت شده و مدارکش در آن دفتر محفوظ است، تقدیم شما علاقمندان می نمایم.

شفای آقای علی نیکنام از مرض سرطان

آقای علی رضا جعفری که نویسنده این جریان بوده، چنین می نویسد:
اینجانب «علی رضا جعفری» جریان شفا یافتن شخص سرطانی را که در بیمارستان شهید مصطفی خمینی به عنایت حضرت مهدی - علیه السّلام - اتّفاق افتاد از نواری که خود بیمار شفا یافته بیان کرده، نوشته ام.
نام من «علی نیکنام» اهل تهران: شوش شرقی، 20 متری منصور، خیابان ارج ..... .
من مرض چند ساله نداشتم، بلکه یک ماه بود که مرض شروع شده و اطبّا تشخیص سرطان دادند و در بیمارستان فوق الذّکر بستری بودم. در اثر توسّلات متوجّه شدم سیّد بزرگواری روبروی تخت من است.
او به من فرمود: «چرا خوابیدی؟»
عرض کردم: «مریضم!»
فرمود: «فردا بیا جمکران.»
صبح روز بعد که پرستار آمد تا درجه بگذارد، نگذاشتم، گفت: «آقا ! مسئولیّت دارد.»
گفتم: «خودم مسئولیّتش را قبول می کنم.»
ساعتی نگذشت دکتر آمد، خانم و فرزندانم آمدند، دکتر پرسید: «چطوری؟»
گفتم: «الحمدللّه امام زمان - علیه السّلام - عنایت کردند، حالم خوب شده و می توانم راه بروم.»
دکتر خندید و گفت: «امام زمان در چاه است.» البتّه او قصد تمسخر نداشت.
من با جدیّت گفتم: «مطلب همان است که گفتم.» و مرتّب آقا را صدا می زدم، یا امام زمان می گفتم. رو به خانواده کردم و گفتم: «آقا فرموده اند که من به مسجد جمکران بروم.»
آماده شدم که خودم را شستشو دهم و لباس پاکیزه بپوشم، چون در طول بیست و پنج روز که آنجا بستری بودم، چهل سرُم زده بودم و بدن و لباسم آلوده بود. به هر حال از همانجا خوب شدم و قربانی کُشتم و طرف مسجد جمکران آمدم و بحمدللّه از آن تاریخ تا الآن حالم خوب شده و تنها ناراحتیم این است که چون مدّتی بود که اصلاً غذا نخورده بودم، اشتهای زیاد به غذا ندارم، که امید است آن هم برطرف شود.(4) «الحمدللّه»

تشرّف آقای مهندس حسین به زیارت ولیّ عصر (علیه السّلام)

اینجانب اصغر رحیمی در سالهای 49 - 1348 هجری شمسی که به مسجد جمکران مشرّف شدم، داستانی را شنیدم که: فردی به نام حسین آقا، مهندس سازمان برنامه، با هدایت آقای «حاج خلج قزوینی» که از افراد وارسته و از منتظرین حضرت امام عصر - علیه السّلام - هستند، شفا گرفته است.
پس از مدّتی من به عنوان معلّم به قریه جمکران آمدم و ظهرها برای خواندن نماز به مسجد می رفتم. یکی از روزها که به مسجد رفتم، گفتند: «آقای حاج خلج آمده است.» خوشحال شدم و با عجله نزد ایشان رسیدم، پس از احوالپرسی گفتم:
«حاج آقا ! قضیّه حسین آقا را من فی الجمله شنیده ام و می خواهم از زبان شما امروز بشنوم.»
ایشان گفتند: «این مسأله کوچکی در رابطه با حضرت ولیّ عصر - ارواحنا فداه - است.» به هر حال با اصرار، جریان را این چنین بیان کردند.
روزی جلو قهوه خانه «حاجی خلیل» نشسته بودم که شخصی به نام حسین آقا که قبلاً شرح حالش را شنیده بودم به من معرّفی کردند و گفتند: «نخاع ایشان صدمه دیده و کمردرد دارد و حتّی او را خارج از کشور نیز برده اند ولی علاج دردش نشده و بهبود نیافته است.» من دلم سوخت و از حسین آقا خواستم که: «بیا چند روز با هم در مسجد باشیم(5) شاید آقا امام عصر - ارواحنا فداه - عنایتی فرماید.»
گفت: «فایده ای ندارد.»
من اصرار کردم و ایشان هم پذیرفت، مدّت چهل روز باهم بودیم.
روز چهلم به حسین آقا گفتم: «مواظب باش! امروز روز چهلم است.»
اطراف مسجد مقداری گردش کردیم و سپس به مسجد برگشتیم. من به حسین آقا گفتم: «خسته ام! می روم استراحت کنم.» و به اطاق بغل مسجد رفتم.
ایشان هم گفتند: «من به مسجد می روم تا نماز بخوانم.»
قدری استراحت کرده بودم که ناگهان از صدای زیاد بیدار شدم، بیرون آمدم دیدم، حسین آقا سنگ بزرگی که درب چاه بود، برداشت و پرتاب کرد و هیچ ناراحتی دردکمر احساس نمی کند، گفتم: «چه شد؟»
گفت: «من در مسجد مشغول نماز امام زمان - علیه السّلام - شدم، وقتی نماز تمام شد و نشسته بودم، سیّد بزرگواری را پهلوی خود حاضر دیدم، رو به من کردند و فرمودند: «حسین آقا ! اینجا چه کار داری؟»
گفتم: «کمرم درد می کند.»
ایشان دست خود را به کمرم کشیده فرمودند: «دردی در پشت تو نیست.»
و سپس فرمودند: «نماز امام زمان خواندی؟»
گفتم: «بلی!»
فرمود: «صلوات فرستادی؟»
گفتم: «نه!»
فرمود: «بفرست!»
من پیشانی بر مهر گذاشتم و شروع به فرستادن صلوات نمودم، ناگاه به فکرم رسید که این سیّد چه کسی است و چطور فرمود کمرت ناراحتی ندارد، بلند شدم دیدم آقا نیست، متوجّه شدم که مورد عنایت آقا قرار گرفته و مشرّف به محضر والای حضرتش شدم و دیگر ناراحتی ندارم.(6) «اللّهم ارزقنا زیارته.»
آدرس اینجانب: قم، میدان سعیدی کوچه .... .