فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

حاج عبدالرّحیم بلور ساز و مکاشفه مهمّی که برایش حاصل شد

در روز چهارشنبه دوّم شهریور ماه 1373، در یکی از رواقهای مطهّر بارگاه ملکوتی حضرت رضا - علیه السّلام - جناب خیرالحاجّ آقای «عبدالرّحیم بلور ساز» که از خدّام حرم علی بن موسی الرّضا (علیهما السّلام) کشیک دوّم است، داستان مکاشفه اش را به طور مفصّل چنین بیان کردند:
بعد از انقلاب، این مکاشفه برایم پیش آمد و سالی که حضرت آیة اللَّه العظمی «مرحوم گلپایگانی» به مشهد آمدند، خدمتشان رسیدم، فرمودند: «مکاشفه شما به چه نحو بوده است؟»
عرض کردم: «عهد کردم برای کسی نقل نکنم.»
فرمودند: «مقلّد کیستی؟»
عرض کردم: «حضرتعالی!»
فرمودند: «مجمل آن را بگو!»
شروع کردم به گفتن، پس از خاتمه آقا دو جمله داشتند که بعد می گویم.
اصل جریان
به درد دندان مبتلا شدم و در دانشکده پزشکی مشهد که از مهمترین مراکز است، نزد «دکتر آغاسی» رفتم و با کشیدن دندان که زیاد هم ناراحتی نداشت، دکتر به فرزندم که همراهم بود و ایشان هم دکترند، گفتند: «ابوی شما کیست داخل دهان دارند که اگر اجازه دهند، عمل کنیم.»
من هم موافقت کردم، عمل خیلی سخت و مشکل بود پس از خاتمه عمل، به منزل آمدیم. چند روز گذشت، ناراحتی باقی بود و مشکل دیگر آنکه، قدرت تکلّم از من سلب شد و کار به جایی رسید که نمی توانستم مطالب را بگویم و مجبور بودم آنها را بنویسم و پسر دکترم به جرّاح مراجعه و جریان را گفت او در جواب گفته بود: «کم کم درست می شود.»
مدّتی گذشت و به همان حال بودم. ناچار به دکترهای دیگر مشهد، تهران، شیراز و اصفهان مراجعه کردم. بعضی می گفتند: «به مرور ایّام درست می شود.» و بعضی اظهار عدم اطّلاع می نمودند و من منتظر بودم که به مرور بهتر شوم.
همسرم، نزد «دکتر شمس» رفته بود تا دندان بکشد، لکن دچار ترس و وحشت شدیدی شدند، به نحوی که دکتر گفته بود: «دندان کشیدن که این همه ترس ندارد.» ایشان گفته بودند: «چشم ترسیده دارم.» و جریان دندان مرا گفته بودند.
دکتر شمس دندان ایشان را به خاطر ترسش نکشیده بود و ضمناً گفته بودند: «جریان آقای بلورساز را من شنیده ام و متأسّفانه باید بگویم ایشان عصب گویاییشان قطع شده و دیگر فایده ندارد.»
وقتی برگشت، آثار ناراحتی از ایشان مشهود بود و به من محبّت بیش از اندازه می نمود. از ایشان با نوشتن پرسیدم: «رفتار شما با من تغییر کرده و خیلی به من دلجویی دارید، جریانی است؟»
شروع کرد به گریه کردن و گفت: «راستش دکتر شمس چنین گفته که شما دیگر خوب نمی شوید!»
من مأیوس شدم، پسر دکترم فهمید و مرا دلجویی می داد و از جمله گفت: «دکتر ایرانی که مدّتها آلمان بوده و تازه از آلمان برگشته، دستگاهی آورده که در رابطه با همین ناراحتی شماست، پیش او می رویم.»
به سراغ او رفتیم، دستگاهی داشت که به بازوی من بستند و به کار انداختند من برق گرفتگی را احساس کردم که برق، در بدنم آمده، فشار زیادتر شد، به نحوی که احساس کردم الآن از بین می روم. روی نامه نوشتم: «شما می خواهید مرا با برق از بین ببرید؟» دکتر متخصّص که این را شنید، گفت: «متأسّفانه این دستگاه جواب مثبتی به ما نداد، و علاج پذیر نیست.»
دیگر هیچ راه امیدی باقی نمانده بود، تا آنکه سفری به تهران رفتم. روزی برای نماز جماعت به مسجد امام، رفتم. بعد از نماز، متفکّرانه و متحیّرانه نشسته بودم، ناگاه دیدم سیّدی دست بر شانه من زد و خطاب به من فرمود: «چرا این قدر ناراحتی؟ چه شده؟» اخوی که با من بود، گفت: «ایشان نمی تواند حرف بزند.» من هم مطلب را روی کاغذ نوشتم و به دستش دادم.
اصرار کرد که امشب را به منزل من بیایید، پذیرفتیم، شب را آنجا ماندیم. حالاتی داشت از تهجّد، مناجات و نماز شب. صبح که شد به من گفت: «نذر کن چهل شب چهارشنبه یا جمعه که شب چهارشنبه افضل است، به مسجد جمکران قم بروی، به این نیّت که اگر صلاح باشد، هم شفا پیدا کنی و هم آقا امام زمان را ببینی و اگر شفایت مصلحت نبود، امام زمانت را ملاقات نمایی.»
خیلی خوشحال شدم و تصمیم گرفتم که حتماً اینکار را انجام دهم. به مشهد برگشتم و بلیط هواپیمایی را از روز دوشنبه رزرو می کردم و احیاناً اگر هواپیما نبود، می رفتم ماشین می گرفتم.
بین چهارشنبه سی و شش و سی و هفت بود که مشرّف شدم و طبق برنامه همه هفته طوری نماز را خواندم که وقتی صلوات سجده ام تمام می شد نزدیک اذان صبح بود. نماز تمام شده بود و مشغول صلوات سجده بودم که ناگاه صحنه عوض شد، یعنی دیدم مردم همه به حال گریه شوق داد می زدند که: «آقا امام زمان - علیه السّلام - تشریف آوردند.»
من آقارا دیدم که وارد مسجد شدند و جمعیّت به دست بوسی حضرتش می روند، من به فکر شدم که: «آیا سراغ آقا بروم یا به ذکر صلوات ادامه دهم؟»
با خود گفتم: «به نذر عمل کنم و عمل را تکمیل نمایم.» صلوات تمام شد، آقا هم مشغول نماز بودند، نمازشان تمام شد، پا شدم بین جمعیّت، رفتم نزدیک آقا. مردم همه سلام می کردند و من هم در دل سلام کردم و با خود می گفتم: «کاش زبان داشتم.» ناگاه امام عصر - علیه السّلام - متوجّه من شدند و فرمودند: (ازاینجا آقای بلور ساز مثل ناودان اشگ می ریخت و می گفت) «تو که حاجتت برآورده شد، چرا بلند سلام نمی کنی؟» و با تَشَر فرمودند: «بلند سلام کن!» بلند سلام کردم و افتادم روی قدم آقا و بیهوش شدم.
وقتی به هوش آمدم دیدم مردم اطراف من جمعند و دست و پای مرا می مالند و همین که آقا فرمود: «بلند سلام کن!» زبانم باز شد.
«بحمد اللَّه والمنّة.»
نویسنده گوید: نکاتی را در پایان یادآور می شوم:
1 - سیّدی که ایشان را راهنمایی کرده بودند، به نام «سیّد جواد علوی» است که به گفته آقای بلورساز، در زمان نقل قول، ایشان در مشهد ساکن و از افراد صاحب نفس و اوتاد است که اهل دل او را می شناسند.
2 - وقتی این داستان را برای مرحوم آیة اللَّه العظمی آقای «گلپایگانی» گفتند، آقا فرموده بودند: «نظیر این قصّه شما برای شخصی از اهل تبریز اتّفاق افتاد و تا آخر کار لال بود.»
3 - آقای بلورساز گفتند: من خواستم دست آیةاللَّه العظمی گلپایگانی - قدّس سرّه - را ببوسم، ایشان فرمودند: «بگذارید تا من چشمهای شما را که به زیارت آقا امام زمان نائل شده ببوسم.» و چشمان مرا بوسیدند.
4 - این مکاشفه در شب عید غدیر اتّفاق افتاد.
5 - به برکت این معجزه و عنایت، آقای حاج عبدالرّحیم بلور ساز ساختمانی که هزار و پانصد متر بود و دارای 110 مغازه و بصورت پاساژ است در بهترین جای مشهد مقدّس به هیئت «انصار الحجّة» که مربوط است به کار رسیدگی به فقرا و مستمندان واگذار نمودند.
خداوند توفیق زیارت حضرتش را به همه عاشقانش عنایت فرماید. آمین «یا ربّ العالمین.»
6 - این داستان در جلد اوّل شیفتگان حضرت مهدی - علیه السّلام - ، به صورت ناقص از آیةاللَّه زاده معظّم گلپایگانی نقل شده بود که اینک کامل آن، در دسترس علاقمندان قرار می گیرد.

توسّل آقای مشهدی قاسم فردویی

روز سه شنبه 10/3/73 در تاکسی، به جناب آقای «مشهدی قاسم زهرائی نیا» برخورد کردم و این داستان توسّل را از زبان خودشان در قم شنیدم.
«تقریباً 8 سال قبل بود که دختر بچّه ام مبتلا به روماتیسم شدید شد و بعد از آنکه مدّتها در بیمارستان و منزل بستری بود، تصمیم گرفتم چهل شب جمعه به مسجد جمکران بروم و توسّل به آقا امام زمان - ارواحنا فداه - پیدا کنم تا شفای فرزندم را بگیریم.
هفته سوّم بود که از مسجد می رفتم، رسیدم سر پل که به طرف «فُردو» بروم. اوّل شب بود، ناراحت شدم، ولی بی اختیار جملاتی بر زبان می گفتم از جمله رو کردم به مسجد جمکران و با تَشَرْ گفتم: «آقا امام زمان ! یا فرزندم را شفا بده تا مرتّب بیایم یا دیگر نمی آیم.» و مثل اینکه کسی به من گفت: «علامت شفای فرزندت این است که اگر درخواست ماشین بنمایی، فوراً می رسد.» این را در دل خود گفتم، بلافاصله دیدم ماشینی چراغ می زند و روی پل ایستاد. رو به من کرد و گفت: «کجا می روی؟»
گفتم: «لنگرود!»
گفت: «سوار شو!»
بعد گفت: «جای دیگر نمی خواهی بروی؟»
گفتم: «نه!»
بعد فهمیدم که آقا می دانست که من به فردو می روم. سیّد معمّم جوانی بود، مرا رساند لنگرود و گفت: «بسلامت!» ایشان رفت و من به فکر افتادم که سرپُل چه گفتم و فوراً این ماشین رسید و مرا بدون زحمت به اینجا رسانید، یقین کردم که حواله آقا امام زمان - علیه السّلام - بوده و بچّه ام شفا گرفته است.
به منزل آمدم و وضع بچّه رو به راه شد و از آن به بعد کسالت او از بین رفت.

توسّل پدر دل سوخته به امام عصر (علیه السّلام) و روضه حضرت حمزه (علیه السّلام)

این داستان را برادر عزیز و بزرگوارمان، دانشمند محترم، جناب آقای «حاج شیخ جعفر ابراهیمی» در دست نویسنده قرار دادند و اینک اصل نوشته:
برای من آقای «رضا کریمی ورزنه ای» سنگتراش، ساکن قم، خیابان امام زاده سیّد علی، درباره شفای دختر سه ساله خود، نقل کرد.
دختر سه ساله ام در حدود چند سال پیش، دل درد شدیدی گرفت و شکم او ورم کرد و خیلی گریه می کرد. او را به بیمارستان نکویی بردیم، با آزمایشات به عمل آمده، دکترهای جرّاح قم گفتند که: «ایشان به علّت غدّه ای که در شکم اوست، باید عمل بشود و راهی دیگر ندارد و شنبه، ساعت هفت صبح، عمل می شود.» من بچّه را با چشم گریان به منزل آوردم.
شب جمعه بود، بعد از نماز مغرب و عشاء، با گریه و التماس، به امام زمان - علیه السّلام - متوسّل شدم و خوابم برد.
در عالم خواب، سوار دو چرخه ای بودم و به طرف کوچه عربستان در محلّه عربستان قم، حرکت می کردم، یک مرتبه دیدم سیّد طلبه ای خیلی نورانی با عمّامه و عبای مشکی، خیلی خوش اخلاق به من رسید تا او را دیدم من به او سلام کردم، جواب سلام مرا داد به این کلمه: «سلامٌ علیکم! آقا رضا!»
چون اسم مرا گفت، متوجّه شدم که او آقا امام زمان - علیه السّلام - است، چرخ را وسط کوچه انداختم و دنبالش دویدم، به منزل آقای قزوینی که یکی از علما است، رفتند، دویدم عبای او را گرفتم و گفتم: «دکترِ بچّه من شما هستی و باید او را شفا بدهی.»
گفت: «ان شاءاللَّه، خوب می شود.»
گفتم: «حاج آقا ! شما می خواهی کجا تشریف ببری؟»
در جواب من گفت: «می خواهم بروم مسجد جمکران، روضه حضرت حمزه بخوانم.»
چون بلند بلند در خواب حرف می زدم، مرا از خواب بیدار کردند و نگفتم که من خواب دیدم. صبح شنبه شد، بنا بود بچّه را بیمارستان ببریم برای عمل جرّاحی به دختر نگاه کردیم، دیدیم صحیح و سالم است و ورم به کلّی برطرف شده و آقا امام زمان - عجّل اللَّه فرجه - او را شفای کامل داده.
دیده هر چند که از دیدن تو محروم است gggggپرتو حسن تو بر اهل نظر معلوم است gggggشعله عشق تو از چهره زردم پیداست gggggگر که در پرده دل از غم تو مکتوم است gggggای خوش آندم که چو گل با لب خندان آیی gggggکه دل منتظران بی تو بسی مغموم است gggggدل بشکسته بدست تو شود باز درست gggggای که در پنجه مهر تو دلم چون موم است gggggنظر لطف تو سرچشمه فیض است و بقاgggggهر که از چشم تو افتد به فنا محکوم است ggggg
با عرض ارادت خدمت استاد محترم جناب مستطاب حجّةالاسلام والمسلمین حاج آقا احمد قاضی زاهدی گلپایگانی، دام ظلّه العالی
سوّم ربیع الثانی 1415 ه . ق مطابق با 19/6/1373 ه . ش
التماس دعا: جعفر ابراهیمی