فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

سئوال و جواب با مادر نوجوان سرطانی شفا یافته

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
بر محمّد وآل محمّد صلوات! (صلوات حاضرین)
برای خشنودی امام زمان - علیه السّلام - صلوات! ( صلوات حاضرین)
من از یک جهت ناراحت و از یک جهت خوشحال هستم و لذا نمی توانم درست صحبت کنم، ببخشید.
امّا ناراحتی من این است که می خواهم از اینجا بروم و جهت خوشحالیم آن است که فرزندم شفا پیدا کرده است.
بچّه من یک سال و 8 ماه مریض بوده و به من چیزی نگفت. یعنی فرزندم یک سال با درد ساخت و چیزی نگفت تا ناراحتی خیلی شدید شد و به من اظهار کرد. من او را نزد دکترهای زاهدان بردم، به من گفتند باید این بچه را به تهران ببرید. او را به تهران آوردم و نمونه برداری کردند و گفتند: «غدّه سرطانی است.»
من بی اختیار شده و به سر و صورتم زدم و از آن روز به بعد که مرض او را فهمیدم خواب راحت نداشتم و شبهای طولانی را نمی دانم چه طور گذرانده و خواب به چشمان من نمی آمد. آنچه بلد بودم این بود که: اوّل به نام خدا درود می فرستادم و «اللَّه اکبر» و «لااله الاّاللَّه» می گفتم. چندین دوره تسبیح «لااله الاّاللَّه» گفتم که این نام خداست. بعداً به نام محمّد - صلّی اللَّه علیه وآله - و بعد به نام حضرت مهدی - علیه السّلام - و بقیّه انبیاء صلوات فرستادم؛ چون خواب که به چشمم نمی آمد، نمی خواستم بیکار باشم.
سؤال: دکترها چه گفتند؟
جواب: گفتند مادر سعید! الآن که بچّه را از بین بردی برای ما آوردی؟ و به من گفتند که سرطان است و علاج ندارد. گفتم تقصیر من نیست، به من نگفت. به او گفتند: چرا نگفتی؟ گفت: من نمی دانستم که سرطان است. به هرحال دکترها عصبانی شدند و به من گفتند ببرش.
چهار دکتر ما را جواب کردند. به بعضی از دکترها التماس کردم، گفتند: شیمی درمانی می کنیم تا چه پیش آید. چند جلسه شیمی درمانی کردند و هنوز زیر برق نگذاشته بودند که من سعید را به اینجا (مسجد جمکران) آوردم.
وقتی به اینجا آمدیم، روز سه شنبه بود و سعید شب چهارشنبه، ساعت سه بعد از نصف شب، که بچّه ام تنها بود و من خودم مسجد بودم، خواب می بیند؛ من آمدم دیدم بدون عصا دارد راه می رود.
گفتم: سعیدجان! زود برو، چوب را بردار، چرا بدون عصا می روی؟
گفت: من دیگر با پای خودم می توانم راه بروم و احتیاجی به عصا ندارم. مگر من نیامدم اینجا که بدون چوب بروم؟
من و برادرش گفتیم لابد شوخی می کند، و او گفت: من شفا گرفتم و خوابش را گفت.
برادرش گفت: «اگر راست می گویی، بنشین.» نشست. «بلند شو»، بلند شد. «سینه خیز برو»، رفت. دیدم کاملاً خوب شده است. «الحمدللَّه ربّ العالمین».
من به خاطر اینکه بچّه ام را چشم نکنند و اسباب ناراحتی او را فراهم نکنند، گفتم به کسی نگویم تا بعداً برای متصدّی مسجد نقل می کنم.
شکر،«الحمدللَّه» بچّه ام را آوردم اینجا، سالم شده و امید است حضرت اجازه بدهد تا از خدمتش مرخّص شویم.
در نوار ویدئویی از این مادر سؤال شده: چرا شما به «مسجد جمکران» آمدی؟
در جواب می گوید: به خاطر خوابی که وقتی در بیمارستان تهران بودم، دیدم که مرا به اینجا راهنمایی کرده و گفتند: شفای فرزند تو آنجاست.
سؤال: ایشان چند ماه مریض احوال و بستری بود؟
جواب: از شهریور ماه، که از شهریور تا آبان، دیگر هیچ نتوانست راه برود. در زاهدان پدرش او را بغل می گرفت و از این طرف به آن طرف و پیش دکتر می برد و در مسافرت برادرش که همراه ما هست. چون بعد از نمونه برداری، به کلّی از پا افتاد و عکسها و مدارک موجود است.
سؤال: بعد از شفا هم او را پیش دکترها بردی؟
جواب: آری! و تعجّب کردند و گفتند: چه کار کردی که این بچّه خوب شده؟
گفتم: ما یک دکتر داریم که پیش او بردم. گفت: کجاست؟ گفتم: «قم»، «جمکران» و از سکّه های امام زمان - علیه السّلام - که شما داده بودید، به آنها دادم. بخدا دکتر تعجّب کرد، دکترش آدرس جمکران را نیز گرفت.
سؤال: کدام دکتر بود؟
جواب: بیمارستان هزارتختخوابی (امام خمینی) و نام دکتر هم «دکتر رفعت» و یک دکتر پاکستانی.
سؤال: دقیقاً چه مدّت است که اینجا هستی؟
جواب: نزدیک یک برج است اینجا هستم و باید حضرت امضا کند و اجازه دهد تا از اینجا برویم.
سؤال: پدرش می داند؟
جواب: آری! خودم تلفن زدم و همه تعجّب کرده و باور نمی کنند که بچّه خوب شده باشد.
سؤال: محلّ شما اکثراً اهل تسنّن هستند؟
جواب: بلی!
سؤال: خودتان چطور؟
جواب: ما خودمان اهل تسنّن و حنفی هستیم، پیرو دین، قرآن و اسلام هستیم.
سؤال: حالا که امام زمان - علیه السّلام - بچّه شما را شفا داده، شما شیعه نمی شوید؟
جواب: امام زمان - علیه السّلام - مال ما هم هست و تنها برای شما نیست.
نویسنده در سفری که اخیراً با آیةاللَّه زاده معظّم حضرت حجّة الاسلام والمسلمین آقای حاج سیّد جواد گلپایگانی جهت افتتاح مسجد سراوان به زاهدان داشتم و جویای حال این خانواده شدم به دو نکته آگاهی یافتم:
1 - دیدار این نوجوان با مرحوم آیةاللَّه العظمی گلپایگانی و سفارش ایشان به او که باید جزو شاگردان مکتب امام صادق - علیه السّلام - و از سربازان امام عصر - ارواحنا فداه - شوی.
2 - مژده دادند که افراد خانواده این نوجوان همه شیعه اثنی عشری شده اند و این قصّه در نزد مردم آنجا مشهور است.

رفتن چهل شب چهارشنبه به مسجد جمکران وتشرّف آقای زاغری به محضر والای امام زمان (علیه السّلام)

مطلبی را که می خوانید مربوط به آقای «حاج رمضانعلی زاغری» ساکن کرج، است که برای برادر عزیز و بزرگوارم آقای حاج «غلام عبّاس حیدری» نقل کرده و در نزد خود ایشان نوشته و در دسترس نویسنده قرار داده اند.
«حدود 25 سال قبل، با شخصی به نام محمّد کمیلی، در تهران شریک بودم و خانه می ساختیم و می فروختیم.
موقعی بود که چند باب خانه را ساخته و منتظر مشتری بودیم. روزی در حالی که شریکم نبود یک مشتری آمد و یکی از این خانه ها را پسندید و گفت: «با من حضرت عبّاسی معامله کن.» من هم قیمت را پایین آوردم، لکن شریکم نسبت به سهم خودش به این معامله، راضی نشد، من خیلی ناراحت شده و تصمیم گرفتم از او جدا شوم.
همان شب در عالم رؤیا دیدم که تمام ساختمانهایی که برای فروش آماده کردیم خراب شد و جای آنها بصورت یک گودال بسیار خطرناک درآمد.
صبح که بیدار شدم به همسرم گفتم: «من خوابی دیده ام که بر بیچارگی و ورشکستگی ما دلالت دارد.
چند روز بیشتر طول نکشید که دو سه نفر مأمور آگاهی و ساواک سراغ شریکم آمدند، او را گرفتند و بردند و نفهمیدند من شریک او هستم. تمام ساختمانهای بساز و بفروش ما را تصاحب کردند. معلوم شد بدون اینکه من بدانم شریکم در کار قاچاق دست داشته است. با اینکه بی گناه بودم از ترس اینکه مبادا باعث زحمتم شوند، از منزلی که اجاره نشین بودم، بیرون آمدم و جای دیگری در منزل پیرزنی دو اتاق اجاره کردم و با اهل و عیال خود، آنجا زندگی می کردم.
از طرفی، چکی به مبلغ پانصد هزار تومان دست کسی داشتم که پولش را داده بودم ولی چک نزد او مانده بود و معلوم شد بهائی است و وقتی جریان کار ما را فهمید، گفته بود: «این چک را به اجرا می گذارم.» خدا می داند که غم و غصّه عالم در دلم جا کرده بود و همیشه مهموم و مغموم و گاه بی توجّه شروع به گریه می کردم، انسانی بودم ورشکسته، بیکار و ناراحت!
پیرزن صاحب خانه که وضع مرا دید، به حالم رقّت کرد و گفت: «پسرم! اگر می خواهی از گرفتاری و همّ و غم، نجات پیدا کنی بیا با حاج آقا «کافی» (که آن زمان زنده بودند) شبهای چهارشنبه به «مسجد جمکران قم» برو و از امام زمان - ارواحنا فداه - بخواه تا مشکلات تو را برطرف نماید.»
تصمیم گرفتم و با هیئت ایشان، به جمکران مشرّف شده و چون ماشین سواری داشتم، شبهای چهارشنبه بعد، خودم به قم و مسجد جمکران می رفتم و انجام وظیفه می کردم تا اینکه چهل شب چهارشنبه تمام شد و چون نتیجه ای ندیدم، سخت ناراحت بودم. و با خودم می گفتم پس نتیجه چهل شب چهار شنبه مسجد جمکران چیست؟
صبح همان روز هم عریضه ای نوشتم و به چاهی که در آنجا بود انداختم و به «حسین بن روح» عرض کردم: «سلام و عریضه مرا به خدمت آقا امام زمان - علیه السّلام - برسان.»
از مسجد جمکران بیرون آمدم و به طرف قم روانه شدم، زیارت قبر حضرت معصومه - سلام اللَّه علیها - رفتم و به تهران برگشتم.
با حالت خسته و غمگین به خانه رفتم. فردای آن روز، بعدازظهر روز پنجشنبه، تصمیم گرفتم به زیارت حضرت عبدالعظیم - علیه السّلام - بروم و در ضمن، مسافر هم سوار کنم که برای عائله ام چیزی تهیّه کنم.
از میدان اعدام، صد قدمی دور شدم که یک دفعه چشمم به شخصی کنار خیابان افتاد، به طرف من اشاره کرد و با اشاره او ماشین بدون ترمز ایستاد؛ درب ماشین را باز کرد و وارد ماشین شد.
شخصی بود در سنّ تقریباً چهل سال و تسبیحی در دست و لباس بلندی پوشیده بود.
فرمود: «کجا می روی؟»
عرض کردم: «حضرت عبدالعظیم»
فرمود: «من هم به آن طرف می آیم»
حرکت کردیم، مسافر تازه وارد به من فرمود: «خیلی پریشان و ناراحتی!»
گفتم: «ای آقا ! گرفتاری و ناراحتی من به اندازه ای است که دیگر از این عالم سیر شده ام.»
فرمود: «در صورتت خواندم.»
گفتم: «گرفتاری من یکی و دو تا نیست، ورشکستگی، طلبکارها، چکهایی، دست افراد دارم که پولش را هم داده ام، اما چکهای خود را نگرفته ام و آنها چکهای مرا به اجرا گذاشته اند و خلاصه مأمورین در تعقیب من هستند و در حالی که گناهکار نیستم، آبرویم دارد می ریزد، نمی دانم چه کنم؟»
فرمود: «هیچ غصّه نخور و ناراحت نباش، تمام کارهایت روبه راه می شود، ان شاءاللَّه.»
ایشان دست به جیب خود نمودند، کاغذ تاشده ای بیرون آورده، به من دادند و فرمودند: «این کاغذ را همیشه با خود نگهدار تا موقعی که این کاغذ را داری از هیچکس و هیچ چیز نترس. همین امروز هم می روی پیش آنهایی که خود را طلبکار می دانند و از آنها ترس داری و می خواهند جلْبت کنند، می بینی با تو هیچ کاری ندارند، خاطرت جمع باشد.»
کاغذ را گرفتم و در جیبم گذاشتم، مثل اینکه تمام نگرانیهایم از بین رفت و راحت شدم. به خیابان نازی آباد رسیده بودیم که فرمود: «من کاری دارم، باید اینجا پیاده شوم.»
من ماشین را نگه داشتم، باز سفارش کردند که: «این کاغذی که به تو دادم، در داخل کاغذ، دعا نوشته شده، همینطور که تا کرده ام، بازش مکن و همیشه با خود داشته باش و قدر آن را بدان.»
در همین موقع که پیاده می شدند، چند سکّه هم به جای کرایه به من دادند که نگرفتم، خودشان داخل ظرفی که جلو ماشین قرار داشت و پول داخل آن بود، ریختند و پیاده شد. به محض پایین رفتن، درب ماشین بسته شد و ایشان را ندیدم. فکر کردم کنار جادّه چاه یا گودال بود که او داخل آن افتاده است.
پیاده شده، آمدم و دیدم که نه، جادّه صاف است ولی از او خبری نیست. به ذهنم رسید که شخص مسافر وجود مقدّس امام زمان - ارواحنا فداه - بوده که چهل شب چهارشنبه در مسجد جمکران او را خوانده و عریضه به محضرش نوشتم و تمام این مطالب در ذهنم آمد. همانجا تنها برای گریه کردن نشستم. هیچ عبور و مروری نبود، آن قدر گریه کردم که بیهوش شدم. در حال بیهوشی دیدم، همان آقا بالای سرم آمدند و فرمودند: «بلند شو، برو! من گفتم گرفتاریهایت تمام شد، بلند شو!»
چشم خود را باز کردم و آن آقا را ندیدم.
از طرفی غمگین بودم که چرا آقا را نشناختم و از طرفی خوشحال که رفع نگرانیهایم شده، از همانجا به خانه برگشتم و جریان را به همسرم گفتم.
دوستی به نام آقای «سیّد حسن مطهّری کیا» داشتم که از جریان وضع من اطّلاع داشت، همان ساعت با همسرم نزد او رفته و بعد از گریه زیاد، جریان مسجد جمکران و ملاقات آقا را در ماشین گفتم.
گفت: «همین الآن برویم، درب مغازه عبّاس درخشان که چک پانصدهزار تومانی را نداده و حکم جلب تو را هم گرفته است.»
سه نفری حرکت کرده و رفتیم تا درب دکّان او رسیدیم؛ به محض اینکه جلو دکّان نامبرده از ماشین پیاده شدیم و او چشمش به ما افتاد، با اینکه بهائی بود، خوشحال و خندان به طرف ما آمد و مرا بغل کرد و بوسید و گفت: «کجا بودی؟ خوب شد آمدی، چهار، پنج ساعت است، مثل اینکه یک نفر مأمور با اسلحه پشت سر من ایستاده و به من می گوید: چرا چک این مرد که پول تو را داده، اجرا گذاشتی و حکم جلب او را گرفتی، از خدا نمی ترسی؟ من منتظر بودم، بیایی و این چک را به شما برگردانم.»
چک را با سه هزارتومان که زیادی به او داده بودم، پس داد و مرا بوسید و عذرخواهی کرد. ما مجدّداً شروع به گریه کردیم و او متعجّب ماند.
عبّاس درخشان بهائی گفت: «به جای خوشحالی گریه می کنی؟»
گفتم: «این گریه خوشحالی است و به خاطر محبّتی است که امام زمان ما نسبت به من داشته و شما که او را نمی شناسید و ارزش او را نمی دانید، ولی ما شیعیان پناه و دادرس داریم که در موارد گرفتاری، به او توسّل پیدا می کنیم.»
تعجّب کرد و گفت: «بی جهت نبود که چند ساعت است به من چنین حالتی دست داده و بی اختیار منتظر تو بودم.»
از او جدا شدیم و به سایر بدهکاران مراجعه نمودیم، همانطور که آقا فرموده بودند همه با روی باز از من استقبال کردند و رفع گرفتاریها و نگرانیهایم شد و تا الآن که سال 1414 هجری قمری است، به خوبی و آبرومندی و بدون نگرانی زندگی کرده ایم و این از عنایت امام زمان - علیه السّلام - و آن نامه ای که حضرت به من داده اند، می باشد.
لازم است نظر شما را به دو موضوع دیگر در این رابطه جلب کنم: اوّل، اثر آن نامه، دوّم، اثری از پولهایی که حضرت به کاسه پول من ریخت.
نامه حضرت
حدود چهار سال قبل بود، سوار اتوبوس شدم و موقع پایین آمدن فراموش کردم کُتَم را بردارم. به منزل که رسیدم، یادم آمد و خیلی متأثّر بودم مخصوصاً برای نامه ای که حضرت به من داده و در جیب کُتَم بود.
پس از چند روز، زنگ منزل زده شد و شخص ناشناسی بدون اینکه او را بشناسم یا آدرسی در داخل جیب کُتَم باشد یا کسی او را راهنما باشد، آمد و به من گفت: «این کُتْ از شما در اتوبوس جا مانده است.» کُتْ را به دست من داد و خداحافظی کرد و رفت. از آن روز به بعد، کاغذ را در صندوق مخصوصی نهاده و روزی چند نوبت، زیارت می کنم.
پولهای حضرت
همان روز، ماشین احتیاج به بنزین داشت؛ وقتی بنزین زدم فراموش نمودم و سکّه های آقا را با قسمتی از پول خودم دادم و حرکت نمودم. هر موقعی نگاه به باک ماشین می کردم، پُر بود، تا اینکه پس از دو ماه، برای دیدن پیش نماز مسجد صاحب الزّمان - علیه السّلام - در بیست کیلومتری تفرش رفتم و جریان تشرّفم را خدمت امام زمان - علیه السّلام - ، و نجات از طلبکاران و موضوع پر بودن باک ماشین را به او گفتم، جلسه تمام شد خداحافظی کردم، آمدم سوار شدم، خواستم ماشین را روشن کنم، دیدم بنزین ندارد و خشک شده به آقای «نجفی» پیش نماز مسجد، گفتم: «تعجّب است، باک ماشین بنزینش خشک شده.»
ایشان در جواب با تبسّمی فرمود: «کاش حرف بنزین را نمی گفتی، دیگر فایده ندارد.» این جریان و سرگذشت من بود، خداوند همه را روزی کند که جمالش را ببینیم و از گل رویش بهره بگیریم.»

حاج عبدالرّحیم بلور ساز و مکاشفه مهمّی که برایش حاصل شد

در روز چهارشنبه دوّم شهریور ماه 1373، در یکی از رواقهای مطهّر بارگاه ملکوتی حضرت رضا - علیه السّلام - جناب خیرالحاجّ آقای «عبدالرّحیم بلور ساز» که از خدّام حرم علی بن موسی الرّضا (علیهما السّلام) کشیک دوّم است، داستان مکاشفه اش را به طور مفصّل چنین بیان کردند:
بعد از انقلاب، این مکاشفه برایم پیش آمد و سالی که حضرت آیة اللَّه العظمی «مرحوم گلپایگانی» به مشهد آمدند، خدمتشان رسیدم، فرمودند: «مکاشفه شما به چه نحو بوده است؟»
عرض کردم: «عهد کردم برای کسی نقل نکنم.»
فرمودند: «مقلّد کیستی؟»
عرض کردم: «حضرتعالی!»
فرمودند: «مجمل آن را بگو!»
شروع کردم به گفتن، پس از خاتمه آقا دو جمله داشتند که بعد می گویم.
اصل جریان
به درد دندان مبتلا شدم و در دانشکده پزشکی مشهد که از مهمترین مراکز است، نزد «دکتر آغاسی» رفتم و با کشیدن دندان که زیاد هم ناراحتی نداشت، دکتر به فرزندم که همراهم بود و ایشان هم دکترند، گفتند: «ابوی شما کیست داخل دهان دارند که اگر اجازه دهند، عمل کنیم.»
من هم موافقت کردم، عمل خیلی سخت و مشکل بود پس از خاتمه عمل، به منزل آمدیم. چند روز گذشت، ناراحتی باقی بود و مشکل دیگر آنکه، قدرت تکلّم از من سلب شد و کار به جایی رسید که نمی توانستم مطالب را بگویم و مجبور بودم آنها را بنویسم و پسر دکترم به جرّاح مراجعه و جریان را گفت او در جواب گفته بود: «کم کم درست می شود.»
مدّتی گذشت و به همان حال بودم. ناچار به دکترهای دیگر مشهد، تهران، شیراز و اصفهان مراجعه کردم. بعضی می گفتند: «به مرور ایّام درست می شود.» و بعضی اظهار عدم اطّلاع می نمودند و من منتظر بودم که به مرور بهتر شوم.
همسرم، نزد «دکتر شمس» رفته بود تا دندان بکشد، لکن دچار ترس و وحشت شدیدی شدند، به نحوی که دکتر گفته بود: «دندان کشیدن که این همه ترس ندارد.» ایشان گفته بودند: «چشم ترسیده دارم.» و جریان دندان مرا گفته بودند.
دکتر شمس دندان ایشان را به خاطر ترسش نکشیده بود و ضمناً گفته بودند: «جریان آقای بلورساز را من شنیده ام و متأسّفانه باید بگویم ایشان عصب گویاییشان قطع شده و دیگر فایده ندارد.»
وقتی برگشت، آثار ناراحتی از ایشان مشهود بود و به من محبّت بیش از اندازه می نمود. از ایشان با نوشتن پرسیدم: «رفتار شما با من تغییر کرده و خیلی به من دلجویی دارید، جریانی است؟»
شروع کرد به گریه کردن و گفت: «راستش دکتر شمس چنین گفته که شما دیگر خوب نمی شوید!»
من مأیوس شدم، پسر دکترم فهمید و مرا دلجویی می داد و از جمله گفت: «دکتر ایرانی که مدّتها آلمان بوده و تازه از آلمان برگشته، دستگاهی آورده که در رابطه با همین ناراحتی شماست، پیش او می رویم.»
به سراغ او رفتیم، دستگاهی داشت که به بازوی من بستند و به کار انداختند من برق گرفتگی را احساس کردم که برق، در بدنم آمده، فشار زیادتر شد، به نحوی که احساس کردم الآن از بین می روم. روی نامه نوشتم: «شما می خواهید مرا با برق از بین ببرید؟» دکتر متخصّص که این را شنید، گفت: «متأسّفانه این دستگاه جواب مثبتی به ما نداد، و علاج پذیر نیست.»
دیگر هیچ راه امیدی باقی نمانده بود، تا آنکه سفری به تهران رفتم. روزی برای نماز جماعت به مسجد امام، رفتم. بعد از نماز، متفکّرانه و متحیّرانه نشسته بودم، ناگاه دیدم سیّدی دست بر شانه من زد و خطاب به من فرمود: «چرا این قدر ناراحتی؟ چه شده؟» اخوی که با من بود، گفت: «ایشان نمی تواند حرف بزند.» من هم مطلب را روی کاغذ نوشتم و به دستش دادم.
اصرار کرد که امشب را به منزل من بیایید، پذیرفتیم، شب را آنجا ماندیم. حالاتی داشت از تهجّد، مناجات و نماز شب. صبح که شد به من گفت: «نذر کن چهل شب چهارشنبه یا جمعه که شب چهارشنبه افضل است، به مسجد جمکران قم بروی، به این نیّت که اگر صلاح باشد، هم شفا پیدا کنی و هم آقا امام زمان را ببینی و اگر شفایت مصلحت نبود، امام زمانت را ملاقات نمایی.»
خیلی خوشحال شدم و تصمیم گرفتم که حتماً اینکار را انجام دهم. به مشهد برگشتم و بلیط هواپیمایی را از روز دوشنبه رزرو می کردم و احیاناً اگر هواپیما نبود، می رفتم ماشین می گرفتم.
بین چهارشنبه سی و شش و سی و هفت بود که مشرّف شدم و طبق برنامه همه هفته طوری نماز را خواندم که وقتی صلوات سجده ام تمام می شد نزدیک اذان صبح بود. نماز تمام شده بود و مشغول صلوات سجده بودم که ناگاه صحنه عوض شد، یعنی دیدم مردم همه به حال گریه شوق داد می زدند که: «آقا امام زمان - علیه السّلام - تشریف آوردند.»
من آقارا دیدم که وارد مسجد شدند و جمعیّت به دست بوسی حضرتش می روند، من به فکر شدم که: «آیا سراغ آقا بروم یا به ذکر صلوات ادامه دهم؟»
با خود گفتم: «به نذر عمل کنم و عمل را تکمیل نمایم.» صلوات تمام شد، آقا هم مشغول نماز بودند، نمازشان تمام شد، پا شدم بین جمعیّت، رفتم نزدیک آقا. مردم همه سلام می کردند و من هم در دل سلام کردم و با خود می گفتم: «کاش زبان داشتم.» ناگاه امام عصر - علیه السّلام - متوجّه من شدند و فرمودند: (ازاینجا آقای بلور ساز مثل ناودان اشگ می ریخت و می گفت) «تو که حاجتت برآورده شد، چرا بلند سلام نمی کنی؟» و با تَشَر فرمودند: «بلند سلام کن!» بلند سلام کردم و افتادم روی قدم آقا و بیهوش شدم.
وقتی به هوش آمدم دیدم مردم اطراف من جمعند و دست و پای مرا می مالند و همین که آقا فرمود: «بلند سلام کن!» زبانم باز شد.
«بحمد اللَّه والمنّة.»
نویسنده گوید: نکاتی را در پایان یادآور می شوم:
1 - سیّدی که ایشان را راهنمایی کرده بودند، به نام «سیّد جواد علوی» است که به گفته آقای بلورساز، در زمان نقل قول، ایشان در مشهد ساکن و از افراد صاحب نفس و اوتاد است که اهل دل او را می شناسند.
2 - وقتی این داستان را برای مرحوم آیة اللَّه العظمی آقای «گلپایگانی» گفتند، آقا فرموده بودند: «نظیر این قصّه شما برای شخصی از اهل تبریز اتّفاق افتاد و تا آخر کار لال بود.»
3 - آقای بلورساز گفتند: من خواستم دست آیةاللَّه العظمی گلپایگانی - قدّس سرّه - را ببوسم، ایشان فرمودند: «بگذارید تا من چشمهای شما را که به زیارت آقا امام زمان نائل شده ببوسم.» و چشمان مرا بوسیدند.
4 - این مکاشفه در شب عید غدیر اتّفاق افتاد.
5 - به برکت این معجزه و عنایت، آقای حاج عبدالرّحیم بلور ساز ساختمانی که هزار و پانصد متر بود و دارای 110 مغازه و بصورت پاساژ است در بهترین جای مشهد مقدّس به هیئت «انصار الحجّة» که مربوط است به کار رسیدگی به فقرا و مستمندان واگذار نمودند.
خداوند توفیق زیارت حضرتش را به همه عاشقانش عنایت فرماید. آمین «یا ربّ العالمین.»
6 - این داستان در جلد اوّل شیفتگان حضرت مهدی - علیه السّلام - ، به صورت ناقص از آیةاللَّه زاده معظّم گلپایگانی نقل شده بود که اینک کامل آن، در دسترس علاقمندان قرار می گیرد.