فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

شفای سرطان پسربچّه سنّی حنفی زاهدانی در مسجد جمکران قم

در «مسجد جمکران» پسر بچّه ای که اهل «زاهدان» است، شفا گرفته است که هم فیلم ویدئویی آن موجود است و هم نوار آن و نویسنده سؤال و جوابی را که جناب «حاج آقای موسوی» مدیریّت محترم مسجد با خود نوجوان و والده او نموده، از نوار پیاده و اینجا نوشته ام.
تاریخ مصاحبه: هیجدهم آبان ماه 1372.
سؤال: لطفاً خود را معرّفی و اصل ماجرای شفا پیدا کردن را بیان کنید.
جواب: بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
من «سعید چندانی»، 12 ساله هستم که حدود یک سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دکترها جوابم نموده بودند.
15 روز قبل، شب چهارشنبه که به «مسجد جمکران» آمدم، در خواب دیدم نوری از پشت دیوار به طرف من می آید که اوّل ترسیدم، بعد خود را کنترل نموده و این نور آمد با بدن من تماسّی پیدا کرد و رفت و نور آنقدر زیاد بود که من نتوانستم آن را کامل ببینم بیدار شدم و باز خوابیدم تا صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم بدون عصا می توانم راه بروم و حالم خیلی خوب است تا شب جمعه در مسجد ماندیم و در شب جمعه، مادرم بالای سرم نشسته بود و به تلاوت قرآن مشغول بود، احساس کردم کسی بالای سر من آمد و جملاتی را فرمود که من باید یک کاری را انجام دهم، سه مرتبه هم جملات را بیان کرد. من به مادر گفتم: «مادر! شما به من چیزی گفتی؟»
گفت: «نه! من آهسته مشغول قرائت قرآنم.»
گفتم: «پس چه کسی با من حرف زد؟»
گفت: «نمی دانم.»
هر چند، سعی کردم آن جملات را به یاد بیاورم متأسّفانه نشد و تا الآن هم یادم نیامده است.
سؤال: سعیدجان! شما اهل کجا هستی؟
جواب: زاهدان.
سؤال: کدام شهر زاهدان؟
جواب: خود زاهدان.
سؤال: کلاس چندمی؟
جواب: پنجم.
سؤال: کدام مدرسه می روی؟
جواب: محمّد علی فائق.
سؤال: شما قبل از شفا پیدا کردن، چه ناراحتی داشتی؟
جواب: غدّه سرطانی.
سؤال: در کجای بدنت بود؟
جواب: لگن و مثانه و شکم.
سؤال: از چه جهت ناراحت بودی؟
جواب: راه رفتن و درد و ناراحتی که حتّی با عصا هم نمی توانستم درست راه بروم، مرا بغل می گرفتند.
سؤال: دکترها چه گفتند؟
جواب: گفتند ما نمی توانیم عمل کنیم و جوابم کردند و بعضی به مادرم می گفتند باید پایش را قطع کنیم.
سؤال: شما در این مدّت، بیرون از منزل نمی رفتی؟
جواب: از وقتی که مرا عمل کرده برای نمونه برداری که سه ماه قبل بود، دیگر نتوانستم از خانه بیرون بروم.
سؤال: در این سه ماه چه می کردی؟
جواب: خوابیده بودم و نمی توانستم راه بروم.
سؤال: می شود آدرس منزلتان را بگویید.
جواب: بلی! زاهدان، کوی امام خمینی، انتهای شرقی، کوچه نعمت، پلاک 6، منزل آقای چندانی.
سؤال: شما چطور شد جمکران آمدید؟
جواب: مادرم مرا آورد.
سؤال: چه احساسی داری الآن که به مسجد جمکران آمده ای؟
جواب: خیلی احساس خوبی دارم و ناراحتیهایم همه برطرف شده.
سؤال: بعد از اینکه شفا یافتی، دکتر رفتی؟
جواب: آری!
سؤال: چه گفتند؟
جواب: تعجّب کردند و مادرم به آنها گفت: ما دکتر دیگری داریم و او علاج کرده گفتند: کجاست؟ گفت: جمکران و آنها هم آدرس گرفتند و گفتند ما هم می رویم.
سؤال: شما قبل از اینکه شفا بگیری و قبل از خوابیدن، چه راز و نیازی کردی و با خود چه می گفتی؟
جواب: گریه کردم و از خدا و امام زمان - علیه السّلام - خواستم که این درد از من برود و مرا شفا بدهد و بالأخره به نتیجه رسیدم و موفّق شدم و خیلی راضیم.
سؤال: شما برای معالجه کجا رفتید؟
جواب: چند ماه قبل به بیمارستان «الوند» رفتیم. بعد دکتر گفت تکّه برداری می کنم، رفتم، بستری شدم و تکّه برداری کردند. پس از چهار روز که بستری بودم، از حال رفتم، و سه چهار ماه نتوانستم اصلاً راه بروم و تمام خانواده ام، مأیوس بودند.
سؤال: خیلی درد داشتی؟
جواب: آری!
سؤال: الآن هیچ درد نداری؟
جواب: خیر!
سؤال: با چه چیزی شما را به اینجا آوردند؟
جواب: ماشین.
سؤال: به چه نحو وارد مسجد شدی؟
جواب: تا نصف راه با عصا آمدم، نتوانستم، مرا بغل کردند و به مسجد آوردند.

سئوال و جواب با مادر نوجوان سرطانی شفا یافته

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
بر محمّد وآل محمّد صلوات! (صلوات حاضرین)
برای خشنودی امام زمان - علیه السّلام - صلوات! ( صلوات حاضرین)
من از یک جهت ناراحت و از یک جهت خوشحال هستم و لذا نمی توانم درست صحبت کنم، ببخشید.
امّا ناراحتی من این است که می خواهم از اینجا بروم و جهت خوشحالیم آن است که فرزندم شفا پیدا کرده است.
بچّه من یک سال و 8 ماه مریض بوده و به من چیزی نگفت. یعنی فرزندم یک سال با درد ساخت و چیزی نگفت تا ناراحتی خیلی شدید شد و به من اظهار کرد. من او را نزد دکترهای زاهدان بردم، به من گفتند باید این بچه را به تهران ببرید. او را به تهران آوردم و نمونه برداری کردند و گفتند: «غدّه سرطانی است.»
من بی اختیار شده و به سر و صورتم زدم و از آن روز به بعد که مرض او را فهمیدم خواب راحت نداشتم و شبهای طولانی را نمی دانم چه طور گذرانده و خواب به چشمان من نمی آمد. آنچه بلد بودم این بود که: اوّل به نام خدا درود می فرستادم و «اللَّه اکبر» و «لااله الاّاللَّه» می گفتم. چندین دوره تسبیح «لااله الاّاللَّه» گفتم که این نام خداست. بعداً به نام محمّد - صلّی اللَّه علیه وآله - و بعد به نام حضرت مهدی - علیه السّلام - و بقیّه انبیاء صلوات فرستادم؛ چون خواب که به چشمم نمی آمد، نمی خواستم بیکار باشم.
سؤال: دکترها چه گفتند؟
جواب: گفتند مادر سعید! الآن که بچّه را از بین بردی برای ما آوردی؟ و به من گفتند که سرطان است و علاج ندارد. گفتم تقصیر من نیست، به من نگفت. به او گفتند: چرا نگفتی؟ گفت: من نمی دانستم که سرطان است. به هرحال دکترها عصبانی شدند و به من گفتند ببرش.
چهار دکتر ما را جواب کردند. به بعضی از دکترها التماس کردم، گفتند: شیمی درمانی می کنیم تا چه پیش آید. چند جلسه شیمی درمانی کردند و هنوز زیر برق نگذاشته بودند که من سعید را به اینجا (مسجد جمکران) آوردم.
وقتی به اینجا آمدیم، روز سه شنبه بود و سعید شب چهارشنبه، ساعت سه بعد از نصف شب، که بچّه ام تنها بود و من خودم مسجد بودم، خواب می بیند؛ من آمدم دیدم بدون عصا دارد راه می رود.
گفتم: سعیدجان! زود برو، چوب را بردار، چرا بدون عصا می روی؟
گفت: من دیگر با پای خودم می توانم راه بروم و احتیاجی به عصا ندارم. مگر من نیامدم اینجا که بدون چوب بروم؟
من و برادرش گفتیم لابد شوخی می کند، و او گفت: من شفا گرفتم و خوابش را گفت.
برادرش گفت: «اگر راست می گویی، بنشین.» نشست. «بلند شو»، بلند شد. «سینه خیز برو»، رفت. دیدم کاملاً خوب شده است. «الحمدللَّه ربّ العالمین».
من به خاطر اینکه بچّه ام را چشم نکنند و اسباب ناراحتی او را فراهم نکنند، گفتم به کسی نگویم تا بعداً برای متصدّی مسجد نقل می کنم.
شکر،«الحمدللَّه» بچّه ام را آوردم اینجا، سالم شده و امید است حضرت اجازه بدهد تا از خدمتش مرخّص شویم.
در نوار ویدئویی از این مادر سؤال شده: چرا شما به «مسجد جمکران» آمدی؟
در جواب می گوید: به خاطر خوابی که وقتی در بیمارستان تهران بودم، دیدم که مرا به اینجا راهنمایی کرده و گفتند: شفای فرزند تو آنجاست.
سؤال: ایشان چند ماه مریض احوال و بستری بود؟
جواب: از شهریور ماه، که از شهریور تا آبان، دیگر هیچ نتوانست راه برود. در زاهدان پدرش او را بغل می گرفت و از این طرف به آن طرف و پیش دکتر می برد و در مسافرت برادرش که همراه ما هست. چون بعد از نمونه برداری، به کلّی از پا افتاد و عکسها و مدارک موجود است.
سؤال: بعد از شفا هم او را پیش دکترها بردی؟
جواب: آری! و تعجّب کردند و گفتند: چه کار کردی که این بچّه خوب شده؟
گفتم: ما یک دکتر داریم که پیش او بردم. گفت: کجاست؟ گفتم: «قم»، «جمکران» و از سکّه های امام زمان - علیه السّلام - که شما داده بودید، به آنها دادم. بخدا دکتر تعجّب کرد، دکترش آدرس جمکران را نیز گرفت.
سؤال: کدام دکتر بود؟
جواب: بیمارستان هزارتختخوابی (امام خمینی) و نام دکتر هم «دکتر رفعت» و یک دکتر پاکستانی.
سؤال: دقیقاً چه مدّت است که اینجا هستی؟
جواب: نزدیک یک برج است اینجا هستم و باید حضرت امضا کند و اجازه دهد تا از اینجا برویم.
سؤال: پدرش می داند؟
جواب: آری! خودم تلفن زدم و همه تعجّب کرده و باور نمی کنند که بچّه خوب شده باشد.
سؤال: محلّ شما اکثراً اهل تسنّن هستند؟
جواب: بلی!
سؤال: خودتان چطور؟
جواب: ما خودمان اهل تسنّن و حنفی هستیم، پیرو دین، قرآن و اسلام هستیم.
سؤال: حالا که امام زمان - علیه السّلام - بچّه شما را شفا داده، شما شیعه نمی شوید؟
جواب: امام زمان - علیه السّلام - مال ما هم هست و تنها برای شما نیست.
نویسنده در سفری که اخیراً با آیةاللَّه زاده معظّم حضرت حجّة الاسلام والمسلمین آقای حاج سیّد جواد گلپایگانی جهت افتتاح مسجد سراوان به زاهدان داشتم و جویای حال این خانواده شدم به دو نکته آگاهی یافتم:
1 - دیدار این نوجوان با مرحوم آیةاللَّه العظمی گلپایگانی و سفارش ایشان به او که باید جزو شاگردان مکتب امام صادق - علیه السّلام - و از سربازان امام عصر - ارواحنا فداه - شوی.
2 - مژده دادند که افراد خانواده این نوجوان همه شیعه اثنی عشری شده اند و این قصّه در نزد مردم آنجا مشهور است.

رفتن چهل شب چهارشنبه به مسجد جمکران وتشرّف آقای زاغری به محضر والای امام زمان (علیه السّلام)

مطلبی را که می خوانید مربوط به آقای «حاج رمضانعلی زاغری» ساکن کرج، است که برای برادر عزیز و بزرگوارم آقای حاج «غلام عبّاس حیدری» نقل کرده و در نزد خود ایشان نوشته و در دسترس نویسنده قرار داده اند.
«حدود 25 سال قبل، با شخصی به نام محمّد کمیلی، در تهران شریک بودم و خانه می ساختیم و می فروختیم.
موقعی بود که چند باب خانه را ساخته و منتظر مشتری بودیم. روزی در حالی که شریکم نبود یک مشتری آمد و یکی از این خانه ها را پسندید و گفت: «با من حضرت عبّاسی معامله کن.» من هم قیمت را پایین آوردم، لکن شریکم نسبت به سهم خودش به این معامله، راضی نشد، من خیلی ناراحت شده و تصمیم گرفتم از او جدا شوم.
همان شب در عالم رؤیا دیدم که تمام ساختمانهایی که برای فروش آماده کردیم خراب شد و جای آنها بصورت یک گودال بسیار خطرناک درآمد.
صبح که بیدار شدم به همسرم گفتم: «من خوابی دیده ام که بر بیچارگی و ورشکستگی ما دلالت دارد.
چند روز بیشتر طول نکشید که دو سه نفر مأمور آگاهی و ساواک سراغ شریکم آمدند، او را گرفتند و بردند و نفهمیدند من شریک او هستم. تمام ساختمانهای بساز و بفروش ما را تصاحب کردند. معلوم شد بدون اینکه من بدانم شریکم در کار قاچاق دست داشته است. با اینکه بی گناه بودم از ترس اینکه مبادا باعث زحمتم شوند، از منزلی که اجاره نشین بودم، بیرون آمدم و جای دیگری در منزل پیرزنی دو اتاق اجاره کردم و با اهل و عیال خود، آنجا زندگی می کردم.
از طرفی، چکی به مبلغ پانصد هزار تومان دست کسی داشتم که پولش را داده بودم ولی چک نزد او مانده بود و معلوم شد بهائی است و وقتی جریان کار ما را فهمید، گفته بود: «این چک را به اجرا می گذارم.» خدا می داند که غم و غصّه عالم در دلم جا کرده بود و همیشه مهموم و مغموم و گاه بی توجّه شروع به گریه می کردم، انسانی بودم ورشکسته، بیکار و ناراحت!
پیرزن صاحب خانه که وضع مرا دید، به حالم رقّت کرد و گفت: «پسرم! اگر می خواهی از گرفتاری و همّ و غم، نجات پیدا کنی بیا با حاج آقا «کافی» (که آن زمان زنده بودند) شبهای چهارشنبه به «مسجد جمکران قم» برو و از امام زمان - ارواحنا فداه - بخواه تا مشکلات تو را برطرف نماید.»
تصمیم گرفتم و با هیئت ایشان، به جمکران مشرّف شده و چون ماشین سواری داشتم، شبهای چهارشنبه بعد، خودم به قم و مسجد جمکران می رفتم و انجام وظیفه می کردم تا اینکه چهل شب چهارشنبه تمام شد و چون نتیجه ای ندیدم، سخت ناراحت بودم. و با خودم می گفتم پس نتیجه چهل شب چهار شنبه مسجد جمکران چیست؟
صبح همان روز هم عریضه ای نوشتم و به چاهی که در آنجا بود انداختم و به «حسین بن روح» عرض کردم: «سلام و عریضه مرا به خدمت آقا امام زمان - علیه السّلام - برسان.»
از مسجد جمکران بیرون آمدم و به طرف قم روانه شدم، زیارت قبر حضرت معصومه - سلام اللَّه علیها - رفتم و به تهران برگشتم.
با حالت خسته و غمگین به خانه رفتم. فردای آن روز، بعدازظهر روز پنجشنبه، تصمیم گرفتم به زیارت حضرت عبدالعظیم - علیه السّلام - بروم و در ضمن، مسافر هم سوار کنم که برای عائله ام چیزی تهیّه کنم.
از میدان اعدام، صد قدمی دور شدم که یک دفعه چشمم به شخصی کنار خیابان افتاد، به طرف من اشاره کرد و با اشاره او ماشین بدون ترمز ایستاد؛ درب ماشین را باز کرد و وارد ماشین شد.
شخصی بود در سنّ تقریباً چهل سال و تسبیحی در دست و لباس بلندی پوشیده بود.
فرمود: «کجا می روی؟»
عرض کردم: «حضرت عبدالعظیم»
فرمود: «من هم به آن طرف می آیم»
حرکت کردیم، مسافر تازه وارد به من فرمود: «خیلی پریشان و ناراحتی!»
گفتم: «ای آقا ! گرفتاری و ناراحتی من به اندازه ای است که دیگر از این عالم سیر شده ام.»
فرمود: «در صورتت خواندم.»
گفتم: «گرفتاری من یکی و دو تا نیست، ورشکستگی، طلبکارها، چکهایی، دست افراد دارم که پولش را هم داده ام، اما چکهای خود را نگرفته ام و آنها چکهای مرا به اجرا گذاشته اند و خلاصه مأمورین در تعقیب من هستند و در حالی که گناهکار نیستم، آبرویم دارد می ریزد، نمی دانم چه کنم؟»
فرمود: «هیچ غصّه نخور و ناراحت نباش، تمام کارهایت روبه راه می شود، ان شاءاللَّه.»
ایشان دست به جیب خود نمودند، کاغذ تاشده ای بیرون آورده، به من دادند و فرمودند: «این کاغذ را همیشه با خود نگهدار تا موقعی که این کاغذ را داری از هیچکس و هیچ چیز نترس. همین امروز هم می روی پیش آنهایی که خود را طلبکار می دانند و از آنها ترس داری و می خواهند جلْبت کنند، می بینی با تو هیچ کاری ندارند، خاطرت جمع باشد.»
کاغذ را گرفتم و در جیبم گذاشتم، مثل اینکه تمام نگرانیهایم از بین رفت و راحت شدم. به خیابان نازی آباد رسیده بودیم که فرمود: «من کاری دارم، باید اینجا پیاده شوم.»
من ماشین را نگه داشتم، باز سفارش کردند که: «این کاغذی که به تو دادم، در داخل کاغذ، دعا نوشته شده، همینطور که تا کرده ام، بازش مکن و همیشه با خود داشته باش و قدر آن را بدان.»
در همین موقع که پیاده می شدند، چند سکّه هم به جای کرایه به من دادند که نگرفتم، خودشان داخل ظرفی که جلو ماشین قرار داشت و پول داخل آن بود، ریختند و پیاده شد. به محض پایین رفتن، درب ماشین بسته شد و ایشان را ندیدم. فکر کردم کنار جادّه چاه یا گودال بود که او داخل آن افتاده است.
پیاده شده، آمدم و دیدم که نه، جادّه صاف است ولی از او خبری نیست. به ذهنم رسید که شخص مسافر وجود مقدّس امام زمان - ارواحنا فداه - بوده که چهل شب چهارشنبه در مسجد جمکران او را خوانده و عریضه به محضرش نوشتم و تمام این مطالب در ذهنم آمد. همانجا تنها برای گریه کردن نشستم. هیچ عبور و مروری نبود، آن قدر گریه کردم که بیهوش شدم. در حال بیهوشی دیدم، همان آقا بالای سرم آمدند و فرمودند: «بلند شو، برو! من گفتم گرفتاریهایت تمام شد، بلند شو!»
چشم خود را باز کردم و آن آقا را ندیدم.
از طرفی غمگین بودم که چرا آقا را نشناختم و از طرفی خوشحال که رفع نگرانیهایم شده، از همانجا به خانه برگشتم و جریان را به همسرم گفتم.
دوستی به نام آقای «سیّد حسن مطهّری کیا» داشتم که از جریان وضع من اطّلاع داشت، همان ساعت با همسرم نزد او رفته و بعد از گریه زیاد، جریان مسجد جمکران و ملاقات آقا را در ماشین گفتم.
گفت: «همین الآن برویم، درب مغازه عبّاس درخشان که چک پانصدهزار تومانی را نداده و حکم جلب تو را هم گرفته است.»
سه نفری حرکت کرده و رفتیم تا درب دکّان او رسیدیم؛ به محض اینکه جلو دکّان نامبرده از ماشین پیاده شدیم و او چشمش به ما افتاد، با اینکه بهائی بود، خوشحال و خندان به طرف ما آمد و مرا بغل کرد و بوسید و گفت: «کجا بودی؟ خوب شد آمدی، چهار، پنج ساعت است، مثل اینکه یک نفر مأمور با اسلحه پشت سر من ایستاده و به من می گوید: چرا چک این مرد که پول تو را داده، اجرا گذاشتی و حکم جلب او را گرفتی، از خدا نمی ترسی؟ من منتظر بودم، بیایی و این چک را به شما برگردانم.»
چک را با سه هزارتومان که زیادی به او داده بودم، پس داد و مرا بوسید و عذرخواهی کرد. ما مجدّداً شروع به گریه کردیم و او متعجّب ماند.
عبّاس درخشان بهائی گفت: «به جای خوشحالی گریه می کنی؟»
گفتم: «این گریه خوشحالی است و به خاطر محبّتی است که امام زمان ما نسبت به من داشته و شما که او را نمی شناسید و ارزش او را نمی دانید، ولی ما شیعیان پناه و دادرس داریم که در موارد گرفتاری، به او توسّل پیدا می کنیم.»
تعجّب کرد و گفت: «بی جهت نبود که چند ساعت است به من چنین حالتی دست داده و بی اختیار منتظر تو بودم.»
از او جدا شدیم و به سایر بدهکاران مراجعه نمودیم، همانطور که آقا فرموده بودند همه با روی باز از من استقبال کردند و رفع گرفتاریها و نگرانیهایم شد و تا الآن که سال 1414 هجری قمری است، به خوبی و آبرومندی و بدون نگرانی زندگی کرده ایم و این از عنایت امام زمان - علیه السّلام - و آن نامه ای که حضرت به من داده اند، می باشد.
لازم است نظر شما را به دو موضوع دیگر در این رابطه جلب کنم: اوّل، اثر آن نامه، دوّم، اثری از پولهایی که حضرت به کاسه پول من ریخت.
نامه حضرت
حدود چهار سال قبل بود، سوار اتوبوس شدم و موقع پایین آمدن فراموش کردم کُتَم را بردارم. به منزل که رسیدم، یادم آمد و خیلی متأثّر بودم مخصوصاً برای نامه ای که حضرت به من داده و در جیب کُتَم بود.
پس از چند روز، زنگ منزل زده شد و شخص ناشناسی بدون اینکه او را بشناسم یا آدرسی در داخل جیب کُتَم باشد یا کسی او را راهنما باشد، آمد و به من گفت: «این کُتْ از شما در اتوبوس جا مانده است.» کُتْ را به دست من داد و خداحافظی کرد و رفت. از آن روز به بعد، کاغذ را در صندوق مخصوصی نهاده و روزی چند نوبت، زیارت می کنم.
پولهای حضرت
همان روز، ماشین احتیاج به بنزین داشت؛ وقتی بنزین زدم فراموش نمودم و سکّه های آقا را با قسمتی از پول خودم دادم و حرکت نمودم. هر موقعی نگاه به باک ماشین می کردم، پُر بود، تا اینکه پس از دو ماه، برای دیدن پیش نماز مسجد صاحب الزّمان - علیه السّلام - در بیست کیلومتری تفرش رفتم و جریان تشرّفم را خدمت امام زمان - علیه السّلام - ، و نجات از طلبکاران و موضوع پر بودن باک ماشین را به او گفتم، جلسه تمام شد خداحافظی کردم، آمدم سوار شدم، خواستم ماشین را روشن کنم، دیدم بنزین ندارد و خشک شده به آقای «نجفی» پیش نماز مسجد، گفتم: «تعجّب است، باک ماشین بنزینش خشک شده.»
ایشان در جواب با تبسّمی فرمود: «کاش حرف بنزین را نمی گفتی، دیگر فایده ندارد.» این جریان و سرگذشت من بود، خداوند همه را روزی کند که جمالش را ببینیم و از گل رویش بهره بگیریم.»