فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

شفای زن سرطانی در مسجد جمکران

خانم «نسرین پورفرد» 27 ساله، متأهّل.
ساکن: تهران خیابان سرآسیاب، خیابان ...... .
همسر: آقای «اسماعیل زاهدی»، سرپرست مکانیک ماشینهای سنگین در شرکت «هپکو».
بیماری: سرطان کبد و طحال.
پزشک معالج: دکتر «کیهانی» متخصّص سرطان در بیمارستان آزاد.
نقل از: پدر ایشان آقای «عنایت اللَّه پورفرد».
«مدّتی بود که روز به روز، دخترم لاغر و نحیف می شد تا اینکه موجب ناراحتی ما شد و ابتدا او را نزد دکتر «سیّد محمّد سه دهی» بردیم. ایشان پس از انجام معاینات فرمودند: «کار من نیست، باید او را نزد دکتر کیهانی ببرید.» چون به آقای دکتر کیهانی مراجعه کردیم، ایشان بلافاصله مریض را در بیمارستان آزاد، بستری کردند.
عکسبرداریهای متعدّد صورت گرفت و از جمله تکّه برداری توسّط دکتر «کلباسی» به عمل آمد. دکتر کلباسی گفتند: «متأسّفانه، کار تمام شده و زخم سرطان، طحال و کبد را پر کرده و معالجات نتیجه ای ندارد و در صورت انجام عمل یا انجام نشدن عمل مریض شش ماه بیشتر زنده نخواهد بود، شما بی جهت خرج نکنید، ولی برای دلخوشی شما، پنجاه جلسه، شیمی درمانی می کنیم.»
من همان شب خدمت، آقای «میرحجازی» که از اعضای هیأت امنای «مسجد مقدّس جمکران» است، زنگ زدم و تقاضای دعا نمودم و هفته بعد هم به اتّفاق آقای «حاج جواد محترم زاده» و «حاج خلیل» که با آقای میرحجازی، آشنایی و همکاری داشتند، در مسجد ماندیم و من از حضرت مهدی - علیه السّلام - شفای دخترم را خواستم و هیأت «محبّان پنج تن آل عبای تهران» نیز بودند، علاوه بر توسّل، نذر گوسفند و ولیمه ای را در «مسجد جمکران» نمودم.
پرونده بیماری ایشان را توسّط مسافری به نام «حاج آقا محسن رزّاقی» به «آمریکا» نزد فرزندم که آنجاست، فرستادم و ایشان به چند تن از متخصّصین سرطان نشان دادند، با دیدن عکسبرداریها و جواب آزمایشات همه اطبّاء، نظریّه دکتر کیهانی را تأیید نمودند و خلاصه هر چه توانستم در این راه جدّ و جهد کردم، از جمله بیمارستانی که در «مکزیک» با داروهای گیاهی درمان می کند، نیز داروهای گیاهی دادند و مثمر ثمر واقع نشد.
آنچه مهمّ بود اینکه: توسّلات به ائمّه هدی و معصومین - علیهم السّلام - را قطع نکردم و به نذر و نیازها ادامه دادم، مخصوصاً توسّلم را به حضرت حجّت - علیه السّلام - ادامه دادم.
در جلسه هشتم شیمی درمانی بود که آقای دکتر کیهانی، با تعجّب به من گفت: «حاج آقا پورفرد چکار کردی که دیگر اثری از زخمها وجود ندارد.»
عرض کردم: «به کسی پناه بردم که همه درماندگان به آن پناه می آورند، توسّل به مولایم صاحب الزّمان - علیه السّلام - پیدا کردم.»
ایشان برای اطمینان، مجدّداً عکسبرداری کردند و آزمایشات لازم را به عمل آوردند و شفای او را تأیید کردند و گفتند: «آثاری از مرض وجود ندارد.» و الآن به لطف امام زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف - حالشان خوب و کاملاً شفا پیدا کردند.»
آبانماه 1370
نقل: توسّط پدر مریضه: سال 1371

شفای سرطان پسربچّه سنّی حنفی زاهدانی در مسجد جمکران قم

در «مسجد جمکران» پسر بچّه ای که اهل «زاهدان» است، شفا گرفته است که هم فیلم ویدئویی آن موجود است و هم نوار آن و نویسنده سؤال و جوابی را که جناب «حاج آقای موسوی» مدیریّت محترم مسجد با خود نوجوان و والده او نموده، از نوار پیاده و اینجا نوشته ام.
تاریخ مصاحبه: هیجدهم آبان ماه 1372.
سؤال: لطفاً خود را معرّفی و اصل ماجرای شفا پیدا کردن را بیان کنید.
جواب: بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
من «سعید چندانی»، 12 ساله هستم که حدود یک سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دکترها جوابم نموده بودند.
15 روز قبل، شب چهارشنبه که به «مسجد جمکران» آمدم، در خواب دیدم نوری از پشت دیوار به طرف من می آید که اوّل ترسیدم، بعد خود را کنترل نموده و این نور آمد با بدن من تماسّی پیدا کرد و رفت و نور آنقدر زیاد بود که من نتوانستم آن را کامل ببینم بیدار شدم و باز خوابیدم تا صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم بدون عصا می توانم راه بروم و حالم خیلی خوب است تا شب جمعه در مسجد ماندیم و در شب جمعه، مادرم بالای سرم نشسته بود و به تلاوت قرآن مشغول بود، احساس کردم کسی بالای سر من آمد و جملاتی را فرمود که من باید یک کاری را انجام دهم، سه مرتبه هم جملات را بیان کرد. من به مادر گفتم: «مادر! شما به من چیزی گفتی؟»
گفت: «نه! من آهسته مشغول قرائت قرآنم.»
گفتم: «پس چه کسی با من حرف زد؟»
گفت: «نمی دانم.»
هر چند، سعی کردم آن جملات را به یاد بیاورم متأسّفانه نشد و تا الآن هم یادم نیامده است.
سؤال: سعیدجان! شما اهل کجا هستی؟
جواب: زاهدان.
سؤال: کدام شهر زاهدان؟
جواب: خود زاهدان.
سؤال: کلاس چندمی؟
جواب: پنجم.
سؤال: کدام مدرسه می روی؟
جواب: محمّد علی فائق.
سؤال: شما قبل از شفا پیدا کردن، چه ناراحتی داشتی؟
جواب: غدّه سرطانی.
سؤال: در کجای بدنت بود؟
جواب: لگن و مثانه و شکم.
سؤال: از چه جهت ناراحت بودی؟
جواب: راه رفتن و درد و ناراحتی که حتّی با عصا هم نمی توانستم درست راه بروم، مرا بغل می گرفتند.
سؤال: دکترها چه گفتند؟
جواب: گفتند ما نمی توانیم عمل کنیم و جوابم کردند و بعضی به مادرم می گفتند باید پایش را قطع کنیم.
سؤال: شما در این مدّت، بیرون از منزل نمی رفتی؟
جواب: از وقتی که مرا عمل کرده برای نمونه برداری که سه ماه قبل بود، دیگر نتوانستم از خانه بیرون بروم.
سؤال: در این سه ماه چه می کردی؟
جواب: خوابیده بودم و نمی توانستم راه بروم.
سؤال: می شود آدرس منزلتان را بگویید.
جواب: بلی! زاهدان، کوی امام خمینی، انتهای شرقی، کوچه نعمت، پلاک 6، منزل آقای چندانی.
سؤال: شما چطور شد جمکران آمدید؟
جواب: مادرم مرا آورد.
سؤال: چه احساسی داری الآن که به مسجد جمکران آمده ای؟
جواب: خیلی احساس خوبی دارم و ناراحتیهایم همه برطرف شده.
سؤال: بعد از اینکه شفا یافتی، دکتر رفتی؟
جواب: آری!
سؤال: چه گفتند؟
جواب: تعجّب کردند و مادرم به آنها گفت: ما دکتر دیگری داریم و او علاج کرده گفتند: کجاست؟ گفت: جمکران و آنها هم آدرس گرفتند و گفتند ما هم می رویم.
سؤال: شما قبل از اینکه شفا بگیری و قبل از خوابیدن، چه راز و نیازی کردی و با خود چه می گفتی؟
جواب: گریه کردم و از خدا و امام زمان - علیه السّلام - خواستم که این درد از من برود و مرا شفا بدهد و بالأخره به نتیجه رسیدم و موفّق شدم و خیلی راضیم.
سؤال: شما برای معالجه کجا رفتید؟
جواب: چند ماه قبل به بیمارستان «الوند» رفتیم. بعد دکتر گفت تکّه برداری می کنم، رفتم، بستری شدم و تکّه برداری کردند. پس از چهار روز که بستری بودم، از حال رفتم، و سه چهار ماه نتوانستم اصلاً راه بروم و تمام خانواده ام، مأیوس بودند.
سؤال: خیلی درد داشتی؟
جواب: آری!
سؤال: الآن هیچ درد نداری؟
جواب: خیر!
سؤال: با چه چیزی شما را به اینجا آوردند؟
جواب: ماشین.
سؤال: به چه نحو وارد مسجد شدی؟
جواب: تا نصف راه با عصا آمدم، نتوانستم، مرا بغل کردند و به مسجد آوردند.

سئوال و جواب با مادر نوجوان سرطانی شفا یافته

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
بر محمّد وآل محمّد صلوات! (صلوات حاضرین)
برای خشنودی امام زمان - علیه السّلام - صلوات! ( صلوات حاضرین)
من از یک جهت ناراحت و از یک جهت خوشحال هستم و لذا نمی توانم درست صحبت کنم، ببخشید.
امّا ناراحتی من این است که می خواهم از اینجا بروم و جهت خوشحالیم آن است که فرزندم شفا پیدا کرده است.
بچّه من یک سال و 8 ماه مریض بوده و به من چیزی نگفت. یعنی فرزندم یک سال با درد ساخت و چیزی نگفت تا ناراحتی خیلی شدید شد و به من اظهار کرد. من او را نزد دکترهای زاهدان بردم، به من گفتند باید این بچه را به تهران ببرید. او را به تهران آوردم و نمونه برداری کردند و گفتند: «غدّه سرطانی است.»
من بی اختیار شده و به سر و صورتم زدم و از آن روز به بعد که مرض او را فهمیدم خواب راحت نداشتم و شبهای طولانی را نمی دانم چه طور گذرانده و خواب به چشمان من نمی آمد. آنچه بلد بودم این بود که: اوّل به نام خدا درود می فرستادم و «اللَّه اکبر» و «لااله الاّاللَّه» می گفتم. چندین دوره تسبیح «لااله الاّاللَّه» گفتم که این نام خداست. بعداً به نام محمّد - صلّی اللَّه علیه وآله - و بعد به نام حضرت مهدی - علیه السّلام - و بقیّه انبیاء صلوات فرستادم؛ چون خواب که به چشمم نمی آمد، نمی خواستم بیکار باشم.
سؤال: دکترها چه گفتند؟
جواب: گفتند مادر سعید! الآن که بچّه را از بین بردی برای ما آوردی؟ و به من گفتند که سرطان است و علاج ندارد. گفتم تقصیر من نیست، به من نگفت. به او گفتند: چرا نگفتی؟ گفت: من نمی دانستم که سرطان است. به هرحال دکترها عصبانی شدند و به من گفتند ببرش.
چهار دکتر ما را جواب کردند. به بعضی از دکترها التماس کردم، گفتند: شیمی درمانی می کنیم تا چه پیش آید. چند جلسه شیمی درمانی کردند و هنوز زیر برق نگذاشته بودند که من سعید را به اینجا (مسجد جمکران) آوردم.
وقتی به اینجا آمدیم، روز سه شنبه بود و سعید شب چهارشنبه، ساعت سه بعد از نصف شب، که بچّه ام تنها بود و من خودم مسجد بودم، خواب می بیند؛ من آمدم دیدم بدون عصا دارد راه می رود.
گفتم: سعیدجان! زود برو، چوب را بردار، چرا بدون عصا می روی؟
گفت: من دیگر با پای خودم می توانم راه بروم و احتیاجی به عصا ندارم. مگر من نیامدم اینجا که بدون چوب بروم؟
من و برادرش گفتیم لابد شوخی می کند، و او گفت: من شفا گرفتم و خوابش را گفت.
برادرش گفت: «اگر راست می گویی، بنشین.» نشست. «بلند شو»، بلند شد. «سینه خیز برو»، رفت. دیدم کاملاً خوب شده است. «الحمدللَّه ربّ العالمین».
من به خاطر اینکه بچّه ام را چشم نکنند و اسباب ناراحتی او را فراهم نکنند، گفتم به کسی نگویم تا بعداً برای متصدّی مسجد نقل می کنم.
شکر،«الحمدللَّه» بچّه ام را آوردم اینجا، سالم شده و امید است حضرت اجازه بدهد تا از خدمتش مرخّص شویم.
در نوار ویدئویی از این مادر سؤال شده: چرا شما به «مسجد جمکران» آمدی؟
در جواب می گوید: به خاطر خوابی که وقتی در بیمارستان تهران بودم، دیدم که مرا به اینجا راهنمایی کرده و گفتند: شفای فرزند تو آنجاست.
سؤال: ایشان چند ماه مریض احوال و بستری بود؟
جواب: از شهریور ماه، که از شهریور تا آبان، دیگر هیچ نتوانست راه برود. در زاهدان پدرش او را بغل می گرفت و از این طرف به آن طرف و پیش دکتر می برد و در مسافرت برادرش که همراه ما هست. چون بعد از نمونه برداری، به کلّی از پا افتاد و عکسها و مدارک موجود است.
سؤال: بعد از شفا هم او را پیش دکترها بردی؟
جواب: آری! و تعجّب کردند و گفتند: چه کار کردی که این بچّه خوب شده؟
گفتم: ما یک دکتر داریم که پیش او بردم. گفت: کجاست؟ گفتم: «قم»، «جمکران» و از سکّه های امام زمان - علیه السّلام - که شما داده بودید، به آنها دادم. بخدا دکتر تعجّب کرد، دکترش آدرس جمکران را نیز گرفت.
سؤال: کدام دکتر بود؟
جواب: بیمارستان هزارتختخوابی (امام خمینی) و نام دکتر هم «دکتر رفعت» و یک دکتر پاکستانی.
سؤال: دقیقاً چه مدّت است که اینجا هستی؟
جواب: نزدیک یک برج است اینجا هستم و باید حضرت امضا کند و اجازه دهد تا از اینجا برویم.
سؤال: پدرش می داند؟
جواب: آری! خودم تلفن زدم و همه تعجّب کرده و باور نمی کنند که بچّه خوب شده باشد.
سؤال: محلّ شما اکثراً اهل تسنّن هستند؟
جواب: بلی!
سؤال: خودتان چطور؟
جواب: ما خودمان اهل تسنّن و حنفی هستیم، پیرو دین، قرآن و اسلام هستیم.
سؤال: حالا که امام زمان - علیه السّلام - بچّه شما را شفا داده، شما شیعه نمی شوید؟
جواب: امام زمان - علیه السّلام - مال ما هم هست و تنها برای شما نیست.
نویسنده در سفری که اخیراً با آیةاللَّه زاده معظّم حضرت حجّة الاسلام والمسلمین آقای حاج سیّد جواد گلپایگانی جهت افتتاح مسجد سراوان به زاهدان داشتم و جویای حال این خانواده شدم به دو نکته آگاهی یافتم:
1 - دیدار این نوجوان با مرحوم آیةاللَّه العظمی گلپایگانی و سفارش ایشان به او که باید جزو شاگردان مکتب امام صادق - علیه السّلام - و از سربازان امام عصر - ارواحنا فداه - شوی.
2 - مژده دادند که افراد خانواده این نوجوان همه شیعه اثنی عشری شده اند و این قصّه در نزد مردم آنجا مشهور است.