فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

شفای خانم طاهره جعفریان مشهدی در مسجد جمکران

آقای «خادمی» نوشته اند:
اغلب شبها به اقتضای کار روابط عمومی، تا صبح بیدار می ماندم. امّا آن شب به لحاظ خستگی زیاد برای استراحت رفتم، امّا خوابم نبرد، بی اختیار به روابط عمومی مسجد برگشتم تا به اوضاع سرکشی کنم. به مسجد مردانه که بنّایی می کردند، رفتم. زائری گفت: می گویند در مسجد زنانه (زیر زمینی) کسی شفا پیدا کرده است. گفتم: بنده اطّلاع ندارم.
پس از برگشتن به روابط عمومی، با تلفن با مسئول مسجد زنانه تماس گرفتم، تأیید نمودند. گفتم: «به هر وضعیّتی هست، ایشان را برای مصاحبه به روابط عمومی راهنمایی کنید.»
چند دقیقه بعد، خانم شفا یافته در معیّت چندین زن که محافظت او را می نمودند تا از هجوم جمعیّت در امان باشد، به مرکز روابط عمومی هدایت شد و درب اطاق را بستیم و چند نفر را بیشتر راه ندادیم.
خانم شفا یافته، به شدّت خسته به نظر می رسید، چون جمعیّت زیادی از خانمها برای تبرّک به او هجوم آورده بودند. در عین حال که درهای روابط عمومی بسته بود، از دریچه کوچک، زائرین مرتّب اشیای مختلفی را به عنوان تبرّک پرداخت می کردند.
پس از نوشیدن مقداری آب، خانم شروع به صحبت کردند.
به ایشان گفتم: خود را معرّفی کنید.
گفت: طاهره جعفریان، فرزند: عبدالحسین، شماره شناسنامه: 290، ساکن: مشهد مقدّس.
آدرس: مشهد، خیابان خواجه ربیع، ...... .
نوع بیماری: فلج بودن انگشتان هر دو دست. یعنی بسته بودن سه انگشت دست راست و بسته بودن انگشتان دست چپ، که قادر به کاری نبودم.
علّت این بیماری این بود که: پانزده سال قبل، خبر مرگ برادرم «حسین جعفریان» را به من دادند، به حالت غشوه افتادم و چون به هوش آمدم، متوجّه شدم دستهایم به این نحو فلج مانده است.
شوهرم که در مشهد فرد ملّاکی بود، پس از این واقعه با زن دیگری ازدواج کرد و بچّه هایم را نیز از من گرفت و این اوضاع به وضع جسمی و روحی من لطمه شدیدی وارد آورد.
در طول این پانزده سال، به دکترهای زیادی مراجعه کردم، از جمله: دکتر «مصباحی» که مطّب او خیابان عشرت آباد، روبروی پمپ بنزین و دکتر «حیرتی» که مطّب او نیز در عشرت آباد و دکتر «رحیمی» که در بنت الهدی کار می کند و در تهران هم برای فیزیوترابی در بیمارستان شفا یحیائیان نوبت گرفته بودم که به علّت کمبود بودجه نتوانستم بروم.
قبل از آمدن به قم، پیش دکتر «برزین نرواز» رفتم و چند بار دستم را زیر برق گذاشتم، ولی سودی نداشت و دردی هم همراه بی حسّی بود که همیشه قرص مسکّن می خوردم.
چند روز قبل، به اتّفاق خانم «کلیائی»، «جاوید» و «کیانی» از مشهد عازم زیارت حضرت عبدالعظیم - علیه السّلام - و سپس برای زیارت به «قم» و «مسجد جمکران» به راه افتادیم و به منزل دامادم، آقای شهرستانی که اهل شیروان و ساکن قم است، رفتیم تا به «مسجد جمکران» آمدیم و پس از بجا آوردن آداب مسجد، در مجلس جشنی که بمناسبت «عیدالزّهراء» بود، شرکت کردم. مجلس، با شادی و سرور توأم بود و معنویّت خاصّی داشت و پس از اجرای برنامه و خواندن دعای توسّل من حالت انقلابی در خود احساس کردم و بی اختیار عرض کردم: «آقا امام زمان! من به وسیله شما شفا می خواهم.»
حالت عجیبی داشتم، ناگاه احساس کردم نورهای عجیب از دور و نزدیک می بینم، متوجّه شدم که انگار دارند انگشتان و دستهایم را می کشند و دستم صدا می کرد، فهمیدم شفا یافتم.
یکی از خانمهایی که با او آمده بود، گفت: «من بغل دست این خانم بودم، متوجّه شدم که ایشان سه مرتبه گفت: «یا صاحب الزّمان!» و دستهایش را در هوا تکان داد و صورتش کاملاً برافروخته شد.»
موضوع را از خانم «زهرا کیانی» فرزند رضا، از همراهان ایشان که در خیابان: خواجه ربیع، کوچه ..... ، سکونت دارند، جویا شدیم. گفت: «من ایشان را کاملاً می شناسم و پانزده سال است که دستشان فلج است.»
پس از تمام شدن مصاحبه، بطور ناشناس ایشان را از درب دیگری بیرون فرستادیم.
وقوع این قضیّه، در تاریخ 30/7/68 بوده است.

شفای زن سرطانی در مسجد جمکران

خانم «نسرین پورفرد» 27 ساله، متأهّل.
ساکن: تهران خیابان سرآسیاب، خیابان ...... .
همسر: آقای «اسماعیل زاهدی»، سرپرست مکانیک ماشینهای سنگین در شرکت «هپکو».
بیماری: سرطان کبد و طحال.
پزشک معالج: دکتر «کیهانی» متخصّص سرطان در بیمارستان آزاد.
نقل از: پدر ایشان آقای «عنایت اللَّه پورفرد».
«مدّتی بود که روز به روز، دخترم لاغر و نحیف می شد تا اینکه موجب ناراحتی ما شد و ابتدا او را نزد دکتر «سیّد محمّد سه دهی» بردیم. ایشان پس از انجام معاینات فرمودند: «کار من نیست، باید او را نزد دکتر کیهانی ببرید.» چون به آقای دکتر کیهانی مراجعه کردیم، ایشان بلافاصله مریض را در بیمارستان آزاد، بستری کردند.
عکسبرداریهای متعدّد صورت گرفت و از جمله تکّه برداری توسّط دکتر «کلباسی» به عمل آمد. دکتر کلباسی گفتند: «متأسّفانه، کار تمام شده و زخم سرطان، طحال و کبد را پر کرده و معالجات نتیجه ای ندارد و در صورت انجام عمل یا انجام نشدن عمل مریض شش ماه بیشتر زنده نخواهد بود، شما بی جهت خرج نکنید، ولی برای دلخوشی شما، پنجاه جلسه، شیمی درمانی می کنیم.»
من همان شب خدمت، آقای «میرحجازی» که از اعضای هیأت امنای «مسجد مقدّس جمکران» است، زنگ زدم و تقاضای دعا نمودم و هفته بعد هم به اتّفاق آقای «حاج جواد محترم زاده» و «حاج خلیل» که با آقای میرحجازی، آشنایی و همکاری داشتند، در مسجد ماندیم و من از حضرت مهدی - علیه السّلام - شفای دخترم را خواستم و هیأت «محبّان پنج تن آل عبای تهران» نیز بودند، علاوه بر توسّل، نذر گوسفند و ولیمه ای را در «مسجد جمکران» نمودم.
پرونده بیماری ایشان را توسّط مسافری به نام «حاج آقا محسن رزّاقی» به «آمریکا» نزد فرزندم که آنجاست، فرستادم و ایشان به چند تن از متخصّصین سرطان نشان دادند، با دیدن عکسبرداریها و جواب آزمایشات همه اطبّاء، نظریّه دکتر کیهانی را تأیید نمودند و خلاصه هر چه توانستم در این راه جدّ و جهد کردم، از جمله بیمارستانی که در «مکزیک» با داروهای گیاهی درمان می کند، نیز داروهای گیاهی دادند و مثمر ثمر واقع نشد.
آنچه مهمّ بود اینکه: توسّلات به ائمّه هدی و معصومین - علیهم السّلام - را قطع نکردم و به نذر و نیازها ادامه دادم، مخصوصاً توسّلم را به حضرت حجّت - علیه السّلام - ادامه دادم.
در جلسه هشتم شیمی درمانی بود که آقای دکتر کیهانی، با تعجّب به من گفت: «حاج آقا پورفرد چکار کردی که دیگر اثری از زخمها وجود ندارد.»
عرض کردم: «به کسی پناه بردم که همه درماندگان به آن پناه می آورند، توسّل به مولایم صاحب الزّمان - علیه السّلام - پیدا کردم.»
ایشان برای اطمینان، مجدّداً عکسبرداری کردند و آزمایشات لازم را به عمل آوردند و شفای او را تأیید کردند و گفتند: «آثاری از مرض وجود ندارد.» و الآن به لطف امام زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف - حالشان خوب و کاملاً شفا پیدا کردند.»
آبانماه 1370
نقل: توسّط پدر مریضه: سال 1371

شفای سرطان پسربچّه سنّی حنفی زاهدانی در مسجد جمکران قم

در «مسجد جمکران» پسر بچّه ای که اهل «زاهدان» است، شفا گرفته است که هم فیلم ویدئویی آن موجود است و هم نوار آن و نویسنده سؤال و جوابی را که جناب «حاج آقای موسوی» مدیریّت محترم مسجد با خود نوجوان و والده او نموده، از نوار پیاده و اینجا نوشته ام.
تاریخ مصاحبه: هیجدهم آبان ماه 1372.
سؤال: لطفاً خود را معرّفی و اصل ماجرای شفا پیدا کردن را بیان کنید.
جواب: بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
من «سعید چندانی»، 12 ساله هستم که حدود یک سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دکترها جوابم نموده بودند.
15 روز قبل، شب چهارشنبه که به «مسجد جمکران» آمدم، در خواب دیدم نوری از پشت دیوار به طرف من می آید که اوّل ترسیدم، بعد خود را کنترل نموده و این نور آمد با بدن من تماسّی پیدا کرد و رفت و نور آنقدر زیاد بود که من نتوانستم آن را کامل ببینم بیدار شدم و باز خوابیدم تا صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم بدون عصا می توانم راه بروم و حالم خیلی خوب است تا شب جمعه در مسجد ماندیم و در شب جمعه، مادرم بالای سرم نشسته بود و به تلاوت قرآن مشغول بود، احساس کردم کسی بالای سر من آمد و جملاتی را فرمود که من باید یک کاری را انجام دهم، سه مرتبه هم جملات را بیان کرد. من به مادر گفتم: «مادر! شما به من چیزی گفتی؟»
گفت: «نه! من آهسته مشغول قرائت قرآنم.»
گفتم: «پس چه کسی با من حرف زد؟»
گفت: «نمی دانم.»
هر چند، سعی کردم آن جملات را به یاد بیاورم متأسّفانه نشد و تا الآن هم یادم نیامده است.
سؤال: سعیدجان! شما اهل کجا هستی؟
جواب: زاهدان.
سؤال: کدام شهر زاهدان؟
جواب: خود زاهدان.
سؤال: کلاس چندمی؟
جواب: پنجم.
سؤال: کدام مدرسه می روی؟
جواب: محمّد علی فائق.
سؤال: شما قبل از شفا پیدا کردن، چه ناراحتی داشتی؟
جواب: غدّه سرطانی.
سؤال: در کجای بدنت بود؟
جواب: لگن و مثانه و شکم.
سؤال: از چه جهت ناراحت بودی؟
جواب: راه رفتن و درد و ناراحتی که حتّی با عصا هم نمی توانستم درست راه بروم، مرا بغل می گرفتند.
سؤال: دکترها چه گفتند؟
جواب: گفتند ما نمی توانیم عمل کنیم و جوابم کردند و بعضی به مادرم می گفتند باید پایش را قطع کنیم.
سؤال: شما در این مدّت، بیرون از منزل نمی رفتی؟
جواب: از وقتی که مرا عمل کرده برای نمونه برداری که سه ماه قبل بود، دیگر نتوانستم از خانه بیرون بروم.
سؤال: در این سه ماه چه می کردی؟
جواب: خوابیده بودم و نمی توانستم راه بروم.
سؤال: می شود آدرس منزلتان را بگویید.
جواب: بلی! زاهدان، کوی امام خمینی، انتهای شرقی، کوچه نعمت، پلاک 6، منزل آقای چندانی.
سؤال: شما چطور شد جمکران آمدید؟
جواب: مادرم مرا آورد.
سؤال: چه احساسی داری الآن که به مسجد جمکران آمده ای؟
جواب: خیلی احساس خوبی دارم و ناراحتیهایم همه برطرف شده.
سؤال: بعد از اینکه شفا یافتی، دکتر رفتی؟
جواب: آری!
سؤال: چه گفتند؟
جواب: تعجّب کردند و مادرم به آنها گفت: ما دکتر دیگری داریم و او علاج کرده گفتند: کجاست؟ گفت: جمکران و آنها هم آدرس گرفتند و گفتند ما هم می رویم.
سؤال: شما قبل از اینکه شفا بگیری و قبل از خوابیدن، چه راز و نیازی کردی و با خود چه می گفتی؟
جواب: گریه کردم و از خدا و امام زمان - علیه السّلام - خواستم که این درد از من برود و مرا شفا بدهد و بالأخره به نتیجه رسیدم و موفّق شدم و خیلی راضیم.
سؤال: شما برای معالجه کجا رفتید؟
جواب: چند ماه قبل به بیمارستان «الوند» رفتیم. بعد دکتر گفت تکّه برداری می کنم، رفتم، بستری شدم و تکّه برداری کردند. پس از چهار روز که بستری بودم، از حال رفتم، و سه چهار ماه نتوانستم اصلاً راه بروم و تمام خانواده ام، مأیوس بودند.
سؤال: خیلی درد داشتی؟
جواب: آری!
سؤال: الآن هیچ درد نداری؟
جواب: خیر!
سؤال: با چه چیزی شما را به اینجا آوردند؟
جواب: ماشین.
سؤال: به چه نحو وارد مسجد شدی؟
جواب: تا نصف راه با عصا آمدم، نتوانستم، مرا بغل کردند و به مسجد آوردند.