فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

شفای آقای مطهّری بعد از لال شدن در مسجد جمکران

این جانب «علیرضا مطهّری» فرزند حسین، ساکن «شاهرود»، در اثر یک ضربه به جمجمه سر، بیهوش شدم و به بیمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل، انتقال یافتم، در حالی که در اثر آن ضربه، قوّه گویایی خود را از دست داده و لال شده بودم. به چند دکتر در تهران و شهرستانها مراجعه نمودم ولی نتیجه ای حاصل نشد.
تصمیم گرفتم برای زیارت به «قم» بیایم و شب چهارشنبه دو هفته قبل که مصادف با 28/6/68 بود به مسجد مقدّس جمکران، جهت شفا گرفتن مشرّف شوم. بحمدللَّه موفّق شدم و صبح چهارشنبه برای ادای نماز صبح از خواب بیدار شده، در حالت لالی مثل قبل، رو به قبله ایستادم که نماز بخوانم، ناگهان در وسط نماز متوجّه شدم که می توانم حرف بزنم. به برکت عنایت امام زمان - ارواحنا فداه - زبانم باز شد و بقیّه نماز را با حالت عادی خواندم.
آقای «خادمی» نوشته اند: «به شکرانه این نعمت، پدر ایشان شیرینی گرفتند و بین مردم تقسیم کردند.»

نذر برای حضرت و شفای بیمار کلیوی

شب میلاد باسعادت امام زمان - ارواحنا فداه - این نامه به دست ما داده شد:
برادران ستاد برگزاری مراسم میلاد حضرت مهدی - علیه السّلام - :
«من یکی از میهمانان صاحب الزّمان - علیه السّلام - هستم که از کرج، توفیق شرکت در این جشن خجسته میلاد حضرت صاحب الزّمان - عجّل اللَّه فرجه الشّریف - را پیدا کرده ام. می خواستم عرض کنم در برنامه امشب، یکی از معجزات حضرت مهدی - علیه السّلام - را در رابطه با عمل جرّاحی کلیه فرزندم، که تشخیص دکتر معالجش عمل جرّاحی و نتیجه عکسبرداری همان بود که جز عمل، راه دیگر نداشته، بازگو کنم، به طوری که وقتی دکترش دید، تعجّب کرده و گفت: «فقط معجزه می تواند نتیجه را مثبت نشان دهد.»
و این اثر نذری بود که من و مادرش در رابطه با حضرت ولیّ عصر - ارواحنا فداه - داشتیم و تنها عنایت آن بزرگوار، او را از این بلیّه مهمّ نجات داد، به همین جهت، میهمان آقا امام زمان - علیه السّلام - هستیم.»
آدرس کرج: چهارراه طالقانی، خیابان ...... .
نام فرزند شفایافته: میثم.
اسم پدر: محرّم علی.
نام مادر: نصرت عطایی مقدّم.
نوع مرض: دو غدّه در کلیه ها و تشخیص دکتر پس از آزمایشات عمل جرّاحی.
پزشک معالج: دکتر پروین محسنی.
مطب پزشک: چهار راه طالقانی.
آزمایشگاه جنّتی: چهار راه ولی عصر تهران.
نیمه شعبان 1368

شفای خانم طاهره جعفریان مشهدی در مسجد جمکران

آقای «خادمی» نوشته اند:
اغلب شبها به اقتضای کار روابط عمومی، تا صبح بیدار می ماندم. امّا آن شب به لحاظ خستگی زیاد برای استراحت رفتم، امّا خوابم نبرد، بی اختیار به روابط عمومی مسجد برگشتم تا به اوضاع سرکشی کنم. به مسجد مردانه که بنّایی می کردند، رفتم. زائری گفت: می گویند در مسجد زنانه (زیر زمینی) کسی شفا پیدا کرده است. گفتم: بنده اطّلاع ندارم.
پس از برگشتن به روابط عمومی، با تلفن با مسئول مسجد زنانه تماس گرفتم، تأیید نمودند. گفتم: «به هر وضعیّتی هست، ایشان را برای مصاحبه به روابط عمومی راهنمایی کنید.»
چند دقیقه بعد، خانم شفا یافته در معیّت چندین زن که محافظت او را می نمودند تا از هجوم جمعیّت در امان باشد، به مرکز روابط عمومی هدایت شد و درب اطاق را بستیم و چند نفر را بیشتر راه ندادیم.
خانم شفا یافته، به شدّت خسته به نظر می رسید، چون جمعیّت زیادی از خانمها برای تبرّک به او هجوم آورده بودند. در عین حال که درهای روابط عمومی بسته بود، از دریچه کوچک، زائرین مرتّب اشیای مختلفی را به عنوان تبرّک پرداخت می کردند.
پس از نوشیدن مقداری آب، خانم شروع به صحبت کردند.
به ایشان گفتم: خود را معرّفی کنید.
گفت: طاهره جعفریان، فرزند: عبدالحسین، شماره شناسنامه: 290، ساکن: مشهد مقدّس.
آدرس: مشهد، خیابان خواجه ربیع، ...... .
نوع بیماری: فلج بودن انگشتان هر دو دست. یعنی بسته بودن سه انگشت دست راست و بسته بودن انگشتان دست چپ، که قادر به کاری نبودم.
علّت این بیماری این بود که: پانزده سال قبل، خبر مرگ برادرم «حسین جعفریان» را به من دادند، به حالت غشوه افتادم و چون به هوش آمدم، متوجّه شدم دستهایم به این نحو فلج مانده است.
شوهرم که در مشهد فرد ملّاکی بود، پس از این واقعه با زن دیگری ازدواج کرد و بچّه هایم را نیز از من گرفت و این اوضاع به وضع جسمی و روحی من لطمه شدیدی وارد آورد.
در طول این پانزده سال، به دکترهای زیادی مراجعه کردم، از جمله: دکتر «مصباحی» که مطّب او خیابان عشرت آباد، روبروی پمپ بنزین و دکتر «حیرتی» که مطّب او نیز در عشرت آباد و دکتر «رحیمی» که در بنت الهدی کار می کند و در تهران هم برای فیزیوترابی در بیمارستان شفا یحیائیان نوبت گرفته بودم که به علّت کمبود بودجه نتوانستم بروم.
قبل از آمدن به قم، پیش دکتر «برزین نرواز» رفتم و چند بار دستم را زیر برق گذاشتم، ولی سودی نداشت و دردی هم همراه بی حسّی بود که همیشه قرص مسکّن می خوردم.
چند روز قبل، به اتّفاق خانم «کلیائی»، «جاوید» و «کیانی» از مشهد عازم زیارت حضرت عبدالعظیم - علیه السّلام - و سپس برای زیارت به «قم» و «مسجد جمکران» به راه افتادیم و به منزل دامادم، آقای شهرستانی که اهل شیروان و ساکن قم است، رفتیم تا به «مسجد جمکران» آمدیم و پس از بجا آوردن آداب مسجد، در مجلس جشنی که بمناسبت «عیدالزّهراء» بود، شرکت کردم. مجلس، با شادی و سرور توأم بود و معنویّت خاصّی داشت و پس از اجرای برنامه و خواندن دعای توسّل من حالت انقلابی در خود احساس کردم و بی اختیار عرض کردم: «آقا امام زمان! من به وسیله شما شفا می خواهم.»
حالت عجیبی داشتم، ناگاه احساس کردم نورهای عجیب از دور و نزدیک می بینم، متوجّه شدم که انگار دارند انگشتان و دستهایم را می کشند و دستم صدا می کرد، فهمیدم شفا یافتم.
یکی از خانمهایی که با او آمده بود، گفت: «من بغل دست این خانم بودم، متوجّه شدم که ایشان سه مرتبه گفت: «یا صاحب الزّمان!» و دستهایش را در هوا تکان داد و صورتش کاملاً برافروخته شد.»
موضوع را از خانم «زهرا کیانی» فرزند رضا، از همراهان ایشان که در خیابان: خواجه ربیع، کوچه ..... ، سکونت دارند، جویا شدیم. گفت: «من ایشان را کاملاً می شناسم و پانزده سال است که دستشان فلج است.»
پس از تمام شدن مصاحبه، بطور ناشناس ایشان را از درب دیگری بیرون فرستادیم.
وقوع این قضیّه، در تاریخ 30/7/68 بوده است.