فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

نامه ولی عصر (ارواحنا فداه) به حضرت آیةاللَّه لعظمی نجفی مرعشی

روز دوشنبه، اوّل ماه صفر سال 1415 هجری قمری برای عیادت آقای اخوی در بیمارستان حضرت آیةاللَّه العظمی گلپایگانی (قدّس اللَّه نفسه الزّکیّه) بودم.
عدّه ای از رفقا جمع بودند، از جمله جناب مستطاب خیرالحاجّ «آقای حاج افشار» که سرپرست قسمتی از بیمارستان است، این داستان را برای جمع فرمودند که من همانجا خواستم بنویسند و به نگارنده بدهند، پذیرفتند و اینک اصل داستان:
آقایی به نام «سیّد حسن» مشهور به شوشتریان که از آشنایان یکی از علمای معروف قم است، هر چند وقت یک بار، یکی دو روز از تهران به قم، منزل این عالم می آید.
قبل از انقلاب، یک روزی آن عالم معروف به من فرمودند: آقای سیّد حسن با والده و خانواده اش به اصفهان برای صله رحم رفته بود. در موقع بازگشت از اصفهان نزدیکیهای قم، سیّدی را می بینند کنار جادّه راه می رود، والده سیّدحسن می گوید: «سیّد حسن! این آقا سیّد را سوار کن، اگر قم می رود برسانش.»
سیّد حسن به مادر می گوید: «نامحرم است و باعث زحمت شماهاست.»
مادرش می گوید: «جلو سوارش کن، ما عقب ماشین می نشینیم، حجابمان را هم حفظ می کنیم.»
سیّد حسن، نزدیک سیّد می رسد و نگه می دارد و از سیّد می خواهد که سوار شود، سیّد می فرماید: «من در این نزدیکیها دهی است به آنجا می روم.»
سیّد حسن می گوید: «اشکالی ندارد، هر کجا خواستید پیاده شوید.»
باز آقا سیّد می فرماید: «شما بروید!»
سیّد حسن اصرار می کند، با اصرار سیّد حسن، آقا سیّد سوار می شود و می فرماید: «تقاضای مؤمن را نباید ردّ کرد.»
امّا وقتی سوار شدند، بوی عطر مخصوصی فضای ماشین را پر کرد که تا آن موقع چنین بوی خوشی را استشمام نکرده بودند.
سیّد حسن مذکور گوید: آمدیم تا نزدیک جادّه خاکی، سیّد فرمود: «نگه دار! اینجا می روم.»
ماشین توقّف کرد، سیّد دست کرد و پاکتی را به من داد و فرمود: «این پاکت را به سیّد شهاب الدّین مرعشی می دهی.»
پاکت را گرفتم به قم، منزل آن عالم آمدم و به ایشان گفتم: «جریان این شد و سیّد نامه ای دادند برای سیّد شهاب الدّین، شما ایشان را می شناسید؟»
آقا فرمودند: «آری! مقصود همین آیةاللَّه العظمی نجفی است.»
سیّد حسن می گوید: «من اسم ایشان را تا آن وقت نمی دانستم.»
آقا نامه را می گیرد و باز می کند، ببیند نامه از کیست و چه نوشته؟ وقتی نامه را باز می کند، مطلبی را نمی تواند بخواند و فقط خطهایی را درهم و برهم می بیند، و با دقّت زیاد، می بیند پایین نامه با خطّ سبز نوشته شده است: «المهدی».
نامه را در پاکت می گذارد و به سیّد حسن می گوید: «صبح زود قبل از نماز، آیةاللَّه نجفی، در محراب مسجد بالا سر، نشسته، برو و نامه را به ایشان بده.»
سیّد حسن، صبح قبل از اذان می آید بالا سر و می بیند آقای نجفی در محراب نشسته، عبا را به سر کشیده و مشغول ذکر است، سلام می کند و نامه را به ایشان می دهد.
آیت اللَّه نجفی می فرمایند: «چرا خیانت کردی؟»
می گوید: «من خیانت نکردم.»
آقای حاج افشار می نویسد: من هر روز عصر و شب به منزل آن عالم می رفتم و هر روز ساعت 6 صبح ، به محضر حضرت آیةاللَّه العظمی نجفی مرعشی جهت گرفتن فشار خون و دادن داروهای لازم، می رفتم.
عصر آن روز که به منزل آن عالم رفتم، این جریان را شرح دادند و از من خواستند صبح که به منزل آیت اللَّه نجفی می روی از ایشان سؤال کن که در نامه چه نوشته بودند؟
صبح که به محضر ایشان رسیدم، پس از انجام کار، عرض کردم: «آقا ! از من خواسته اند تا از شما بپرسم در آن نامه چه نوشته بودند؟»
حضرت آیت اللَّه نجفی حرفهایی را پیش کشیدند که مرا از آن سؤال منصرف نموده و جواب ندادند، من هم اصرار نکردم.
عصر که خدمت آن عالم رسیدم، پرسیدند: «جواب آوردی؟»
گفتم: «نه! آقا مرا به جای دیگر و مطلب دیگر حواله نموده و خلاصه جواب نفرمودند.»
آن عالم گفتند: «فردا که می روی بپرس و حتماً جوابی بیاور.»
باز صبح که به محضر آیةاللَّه نجفی مشرّف شدم، بعد از برنامه های دارو و فشار خون همان جمله را پرسیدم، باز آقا مطلب دیگری را پیش کشیده و موضوعی را پرسش نمودند و مرا از آن سؤال بازداشتند.
عصر که خدمت آن عالم رسیدم، منتظر جواب بودند، لکن به ایشان گفتم: «امروز هم موفّق نشدم.»
تأکید کردند که: «فردا وقتی رفتی، ایشان را قسم بده و بپرس که در نامه چه نوشته شده بود.»
صبح روز سوّم که رفتم و از آقا خواستم که: «آقا ! در آن نامه ای که حضرت صاحب الأمر - علیه السّلام - نوشته و امضاء فرمودند، چه نوشته شده بود؟»
آقا فرمودند: «به آقای ... بگو: دیدی خطّش هفت رنگ بود.»
عصر آمدم و همین مطلب را به آن عالم گفتم.
ایشان گفتند: «فردا صبح که می خواهی منزل ایشان بروی بیا تا با هم برویم، شاید به خود من بگویند.»
فردا صبح با هم رفتیم و آن عالم بزرگوار شروع کردند به زبان عربی با آقای نجفی صحبت کردن، قریب یک ساعت صحبت کردند و وقتی بیرون آمدیم پرسیدم: «جواب دادند؟»
گفت: «همان جوابی را که به شما گفتند، به من دادند، یعنی فرمودند: دیدی خطّش هفت رنگ بود.» 20/4/73

شفایافتگان مسجد جمکران

برادر عزیز و دانشمند معظّم جناب آقای «خادمی» که چندین سال است افتخار خدمت در «مسجد جمکران» قم را دارند، بنا به تقاضای نویسنده، چند قضیّه مربوط به افرادی را که در این مکان مقدّس، شفا پیدا کرده اند و مورد عنایت حضرت ولیّ عصر - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف - قرار گرفته اند در دسترس حقیر قرار دادند، که ضمن تشکّراز ایشان، به نقل آن قضایا می پردازم، و ضمناً آدرس دقیق شفایافتگان در دفتر مسجد مقدّس جمکران موجود و بعللی آنها را ناتمام آوردیم.

شفای آقای مطهّری بعد از لال شدن در مسجد جمکران

این جانب «علیرضا مطهّری» فرزند حسین، ساکن «شاهرود»، در اثر یک ضربه به جمجمه سر، بیهوش شدم و به بیمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل، انتقال یافتم، در حالی که در اثر آن ضربه، قوّه گویایی خود را از دست داده و لال شده بودم. به چند دکتر در تهران و شهرستانها مراجعه نمودم ولی نتیجه ای حاصل نشد.
تصمیم گرفتم برای زیارت به «قم» بیایم و شب چهارشنبه دو هفته قبل که مصادف با 28/6/68 بود به مسجد مقدّس جمکران، جهت شفا گرفتن مشرّف شوم. بحمدللَّه موفّق شدم و صبح چهارشنبه برای ادای نماز صبح از خواب بیدار شده، در حالت لالی مثل قبل، رو به قبله ایستادم که نماز بخوانم، ناگهان در وسط نماز متوجّه شدم که می توانم حرف بزنم. به برکت عنایت امام زمان - ارواحنا فداه - زبانم باز شد و بقیّه نماز را با حالت عادی خواندم.
آقای «خادمی» نوشته اند: «به شکرانه این نعمت، پدر ایشان شیرینی گرفتند و بین مردم تقسیم کردند.»