فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

من در انتظار شما بودم

پس از دریافت این نشانها که هر کدام می توانست به تنهایی بهترین سند صداقت من در راه پیام رسانی و مأموریّتم باشد برای رساندن پیام و اجرای دستور حرکت کردم، که برای سوّمین بار مرا فراخواندند و آن خورشید جهان افروز فرمود: «ما هفت یا هفتاد روز دیگر به اینجا خواهیم آمد.»
(که اگر هفت روز محاسبه شود، شب بیست و سوّم ماه رمضان، شب مبارک قدر خواهد بود و اگر به هفتاد روز محاسبه شود شب بیست و نه ذیقعده خواهد بود که شب بسیار گرانقدری است.)
آری! من به سوی خانه خویش آمدم و شب را همچنان در اندیشه آنچه گذشت گذراندم و با دمیدن طلوع بامداد نماز خویش را خواندم و مأموریّت خود را آغاز کردم.
نخست جریان را با یکی از دوستانم به نام «علی بن منذر» در میان نهادم و با او به مکان مقدّسی که دیشب بدانجا دعوت شده بودم آمدیم و پس از بازدید از آنجا به برخی از نشانه هایی که امام عصر (علیه السّلام) شب گذشته فرموده بود برخوردیم و آن عبارت بود از زنجیر و میخهایی که در آنجا نسب شده بود.
آنگاه به همراه دوستم به سوی منزل سیّد گرانقدری که امام (علیه السّلام) دیشب دستور داده بود و من او را نمی شناختم شتافتیم.
هنگامی که به در خانه سیّد ابوالحسن رسیدیم، برخی فرزندان و کارگزارانش گویی در انتظار ما هستند و با دیدن ما گفتند: «آیا شما از جمکران هستید؟»
گفتیم: «آری!»
گفتند: «سیّد ابوالحسن از طلوع فجر تاکنون منتظر شماست و برای آمدنتان بی صبرانه لحظه شماری می کند.»
وارد خانه شدیم و ضمن تقدیم سلام و اظهار تواضع و فروتنی با پاسخ گرم و احترام او روبرو شدیم. او مرا در جایگاه خویش نشانید و پیش از اینکه من سخن را شروع کنم گفت: «حسن! من شب گذشته خواب بودم که در عالم رؤیا بزرگ مرد شکوهباری را دیدم که به من می فرماید: بامداد فردا مردی به نام «حسن» از جمکران به خانه شما خواهد آمد. آنچه او به تو گفت باور کن و بر او اعتماد داشته باش، چرا که سخن او پیام ما و نپذیرفتن آن در حقیقت نپذیرفتن پیام ماست.» در همان لحظه بیدار شدم و تاکنون در انتظار شما لحظه شماری می کردم.

برای انجام کار

حسن جریان دیشب را به طور دقیق و مشروح با او در میان نهاد و سیّد دستور داد اسبها را آماده نمودند و سوار بر مرکبها حرکت کردند.
در راه خویش و در نزدیکی روستای جمکران بود که آنان به گلّه «جعفر کاشانی» رسیدند و حسن بن مثله آن بزی را که دستور یافته بود و یکی از نشانه های صداقت و درستی پیام او بود در میان گلّه یافت.
حسن آن را گرفت و رفت تا قیمت حیوان را بپردازد که شبان گفت: «بخدای سوگند! این بز در گلّه ما نبود تنها امروز آن را دیدم که پشت سر گلّه حرکت می کند و هر چه کوشیدم نتوانستم آن را بگیرم، امّا اینک شگفت زده شدم که این حیوان به آسانی به سوی شما آمد و شما آن را گرفتید.
حقیقت این است که این بز از آن من نیست و تا امروز هم آن را در میان گلّه ندیده بودم واین خود برای من معمّاست!»
بدینگونه حیوان را به نقطه ای که فرمان یافته بودند آوردند و ذبح کردند و به گونه ای که دستور داده شده بود به بیماران دادند و طرح مسجد جمکران را افکندند و با اموال و منافع و املاک منطقه اردهال، سقف آن را برافراشتند و آن میخها و زنجیرها را که به گونه خاصّی تعبیه شده بود جناب سیّد ابوالحسن به خانه خودش برد که هر گاه بیماران با عقیده و اخلاص، خود را بدان نزدیک می ساختند به خواست خدا و اذن او، شفا می یافتند و مورد لطف آفریدگار شفابخش قرار می گرفتند.

پس از رحلت سیّد

پس از رحلت مرحوم سیّد ابوالحسن یکی از فرزندانش بیمار شد و برای شفای خویش سر صندوقی رفت که آن زنجیرها و میخها در آن نگاهداری می شد تا با مالیدن بدن خویش بدانها، از خدای خود شفا بجوید. امّا با شگفتی بسیار با صندوق خالی روبرو شد و زنجیرها و میخها را نیافت. و این نیز برای آنان معمّای دیگری شد.
آری! بدینسان مسجد پرشکوه و پرمعنویّت جمکران به فرمان جان جانان و قبله خوبان، دوازدهمین امام نور و به لطف خود آن گرانمایه عصرها و نسلها بنیاد گردید و به نقطه امید امیدواران عارف و عاشق تبدیل شد.(1)