فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

با گامهای استوار به سوی رساندن پیام

من پیام آن حضرت را به دقّت و با همه وجود به گوش جان سپردم و تا آخرین واژه همه را به جان خریدم. آنگاه پس از پایان پیام به خود گفتم که گویی آن مکان مورد نظر اینجاست و این مسجد، همان مسجد شکوهبار و پرمعنویّت امام عصر (علیه السّلام) خواهد شد و در همان حال در دل بدان جوان شکوهمند و گرانقدری که بر تخت نشسته بود اشارت داشتم که با شگفتی بسیار گویی راز دل و نیّت قلبی مرا خواند و با نوعی تصدیق و تأیید اشاره فرمود که: «درنگ نکن و برای رساندن پیام حرکت کن!»
از تماشای جمال دل آرای او سیر نشده بودم، همچنان بسان تشنه ای در عشقش می سوختم که با اشاره او بازگشتم و راه خویش را برای انجام فرمان او در پیش گرفتم.
با گامهای استوار می آمدم که دگرباره مرا فراخواند و فرمود: «حسن! در گلّه گوسفند «جعفر کاشانی شبان» بزی است، ابلق و پرمو. هفت علامت سیاه و سفید دارد این نشانه ها همانند سکّه درهم هستند که سه علامت در یک طرف و چهار علامت در طرف دیگر آن حیوان است. شما باید این بز را به کمک مردم یا پول شخصی خویش خریداری کنید و آن را شب آینده به این مکان مقدّس بیاورید و ذبح نمایی و آنگاه گوشت آن را روز چهارشنبه برابر با هجدهم ماه رمضان در میان بیماران تقسیم کنی که خداوند آنان را به وسیله این گوشت شفا خواه بخشید.»

من در انتظار شما بودم

پس از دریافت این نشانها که هر کدام می توانست به تنهایی بهترین سند صداقت من در راه پیام رسانی و مأموریّتم باشد برای رساندن پیام و اجرای دستور حرکت کردم، که برای سوّمین بار مرا فراخواندند و آن خورشید جهان افروز فرمود: «ما هفت یا هفتاد روز دیگر به اینجا خواهیم آمد.»
(که اگر هفت روز محاسبه شود، شب بیست و سوّم ماه رمضان، شب مبارک قدر خواهد بود و اگر به هفتاد روز محاسبه شود شب بیست و نه ذیقعده خواهد بود که شب بسیار گرانقدری است.)
آری! من به سوی خانه خویش آمدم و شب را همچنان در اندیشه آنچه گذشت گذراندم و با دمیدن طلوع بامداد نماز خویش را خواندم و مأموریّت خود را آغاز کردم.
نخست جریان را با یکی از دوستانم به نام «علی بن منذر» در میان نهادم و با او به مکان مقدّسی که دیشب بدانجا دعوت شده بودم آمدیم و پس از بازدید از آنجا به برخی از نشانه هایی که امام عصر (علیه السّلام) شب گذشته فرموده بود برخوردیم و آن عبارت بود از زنجیر و میخهایی که در آنجا نسب شده بود.
آنگاه به همراه دوستم به سوی منزل سیّد گرانقدری که امام (علیه السّلام) دیشب دستور داده بود و من او را نمی شناختم شتافتیم.
هنگامی که به در خانه سیّد ابوالحسن رسیدیم، برخی فرزندان و کارگزارانش گویی در انتظار ما هستند و با دیدن ما گفتند: «آیا شما از جمکران هستید؟»
گفتیم: «آری!»
گفتند: «سیّد ابوالحسن از طلوع فجر تاکنون منتظر شماست و برای آمدنتان بی صبرانه لحظه شماری می کند.»
وارد خانه شدیم و ضمن تقدیم سلام و اظهار تواضع و فروتنی با پاسخ گرم و احترام او روبرو شدیم. او مرا در جایگاه خویش نشانید و پیش از اینکه من سخن را شروع کنم گفت: «حسن! من شب گذشته خواب بودم که در عالم رؤیا بزرگ مرد شکوهباری را دیدم که به من می فرماید: بامداد فردا مردی به نام «حسن» از جمکران به خانه شما خواهد آمد. آنچه او به تو گفت باور کن و بر او اعتماد داشته باش، چرا که سخن او پیام ما و نپذیرفتن آن در حقیقت نپذیرفتن پیام ماست.» در همان لحظه بیدار شدم و تاکنون در انتظار شما لحظه شماری می کردم.

برای انجام کار

حسن جریان دیشب را به طور دقیق و مشروح با او در میان نهاد و سیّد دستور داد اسبها را آماده نمودند و سوار بر مرکبها حرکت کردند.
در راه خویش و در نزدیکی روستای جمکران بود که آنان به گلّه «جعفر کاشانی» رسیدند و حسن بن مثله آن بزی را که دستور یافته بود و یکی از نشانه های صداقت و درستی پیام او بود در میان گلّه یافت.
حسن آن را گرفت و رفت تا قیمت حیوان را بپردازد که شبان گفت: «بخدای سوگند! این بز در گلّه ما نبود تنها امروز آن را دیدم که پشت سر گلّه حرکت می کند و هر چه کوشیدم نتوانستم آن را بگیرم، امّا اینک شگفت زده شدم که این حیوان به آسانی به سوی شما آمد و شما آن را گرفتید.
حقیقت این است که این بز از آن من نیست و تا امروز هم آن را در میان گلّه ندیده بودم واین خود برای من معمّاست!»
بدینگونه حیوان را به نقطه ای که فرمان یافته بودند آوردند و ذبح کردند و به گونه ای که دستور داده شده بود به بیماران دادند و طرح مسجد جمکران را افکندند و با اموال و منافع و املاک منطقه اردهال، سقف آن را برافراشتند و آن میخها و زنجیرها را که به گونه خاصّی تعبیه شده بود جناب سیّد ابوالحسن به خانه خودش برد که هر گاه بیماران با عقیده و اخلاص، خود را بدان نزدیک می ساختند به خواست خدا و اذن او، شفا می یافتند و مورد لطف آفریدگار شفابخش قرار می گرفتند.