فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

سالارت تو را فراخوانده است

درست شب سه شنبه هفدهمین شب ماه پربرکت و پرمعنویّت و انسانساز رمضان، به سال 393 هجری قمری بود و من در روستای زادگاه خویش، «جمکران» در خانه خود خفته بودم.
پاسی از نیمه شب گذشته بود که ناگاه گروهی به سرای من آمدند، مرا از خواب بیدارکردند و گفتند: «حسن! بپاخیز و دعوت سالارت امام عصر (علیه السّلام) را پاسخ گوی! چرا که آن گرامی اینک شما را فرامی خواند.»
لحظات وصف ناپذیری بود، به سرعت به پا خاستم، به خود آمدم و ناباورانه آماده دیدار شدم.
گفتم: «اجازه دهید تا جامه ام را بر تن کنم و به خدمت شرفیاب گردم!» و کوشیدم که جامه ام را به سرعت در همان تاریکی اتاق بر تن کنم و بشتابم که گفتند: «حسن! آن جامه از آن تو نیست، جامه خویش را بپوش.» آن جامه را رها کردم و لباس خود را یافتم. زیرجامه ای داشتم، آن را برای پوشیدن برگرفتم که باز ندا از سوی آنان برخواست که: «آن هم از آن تو نیست، زیر جامه خود را در بر کن.» آن را به دور افکندم و لباس دیگری را پوشیدم.
به سرعت به سوی کلید رفتم تا در خانه را به روی آنان بگشایم، امّا باز ندا آمد که: «حسن! بیا، نیاز به کلید نیست، چرا که در خانه گشوده است و ما در انتظار تو هستیم.»
شتابان به در خانه آمدم که با چهره هایی وزین و پرشکوه روبرو شدم. آنان در کنار هم با وقار و ادب ایستاده و گویی در انتظار آمدن من بودند.
سلام و درودی گرم نثارشان کردم و آنان نیز با لطف و محبّت بسیار پاسخ مرا دادند و مرا تحسین کردند و با اشاره آنان حرکت کردیم و تا نقطه ای که اینک مسجد مقدّس «جمکران» است، مرا راهنمایی و همراهی نمودند.

خدایا ! تو را سپاس

با رسیدن به آن جایگاه مقدّس، هنگامی که به دقّت نگریستم در آنجا تختی بسیار زیبا دیدم که فرشی جالب و تماشایی بر آن گسترده و پشتیهای زیبایی بر آن نهاده اند.
و جوانی پرشکوه و پرصلابت که حدود سی ساله می نماید و بسان خورشید، نورافشانی می کند، بر آن بساط مجلّل تکیه زده و در برابرش سالخورده ای وزین و بزرگوار نشسته و در حالی که کتابی در دست دارد برای او می خواند و در همان حال، بیش از شصت نفر با جامه های سفید و سبز، با شکوه و نظم خیره کننده ای بر گرد خورشید وجود او، در آن سرزمین مبارک به نماز و نیایش ایستاده و دست نیاز به بارگاه آن بی نیاز برده اند.
آنان را نشناختم، امّا به گونه ای برایم روشن شد که آن خورشید جهان افروز که در اوج کمال و جمال و در نهایت شکوه و عظمت بر آن تخت تکیه زده است، محبوب جانهای پاک، امام عصر (علیه السّلام) است و آن سالخورده وزین و باعظمت که در برابر او قرار دارد، حضرت «خضر» می باشد.
نمی دانم با چه حال و با چه زبانی سپاس خدای را از اعماق وجودم به جای آوردم و از ژرفای دل سرودم که: «خدایا ! تو را به این نعمت گران سپاس!»

پیام ما را برسان

سالخورده خوش سیما که حضرت خضر (علیه السّلام) بود مرا دعوت به نشستن کرد و پس از اینکه ناباورانه به دیدار کعبه مقصود و قبله موعود مفتخر شدم، سالارم رو به من کرد و مرا به نام و نشان خواند و فرمود: «حسن! آمدی؟» گفتم: «آری سرورم!»
پس از لطف و کرامتی بسیار، فرمود: «اینک نزد کشاورز این زمین «حسن بن مسلم» برو و این پیام را از سوی ما به او برسان.»
پرسیدم: «کدام پیام سالارم؟»
فرمود: «بگو شما اکنون سالهاست که این زمین را کشت می کنی و ما آن را از بین می بریم، شما آن را آباد می کنی و ما آثار غاصبانه را محو می کنیم.
اینک سالی که در پیش است باز همان تصمیم را داری، امّا آگاه باش که اوّلاً بر این کار مجاز نیستی و نباید اقدام کنی به علاوه باید بهره ای را که تاکنون از این زمین گرفته ای برگردانی تا در این مکان شریف مسجدی برپا گردد، چرا که این زمین، پرشرافت و مقدّس است و خداوند آن را از دیگر زمینها امتیاز بخشیده و تو آن را به زمینهای خود افزوده ای و با خیره سری آن را غصب نموده ای.
تو به کیفر این کارت، دو فرزند جوانت را از دست دادی امّا به خود نیامدی، و اگر به خود نیایی و همچنان گستاخی و خیره سری کنی، کیفری که بدان نیاندیشیده ای بر تو فرود خواهد آمد.»
پس از شنیدن سخنان دلنشین و جانبخش آن گرامی گفتم: «سرورم! به دیده منّت برای انجام خدمت با همه وجود آماده ام، امّا باید همراه این پیام جانبخش، نشانی باشد؛ چرا که مردم، پیام بدون نشان و دلیل آشکار را از من نمی پذیرند و گفتارم را باور نمی دارند و سخنم را تصدیق نمی کنند.»
قُلتُ: «سیّدی! لابُدَّ لی فی ذلک من علامتٍ فاِنَّ القوم لایقبلونَ من لا علامتَ و لا حجّة علیه و لایُصدّقون قولی.»
فرمود: «درست است! ما نشان صداقت و راستی تو و علامت درستی پیام را در همین جا قرار خواهیم داد. شما برو و پیام ما را برسان، در این مورد مطمئن باش و با قوّت قلب کارت را انجام بده.»
قال: «اِنّا سنعلّم هناک فاذهب و بلّغ رسالتنا.»