فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

دیدار خورشید در نیمه های شب

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
نامش حسن بود، یعنی زیبا، شایسته، نیکو و دوست داشتنی. اندیشه و رفتار و کردارش نیز در زندگی بسان نامش زیبا، شایسته، دوست داشتنی و خداپسندانه شد.
از روستایی به نام «جمکران» قامت برافراشت و در پرتو آراستگی کران تا کران وجود خویش به ارزشهای انسانی و اخلاقی و پیراستگی دل و جان از ضدّارزشها و گناهان، سرانجام در رواق تاریخ قرار گرفت.
روستای زادگاه او «جمکران» آن روز، نه شهرت بسیاری داشت و نه آوازه بلندی، روستایی ساکت و آرام در دشتی خشک و سوزان و با درختانی از انار سر بر دامنه رشته کوهی کم ارتفاع نهاده و به خواب عمیقی فرو رفته بود.
جز برخی که بدانجا رفت و آمد داشتند یا زادگاهشان آنجا بود، نه کسی «جمکران» را می شناخت و نه از هزاران زن و مرد و پیر و جوان و زائر و شیفته و دردمندی که اینک هر شب چهارشنبه و جمعه، سیل آسا بدانجا روانند و شاید در اندیشه یار و در جستجوی اویند، خبر و اثری بود.
آن روز چه کسی می دانست که در چند قدمی همین روستای خفته و آرام و بی سر و صدا، روزی رستاخیزی برپا می گردد و این دشت آرام روزی پذیرای میلیونها انسان دلسوخته و دردمند می گردد و یکی از دروازه های بهشت پرطراوت و زیبای خدا از همین جا، آری! همین جا و از همین سرزمین گشوده می شود و اینجا به پایگاهی از دانش و آگاهی، اخلاص و ایمان، معنویّت و درستی، تبدیل می گردد.
چه کسی می دانست که سرانجام در این دشت خشک و سوزان روزی بنایی پرشکوه و سرشار از معنویّت و عظمت که چشم هر تماشاگر درست اندیشی را خیره می سازد و قلب هر صاحب دلی را غرق در امّید و نوید شادمانی می کند، برپا می گردد و هر هفته و ماه و سال میلیونها انسان از نقاط دور و نزدیک بسوی این پایگاه روح پرور و جانبخش، بار سفر می بندند.
چه کسی می دانست که این سرزمین مقدّس فرودگاه فرشتگان خداست و سرانجام کعبه آمال و قبله آرزوها می شود. در این جا، خدا با شکوه و عظمت یاد می گردد و با او نیایش و راز و نیاز خالصانه و عارفانه می شود و چه بسا که شیفتگان و شایستگان و دردمندانی دلسوخته و خداجو در همین سرزمین و همین مکان مقدّس و منوّر لیاقت و شایستگی و سعادت آن را می یابند که به دیدار کعبه مقصود و قبله موعود مفتخر گردند و همانگونه که جناب «حسن بن مثله» نخستین کسی بود که در این مکان مقدّس و پرمعنویّت به دیدار جان جانان مفتخر گشت و خورشید جهان افروز را، که در نیمه های شب در این سرزمین طلوع کرده بود، به نظاره نشست، دیدگان جستجوگر و ناقابل دیگری این سعادت را داشته باشند که در پرتو ایمان و اخلاص و عشق، به نظاره بنشینند.
آری! آن روز، کسی از امروز مسجد پرشکوه «جمکران» خبر نداشت و جناب «حسن بن مثله» که فردی درست اندیش، شایسته کردار و شیفته خاندان وحی و رسالت بود، ضمن نایل آمدن به دیدار محبوب دلها فرمان او را همراه با نشانه هایی تردیدناپذیر برای بنیاد این پایگاه مقدّس و انسان ساز برای مردم آورد. و پس از آن هم به خواست خدا و لطف آن خورشید جهان افروز، اینک شاهد این شکوه و عظمت در آن دشت خشک و سوزان و ساکت و آرام آن روز هستیم.
محدّثان و مورّخان، جریان دیدار او را به نقل از خود آن مرد نیک اندیش و شایسته کردار، اینگونه روایت کرده اند.

سالارت تو را فراخوانده است

درست شب سه شنبه هفدهمین شب ماه پربرکت و پرمعنویّت و انسانساز رمضان، به سال 393 هجری قمری بود و من در روستای زادگاه خویش، «جمکران» در خانه خود خفته بودم.
پاسی از نیمه شب گذشته بود که ناگاه گروهی به سرای من آمدند، مرا از خواب بیدارکردند و گفتند: «حسن! بپاخیز و دعوت سالارت امام عصر (علیه السّلام) را پاسخ گوی! چرا که آن گرامی اینک شما را فرامی خواند.»
لحظات وصف ناپذیری بود، به سرعت به پا خاستم، به خود آمدم و ناباورانه آماده دیدار شدم.
گفتم: «اجازه دهید تا جامه ام را بر تن کنم و به خدمت شرفیاب گردم!» و کوشیدم که جامه ام را به سرعت در همان تاریکی اتاق بر تن کنم و بشتابم که گفتند: «حسن! آن جامه از آن تو نیست، جامه خویش را بپوش.» آن جامه را رها کردم و لباس خود را یافتم. زیرجامه ای داشتم، آن را برای پوشیدن برگرفتم که باز ندا از سوی آنان برخواست که: «آن هم از آن تو نیست، زیر جامه خود را در بر کن.» آن را به دور افکندم و لباس دیگری را پوشیدم.
به سرعت به سوی کلید رفتم تا در خانه را به روی آنان بگشایم، امّا باز ندا آمد که: «حسن! بیا، نیاز به کلید نیست، چرا که در خانه گشوده است و ما در انتظار تو هستیم.»
شتابان به در خانه آمدم که با چهره هایی وزین و پرشکوه روبرو شدم. آنان در کنار هم با وقار و ادب ایستاده و گویی در انتظار آمدن من بودند.
سلام و درودی گرم نثارشان کردم و آنان نیز با لطف و محبّت بسیار پاسخ مرا دادند و مرا تحسین کردند و با اشاره آنان حرکت کردیم و تا نقطه ای که اینک مسجد مقدّس «جمکران» است، مرا راهنمایی و همراهی نمودند.

خدایا ! تو را سپاس

با رسیدن به آن جایگاه مقدّس، هنگامی که به دقّت نگریستم در آنجا تختی بسیار زیبا دیدم که فرشی جالب و تماشایی بر آن گسترده و پشتیهای زیبایی بر آن نهاده اند.
و جوانی پرشکوه و پرصلابت که حدود سی ساله می نماید و بسان خورشید، نورافشانی می کند، بر آن بساط مجلّل تکیه زده و در برابرش سالخورده ای وزین و بزرگوار نشسته و در حالی که کتابی در دست دارد برای او می خواند و در همان حال، بیش از شصت نفر با جامه های سفید و سبز، با شکوه و نظم خیره کننده ای بر گرد خورشید وجود او، در آن سرزمین مبارک به نماز و نیایش ایستاده و دست نیاز به بارگاه آن بی نیاز برده اند.
آنان را نشناختم، امّا به گونه ای برایم روشن شد که آن خورشید جهان افروز که در اوج کمال و جمال و در نهایت شکوه و عظمت بر آن تخت تکیه زده است، محبوب جانهای پاک، امام عصر (علیه السّلام) است و آن سالخورده وزین و باعظمت که در برابر او قرار دارد، حضرت «خضر» می باشد.
نمی دانم با چه حال و با چه زبانی سپاس خدای را از اعماق وجودم به جای آوردم و از ژرفای دل سرودم که: «خدایا ! تو را به این نعمت گران سپاس!»