فهرست کتاب


زندگانی چهارده معصوم

مرحوم دکتر محمّد رضا صالحی کرمانی‏

حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام

روز پرافتخاری بود و این روز برای بشریّت منبع برکت و سرچشمه سعادت شد. دوشنبه هفدهم ربیع الاول روزی نیست که جامعه اسلامی آن را به دست فراموشی بسپرد و یا بزرگداشت آن را از نظر دور دارد.
در چنین روزی پیغمبر بدنیا آمد و او اساس اسلام را پی ریزی نمود و هم در چنین روزی بود که امام ششم جعفر بن محمّد الصادق علیهماالسلام چشم به جهان گشود و هم او بود که اساس مذهب را در پرتو علم وسیع و آسمانی خود، بنیانگزاری فرمود.
هشتاد و سه سال از هجرت گذشته بود که امام بحق ناطق، جعفر بن محمّد الصادق علیهماالسلام قدم به عرصه هستی نهاد.
اسم مقدسش جعفر و کنیه اش ابو عبداللّه است و القابش: صابر، فاضل، طاهر و مشهورترین آنها صادق است.
سی و چهار سال از عمر شریفش را در دامان پدرش امام محمّد باقر گذراند و پس از مرگ پدر، خود به مقام امامت رسید و این در سال 117 هجری بود.
سی و یک سال دوره امامت خود را در نشر معارف اسلامی و بنیان دادن به مذهب حقّه تشیع گذراند، وقتی به کرسی درس جلوس می فرمود چهار هزار نفر از بزرگترین علما و محدثین، محضرش را پر می کردند و به آن اندازه که از محضر پربرکت آن شمع فروزان علم، استفاده و بهره برداری علمی شد، از محضر هیچیک از امامان علیهم السلام دیگر نشد. دوران پر برکت عمرش، کتب علمی و حدیث و فقه را از بیانات ارجدارش پر کرد.
و قبل از وارد شدن در بیان مقام علمی و شخصیّت ممتاز آن حضرت ذکر این نکته ضروری است که: اصولاً بحث درباره شخصیّتهای بزرگ انسانی از زاویه های مختلفی ممکن است انجام بگیرد.
گاهی بیان زندگی آنان منحصراً از پشت عینک تاریخ و بصورت بیان حوادث تاریخی است. ولی اگر خواسته باشیم با عینکی قویتر و از فراز قلّه ای مرتفعتر زندگی آنان را مورد بحث و بررسی قرار دهیم باید خط سیر سخن در بیان عوامل سازنده آن شخصیّت و از همه مهمتر بیان تأثیر آن شخصیّت در محیط اجتماعی خود بوده باشد، بحث در زندگی امام صادق علیه السلام نیز اینطور است. گاهی بیان زندگی آن حضرت براساس تاریخ و به منظور اطّلاع بیشتر بر حوادث زندگی آن شخصیّت است و گاهی است که می خواهیم با دیدی وسیعتر به تجزیه و تحلیل خصوصیات و ممیزات شخصیّت آن حضرت بپردازیم.
چرا هنوز پس از چهارده قرن نام مقدسش همراه با تجلیل و احترام فراوان برده می شود؟ و این کدام خصوصیّت است که چهره درخشان آن حضرت را از بین میلیونها و میلیاردها چهره دیگر ممتاز و برجسته ساخته و به آن ابدیّت بخشیده است.
و اکنون ما نیز در هریک از این دو قسمت، اندکی به بحث و گفتگو می پردازیم.
اما از نظر تاریخ: امام جعفر صادق علیه السلام در روز دوشنبه هفدهم ربیع الاول سال 83 هجری و در زمان حیات جدش امام زین العابدین علیه السلام متولد شده است.
امام صادق علیه السلام میانه بالا و دارای چهره ای برافروخته و متمایل به سفیدی بوده است. موهای مجعد و مشکینش ابهت و جلال خاصی به او می بخشید.
مادرش ام فروه دختر قاسم بن محمّد بن ابی بکر است. شخصیّت ممتاز و برجسته این بانوی بزرگ، موجب شده بود که گاهی امام صادق علیه السلام را به احترام مادر ارجمندش ابن المکرمه می نامیدند.
و امام صادق علیه السلام خود درباره این بانوی گرامی فرموده است: کانت امّی ممّن آمنت واتقت واحسنت واللّه یحبّ المحسنین.(35)
مادر من از بانوانی بود که ایمان آورد و تقوی و پرهیزکاری پیشه کرد و احسان و نیکوکاری نمود و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
و پدر ارجمندش امام محمّد باقر علیه السلام پنجمین پیشوای شیعیان است. پس از آنکه امام باقر علیه السلام از دنیا رحلت فرمود، صادق آل محمّد علیه السلام زمام امر مسلمین را در دست گرفت، زیرا او از بین برادرانش: عبداللّه اکبر و عبداللّه اصغر و ابراهیم، ممتازتر و برجسته تر بود. و لذا پس از رحلت امام باقر علیه السلام نیز درباره هیچیک از فرزندانش به جز او، شبهه امامت نرفت و این تنها امام صادق علیه السلام بود که با داشتن فضایل غیرقابل انکارش و مقام علمی فوق العاده اش شایستگی و صلاحیّت این مقام بزرگ و آسمانی را احراز کرده است. امام صادق علیه السلام در سال 117 هجری و در 34 سالگی به مقام بزرگ امامت نائل آمده است.
دوران زندگی امام صادق علیه السلام دوران خاصی بود. چهره سیاست، تغییر فاحشی پیدا کرده بود. دودمان اموی که زمینه حکومت و سیطره خود را حتی از زمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله پی ریزی کرده و سرانجام هم با خدعه و نیرنگهای شیطانی خود برای مدّت زمانی بر جامعه اسلام حکومت یافته بودند، اکنون کم کم به آستانه سقوط و مرگ نزدیک می شدند.
دودمان اموی حتی از زمان حیات رسول اکرم صلی الله علیه و آله خود را آماده می کردند تا روزی نوبت به آنها رسیده و زمام امر حکومت را در دست گیرند و سرانجام هم در پرتو نقشه های شیطانی و پر مکر و فریب خود و با خدعه و نیرنگهایی که برخلاف اصول مسلّم انسانی و اخلاقی انجام دادند به آرزوی دیرین خود رسیده و شاهد موفقیّت را بنام خلافت اسلامی در آغوش گرفتند و معاویه رسماً به مقام حکومت نائل آمد و این حکومت خیلی زود به اوج قدرت و ترقّی رسید. معاویه که از دهات عرب و مردی فوق العاده زیرک و جامعه شناس و مردم دار بود خیلی سریع توانست حریفهای پرفضیلت و شایسته خود را از میدان مبارزه خارج کرده و یکه و تنها بر جامعه های اسلامی حکومت کند.
او از همان آغاز کار، مبنا و اساس خود را بر کوبیدن خاندان علوی قرار داده بود. مخالفت با آل علی علیهم السلام و درهم شکستن قدرت و نفوذ آنان از مشخصات بارز و برجسته دوران حکومت اموی است. امویان برای اینکه خود، قدرت را در دست گیرند بناچار باید حریفهای شایسته و لایق خود را به هر ترتیبی که هست از میدان خارج سازند، لذا از همان آغاز کار از مجرای تبلیغاتی قوی به محکوم کردن خاندان علوی پرداخته و هرچه تهمت و افترا و دشنام و ناسزا بود یکجا نثار آنان کردند و آن چنان در این راه ناجوانمردانه عمل کردند که در روز شهادت مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام مردم شام که تحت تأثیر تبلیغات ناروای معاویه قرار گرفته بودند با حالتی آمیخته به تعجّب از خود سئوال می کردند که: چگونه علی در محراب عبادت کشته شده؟
با خود می گفتند: مگر علی نماز هم می خواند تا در محراب و در موقع انجام دادن نماز کشته شود؟ ...
در هر صورت آنقدر خاندان اموی در راه تبلیغات ضد علوی تلاش و کوشش کردند تا اینکه سرانجام به آرزوی خود رسیده و زمام حکومت را در دست گرفتند و این جریان ادامه داشت تا اینکه نوبت به بنی العباس رسید و کم کم داشت قدرت امویان رو به ضعف و سستی می نهاد.
آخرین خلیفه اموی، مروان است تاریخ می گوید: مروان مردی فوق العاده زیرک و باهوش و سیاستمدار و در عین حال رشید و جنگجو بوده است و او برای ادامه حکومت و به منظور حفظ سلطه امویان تمام قدرت و نیرویش را بکار انداخت ولی با تمام فعالیّتی که کرد موفق به انجام مقصود خود نگردید، زیرا دیگر عمر دولت سپری شده بود.
مروان در مدت پنج سال و ده روزی که بنام خلافت بر مردم حکومت می کرد یکسر گرفتار کشمکش و مبارزه بود و تمام فکر و هوشش، غرق در حل معضلات و مشکلات سیاسی و جهات جنگی و نظامی بوده است. او همه اش در جنگ و جدال با خوارج و عباسیان و دیگر مخالفان بود و قسم خورده بود که تا موفق و پیروز نشود و تا حکومت اموی را از خطر سقوط نرهاند و تا خراسان را که مرکز فعالیّت و قدرت عباسیان بود، آرام نگرداند، آرام نگیرد و لذا در تمام طول مدّت زمامداری خود گرفتار جنگ و ستیز و مبارزه بوده است؛ یک روز با پسر عم خود یزید بن ولید و دیگر روز با خوارج جزیره و در آخر کار با دشمنان قوی و نیرومندی به نام آل عباس دست به گریبان بوده است.
آل عباس، مردمی تازه نفس بودند. نه تنها شجاع و رشید و جنگجو بودند بلکه از اصول سیاست و تدبیر و شناسایی روح اجتماع و مردم هم بی بهره نبودند. معمولاً مردان جنگی و رجال نظامی کمتر متوجّه دقایق روانی و اصول سیاسی اجتماع هستند و شاید کمتر اتّفاق افتاده باشد که یک دیپلمات کاردان نیز بشمار رود. ولی خاصیّت و امتیاز اصلی پایه گذاران حکومت بنی العباس این بود که در عین جنگجویی و رشادت و بیباکی، سیاستمدارانی لایق و باهوش نیز بودند. آنها برای اینکه هرچه زودتر آل اموی را درهم کوبند و از میدان مبارزه خارج سازند، تنها به جنگ و مبارزه اکتفا نمی کردند، آنها از نظر سیاسی و به منظور جلب افکار عمومی درست نقطه مقابل سیاست اموی را اتخاذکردند.
گفتیم که: مبنای سیاست اموی بر دشمنی با خاندان علی علیه السلام بود. ولی بنی العباس مبنا و اساس سیاست خود را در طرفداری از آل علی و اقرار به شخصیّت و عظمت و اعتراف به فضیلت آنان قرار دادند و همین تز سیاسی بود که توانست با سرعتی عجیب، طرفداران بیشماری برای بنی العباس فراهم کند.
و ناگفته نگذاریم که این روش در آنروز با سوابقی که مردم از آل علی و آل امیه داشتند بهترین و مؤثرترین روشی بود که می توانست در دل و روح مردم جای وسیعی برای عباسیان باز کند. مردم هنوز داستان مصیبت بار کربلا را فراموش نکرده بودند، ظلمها و ستمهای یزید فراموششان نشده بود، فضایل خاندان علی علیه السلام و پستی و دنائت آل امیه بر همه آشکار گشته بود. دورنمای تاریک زندگی امویان، هرچه بیشتر نورانیّت خاندان پیغمبر و دودمان علوی را نمایان ساخته بود.
این دو دودمان به موازات یکدیگر در تاریخ اسلام جلو می آمدند و هریک برنامه ای خاص اجرا می کردند، یکی در طریق ننگ و بدنامی و دیگری در راه شرف و فضیلت، یکی اسیر شیطان و بنده هوس و دیگری بنده خدا و حاکم بر هوس، یکی در راه اسارت و استعمار انسانها و دیگری در راه آزادی و نجات انسانها. پیغمبر و ابوسفیان، علی و معاویه، حسین و یزید، اینها هریک نمونه برجسته ای از این دو دودمان هستند.
تاریخ، درهای خود را به روی این هر دو دسته باز کرد، بنی هاشم و بنی امیه هر دو به صحنه تاریخ وارد شدند و هر دو سر منشاء حوادث و تحولاتی گردیدند و این افکار مردم بود که می بایست با مطالعه صفحات تاریخ درباره این دو قضاوت کند. پیدا است که نتیجه این قضاوت، جز به نفع خاندان پیغمبر و دودمان بنی هاشم نمی توانست باشد.
به موازات بدنامی و شکست بنی امیه، آل علی روز به روز عظمت و محبوبیّت بیشتری کسب می کردند، افکار عمومی در جامعه های اسلامی خصوصاً در ایران یکسر متوجّه خاندان پیغمبر و دودمان علوی شده بود و این موقعیّت خاصی بود که بنی عباس حداکثر استفاده را از آن کرده و پایه های حکومت خود را مستقر ساختند.
دو موج شدید، سر تا سر ممالک اسلامی را فرا گرفته بود، یکی دشمنی نسبت به بنی امیه و دیگری محبّت نسب به خاندان علی علیه السلام ، این دو موج آنچنان شکننده و نیرومند بود که هر قدرتی را در مقابل خود نابود می کرد، هر قدرتی که برخلاف مسیر این دو موج به حرکت در می آمد، بزودی درهم می شکست.
بنی عباس با کمال رندی و نهایت زیرکی خود را در مسیر این دو موج قرار دادند و با احساسات مردم همصدا شدند، خود را دشمن بنی امیه و دوستدار آل علی معرفی کردند و لذا آن روزی که بنی العباس بنام طرفداری از علویان و مخالفت باامویان، پرچمی برافراشتند بلافاصله عدّه بیشماری که از ظلم و ستم امویان به جان آمده بودند اطراف آن پرچم را گرفته و از روی کمال خلوص و صفا به یاری و کمک برپا کنندگان این پرچم شتافتند.
کم کم کار بنی عباس بالا گرفت و در نتیجه توانستند رسماً به جنگ و مبارزه پردازند. دو قدرت به جان هم افتادند؛ یکی امویان و دیگر عباسیان. امویان که گرفتار رقیبی تازه نفس و خطرناک شده بودند کم کم عقربک توجّه خود را از خاندان علی علیه السلام برداشته و به کار مبارزه با عباسیان و خنثی ساختن فعالیتهای عمیق و ریشه دار آنان پرداختند و عباسیان نیز که خود را طرفدار آل علی علیه السلام معرفی می کردند نه تنها مزاحم فرزندان علی علیه السلام نمی شدند بلکه از آنها نیز تجلیل و احترام فراوان می کردند و امام صادق علیه السلام که شخصیّت بارز و ممتاز خاندان علوی به حساب می آمد در چنین شرایطی قرار گرفته بود.
امام صادق علیه السلام از این موقعیّت حساس و زودگذر که برخورد قدرتهای سیاسی بوجود آورده بود حداکثر استفاده را نمود و ما نحوه این استفاده را که نقطه حساس زندگی امام صادق علیه السلام است در فصل بعد بیان خواهیم داشت. اکنون وجهه سخن یک بحث تاریخی است تولد امام را گفتیم و اینک می خواهیم از مجرای بیان حوادث تاریخی به بیان علل سیاسی شهادت آن حضرت بپردازیم.
مبارزه دو جبهه قدرتمند سیاسی همچنان ادامه داشت تا اینکه سرانجام ایرانیان که ذاتاً دوستدار خاندان علی علیه السلام بودند به یاری عباسیان برخاستند و در آن هنگام که نصربن سیاح از طرف امویان در خراسان حکومت می کرد ابومسلم سردار بزرگ ایرانی به طرفداری از آل عباس قیام نموده، دعوت آنها را در آن سرزمین آشکارساخت. مردم نیز که دل خوشی از بنی امیه نداشتند و از حکومت سراسر ظلم و ستم آنان بشدت متنفر بودند، دعوت ابومسلم را که به نفع عباسیان و براساس طرفداری خاندان علوی صورت می گرفت اجابت نموده و به کار او رونقی دادند روز به روز بر قدرت ابومسلم و ضعف نصر بن سیاح افزوده می شد تا اینکه سرانجام کار به زد و خوردهای جنگی کشید.
دو قدرت به جان هم افتادند ولی پیروزی و فتح در همه جا نصیب ابومسلم می شد، زیر او سرداری شجاع و بی باک بود و در فنون جنگی و حیله های نظامی نبوغی فراوان داشت. نصر بن سیاح بناچار دست توسل بسوی حکومت مرکزی دراز نموده و از مروان تقاضای کمک کرد ولی او خود گرفتار مبارزه و جنگ با خوارج بود.
مروان برای حل قطعی مسأله خوارج که مردمی سرسخت و لجوج و متعصب بودند و از هر فرصتی استفاده نموده و کار را بر حکومت مرکزی مشکل می ساختند ناچار بود از تمام قوای موجود خود استفاده کرده و از آنها بهره برداری کند، در چنین شرایط سخت و حساسی برای مروان، کمک به نصر، غیرمقدور بود. مروان مشغول جنگ با خوارج و ابومسلم در کار مبارزه با نصر بود.
سرانجام مروان توانست مسأله خوارج را حل کرده و آنها را نابود سازد ولی به موازات این پیروزی شکستی بزرگ که مقدمه سقوط قطعیش بود در خراسان انجام گرفت، زیرا نصر که از کمک حکومت مرکزی مأیوس شده بود حوزه مأموریت خود خراسان را رها کرده و از آنجا فرار کرد با این ترتیب سراسر خراسان بدون هیچ گونه مزاحمی تحت استیلا و نفوذ ابومسلم قرار گرفت ولی او که همّتی بلند و روحی سرکش داشت به این اکتفا ننمود و خواست تا دامنه نفوذ حکومت خود را گسترش بیشتری دهد. او تصمیم گرفته بود که اصولاً خلافت را از بنی امیه به بنی العباس منتقل سازد و در این راه زحمتها کشید، رنجها برد، جنگها کرد و بالاخره این سردار دلیر و شجاع ایرانی آنقدر فعالیّت کرد تا اینکه سرانجام بنی عباس به آرزوی خود رسیده و به مقام خلافت نائل آمدند.
وقتی که خبر سقوط خراسان به مروان رسید دستور داد تا ابراهیم معروف به امام را که ابومسلم به نام او دعوت می کرد دستگیر سازند و سرانجام هم پس از آنکه دو ماه در زندانش نگاه داشت، دستور قتلش را با بدترین و فجیع ترین وضع صادر کرد.
مروان که آخرین خلیفه اموی است گمان می کرد که با کشتن ابراهیم مبنا و اساس دعوت عباسیان از بین می رود و او می تواند دوباره بر خراسان تسلط یابد ولی نه تنها حساب سیاسیش در اینجا غلط از آب در آمد بلکه کار برعکس شد زیرا خراسانیان که از کشته شدن ابراهیم سخت عصبانی شده بودند تصمیم گرفتند هرچه زودتر به مرکز خلافت نزدیک شده و آخرین ضربه را بر پیکر حکومت متزلزل و لرزان اموی واردسازند؛ لذا از خراسان بسوی ری و از آنجا به اصفهان و نهاوند و کرمانشاه روانه شدند. این پیشروی همچنان ادامه داشت تا اینکه به عراق یعنی به مرکز خلافت ورود کردند.
ایرانیان با حمله شدید خود به کوفه که مرکز سیاسی عراق بود آنجا را نیز فتح نموده و رسماً با وصی ابراهیم، عبداللّه بن سفاح بیعت کردند، با این ترتیب خراسان و عراق تحت سیطره عباسیان قرار گرفت و اولین خلیفه عباسی، عبداللّه بن سفاح به نام خود از مردم بیعت گرفت، ولی شام و مصر و جزیره همچنان در دست امویان باقی بود.
نیروی عراق به فرماندهی عبداللّه بن علی، عموی سفاح به جزیره که مرکز قدرت امویان بود حمله کرد و شکست سختی به مروان وارد ساخت. مروان ناچار رو به فرارنهاد و بسوی مصر گریخت و سرانجام هم در بیست و هفتم ذی حجه سال 132 در یکی از روستاهای نزدیک مصر به قتل رسید و با این ترتیب حکومت امویان خاتمه یافته و بنی عباس به سلطنت رسیدند.
همانطور که گفتیم: اساس سیاست بنی عباس برخلاف بنی امیه بر طرفداری از علویین و فرزندان امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام قرار داشت. سفاح، اولین خلیفه عباسی در تمام مدّت حکومت خود که چهار سال و هشت ماه بود از این سیاست پیروی کرد و اصولاً با استفاده از همین سیاست بود که توانست پایه های حکومت خود را هرچه بیشتر تثبیت نموده و مستحکم سازد.
پس از مرگ او برادرش ابو جعفر عبیداللّه بن محمّد معروف به منصور دوانقی به خلافت رسید. منصور نیز در آغاز کار از همین روش پیروی نموده، فعالیّت سیاسی خود را در دو مسیر قرار داده بود: یکی مخالفت با بنی امیه و درهم کوبیدن بقایای قدرت آنان و دیگر جلب محبت و دوستی خاندان علی علیه السلام و طرفداری از آنان. و این جریان ادامه داشت تا اینکه سلطه و نفوذ منصور در همه جا استقرار یافت. قدرت و تسلط از طرفی و یکی دو حادثه انقلابی هم از طرف دیگر، موجب شد که کم کم سیاست منصور و اصولاً بنی عباس تغییر فاحشی نموده و در اصول اولیّه سیاست خود تجدیدنظر به عمل آوردند.
آنها در لباس طرفداری از علویان قدرت را می جستند و مسأله علویان و طرفداری از آنها بهانه ای بود برای جلب افکار عمومی والاّ نه منصور و نه هیچیک از عباسیان شیفته و شیدای مقام علی علیه السلام و فضیلت فرزندان پاک نهاد او نبودند.
منصور در یکی از روزهای خوش که بر سر سفره ای رنگین نشسته بود، چهره حقیقی خود را به همه نشان داد. در آن روز بحث درباره یک انقلاب نافرجام بود.
حضار مجلس، آن حادثه و نهضت را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و سرانجام بحث را به دین و مسایل دینی کشاندند اظهار داشتند که: این نهضت، دارای یک اساس مذهبی بوده است ولی اشتباه ایجاد کنندگان آن این بوده است که گمان می کردند دین رسول خدا با دستی جز دست خلیفه مسلمین، منصور، قوام می گیرد. در همین موقع سفره انداخته شد و مرغهای بریان و انواع خوراکهای لذید بر سر سفره و در مقابل منصور قرار گرفت. منصور سر بلند کرده و گفت: رفقا! راستش این است که اصلاً مسأله دین و ایمان مطرح نیست جنگ و دعوا بر سر این خوراکیها است. قیام کنندگان می خواستند بر سر این سفره نشسته و از این غذاهای لذید بهره مند گردند و من نیز از همینها می خواستم و لذا زدیم و بستیم و کشتیم تا حریف را از پای در آورده و این غذاهای لذیذ را نصیب و بهره خود ساختیم.
بنابراین، چیزی که مطرح نیست دین و ایمان و مذهب است و با این ترتیب پیدا است که مسأله طرفداری از علویین جز بهانه ای بیش نبوده است آنها می خواستند ازموقعیتی که این خاندان شریف در دلهای مردم داشته اند استفاده نموده و به مقام و ثروت و عیش و نوشی نائل آیند و لذا پس از استقرار قدرت و رسیدن به مقصود، دیگر لزومی در ادامه آن سیاست نمی دیدند و در نتیجه، مشی و رفتار خود را عوض کرده و دیگر آن توجّه و احترام سابق را نسبت به خاندان علی علیه السلام نمی کردند.
در این بین، یکی دو تن علوی هم قیامی نموده و نهضتی براه انداختند، دو برادر بنام محمّد و ابراهیم، پسران عبداللّه محض که از از خاندان شریف علویان بودند. پس از آنکه کار بر بنی العباس استقرار یافت بدون اینکه بتوانند افق سیاست را درک نموده و شرایط موجود را بفهمند از مدینه خارج شده و خود را آماده نهضت و انقلاب کردند. این دو برادر پس از آنکه مدتی مخفی بودند یکی به مدینه مراجعت کرد و دیگری رو به بصره نهاد زیرا تصمیم گرفته بودند نهضت خود را از این دو شهر بزرگ اسلامی شروع کنند و سپس از دو طرف به مرکز خلافت نزدیک گردند. البته منصور این هر دوتن را شکست داد و قیام آنان را درهم خورد کرد ولی این فکر در او بوجود آمد که از این پس باید نسبت به خاندان علی علیه السلام رویه ای دیگر اتخاذ کند رویه ای سخت و خشن و پرصلابت.
مسأله دیگری که موجب ناراحتی شدید منصور می شد و کم کم داشت آتش حسد و غیظ و غضب و احیاناً بدبینی را در نهاد او برمی افروخت احترام فوق العاده ای بود که از ناحیه مردم نسبت به آستان مقدّس رئیس علویان، جعفر بن محمّد الصادق علیهماالسلام انجام می گرفت. امام صادق علیه السلام از دوره فترت به منظور ترویج مذهب، استفاده شایانی برده در نتیجه مقام عظیم علمیش بر همه، بر دوست و دشمن آشکار شده بود. این عظمت و بزرگی، احترام همه را در مقابل او برمی انگیخت و این همه عظمت و احترام، موجبات خشم شدید و ناراحتی فوق العاده منصور را فراهم می ساخت و اینها عواملی بوده است که موجب شد منصور در سیاست خود نسبت به آل علی تجدید نظر کند و از اینجا است که می بینیم دوباره برنامه امویان به دست عباسیان تجدید می شود و دوباره خاندان علی علیه السلام به زحمت و رنج می افتند.
منصور دستور داد تا امام صادق علیه السلام را از مدینه به عراق آوردند خواست تا با این ترتیب رسیدگی بیشتری در کار آن حضرت نموده و علاوه مقدّمات قتلش را فراهم سازد.
می نویسند: در ایّامی که امام صادق علیه السلام در بغداد بوده است بارها منصور به قتل آن حضرت تصمیم گرفته ولی موفق نشده و یا به جهاتی از آن صرفنظر نموده است، شاید هم از طغیان و انقلاب علویان هراس می کرده و شاید هم جهات دیگری داشته است تا اینکه بالاخره تصمیم می گیرد با طرزی ماهرانه که موجب سوء ظن کسی هم نشود امام را به قتل برساند و سرانجام هم در اجرای نقشه شوم خود موفق شده و صادق آل محمّد علیه السلام را با انگوری زهر آلود مسموم کرد و با این ترتیب امام صادق علیه السلام در 25 شوال از سال 148 هجری از دنیا رحلت فرمود و این بود بحث تاریخی ما.
در فصل بعد، درباره شخصیّت امام و تجلیات عظیم آن حضرت، بحث خواهیم کرد.

شخصیّت امام علیه السلام

مبنا و اساس بحث در فصل گذشته، حوادث تاریخی و بیان شرایط خاص اجتماعی و سیاسی عصر امام علیه السلام بود. گفتیم که امام صادق علیه السلام در عصری قرار گرفته بود که برخورد دو قدرت یکی بنی امیه و دیگری بنی العباس موجب شده بود که اوضاع و شرایط سیاسی تغییر فاحشی پیدا کند.
بنی العباس به منظور درهم کوبیدن امویان و برای جلب افکار عمومی به نام طرفداری از علویان، قیام نموده و با پیروی از همین سیاست مدبّرانه بوده است که در بین مردم موقعیّت عظیمی بدست آورده و سرانجام هم به مقام حکومت نائل آمدند و گفتیم که پس از چندی چهره سیاسی آنان تغییر کرد.
از طرفی وصول به هدف و از طرف دیگر، یکی دو حادثه انقلابی که از طرف یکی دو تن علوی انجام گرفت و یکی هم شخصیّت و عظمت و احترام فوق العاده ای که رئیس و بزرگ علویان امام صادق علیه السلام در بین مردم پیدا کرده بود، موجب شد که منصور، دومین خلیفه عباسی مشی سیاسی خود را تغییر داده و جداً در صدد محدود کردن و در شکنجه و زنجیر قرار دادن خاندان علوی برآید و بدیهی است که تمام توجّه هم متوجه رئیس علویان امام صادق علیه السلام بوده است.
این عوامل موجب شد که منصور، امام صادق علیه السلام را مسموم نموده و آن حضرت را از بین ببرد ولی عقل و درایت و کاردانی امام صادق علیه السلام آن چنان قوی و نیرومند بود که از همان دوره ا کوتاه فترت و برخورد قدرتها، حداکثر استفاده را درترویج مذهب و پایه گذاری فرهنگ اسلامی نموده است.
دوره ا بنی امیه آنچنان دوره تاریک و پر خفقانی بوده است که برای رهبران دینی و پیشوایان مقدّس مذهبی کمتر امکان فعالیّتهای علمی و دینی بوده است، زیرا بطوری که گفتیم مبنا و اساس سیاست بنی امیه بر محدودیّت شدید خاندان علوی بوده و ائمه اسلامی هم که همه از شریفترین و با فضیلت ترین فرزندان علی علیه السلام بوده اند در دوره بنی امیه به سختی تحت مراقبت و نظارت بوده و در نتیجه موفقیّت آنان در راه گسترش دادن معارف عمیق اسلامی و تقویت بنیان فرهنگی این مذهب محدود بوده است.
و همانطور که گفتیم دولت عباسی در آغاز کار، اساس سیاست خود را در طرفداری از آل علی علیه السلام قرار داده و در نتیجه ائمه دین علیهم السلام از آسایش و امکانات بیشتری برخوردار بودند ولی متأسفانه پس از آنکه حکومت بر آنان استقرار یافت و پایه های دولتشان تثبیت گردید، همان برنامه بنی امیه را تجدید نموده و دوباره دوران سختی و محدودیّت شدید خاندان علوی آغاز شد و در فاصله این دو دوره یعنی در همان زمانی که این دو قدرت بزرگ به جان هم افتاده بودند به مدّت کوتاهی برمی خوریم که در حقیقت باید آن را روزگار آسایش و آزادی ائمه دین علیهم السلام به حساب آورد.
بنی امیه که گرفتار رقیب خطرناکی مانند عباسیان شده بودند دیگر مجال مبارزه با فرزندان علی بن ابیطالب علیه السلام را نداشتند. عباسیان نیز که هنوز حکومت بر آنها استقرار نیافته بود بناچار برای کسب وجهه و به منظور راه یافتن به قلب و دل مردم، شعار خود را طرفداری از آل علی قرار داده و نتیجتاً در این دوره کوتاه که مصادف با زمان امام صادق علیه السلام بوده است، علویان از آزادی مطلوبی برخوردار بودند.
امام صادق علیه السلام که علاوه بر مقام معنوی امامت، مردی فوق العاده هوشمند و کاردان بوده است از این موقعیّت استثنایی که برایش فراهم شده بود، حداکثر استفاده را نموده و معارف اسلامی را تا سر حد اعلای ممکن بسط و نشر داد.
نکته ای که باید در اینجا به آن توجّه شود این است که: تحوّل عظیم اسلامی که با دست توانای پیغمبر محترم اسلام انجام گرفت و سپس به وسیله ائمه دین و جانشینان گرامیش خصوصاً امام صادق علیه السلام رشد و نمو یافت تحوّلی است که براساس علم و فرهنگ و ریشه های فکری استوار است و این است رمز توفیق پیغمبر و سرّ دوام و ثبات اسلام.
اصولاً جهان بشر در طول تاریخ ممتد و پرفراز و نشیب خود شاهد تحوّلات و انقلابات عظیم و احیاناً خونینی بوده است. این تحوّلات و انقلابات از نظر دوام و ثبات و تأثیر در شئون زندگی مردم یکسان و بدون تفاوت نبوده اند.
پاره ای از این تحوّلات مانند طوفانهای بهاری بطور زودگذر و سریع امواجی پرهیجان و خونین ایجاد نموده و پس از لحظه ای هم بدون اینکه اثری عمیق و ریشه دار در زندگی مردم باقی گذارده باشد محو و نابود شده و در مقبره فراموشی دفن گردیده اند.
تنها اثری که این قبیل انقلابها از خود باقی گذارده اند این است که صفحاتی چند بر تاریخ حوادث بشری افزوده و ارقامی ریز و درشت و خونین به محتویات تاریخ اضافه کرده اند این قبیل انقلابها برای جامعه های انسانی نتیجه ای جز خون و آتش و مرگ و نابودی نداشته اند نه تمدنی را پایه گذاری کرده اند و نه در راه سازندگی یک جامعه نو و مترقی گامی برداشته اند، زیرا این انقلابها پایه و اساسی جز مرگ و انهدام و نیستی نداشته اند. نمی توان انکار کرد که مغول در ایران موجد موحش ترین انقلابهای ممکن بوده است.
مغول در این سرزمین، سیل خون به راه انداخت. قدرت و سیطره خود را به سراسر مملکت گسترش داد. این نیروی بزرگ که همچون سیلی بنیان کن سراسر این مملکت را به زیر امواج پرقدرت خود گرفت تنها نتیجه و اثرش مرگ و خون ووحشت بود.
مغول، بزرگترین انقلاب را بوجود آورد بدون اینکه بتواند حتی یک قدم در راه سازندگی یک اجتماع نو و مترقّی و پایه گذاری یک زندگی راحت و مرفه ای پیش رود.
رمز مطلب این است که انقلاب مغول، براساس خون و شمشیر بود نه علم و فرهنگ و واقع بینی و بدیهی است که چنین انقلابی هرگز نمی توانست چهره ملّتی را عوض کند و تمدّن بزرگ و پردوامی را پایه گذاری نماید.
این یک نوع انقلاب و اما نوع دوم: انقلاب و تحوّلی است که دارای اساس و ریشه فکری بوده باشد. مرکز فعالیّت این قبیل انقلابها، دل و روح مردم بوده است نه جسم و پیکرشان.
پدیدآرندگان این تحوّلات با مغز و فکر مردم کار داشته اند نه با شئون ظاهری آنها در محیط، چنین تحوّلاتی کمتر ممکن است بوی خون به مشام کسی برسد، در چنین محیطی از کشتن و بستن و سوختن خبری نیست. کسانی که رهبری این قبیل انقلابها را به عهده دارند می دانند که تا مغز و فکر مردم عوض نشود شئون زندگی و چهره حیات یک ملّت عوض نخواهد شد. لذا تمام تلاش و کوشش خود را در رهبری صحیح فکری مردم بکار انداخته اند، این قبیل انقلابها در دنیا به موفقیّتهای بزرگ و درخشانی نائل شده اند.
تمدّنهای عالی و بزرگ، مولود این انقلابها است. تکامل مادی و معنوی بشریّت از این تحوّلات منشأ گرفته است.
فصل ممیز این تحوّلات، این است که دارای اساس و ریشه فکری بوده اند و خداوند در قرآن به این نکته بزرگ فلسفی و اجتماعی اشاره کرده و می فرماید:
... اِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ مابِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ....(36)
این ناموس الهی است که تحوّلات اجتماعی جز براساس تحوّلات فکری و روحی و فرهنگی انجام نگیرد.
و تاریخ از این نمونه تحوّلات و انقلابات کم و بیش بخود دیده است.
انقلاب کبیر فرانسه در قرن 18 از آنچنان انقلابهایی است که نه تنها سرنوشت ملّت فرانسه را تغییر داد بلکه سیمای سیاست تمام جهان بشریّت را عوض کرد. دامنه امواج این تحوّل و انقلاب بزرگ، از مرزهای فرانسه و حتی اروپا هم گذشت و به تمام جهان بشرنشین رسید. جهت این بود که این تحوّل، زمینه مساعدی در افکار خود مردم داشت و رهبران انقلاب هم با تبلیغاتی صحیح و مؤثر مرکز فعالیّت خود را روح و فکر مردم قرار دادند. سازمان فکری گذشته را که به اسارت و فرمانبری خو گرفته بود ویران کردند و افکار را متوجّه آزادی و حریّت ساختند و مغزهای مردم را با این تار و پود سعادت بخش پیوند دادند.
اگر ادیان آسمانی در بین جامعه های بشری به موفقیّتهای بزرگ و درخشانی نائل شده اند اگر انبیا خدا و ائمه معصومین علیهم السلام توانسته اند برای همیشه در زندگی و نظامات اجتماعی ملّتها اثر محسوس و قابل توجّهی باقی گذارند، برای این است که مرز فعالیّت آنها روح و فکر مردم بوده است. کوشش آنها این بوده است که نظام فکری جامعه ها را تغییر داده واصول فاسد آن را محو و نابود سازند.تلاش می کردند تا زیر بنای فکری مردم اصول شایسته ای که موجب سعادت است بوده باشد.
اگر نبی اکرم اسلام صلی الله علیه و آله موفق به ایجاد یک نظام نوین و مترقّی اجتماعی شده و اگر توانست این نظام جدید و آسمانی خود را برای همیشه ثابت و پایدار بدارد به آن جهت است که او نخستین قدم فعالیّت خود را از تکان دادن به افکار مردم برداشته است.
او ویران کننده ای لایق و سازنده ای شایسته بود ولی این ویرانی و این سازندگی را در افکار مردم انجام داد.
مبارزه ا پیغمبر صلی الله علیه و آله در دو جبهه انجام گرفته و میدان این مبارزه هم محیط افکار مردم بوده است. در یک جبهه به ویران کردن و منهدم ساختن اصول فکری غلط پرداخته و گفته است: لا اِلهَ هرگونه خدای غیر واقعی را نفی کرده بت را در هم شکست. نظامهای غلط و فرسوده اجتماعی را تخطئه کرد، ظلم و ستم را تقبیح نمود، دزدی و ریاکاری و رباخواری و میگساری را منسوخ ساخت و بالاخره هرگونه فکر و عمل نادرستی را در محیط افکار عمومی محکوم کرد و در جبهه دوم به سازندگی و رهبری پرداخت و گفت: اِلاّ اللَّه بر ویرانه گذشته، بنای زیبا و مجلل دین را برپا ساخت، بجای خدایان غیرواقعی خدای آفریننده را می گذارد.
نظام اقتصادی عادلانه ای را که براساس مساوات و برابری قرار گرفته بود، پیشنهاد کرد.
نبی اکرم اسلام صلی الله علیه و آله ویران کننده دنیای کهنه و سازنده دنیای جدید است و او این موفقیّت بزرگ و درخشان را از راه ایجاد یک انقلاب بزرگ فکری و علمی و فرهنگی بدست آورد و سپس این اساس مقدّس را بدست جانشینان خود سپرد تا با استفاده از موقعیّتهای مناسب به نشر و ترویج و گسترش آن پردازند و امام صادق علیه السلام هم از یک موقعیّت خاص سیاسی استفاده کرد و به انجام این وظیفه بزرگ و مقدّس پرداخت. امام صادق علیه السلام در این راه آن چنان موفقیّتی بدست آورد که اصولاً راه و روش حقوقی و فقهی ما به نام مقدّسش منسوب شده و آن را فقه جعفری می نامند.
امام صادق علیه السلام معارف و فرهنگ اسلامی را به اوج عظمت رساند. علوم اسلامی و مکتب علمی قرآن که تا آن روز در اثر خفقانهای سیاسی محیط در درون سینه ائمه دین علیهم السلام قرار داشت، در عصر امام صادق علیه السلام تجلّی خیره کننده خود را آغازکرد.
سی و یکسال دوره امامت صادق آل محمّد علیه السلام در نشر معارف اسلام و بنیان دادن به مذهب حقّه تشیّع گذشت، کتب مذهبی ما سرشار از مطالبی است که گوینده آن امام صادق علیه السلام بوده است. مکتب حقوقی اسلام بوسیله پیغمبر پایه گذاری شد و بوسیله امام صادق علیه السلام شکل گرفت.

روش علمی امام علیه السلام

امتیاز برجسته امام جعفر صادق علیه السلام در این بود که با استفاده از قرآن مجید به شناخت صحیح روشهای علمی توفیق یافت.
این نکته را تذکر دهم که پیشرفت جهش آسای علمی بشر از آن هنگام آغاز شده که علما در تحقیقات علمی خود با روش مشاهده و تجربه و مطالعه دقیق طبیعت آغاز بکار کردند.
روش صحیح علمی سیصد ساله اخیر، این توفیق عظیم را نصیب بشر ساخت که محتویات کتاب دانش بشری را به پایه امروز برساند.
و این همان روشی است که قرآن مجید آن را ابتکار کرده و امام صادق علیه السلام آن را در مباحثات علمی خود بکار بسته و رونق داده است. حتی آن هنگام که امام صادق علیه السلام درباره خدا و توحید بحث می کند می بینیم که خط گردش فکری امام، مطالعه طبیعت و پدیده های آن می باشد، آن هم مطالعه ای عینی و حسی.
خیانت عظیم خلفای عباسی و مخصوصاً مأمون به جامعه اسلام و علم و فرهنگ اسلامی در درجه اول این بوده است که: به منظور درهم کوبیدن عظمت علمی خاندان نبوّت و ایجاد دستگاهی در برابر دستگاه مذهب، دروازه های جامعه اسلامی را به روی روشهای علمی کهنه و فرسوده یونان قدیم باز کرد. روشهایی که درست در قطب مخالف روش مشاهده عینی طبیعت قرار داشت.
مسلمین می رفتند تا با استفاده از روش تحقیقاتی قرآن و امام جعفر صادق علیه السلام قدم در راه شناخت صحیح طبیعت بردارند و نخستین محصول این مکتب دراسلام، شاگرد هوشمند امام صادق علیه السلام جابر بن حیّان است که می توان به حق او را پدر شیمی لقب داد. ولی ناگهان این روش نو و مطلوب با موج عظیم فلسفه یونان باستان و روشهای غیرحسّی آن که از حمایت جدّی قدرت حکومت برخوردار بود، مواجه شد و این موج آنچنان قوی و نیرومند بود که علما و دانشمندان خواستند حتّی در مطالعات طبیعی خود از روش آن پیروی کنند و همین اشتباه در تشخیص روش بوده است که اسلام را به این روز انداخته و اروپائیان را نیز مدتها در قرون وسطی به درجا زدن واداشته است.
امام جعفر صادق علیه السلام با استفاده از روشهای صحیح علمی موفق شد شاگردانی بزرگ تربیت کند و دریچه های دانش خود را به روی ملّت اسلام باز کند.
در آن عصر، هزارها نفر از محضر علمی امام بهره می بردند. جمیل درّاج، عبد اللّه بن مسکان، ابان بن تغلب، ابوحمزه ثمالی و فقهای بزرگ و محدثین عالیمقام دیگر همه از شاگردان امام علیه السلام بوده اند.
می نویسند: وقتی که حضرتش به کرسی درس جلوس می فرمود صدها تن عالم و فقیه و متکلّم محضرش را پر می کردند و تعداد شاگردان آن حضرت را تا چهار هزار نفر ثبت کرده اند.
حسن بن زیاد گوید: از ابوحنیفه سئوال شد: دانشمندترین و فقیه ترین مردم کیست؟
گفت: جعفر بن محمّد.
و اضافه کرد که: منصور از توجّه مردم به جعفر بن محمّد سخت بیمناک بود و تلاشش این بود که آن حضرت را از نظر افکار عمومی بیندازد و می خواست تا درمجلسی بزرگ، موقعیّت علمی امام را درهم شکند، به این منظور آن حضرت را از مدینه دعوت کرد و به من هم دستور داد تا مسایلی بسیار مشکل و غامض تهیّه کرده و در برخوردم با امام از او سئوال کنم.
روزی منصور به عقب من فرستاد و او در حیره بود، وقتی که وارد مجلس شدم، امام صادق علیه السلام را دیدم که با عظمت و هیبتی بزرگ در طرف راست منصور نشسته است، به سختی تکان خوردم، بند دلم لرزید و روحیه خود را در مقابل او از دست دادم. منصور مرا به امام صادق علیه السلام معرفی کرد و گفت: این ابوحنیفه است.
حضرت فرمود: بلی می شناسم.
آنگاه من به دستور منصور سؤالات را مطرح نمودم و امام صادق علیه السلام هم بدون اندک درنگ و تأمّلی تمام آنها را جواب می داد. و حتی آرای مختلف را نیز در هر مسأله ای بیان می فرمود و با این ترتیب چهل مسأله مشکلی را که از طرف من طرح شده بود، جواب داد.
و می دانید که ابوحنیفه خود یکی از چهار پیشوای فقهی اهل سنّت و جماعت است.
همین تجلیات علمی روزافزون و در نتیجه محبوبیّت و نفوذ فوق العاده امام علیه السلام در نزد مردم، موجب شد که کم کم ناراحتیهای فوق العاده ای که سرانجام هم منجر به شهادت شده است، برای آن حضرت فراهم گردد.
منصور، خلیفه عباسی از این همه عظمت و احترام به وحشت افتاد و در نتیجه تصمیم گرفت که در سیاست خود نسبت به آل علی علیهم السلام تجدید نظر کند. و همین تصمیم بود که سرانجام موجبات شهادت امام جعفر صادق علیه السلام را بدست منصور مهیا ساخت. و همانطور که دانستیم صادق آل محمّد صلی الله علیه و آله با انگوری زهرآلود در 25 شوال از سال 148، مسموم شده و از دنیا رحلت فرمود.