فهرست کتاب


زندگانی چهارده معصوم

مرحوم دکتر محمّد رضا صالحی کرمانی‏

محمّد در مکّه

محمّد از صحرا به شهر بازگشت، کودک بود ولی نه بسان کودکان دیگر. پیدا بود که در پشت چهره کودکانه خود روحی بزرگ و عظیم نهفته دارد، به این جهت مانند کودکان دیگر به بازی نمی پرداخت. اغلب متفکّر و سر بزیر بود، سخنان پخته و دلنشین می گفت، هنوز چند صباحی بیش نبود که قدم در خانوداه خود گذارده بود ولی در طول همین مدّت کم، علاقه شدید و توأم با احترام، همه را بسوی خود جلب کرده بود.
جدّش عبدالمطلب و عمویش ابوطالب علاقه ای فراوان به او اظهار می کردند و مادرش آمنه بیش از حدّ او را دوست می داشت پیش از آن مقدار که یک مادر به فرزند عشق و علاقه نشان می دهد.

بر مزار پدر

روزی آمنه تصمیم گرفت برای دیدار خویشان خود به مدینه رود و از عبدالمطلب اجازه خواست تا در این سفر، فرزند خود محمّد را نیز همراه ببرد و عبدالمطلب اجازه داد.
آمنه راه سفر را در پیش گرفت، به مدینه رفت، به همان شهری که خاکهای تیره اش بدن شوهر نازنینش را در آغوش گرفته بودند.
آمنه ظاهراً برای دیدار خویشان ولی باطناً به عشق دیدار مزار شوهر به مدینه آمده بود. در همان نخستین روزهایی که به مدینه وارد شد سراغ قبر شوهر را از خویشان خود گرفت. آنگاه در اولین فرصت و به همراه کودک شش ساله خود به مزار شوهر رفت. اشکها ریخت، ناله ها زد، فریادها کرد و اینها همه را، محمّد می دید.
او بهت زده ایستاده بود و مادر را تماشا می کرد. دانه های اشک او را می دید که از روی بستر گونه هایش گذر کرده و به روی خاک می ریزد. او هیچگاه مادر را این همه پریشان و مضطرب ندیده بود.
بالاخره طاقت نیاورد، گفت: مادر! اینجا کجا است؟ برای که و برای چه گریه می کنی؟
آمنه سر برداشت، محمّد را بغل کرد و او را در سینه خود فشرد، به چشمان کودکانه او خیره شد، گویا می خواست که انعکاسی از چهره عبداللّه در عمق سیاهی چشم فرزند بنگرد.
سرانجام به سخن آمد و با کلماتی اشک آلود و به رنگ تأثّر و حسرت گفت: فرزندم! آخر اینجا قبر پدر تو است، پدر تو، عبداللّه! ....
و دیگر گریه مجالش نداد که سخن خود را به پایان رساند. محمّد دستهای کوچک خود را از دور گردن مادر باز کرد و کم کم آنها را به صورت مادر نزدیک ساخت، با سرانگشتان نازکش به جستجوی اشکها پرداخت، آنها را پاک کرد و به مادر دلداری داد. و سرانجام او را از روی قبر بلند کرد و بسوی خانه برگرداند.

مرگ مادر

دیدار قبر شوهر، ضربه شدید خود را بر قلب آمنه وارد کرد و روح پرپر شده او را هرچه بیشتر دچار هیجان ساخت و همین هیجان و اضطراب بود که سرانجام او را مریض و بستری کرد. خویشاوندان مصلحت چنین دیدند که هر چه زودتر او را به مکّه برگردانند، ولی قدرت مرگ بر آنها پیروز شد و جان آمنه را هم در بین راه مدینه و مکّه گرفت.
محمّد در شش سالگی مادر را هم از دست داد. گویا مقدّر چنین بود که بدون داشتن هرگونه نقطه اتّکایی قدم به میدان زندگی گذارد.
محمّد به همراه ام ایمن که همسفر مادرش بود به مکّه برگشت، ولی رنج یتیمی اندام کوچک او را به سختی درهم می فشرد. عبدالمطلب کوشش می کرد تا با محبّتهای فراوان خود، اندکی از این رنج توانفرسا بکاهد، هم برای او پدری می کرد و هم مادری. ولی پیدا است که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند جای خالی پدر و مادر را برای کودک پر کند. محمّد سنین هفت سالگی و هشت سالگی خود را با جدّش عبدالمطلب گذارند.
عبدالمطلب دیگر پیرمردی هشتاد ساله شده بود. پیرمردی که باید هر لحظه در انتظار مرگ باشد. و سر انجام این انتظار هم به پایان رسید و عبدالمطلب هم از دیده محمّد پنهان شد. و از آن پس محمّد صلی الله علیه و آله تحت کفالت ابوطالب قرار گرفت.