تاریخچه بنای مسجد مقدّس جمکران

نویسنده : گرد آورنده:واحد فرهنگی مسجد مقدّس جمکران

پیشگفتار

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
مسجد شریف جمکران در نزدیکی و در طرف شرقی شهر مقدّس قم، در 6 کیلومتری جاده کاشان واقع شده است که از همان ابتدای بناء آن، تا به امروز مورد توجّه شیفتگان امام زمان علیه السلام بوده است و علمای بزرگ، نسبت به حضور و خواندن نماز مخصوص در آنجا، عنایت خاصّی داشته اند، افراد زیادی در طول تاریخ در این مکان مقدّس مورد الطاف حضرت بقیةاللّه الاعظم ارواحنا فداه واقع شده و گرفتاری ها و مشکلات مادّی و جسمی و معنوی آنان برطرف شده است که با مراجعه به تاریخ صدق نوشتار ما روشن خواهد شد، و بهمین منظور دو نمونه از آن موارد را در این مجموعه نقل خواهیم کرد.
در سال های اخیر این مسجد شریف بیشتر مورد توجّه مردم و اهل تقوا و ایمان قرار گرفته، و از نقاط مختلف ایران و جهان، برای درک برکات و فیوضات آن به این مکان مقدّس می آیند؛ و از طرفی هم بنای آن تجدید شده و وسعت یافته است تا زائرین در تنگنا و مشقّت قرار نگیرند.
طبق فرمایش صریح امام زمان علیه السلام : «این زمین شریفی است و حق تعالی این زمین را از زمین های دیگر برگزیده و شرافت داده» و دوست دارد که در این مکان عبادت شود و بندگانش با او اُنس گیرند، بنابر این دوستان و موالیان حضرت مهدی علیه السلام که از نقاط مختلف برای عرض حاجات خود می آیند، باید دقّت داشته و مراقب أعضاء و جوارح و رفتار خود باشند، که خطاء و گناهی در آن مسیر از آنان سر نزند، و درنتیجه قلب مقدّس و نازنین امام زمان علیه السلام را مورد اذیّت و آزار قرار ندهند، خواهران و مادران با ایمان در حفظ حجاب و پوشش خود از نامحرم کاملاً مراقبت نمایند و برادران نیز نگاه های خود را کنترل کنند.
مناسب و لازم است هر کسی در صدر حوائج خود، در آن لحظاتی که حالِ دعا و نیایش پیدا می کند، ظهور و فرج حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف را در نظر بگیرد، زیرا فرج و گشایش و رفع گرفتاری های شیعیان و دوستان آن حضرت، به طور کامل، تنها با ظهور موفورالسرور آن وجود مقدّس تحقّق خواهد یافت.
ما هم به درخواست بعضی از دوستان و در پاسخ برخی از مشتاقان امام عصر علیه السلام سعی کردیم تاریخچه مختصر و مستندی از این مسجد مقدّس، با بیانی ساده تهیه و در اختیار دوستان آن حضرت بگذاریم، با مراجعه به کتب تاریخی مناسب آن دیدیم که آنچه را محدّث بزرگ شیعه مرحوم میرزا حسین نوری اعلی اللّه مقامه در کتاب شریف نجم الثاقب آورده با تغییر جزئی در عبارات نقل نماییم، امید آن داریم که این ران ملخ، در پیشگاه مقدّس سلیمان زمان ارواحنا فداه مقبول افتد، انشاءاللّه.
واحد فرهنگی مسجد مقدّس جمکران
15 شعبان 1415

تاریخچه مسجد مقدّس جمکران

بِسْمِ اللَّهِ الرّحمنِ الرَّحیمِ
«یا صاحب الزمان ادرکنی»
شیخ فاضل حسن بن محمّد بن حسن قمی که از بزرگان قدماء علماء شیعه و از معاصرین شیخ صدوق رحمه اللّه بوده است، در کتاب خود به نام تاریخ قم، راجع به بنای مسجد جمکران از کتاب مونس الحزین فی معرفة الحق و الیقین چنین نقل کرده است:
شیخ حسن مثله جمکرانی که یکی از صلحاء است می گوید: من شب سه شنبه هفدهم ماه رمضان 393 در منزل خود در قریه جمکران خوابیده بودم، نیمی از شب گذشته بود که ناگاه عدّه ای از مردم به در خانه من آمدند و مرا بیدار کردند و گفتند که: برخیز و مولای خود حضرت مهدی صاحب الزمان صلوات اللّه علیه را اجابت کن که تو را طلب نموده است.
حسن می گوید: من برخاستم و خود را جمع و جور کرده و آماده شدم، گفتم بگذارید تا پیراهنم را بپوشم، آواز دادند که هُوَ ما کانَ قَمیصُکَ پیراهن را نپوش که از تو نیست، دست بردم و شلوار خود را برگرفتم، ندا آمد که لَیْسَ ذلِکَ مِنْکَ فَخُذْ سَراویلَکَ آن شلواری که برگرفتی از تو نیست، از آنِ خود را بردار؛ آن را انداختم و شلوار خود را برگرفتم و پوشیدم، آنگاه به طرف کلید رفتم تا درب منزل را باز کنم، آواز دادند که اَلْبابُ مَفْتُوحٌ درب باز است، چون به درِ منزل آمدم جماعتی از بزرگان را دیدم، سلام کردم، جواب دادند و مرحبا گفتند.
آنها مرا به مکانی که اکنون مسجد جمکران است آوردند، چون نیک نگاه کردم، تختی دیدم که فرشی نیکو بر آن پهن و بالش های فاخر بر آن نهاده شده و جوانی سی ساله بر آن تخت تکیه بر چهار بالش کرده و پیرمردی هم در نزد او نشسته و کتابی در دست گرفته و بر آن جوان می خواند و بیشتر از شصت مرد در اطراف او بر این زمین در حال نماز خواندن بودند که بعضی جامه های سفید و بعضی دیگر جامه های سبز بر تن داشتند.
آن پیرمرد حضرت خضر علیه السلام بود و مرا امر به نشستن نمود، آنگاه امام علیه السلام اسم مرا بردند و فرمودند: برو به حسنِ مسلم بگو تو پنج سال است که این زمین را تصرّف کرده و در آن چیز کاشته و کشاورزی می نمایی، ولی ما آن را خراب می کنیم.
این زمینِ شریفی است و حقّ تعالی آن را از زمین های دیگر برگزیده و شرافت داده است، امسال باز هم آن را مرتب نموده ای تا در آن به کشت و زرع پردازی و حال آن که تو را چنین اجازه و حقّی نیست، بنابر این هر بهره و نفعی که تابحال از این زمین برگرفته ای باید برگردانی تا در این مکان مسجدی بنا کنند.
خدای عزّوجّل به خاطر این امرِ خلافی که انجام داده ای و آن را جزء زمین خود گرفته ای دو پسر جوان تو را بازگرفت امّا تنبیه نشدی، اگر باز هم بخواهی چنین کنی کیفر الهی، آن گونه که آگاه نباشی، به تو خواهد رسید.
عرض کردم: ای آقا و مولایم؛ برای این موضوع باید نشانه و علامتی داشته باشم؛ زیرا مردم بدون نشانه سخن مرا قبول نمی کنند، امام علیه السلام فرمود: اِنَّا سَنَعْلَمُ هُناکَ عَلامَةٌ ما در اینجا علامت و نشانه قرار می دهیم تا سخن تو را تصدیق نمایند، تو برو و رسالت ما را انجام بده، (در قم) نزد سیّد ابوالحسن برو به او بگو تا با تو بیاید و حسن مسلم را حاضر نماید و منافع چند ساله را از او بگیرد و به مصرف بنای مسجد برساند.
بقیه مخارج را از قریه رهقِ اَرْدَهال که مِلک ماست بیاورند و ساختمان مسجد را تمام کنند، نصف قریه رهق را بر این مسجد وقف کردیم که هر ساله درآمد آن را بیاورند و صرف عمارت مسجد نمایند.
مردم را بگو تا رغبت به این مکان نمایند و آن را عزیز دارند، چهار رکعت نماز اینجا بگذارند: دو رکعت اوّل به نیّت نماز تحیّت مسجد است که در هر رکعتی یک بار سوره حمد و هفت بار سوره قُلْ هُواللَّه اَحَد خوانده می شود و ذکر رکوع و سجود را هفت بار تکرار کنند. دو رکعت دوّم را به نیّت نماز امام زمان علیه السلام بخوانند به این ترتیب که چون سوره حمد را شروع به خواندن نمایند و به اِیَّاکَ نَعْبُدُ وَاِیَّاکَ نَسْتَعین برسند آن را صد بار تکرار کنند و بعد از آن بقیه سوره حمد را بخوانند، و سپس سوره قُلْ هُواللّه احد را فقط یک بار بخوانند و آنگاه ذکر رکوع و سجود را هفت بار تکرار نمایند، رکعت دوّم را نیز به همین طریق بخوانند، چون نماز را تمام کنند یک بار تهلیل (لااله اِلاَّ اللّه) بگویند و سپس تسبیحات حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها را خوانده و سر به سجده گذارند و صدبار صلوات بر پیغمبر و آلش علیهم السلام بفرستند.
سپس امام علیه السلام فرمودند: فَمَنْ صَلَّیها فَکَأَنَّما صَلّی فِی الْبَیْتِ الْعَتیقِ یعنی هر کس این نماز را بخواند مانند آن است که در کعبه نماز خوانده باشد.
حسن مثله جمکرانی می گوید: من به راه افتادم چند قدمی هنوز نرفته بودم که دوباره مرا باز خواندند و فرمودند: بزی در گلّه جعفر کاشانی چوپان است، اگر مردم ده بهای آن را دادند و اگر نه، از مال خود آن را خریداری کن و فردا شب، به این مکان بیاور و آن را بکش، آنگاه روز هیجدهم ماه مبارک رمضان گوشت آن را بین بیماران انفاق می کنی، هر مریض و بیماری که از گوشت آن بخورد حق تعالی شفایش دهد، نشانی آن بز این است که ابلق بوده و موهای بسیار دارد و هفت علامت دیگر نیز داشته، سه علامت در طرفی و چهار تای دیگر در طرف آخر.
حسن مثله می گوید: به منزل برگشتم، تمام شب را در اندیشه بودم، تا صبح طلوع کرد و نماز را خواندم، سپس به منزل علی المنذر رفتم و احوال دیشب را با وی گفتم، با یکدیگر به آن جایگاه که مرا شب برده بودند رفتیم، قسم به خدا میخ ها و زنجیرهایی که حدود بنای مسجد را نشان می داد مشاهده کردیم و آنها همان نشان و علامتی بود که امام علیه السلام فرموده بود.
سپس به طرف منزل سیّد ابوالحسن در قم حرکت کردیم، چون به در منزل او رسیدیم خادمش را دیدیم که درب منزل در انتظار ماست، سؤال کرد تو از جمکرانی؟ گفتم بلی، گفت سیّد از سحرگاه منتظر تو است.
من به داخل منزل رفتم و سیّد ابوالحسن را سلام کردم، جوابی نیکو داد و ما را اعزاز و احترام کرده و بنشانید، آنگاه قبل از اینکه من چیزی بگویم به من فرمود: ای حسن مثله! شب گذشته خوابیده بودم، در خواب شخصی به من گفت: «بامداد مردی به نام حسن مثله از جمکران پیش تو آید، آنچه به تو گوید او را تصدیق کن و برگفتار او اعتماد نما؛ زیرا سخن او، سخن ماست و باید قول او را ردّ نکنی». از خواب بیدار شدم، تا این ساعت منتظر تو بودم.
حسن مثله می گوید: من هم تمام احوال شب گذشته را با شرح و تفصیل برای سیّد ابوالحسن بیان کردم، سیّد بلافاصله دستور داد تا اسب ها زین کردند و بیاوردند و سوار شدیم، چون به نزدیک ده رسیدیم جعفر چوپان گله اش را در کنار جاده می چرانید، من در میان گلّه رفتم، بزی که از عقب گوسفندان می آمد به طرف من دوید، آن بز را گرفتم و به نزد جعفر چوپان آوردم، تا بهای آن را بدهم، جعفر سوگند یاد کرد که من هرگز این بز را ندیده ام و در گله من نبوده است، مگر امروز که می بینم، و هر چند که می خواهم آن را بگیرم ممکن نمی شود و اکنون به نزد شما آمد.
پس بز را همچنان که امام علیه السلام فرموده بود در آن جایگاه آوردیم و ذبح نمودیم و گوشت آن را بین بیماران تقسیم کردیم و همه شفا یافتند.
سیّد ابوالحسن، حسن مسلم را احضار کرد و منافع چند ساله زمین را از او گرفت و امر کرد تا وجوه درآمد روستای رهق را نیز آوردند و مسجد را بنا کردند و با چوب پوشانیدند.
سیّد ابوالحسن الرضا زنجیرها و میخ ها را به قم برد و در منزل خود گذاشت و بیماران می رفتند و خود را به آنها می مالیدند و خدای تعالی شفای عاجل می داد.
ابوالحسن محمّد بن حیدر گوید که شنیدم که سیّد ابوالحسن الرضا در محله موسویان در شهر قم مدفون است و پس از او فرزندش بیمار شد و وی به سر صندوقی که زنجیرها و میخ ها در آن نگهداری می شد رفت تا به وسیله آنها شفا یابد، هنگامی که سر صندق را باز کرد اثری از زنجیرها و میخ ها نیافت و هر چه مردم جستجو کردند فایده ای نبخشید.
مرحوم محدث نوری بعد از نقل این واقعه شریفه مطالبی می فرماید که خلاصه اش این است:
عالم جلیل آقا محمّد علی کرمانشاهی تاریخ این قصه را در سال 393 نقل کرده است ولی ظاهراً در نوشتن اشتباه شده و در اصل 373 بوده است؛ زیرا وفات شیخ صدوق قبل از 390 می باشد و این قصه هم در زمان حیات شیخ صدوق واقع شده است.
امّا دو رکعت نماز منسوب به آن حضرت، از نمازهای معروف است و جماعتی از علماء بزرگ آن را روایت کرده اند:
1 - مرحوم شیخ طبرسی صاحب تفسیر در کتاب کنوزالنجاح این نماز را به همان ترتیب که در ضمن قصه گذشت روایت نموده و بعد از نماز دعائی را نقل فرموده است امّا از تهلیل و تسبیح حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها و صد بار صلوات، ذکری به میان نیاورده است.
2 - مرحوم سیّد عظیم القدر سیّد فضل اللّه راوندی در کتاب دعوات در ضمن نمازهای معصومین می فرماید: نماز مهدی صلوات اللّه و سلامه علیه دو رکعت است، در هر رکعتی حمد یک مرتبه و صد مرتبه ایّاک نعبد و ایّاک نستعین، و بعد از نماز صد مرتبه صلوات بر پیغمبر و آل او صلوات اللّه علیهم.
3 - مرحوم سیّد جلیل علی بن طاووس در کتاب جمال الاسبوع، همین نماز را به گونه ای که مذکور شد نسبت به آن حضرت داده، ولکن ذکر صد مرتبه صلوات بعد از آن را نقل نکرده و فرموده است که این دعاء پس از نماز خوانده شود:
اِلهی عَظُمَ الْبَلاءُ وَبَرِحَ الْخِفاءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاءُ وَضاقَتِ الْاَرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماءُ وَاِلَیْکَ یا رَبِّ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِدَّةِ وَالرَّخاءِ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ الَّذینَ أَمَرْتَنا بِطاعَتِهِمْ وَعَجِّلْ اللَّهُمَّ فَرَجَهُمْ بِقائِمِهِمْ وَاَظْهِرْ إعْزازَهُ یا مُحَمَّدُ یا عَلیُّ، یا عَلیُّ یا مُحَمَّدُ إِکْفِیانی فَإِنَّکُما کافِیایَ، یا مُحَمَّدُ یا عَلیُّ یا عَلیُّ یا مُحَمَّدُ اُنْصُرانی فَإِنَّکُما ناصِرایَ، یا مُحَمَّدُ یا عَلیُّ یا عَلیُّ یا مُحَمَّدُ إِحْفَظانی فَإِنَّکُما حافِظایَ یا مَوْلای یا صاحِبَ الزَّمانِ (سه مرتبه) أَلْغَوْثْ (سه مرتبه)أَدْرِکْنی (سه مرتبه)، أَلْاَمانْ (سه مرتبه).
ترجمه: بار خدایا بلاها و گرفتاریها بزرگ شد، و رازهای پنهان آشکار گشت، و پرده ها برطرف شد، و عرصه زمین تنگ گردید، آسمان از نزول برکاتش بازداشته شده، و شکایت به درگاه توست ای پروردگارم، و إتکاء و اعتماد در سختی ها و آسانی ها بر تو است، خدایا بر محمّد و آل او علیهم السلام درود فرست آن کسانی که ما را بر اطاعت و فرمانبرداری شان امر نمودی، خدایا شتاب کن در گشایش به آنان به قائم شان، و عزّت و شوکت او را ظاهر و آشکار کن، ای محمّد، ای علی، ای علی ای محمّد کفایتم کنید زیرا شما کفایت کنندگان منید؛ ای محمّد، ای علی، ای علی، ای محمّد یاریم کنید؛ زیرا شما یاری کنندگان منید، ای محمّد، ای علی، ای علی، ای محمّد نگهداری ام کنید؛ زیرا شما نگهداری کننده من هستید، ای آقایم، ای صاحب الزمان فریاد، فریاد، فریاد، مرا دریاب، مرا دریاب، مرا دریاب، پناهم بده، پناهم بده، پناهم بده.

تشرّف مرحوم شیخ محمّد تقی بافقی خدمت امام زمان علیه السلام در مسجد جمکران

سیّد شریف، سیّد مرتضی حسینی معروف به ساعت سازِ قمی، که از اشخاص با حقیقت و متدیّن پایین شهر قم، و به نیکی و پارسایی مشهور و معروف بوده حکایت نموده است:
شب پنج شنبه ای در فصل زمستان که هوا بسیار سرد، و برف زیادی هم قریب نیم زرع روی زمین نشسته بود، در منزل خود نشسته بودم به خاطرم آمد که امشب، شب پنج شنبه و هنگام رفتن آخوند (شیخ محمد تقی بافقی) به مسجد جمکران است.
با خود گفتم که حتماً با این هوا و برف، امشب را تعطیل کرده اند، امّا دلم طاقت نیاورد و در پی ایشان رفتم، در منزلشان نبود، در مدرسه هم نبود، سراسیمه از هر طرف جویا، و از هر کس پویای ایشان بودم، تا به میدان میر، که سر راه جمکران است رسیدم، تصمیم گرفتم تحقیق کاملی درباره ایشان نمایم.
شخصی که خبّاز و نانوای میدانِ میر بود گفت: آقا چرا مضطربی و در عقب چه کسی می گردی؟
گفتم: در فکر حاجی شیخ محمّد تقی هستم که مبادا به مسجد رود، زیرا در این هوای سرد و برف فراوان، بیابان پر از خطرِ جانوران است و ترسِ خشک شدن، از کوران و سرما است. آمدم که او را ببینم و ممانعت از رفتن او کنم ولی هنوز وی را ندیده ام و کسی هم خبر از او ندارد.
نانوا گفت: معطّل نشو، زیرا ایشان با چند نفر از اصحاب و طلاّبش به سمت مسجد جمکران رفتند. همین که این کلام را شنیدم اضطرابم بیشتر شد با عجله به راه افتادم.
نانوا گفت: کجا شتاب می کنی؟ گفتم: شاید به آنها برسم و ایشان را برگردانم یا چند نفری را با وسایل لازم با آنها بفرستم.
نانوا گفت: بیخود مرو، زیرا که به آنها قطعاً نخواهی رسید و شاید الآن اگر به خطری برنخورده باشند نزدیک مسجد باشند.
من بسیار پریشان شدم، و به خاطر آن شدتِ سرما و برفی که متّصلاً از آسمان می بارید ترس داشتم از این که پیش آمدی برای آنها خواهد نمود، امّا چاره ای نداشتم، در حالی که مضطرب و نگران بودم به خانه مراجعه کردم، اهل منزل نیز از پریشانی من، مضطرب و اندوهناک شدند.
خوابم نمی برد به دعا کردن برای ایشان مشغول بودم که نزدیک سحر در چشمم گرمی مختصری حاصل شده و بین خواب و بیداری بودم، که ملاحظه نمودم حضرت صاحب الامر عجل اللّه له الفرج وارد منزل شدند و به من فرمودند: «سیّد مرتضی چرا مضطربی؟» عرض کردم: ای مولایم به خاطر شیخ محمّد تقی، که امشب به مسجد رفته و نمی دانم بر سر او چه آمده است.
فرمودند: «سیّد مرتضی، گمان می کنی که من از حاج شیخ دورم، الآن به مسجد رفتم و وسایل استراحت او و اصحابش را فراهم کرده و آمدم».
از خوشحالی برخاسته و به اهل منزل که از من پریشان تر بودند مژده این بشارت را دادم. صبح زود برخاستم و برای اثبات راستی و صحّت این خواب به تفحص پرداختم تا به یکی از اصحاب حاج شیخ رسیدم، به وی گفتم: دوست دارم قضیّه دیشب را بازگویی.
گفت: بلی دیشب حاج شیخ ما را برداشته و در آن هوای سرد و برفی به طرف مسجد جمکران رفتیم، امّا وقتی که از شهر خارج شدیم یک حرارت و شوق دیگری داشتیم به گونه ای که در روی برف، از زمین خشک و روز آفتابی سریع تر می رفتیم، تا به اندک زمانی به مسجد رسیده و متحیّر بودیم که شب را از سرما، چگونه به روز آوریم که ناگاه دیدیم جوان سیّدی که به نظر دوازده ساله می رسید وارد شده و به حاج شیخ گفت: دوست دارید کرسی و لحاف و آتش برایتان حاضر کنم؟ ایشان گفتند: اختیار با شماست.
آن سیّد از مسجد بیرون رفت، امّا چند دقیقه ای طول نکشید که برگشت و با خود کرسی و لحاف و منقلی از ذغال و آتش آورد، و در یکی از حجرات گذاشته و مرتب نمود، هنگام رفتن از حاج شیخ پرسید: باز هم احتیاجی هست؟ شیخ جواب داد: خیر.
یک نفر از ما اظهار داشت: ما صبح زود می رویم این اثاثیه را به چه کسی بسپاریم؟ فرمود: هر کس آورده خودش خواهد برد، و از نظر ما پنهان شد.
ما در تعجّب بودیم که این سیّد چه کسی بود! و اثاثیه را از کجا آورد، با این که از اینجا تا قریه جمکران رفتن و برگشتن به اندازه یک کیلومتر راه است و لاأقل برای رفت و برگشت و تهیّه لوازم، نیم ساعت لازم است و از طرف دیگر چند ساعت از شب گذشته و هوا هم سرد، و برف هم در حال باریدن بود، تا صبح در این فکر بودیم، و عاقبت اثاثیه را همانجا گذاردیم و آمدیم و هنوز هم در همان فکر هستم.
به او گفتم: من می دانم که آن سیّد جوان چه شخصی بود، آنگاه داستان اضطراب و خواب خود و فرمایش مولایم را برای او بیان کردم، و گفتم که از خانه ام بیرون نیامدم مگر برای این که راستی و صحّت خواب خود را ببینم، و الحمدللّه که دیدم و فهمیدم که مولایم از این مرد شریف غافل نیست.
لازم به یادآوری است که مرحوم شیخ محمّد تقی بافقی در تعمیر ساختمان قدیمی مسجد و احیاء و رونق دادن به آن، سهم به سزایی داشته، و مقیّد بوده است که شبهای جمعه با جمعی از طلاّبِ متدیّن و وارسته به آنجا مشرّف شده و تا صبح به مناجات با قاضی الحاجات و اُنسِ با مولا و آقای خود حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف بپردازد.