آگاه شویم (5) حقوق همسایه و برادر دینی یا معاشرت خوب چرا؟

حسن امیدوار

ارزش شادمان کردن مومن

در کافی است که حضرت باقر (علیه السلام) فرمود از جمله سخنانی که خداوند در مناجاتهای موسی (علیه السلام) به او گفت این بود که بر بعضی از بندگان خود بهشت را روا کردم و بدون حساب آنها را داخل بهشت می نمایم. در آنجا به ایشان حکومت می دهم. موسی (علیه السلام) عرض کرد پروردگارا آنها چگونه مردمی هستند. ندا رسید کسانی که باعث شادمانی مومنی گردند. پس از آن فرمود مرد مومنی از ظلم و ستم پادشاه شهر خود هراسان شد و فرار کرد. پناه به کافری برد. کافر او را پناه داد و به میهمانی پذیرفت. هنگام مرگش که رسید به او خطاب شد به عزت و جلالم اگر در بهشت جائی برای مثل تو بود تو را داخل بهشت می کردم ولکن آنجا حرام است بر کسی که با کفر از دنیا رود اکنون ای آتش او را بترسان ولی نیازار. فرمود خوراکش را در شبانه روز می آورند.
راوی پرسید آیا از بهشت آورده می شود. فرمود از جائی که خدا می خواهد.(10)

اینطور دل بدست آورید

مردی از اهل ری گفت یکی از نویسندگان یحیی بن خالد فرماندار شد. مقداری مالیات بر من بود که اگر می گرفتند فقیر و بینوا می شدم. هنگامی که او والی شد ترسیدم مرا بخواهد و الزام به پرداخت وجه کند. بعضی از دوستان گفتند فرماندار، شیعه است باز هم هراس داشتم که ممکن است شیعه نباشد. اگر پیش او بروم مرا زندانی کند، بالاخره گفتم به خدا پناه می برم و خدمت امام زمانم می رسم تا او چاره کار مرا بکند.
به قصد انجام دادن حج خارج شدم، خدمت مولای خود حضرت صابر موسی بن جعفر (علیه السلام) رسیدم. از حال خویش شکایت نمودم و درخواست چاره کردم. آن حضرت نامه ای نوشت؛ فرمود به والی برسان در نامه همین چند جمله نوشته بود.
بسم الله الرحمن الرحیم اعلم ان الله تحت عرشه ظلا، لا یسکنه الا من اسدی الی اخیه معروفا او نفس عنه کربة او ادخل علی قلبه سرورا و هذا اخوک و السلام. بدان که خداوند را در زیر عرش سایه رحمتی است که جا نمی گیرد در آن سایه مگر کسی که نیکی و احسان به برادر خویش کند و او را برهاند از اندوه یا وسائل شادمانیش را فراهم کند. اینک آورنده نامه از برادران تو است والسلام.
چون از مسافرت حج بازگشتم شبی به منزل او رفتم اجازه ورود خواسته گفتم به فرماندار شخصی از جانب حضرت صابر (علیه السلام) پیامی برای شما آورده. همین که به او خبر دادند با پای برهنه از خوشحالی تا در خانه آمد. در را باز کرد. مرا در آغوش گرفته شروع به بوسیدن نمود. مکرر پیشانیم را می بوسید و از حال امام (علیه السلام) می پرسید.
هر چه من خبر سلامتی آن حضرت را می دارم خوشحال تر می شد و شکر می کرد. مرا وارد منزل نمود، در بالای مجلس نشانید. خودش روبروی من نشست. آنگاه نامه موسی بن جعفر (علیه السلام) را به او دادم. وقتی نامه را گرفت پیوسته می بوسید و می خواند از مضمون آن که اطلاع یافت، اموال و لباسهای خود را طلبید هر چه درهم و دینار و پوشاک داشت با من بالسویه تقسیم کرد. هر مالی که قسمت پذیر نبود معادل نصف آن پول می داد. بعد از هر تقسیم می گفت یا مسروت کردم. گفتم به خدا سوگند زیاد مسرور شدم. در این هنگام دفتر مطالبات را طلبید. آنچه به نام من بود محو کرد. نوشته ای داد که در آن گواهی کرده بود بر مالیات نداشتن من. با او تودیع کردم و از خدمتش مرخص شدم. با خود گفتم این مرد بسیار به من نیکی کرد هرگز قدرت جبران آن را ندارم بهتر است که حجی بگزارم و در موسم برایش دعا کنم و به مولای خود موسی بن جعفر (علیه السلام) نیکی او را عرض کنم.
به جانب مکه رهسپار شدم. خدمت موسی بن جعفر (علیه السلام) رسیده جریان را به عرض ایشان رساندم. در آن بین که شرح داستان را می دادم، پیوسته صورت مبارک آن جناب از شادمانی برافروخته می شد. عرض کردم مگر کارهای شما او را مسرور کرد.
فرمود آری به خدا قسم کارهایش مرا شاد نمود. جدم امیر المؤمنین (علیه السلام) را خوشحال کرد. سوگند به پروردگار که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را خورسند نمود همانا خداوند را نیز مسرور کرد.(11)

سزای کسی که حفظ حقوق برادران را نکند

ابراهیم ساربان یکی از شیعیان و دوستان ائمه (علیهم السلام) بود برای کاری خواست وارد خدمت علی بن یقطین شود. ابراهیم مردی شتربان و علی بن یقطین وزیر هارون الرشید بود از نظر ظاهر او را آن شأن نبود که شخصا پیش وزیر برود (اینک مشاهده کنید اسلام چگونه این تعینات و مزایای پوشالی را لغو کرده و بر تقوی و پرهیزکاری امتیاز به اشخاص داده است.) علی بن یقطین ابراهیم را اجازه نداد و از ورودش جلوگیری کرد. همان سال پس از مدتها علی به عنوان حج مسافرت نمود. در مدینه خواست شرفیاب خدمت موسی بن جعفر (علیه السلام) شود. حضرت اجازه ورود ندادند. هر چه صبر کرد رخصت نیافت. روز دوم در بیرون خانه، آن حضرت را ملاقات نمود عرض کرد ای سید من تقصیرم چه بود که مرا راه ندادید.
فرمود به جهت آنکه تو مانع ورود برادرت ابراهیم ساربان شدی. خداوند اباء فرمود از اینکه سعی تو را در این حج قبول فرماید مگر بعد از آنکه ابراهیم را از خود راضی کنی.
علی بن یقطین عرض کرد من ابراهیم را در این هنگام چگونه ملاقات کنم او در کوفه و من در مدینه ام. فرمود شامگاه تنها به بقیع می روی بدان اینکه کسی از غلامان و همراهان تو متوجه شود، در آنجا شتری آماده خواهی یافت بر آن شتر سوار می شوی به کوفه خواهی رسید. علی اول شب به بقیع رفت همان شتری که حضرت فرموده بود در آنجا دید سوار شد. در اندک زمانی در خانه ابراهیم ساربان رسید. شتر را خوابانید و در را کوبید. ابراهیم پرسید کیست. گفت علی بن یقطین. ابراهیم گفت علی بن یقطین بر در خانه ساربان چه می کند. علی تقاضا کرد بیرون بیا که پیش آمد بزرگی واقع شده او را سوگند داد که اجازه ورود بدهد.
ابراهیم اجازه داد. داخل شد گفت ای ابراهیم مولای من از پذیرفتن عملم امتناع ورزیده مگر آنکه تو از من خشنود شوی. گفت خدا از تو خشنود شود (غفر الله لک) علی بن یقطین صورت خود را بر خاک گذاشت و ابراهیم را قسم داد که پا روی صورتش بگذارد و با پای خود روی او بمالد. ابراهیم نپذیرفت. آنقدر سوگند داد و اصرار ورزید تا قبول کرد. ساربان پای خویش را بر صورت وزیر گذاشت و گونه او را با پای خشن خود مالید. علی در آن هنگام می گفت (اللهم اشهد) خدایا تو گواه باش که ابراهیم از من راضی شد. آنگاه بیرون آمد و سوار شتر گردید. همان شب به مدینه برگشت بر در خانه موسی ابن جعفر (علیه السلام) شتر را خوابانید. حضرت او را اجازه ورود داد. امام صابر رضایت ابراهیم را پذیرفت علی شادمان گردید.(12)