طعم خوب بندگی «نکته هایی از بزرگان علم و دین »

غلامحسن اسدی ملا محله‏ای

آیت الله سید عبدالحسین دستغیب (شهادت 1360 ش)

سیدی در حالی که دو بچه اش را به همراه داشت از روستاهای بوشهر به شیراز آمده، در حوزه علمیه شیراز یکی از طلاب سراغ منزل آقای دستغیب را می گرفت.
لباسهایش روستایی بود و گیوه های ملکی به پا داشت به او گفته شد با آقا چکار دارید؟
اصرار کردند که برای چکار؟
در حالی که نگاه به یکی از بچه ها که صورتی زرد و جسمی نحیف داشت، کرده، پاسخ داد: بچه ام مریض شده بود. او را به بوشهر بردم جوابش کردند و گفتند: باید زود او را به شیراز برسانی من که پولی نداشتم تا خرج سفر و دوا و درمان کنم، سرگردان و درمانده شدم. در آن حال با حضرت مهدی (عج) متوسل شدم تا آقا مرا کمک کند و به مناجات با خدا مشغول شدم. ناگهان دریافتم که حضرت مهدی (عج) مرا پذیرفته و به من گفتند: ناراحت نباش به شیراز برو آنجا نماینده ما آقای دستغیب کمک می کند و کارت را اصلاح می نماید.
آن سید را به خانه آقای دستغیب بردند و چون آنجا رسیدند به محض ورود آن پیرمرد، آیت الله دستغیب با او احوالپرسی گرمی کرد و بدون آنکه حرفی زده شود یا خودش سؤال بکند، گفت: بچه ات را همراه آورده ای؟ حالش خوب است؟ غصه نخور، خودم تمام خرجش را به عهده می گیرم.(109)
گاهی به آقا می گفتند: آقا بیشتر مواظب خودتان باشید، می گفت: شهادت افتخار است، مگر شما حسودی تان می شود که من به مقامی برسم، افتخار نصیبم شود!
آقا معمولاً شبها در ساعت معینی از خواب بر می خواستند ولی شب جمعه پس از ساعتی استراحت ناگهان از خواب بیدار شدند. سرشان را در دستان می گیرند و مرتب لا حول و لا قوة الا بالله می گویند همسرش می گوید: آقا آب می خواهید؟ ناراحتی دارید؟ جوابی نمی شنود. اصرار می کند و آقا می گوید دیگر جز به اشاره سخن نمی گویم.
همسرش می گوید: آنگاه که خواست برای نماز جمعه خارج شود و اشاره کرد که من بعدها فهمیدم یعنی چه و آن دو اشاره، یکی به خود و دیگری به سوی آسمان بود یعنی که روز پرواز من به آسمان فرا رسیده است. آقا به طرف نماز جمعه حرکت کرد، ناگاه زنی فاسد العقیده که از گروه منافقین بود از در خانه ای به طرف آقا آمد، که در یک لحظه زمین و زمان کوچه پس کوچه های اطراف خانه، خانه آقا آتش شد! انفجاری نهیب رخ داد و پس از لحظه ای آقا غرق در خون شد و آیت نیک کردار حق، صد پاره به سوی دوست عروج کرد.
وقتی کفن آوردند کیسه ای کوچک به همراه کفن بود که معلوم نشد چیست یک هفته بعد از خاکسپاری آقا را چندین نفر خواب دیدند که آقا می گوید تکه گوشتهای من لا به لای دیوارها و اطراف است به من ملحق کنید هنگامی که آن ها را جمع کردند دریافتند آن کیسه برای این مقدار از بدن آقا بوده است.

آیت الله ربانی شیرازی (شهادت 1360 ش)

فرزند مرحوم آیت الله ربانی شیرازی می گوید:
روزی از روزها که مثل همیشه در مغازه اش مشغول کار بود صدای داد و فریادی را شنید نزدیک رفت تا ببیند چه خبر است مشاهده کرد که یکی از مأموران رضا شاه وسط بازار با روحانی پیرمردی که گویا به عمل پاسبانی در مورد کشیدن چادر از سر زن مسلمانی اعتراض کرده بود درگیر شده است و پس از آنکه عمامه اش را از سرش برداشته او را به زمین کوفته و با مشت و لگد و ناسزا به جانش افتاده است.
آیت الله ربانی گفته است:
من با دیدن این صحنه، در یک لحظه ماجراهای پیامبران در ذهنم مجسم شد و با خود گفتم که پس معلوم می شود که اینها بر حق اند که اینگونه با آنان رفتار می شود و از همانجا این احساس در من به وجود آمد که بروم طلبه شوم.
بعد از رحلت آیت الله العظمی بروجردی شاه تصمیم داشت که تشکیلات روحانیت را به خارج از کشور ایران انتقال دهد.
مرحوم آیت الله ربانی با دید وسعت بین گوید: چون خبر داشته که شاه اقدامات ضد اسلامی خود را با وفات آیت الله بروجردی شروع می کند لذا پس از وفات ایشان مدرسین را دعوت کردم و در منزل آقای حرم پناهی و چند جای دیگر و پیشنهاد انتخاب مرجع واحد را مطرح کردم و در مقام نظر خواهی پیشنهاد مرجعیت آقای خمینی را دادم. در آن جلسه این مطلب به ذائقه خیلی ها خوش نیامد و قبول ننمودند. (110)

آیت الله عطاء الله اشرفی اصفهانی (شهادت 1361 ش)

هر وقت پیشنهاد می شد که خانه اش را تعمیر کند می گفت:
اگر راست می گویید، بروید خانه فقرا را تعمیر کنید، و همین برای من بس است بسیاری از مردم در زیر چادرها (در زمان جنگ) آواره هستند و امام و رهبر من در جماران، روی موکت زندگی می کند، من چگونه اجازه بدهم که خانه ام را تعمیر و باز سازی کنید!
وقتی در جبهه ها به آیت الله اشرفی پیشنهاد می شود که آقا جلوتر نروید ممکن است دشمن ببیند و حادثه ای رخ دهد، می گفت:
خون من که از خون این بچه ها بالاتر نیست، بگذارید شاید من هم در جبهه ها شهادت نصیبم گردد، شاید آن چیزی که سالهاست به دنبال آن (شهادت) هستم، در جبهه ها پیدا کنم. (111)
او می گفت: یکی از توطئه های بزرگ دشمن این است که می خواهد بین اقشار مختلف، بیندازد، بین شیعه و اهل سنت و دیگر فرق مسلمین تفرقه بیندازد. ما بدون وحدت نمی توانیم جامعه و انقلاب اسلامی را به پیش ببریم. امروز مسأله مهم، مسأله اتحاد و اتفاق بین برادران شیعه و برادران اهل سنت است. (112)