فهرست کتاب


طعم خوب بندگی «نکته هایی از بزرگان علم و دین »

غلامحسن اسدی ملا محله‏ای

ملا احمد نراقی:

شکی نیست که حصول ملکه اجتهاد و فهم آیات و اخبار و کلمات علمای ابرار، موقوف است به تکمیل قوه نظریه و تشحیذ ذهن می گردد. پس تأمل در این امور از ابتداء از برای طالب فی الجمله مطلوب و سعی در آن ها مرغوب است و بسا باشد که لازم باشد. بلکه مقصود آن است که در این امور به قدر ضرورت اکتفا کند. پس اگر تا ممکن باشد تشحیذ ذهن مطلوب و تقویت قوه نظر مستحسن باشد باید آدمی همه عمر خود را صرف آن کند.(57)
مرحوم ملا احمد نراقی
معلم در تعلیم قصد تقرب به خدا داشته باشد و غرض او از درس گفتن جاه و ریاست و بزرگی و شهرت و مقصودش مجمع آرایی و منظورش خودنمایی نباشد یا طمع وظیفه سلطان یا مال دیگران او را به تعلیم وا نداشته باشد. بلکه منظور او به غیر از ارشاد و احیای دل های مرده و رسیدن به ثواب های پروردگار چیزی نباشد.(58)
او می گوید: از همراهی و همنشینی جاهلان و فرومایگان بپرهیز و از همنشینی کسانی که دائماً در پی نام و نانند بگریز که دلت را سیاه می کند... بر تو باد به قناعت و کفاف و دوری از اسراف که قناعت، گنجی پایان ناپذیر است.(59)

سید بحرالعلوم (وفات 1212 ق)

شعر عربی را در رثای سالار شهیدان علیه السلام سروده که ما به معانی اش می پردازیم.
این چه حادثه بزرگی است که از بزرگی آن کوه و بیابان متزلزل شده است.
این ناله ها از چه بلند است! گویا ناله ها از سوز قلبها زبانه می کشند.
چه شده است که چشمه های اشک دیده ها جاری است و جویباری از آن ها
بر روی بهوش اند و مست نیستند. (60)
روزی مرحوم علامه بحرالعلوم وارد حرم مطهر امام امیر مؤمنان علیه السلام شد و سپس این شعر را زمزمه کرد:
چه خوش است صوت قرآن - زتو دلربا شنیدن
به رخت نظاره کردن - سخن خدا شنیدن
پس تز آن از بحرالعلوم سبب خواندن این شعر را پرسیدند و فرمود: وقتی وارد حرم حضرت علی علیه السلام شدم دیدم مولایم حضرت حجة بن الحسن (عج) در بالای سر به آواز بلند قرآن تلاوت می کند. وقتی صدای آن بزرگوار را شنیدم این شعر را خواندم. (61)
فقیه عالم بزرگ صاحب مفتاح الکرامة شبی از شبها در خانه خویش مشغول شام خوردن بوده است. کسی در خانه او را می کوبد سید می شناسد که کوبنده در خادم استادش علامه بحرالعلوم است بشتاب می رود و در را باز می کند. خادم می گوید: شام بحرالعلوم را نزد او گذاشته اند او نمی خورد و منتظر شماست. سید جواد عاملی به تعجیل به خانه بحرالعلوم می رود. همینکه وارد می شود چشم بحرالعلوم به او می افتد فریاد می زند:
آیا از خدا نمی ترسی؟ آیا خدا را مراقب خود و اعمال خود نمی دانی، از خدا شرم نمی کنی؟
آقا! چه روی داده است؟
می خواستی چه روی بدهد؟ مردی در همسایگی تو زندگی می کند بی بضاعت، او تاکنون هر شبانه روز مقداری خرمای زاهدی از بقال محل نسیه می گرفت و با عیال خود، با آن خرما، گذران می کرد. و جز این تمکینی نداشت. حالا یک هفته است که خانواده او جز خرما چیزی نخورده اند. امروز مرد به بقال رجوع می کند تا از همان خرما برای خوراک شب خود و خانواده اش بگیرد، بقال می گوید: قرض تو زیاد شده است. مرد گرسنه و بی شام. با این وضع تو سرگرم شام خوردن بودی؟ در حالی که این مرد همسایه تو است و تو او را می شناسی، فلانی است.
آقا! والله از حال او اطلاع نداشتم.
بحرالعلوم می گوید:
اطلاع نداشتی؟ چرا اطلاع نداشتی؟ همه خشم من از همینجاست. چرا از حال برادران و همسایگانت بیخبر بمانی و از حال و روزگار آنان جویا نشوی و آگاه نگردی؟ سید جواد! اگر از حال این مرد بینوا مطلع بودی و اینگونه با خیال راحت، خود را به خوردن شام مشغول شده بودی، یهودی بودی، بلکه کافر بودی، دیگر تو را مسلمان به حساب نمی آوردم.(62)

حاج ملا هادی سبزواری (وفات 1289 ق)

نقل شده که ناصر الدین شاه در سبزوار به خانه مرحوم ملا هادی سبزواری رفت و بر روی حصیری که فرش اطاق تدریس بود نشست. از قول شاه نقل می کنند که: من گفتم ناهاری بیاورند تا خدمت شما صرف طعام کرده باشیم. حاجی بدون اینکه از محل خود حرکتی بکند، خادم خود را امر به آوردن ناهار کرد.
خادم فوراً یک طبق چوبین، با نمک و دوغ با چند قاشق و چند قرص نان آورد، و پیش ما گذاشت.
حاجی نخست آن قرص نانها را با کمال ادب بوسید و بر روی پیشانی گذاشت و شکر بسیار از ته دل بجا آورد، سپس نانها را توی دوغ ریخت، یک قاشق پیش ناصر الدین شاه گذاشت و گفت: شاه بخور که نان حلال است.(63)