طعم خوب بندگی «نکته هایی از بزرگان علم و دین »

نویسنده : غلامحسن اسدی ملا محله ای

مالک بن نویرة

مالک بن نویره به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: یا رسول الله به من ایمان بیاموز، آن حضرت فرمود: الایمان ان تشهد ان لا اله الا الله و انی رسول الله و تصلی الخمس و تصوم شهر رمضان و تؤدی الزکوة و تحج البیت و توالی وصیی.
هذا و اشار الی علی بن ابیطالب علیه السلام:
و این را که بعد از من وصیم خواهد بود دوست داری و اشاره به امام علی علیه السلام کرد. بعد از گفتار حضرت رسول صلی الله علیه و آله مالک برخواست در حالیکه خوشحال و مسرور بود می گفت: تعلمت الایمان و رب الکعبه یعنی به خدا کعبه قسم احکام دین را آموختم.
مورخین آورده اند: بعد از وفات رسول اکرم صلی الله علیه و آله مالک به مدینه آمد سؤال کرد که بعد پیامبر صلی الله علیه و آله چه کسی این مقام را دارد؟
تا اینکه دید ابوبکر روز جمعه بر بالای منبر رفت و برای مردم خطبه خواند!
مالک طاقت نیاورد بعد سؤال کرد آیا تو همان برادر تیمی ما نیستی؟
گفت هستم، مالک گفت: چه علتی پیش آمد آن وصی حضرت رسول را که مرا به ولایت او مأمور ساخته بود؟
گفتند: ای اعرابی بسیار است که کاری بعد از کاری حادث می شود!
مالک گفت: والله هیچ کاری دیگر حادث نشد و بلکه شما در کار خدا و رسولش خیانت کرده اید.
بعد به ابوبکر گفت: چه کسی تو را به این منبر بالا برده در حالیکه وصی پیامبر نشسته است؟
ابوبکر با جمله زشت دستور داد که او را از مسجد بیرون کنند؛ آنوقت قنفذ و خالد بن ولید او را از مسجد بیرون کردند. مالک با ذکر صلوات بیرون رفت.
شیعه و سنی نقل کرده اند که خالد بن ولید مالک بن نویره را بی تقصیر به شهادت رسانید و سر او را از بدنش جدا کرد و با زوجه اش هم بستر شد و نیز طایفه مالک را هم کشت و زنان آنها را اسیر کرد.(24)

سعد بن مالک

سعد بن مالک از جوانان پرشور و انقلابی صدر اسلام بود. او در 17 سالگی به آیئن نبی اکرم گروید و در شرایط مشکل قبل از هجرت همه جا مراتب وفاداری خود را به دین اسلام و مخالفت خویش را با سنن نادرست جاهلیت ابراز می کرد.
سعد می گوید: من نسبت به مادرم خیلی مهربان و نیکوکار بودم. موقعی که قبول اسلام کردم و مادرم آگاه شد روزی به من گفت فرزند، این چه دینی است که پذیرفته ای باید از آن دست برداری و به بت پرستی برگردی. و مرا در دین جدیدم سرزنش و ملامت نمود.
سعد که به مادر علاقه زیاد داشت با کمال مهربانی و ادب به وی گفت: من از دینم دست نمی کشم، و از شما درخواست می کنم که از خوردن و آشامیدن خودداری نکنی، مادر به گفته فرزند اعتنا نکرد، یک شبانه روز غذا بخورد و فردای آن روز سخت ضعیف و ناتوان شد.
ما در تصور می کرد که سعد با آن همه علاقه و مهری که نسبت به وی دارد اگر او را با حال ضعف بیندازد از دین خود دست می کشد.
به همین جهت روز دوم، وضع سخن گفتن سعد تغییر کرد. او با منطقی قاطع به مادر گفت: والله لو کانت لک الف نفس فخرجت نفساً نفساً ما ترکت دینی به خدا قسم اگر هزار جان در تن کشته باشی و یک یک از بدنت خارج شود من از دینم دست بر نمی دارم.
وقتی مادر از تصمیم جدی فرزند آگاه شد و از تغییر عقیده سعد مأیوس گردید امساک خود را شکست و غذا بخورد.(25)

حارث بن عبدالله همدانی

حارث شبی به خدمت حضرت امیر مؤمنان علیه السلام رسید، آن حضرت پرسید چه چیزی ترا در این شب به نزد ما آورده است؟
حارث عرض کرد: به خدا قسم که دوستی و محبت بر شما من را به نزدت آورده است!
امام علیه السلام فرمود: ای حارث بدان کسی که مرا دوست دارد نمی میرد مگر اینکه در وقت جان دادن مرا ببیند و به دیدن من امیدوار رحمت الهی گردد و نیز نمی میرد کسی که مرا دشمن دارد مگر آنکه در آن وقت مرا به بیند و از دیدن من عرق خجالت بریزد و در ناامیدی نشیند.
یا حار همدان من یمت یرنی - من مؤمن او منافق قبلاً
در روایت آمده است که حارث به امام علی علیه السلام عرض کرد: دوست دارم که به منزلم آئی تا مرا با این کار گرامی داری و از طعام ما میل فرمائی. امام فرمود: بشرط آنکه خود را به تکلف و سختی نیندازی. وقتی امام به منزل حارث رفت، حارث پاره نانی برای آن حضرت آورد امام علیه السلام شروع به خوردن کرد و حارث عرض کرد که با من چند درهمی هست اگر اجازه بفرمائید. تا چیزی بخرم، امام فرمود: این نیز از همان چیزی است که در خانه است یعنی عیبی ندارد و تکلیف نیست.