طعم خوب بندگی «نکته هایی از بزرگان علم و دین »

نویسنده : غلامحسن اسدی ملا محله ای

اویس قرنی (شهادت 37 ق)

در سال 37 هجری در جنگ صفین و در رکاب امام امیر المؤمنین علیه السلام بدست لشکریان معاویه به شهادت رسید.
از گفتار اویس است که: به خدا سوگند درباره مرگ اندیشیدن و ترس و بیم از روز رستاخیز برای مرد با ایمان در دنیا جای شادمانی باز نمی گذارد، در برابر امر به معروف و نهی از منکر به ما دشنام می دهند و تهمت می زنند اما با این همه ما به حق خدا قیام می کنیم و برای سربلندی جامعه اسلامی از پای نمی نشینیم.(17)
آنان که روی دنیا با چشم عقل دیدند - چون صید تیر خورده از دام وی رمیدند
مرغان باغ جنت در کشتزار دنیا - از نیک و بد گذشته جز حق کسی ندیدند
مردان حق زدنیا بستند دیده دل - از نیک و بد گذشته جز جق کسی ندیدند
اویس گفت: من محضر رسول خدا را درک نکرده ام ولی مطالبی بواسطه افرادی شنیده ام که آن حضرت:
بر عمر اعتمادی نیست، برای سرای آخرت باید تدارک دید و زاد و توشه تهیه کرد.
و اویس بعد از تلاوت آیاتی از قرآن کریم:
و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین(18)
ما آسمان و زمین و آن چه بین آنهاست، بیهوده نیافریدیم.
ما خلقنا هما الا بالحق و لکن اکثرهم لایعلمون(19)
خلق نکردیم آنها را مگر به حق و از روی حکمت ولی بسیار از مردم آگاه نیستند.
ان یوم الفضل میقاتهم اجمعین(20)
روز قیامت روز جدائی کافر و مؤمن و وعده گاه تمام خلایق است.
یوم لایغنی مولی عن مولی شیئاً و لاهم ینصرون الارحم الله انه هو العزیز الرحیم(21)
روزی است که هیچ دوست و یار و یاوری دوستش را از عذاب نرهاند و بی نیاز نگرداند، واحدی را یاری نکنند مگر اینکه خدا به او رحم کند و او است که مقتدر و مهربان است.
پس از آنکه آیات فوق را تلاوت کرد، آن چنان نعره ای زد، که خوف آن بود که از دنیا برود، بعد گفت:
ای هرم بن حیان، آیا این موعظه ترا کافی نیست که می بینی انسانها یکی پس از دیگری از این جهان رخت می بندند، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله که اشرف مخلوقات است، از این دنیای ناپایدار رفت، پدرت از دنیا رفت، نزدیک است تو هم بمیری، آدم و حوا مردند، ابراهیم خلیل از دنیا رفت و من و تو هم فردا از مردگانیم فریفته دنیا مشو، خود را دریاب، آماده مرگ باش، برای این سفر دور راحله تهیه کن که سفری بس دراز در پیش داری، وقتی که برگشتی مردم را از عذاب الهی بترسان، مبادا از دین خارج شوی.(22)
در کتاب تذکرة الاولیاء آمده است: در زمان خلافت عمر، به دستور امام علی علیه السلام و عمر، لباس مخصوص از پیامبر صلی الله علیه و آله را برای اویس آوردند. اویس توانگری دو عالم را به زیر پا گذاشته بود و با گلیم شتر خود را پوشانده بود، عمر او را ستود و اظهار زهد کرد و گفت: کیست که این خلافت را از من به یک قرص نان بخرد.
اویس گفت: ای عمر! آن کس را که عقل باشد چنین معامله ای نمی کند، اگر راست می گوئی آن (خلافت) را بینداز تا هر که خواهد برگیرد.
از سخن اویس دو چیز انسان می فهمد: 1. خرید و فروش خلافت خلاف عقل است. 2. سخن عمر مطابق با قلبش نبود و اگر چنین بود امثال معاویه ها را خلافت را به صدها جان می فروخت.
روزی عمر از اویس سؤال کرد: چرا نیامدی پیامبر صلی الله علیه و آله را ببینی؟
اویس گفت: آیا تو پیامبر صلی الله علیه و آله را دیده ای؟ عمر گفت: آری دیده ام.
اویس گفت: بلکه لباس پیغمبر صلی الله علیه و آله را دیده ای، اگر خودش را دیده ای بگو بدانم آبروی آن حضرت پیوسته بود یا باز و گشاده؟
عمر نتوانست جواب بگوید.
شاید از این سؤال فهمیده شود بیگانگی خلیفه با پیامبر صلی الله علیه و آله چقدر بوده است.
در جنگ صفین اویس ندا داد: ای مردم ما کسانی هستیم که روی از جنگ نمی گیریم تا بهشت را بنگریم، مکرر این جمله را می گفت تا تیری بر قلب مبارکش خورد و به شهادت رسید.

عمار بن یاسر (شهادت 37 ق)

مادرش سمیه اولین شهید در بین زنان اسلام که بدست ابوجهل به شهادت رسید و او را آشفته نمود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حق عمار می فرماید: عمار سر تا پا مملو از ایمان است. و نیز فرمود: عمار مع الحق و الحق مع عمار حیث کان عمار جلدة بین عینی وانفی تقتله الفئة الباغیة.(23)
در مجالس المؤمنین آمده است که نزدیک به شهادتش گفت: بار خدایا! من هیچ کاری را نزدیک تر به رضای شما نمی بینم که نزدیکتر از محاربه و جنگ با این گروه باشد.
در هنگام شهادت عمار، امام امیر المؤمنین علیه السلام بر بالین او آمد و سر او را به زانوی مبارک نهاده فرمود: کشنده عمار و دشنام دهنده و رباینده سلاح او به آتش دوزخ معذب خواهد شد. آنگاه بر عمار نماز گذارد و او را بر خاک سپرد طوبی له و حسن مآب.
خوش دمی کز بهر یار مهربان میرد کسی - چون بباید مرد باری این چنین میرد کسی
چون شهید عشق را در کوی خود جا می دهند - جای آن دارد که بهر آن زمین میرد کسی
جناب عمار در ایام خلافت عمر، والی کوفه شد و در کوفه فضائل امام علی علیه السلام را نشر می داد، خبر به خلیفه رسید او را عزل نمود، وقتی به مدینه آمد عمر گفت: آیا از عزل شدن کوفه محزون شدی؟ فرمود: به منصوب بودن از جانب تو مسرور نبودم تا از عزل شدن محزون شوم.

مالک بن نویرة

مالک بن نویره به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: یا رسول الله به من ایمان بیاموز، آن حضرت فرمود: الایمان ان تشهد ان لا اله الا الله و انی رسول الله و تصلی الخمس و تصوم شهر رمضان و تؤدی الزکوة و تحج البیت و توالی وصیی.
هذا و اشار الی علی بن ابیطالب علیه السلام:
و این را که بعد از من وصیم خواهد بود دوست داری و اشاره به امام علی علیه السلام کرد. بعد از گفتار حضرت رسول صلی الله علیه و آله مالک برخواست در حالیکه خوشحال و مسرور بود می گفت: تعلمت الایمان و رب الکعبه یعنی به خدا کعبه قسم احکام دین را آموختم.
مورخین آورده اند: بعد از وفات رسول اکرم صلی الله علیه و آله مالک به مدینه آمد سؤال کرد که بعد پیامبر صلی الله علیه و آله چه کسی این مقام را دارد؟
تا اینکه دید ابوبکر روز جمعه بر بالای منبر رفت و برای مردم خطبه خواند!
مالک طاقت نیاورد بعد سؤال کرد آیا تو همان برادر تیمی ما نیستی؟
گفت هستم، مالک گفت: چه علتی پیش آمد آن وصی حضرت رسول را که مرا به ولایت او مأمور ساخته بود؟
گفتند: ای اعرابی بسیار است که کاری بعد از کاری حادث می شود!
مالک گفت: والله هیچ کاری دیگر حادث نشد و بلکه شما در کار خدا و رسولش خیانت کرده اید.
بعد به ابوبکر گفت: چه کسی تو را به این منبر بالا برده در حالیکه وصی پیامبر نشسته است؟
ابوبکر با جمله زشت دستور داد که او را از مسجد بیرون کنند؛ آنوقت قنفذ و خالد بن ولید او را از مسجد بیرون کردند. مالک با ذکر صلوات بیرون رفت.
شیعه و سنی نقل کرده اند که خالد بن ولید مالک بن نویره را بی تقصیر به شهادت رسانید و سر او را از بدنش جدا کرد و با زوجه اش هم بستر شد و نیز طایفه مالک را هم کشت و زنان آنها را اسیر کرد.(24)