فهرست کتاب


طعم خوب بندگی «نکته هایی از بزرگان علم و دین »

غلامحسن اسدی ملا محله‏ای

سلمان فارسی (وفات 36 ق)

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: سلمان منا اهل بیت.
امام باقر علیه السلام می فرماید: عده ای با هم نشسته بودند و نسب خود را یاد می نمودند و افتخار می کردند که سلمان نیز در میان آنان حاضر بود. عمر به سلمان گفت: ای سلمان اصل و نسب تو چیست؟
فقال سلمان انا سلمان بن عبدالله کنت ضالاً فهد انی الله بمحمد صلی الله علیه و آله و کنت عائلاً فاغنانی الله بمحمد صلی الله علیه و آله و کنت مملوکاً فاعتقنی الله تعالی بمحمد صلی الله علیه و آله فهذا حسبی و نسبی یا عمر.(4)
سلمان فرمود: من سلمان پسر عبدالله، گمراه بودم که خداوند بوسیله حضرت محمد صلی الله علیه و آله مرا هدایت کرد و بنده بودم که خداوند بوسیله حضرت محمد صلی الله علیه و آله مرا آزاد فرمود، پس ای عمر این است حسب و نسب من!
در روایتی آمده وقتی امام امیر مؤمنان علیه السلام بر سر جنازه سلمان حاضر شد پارچه ای که بر صورت سلمان بود برداشت. سلمان به صورت آن حضرت تبسمی کرد، امام علیه السلام فرمود: مرحباً یا ابا عبدالله اذا لقیت رسول الله صلی الله علیه و آله فقل له مامر علی اخیک من قومک.(5)
سلمان موعظه سودمند به جریر می کند، می فرماید:
ای جریر نسبت به خدا فروتن باش، زیرا هر کس که برای خدا تواضع کند، روز قیامت مقام بلندی دارد. ای جریر میدانی علت تاریکی و ظلمات قیامت چیست؟
جریر گفت: نه
سلمان گفت: ظلم کردن به دیگران در دنیا سبب ظلمات روز قیامت است.(6)
پس از وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله گروهی از اصحاب آن حضرت مسئله خلافت پیامبر صلی الله علیه و آله را از سلمان سؤال کردند: آیا چه کسی لیاقت جانشینی پیامبر اسلام را دارد؟
سلمان گفت: گمان نمی کنم این مقام بغیر از علی علیه السلام زیبنده دیگری باشد! مگر ابوالحسن علیه السلام اول کسی نیست که به قبله مسلمانان نماز خواند و احکام دین و سنت پیغمبر اسلام را از دیگران بهتر می داند؟!
در میان بنی هاشم هر چه خوب و نیک شمرده شود، علی علیه السلام کانون تمام خیرات است و آنچه را علی علیه السلام دارد دیگران ندارند!
در زمان خلیفه اول حذیقة بن یمان فرماندار مدائن بود، بعد از او سلمان به سمت رهبری آن شهر انتخاب شد و در زمان خلیفه دوم سلمان همچنان بر حکومت خویش برقرار بود. اما رفتارش بر اساس عدل و انصاف بود، از این جهت مورد انتقاد و یا سرزنش خلیفه دوم قرار گرفت. چرا همچون حذیقه رفتار نمی کند؟
سلمان در پاسخ نامه انتقاد آمیز خلیفه نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه سلمان غلام پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به عمر بن خطاب: موضوع سخن اینکه در جواب نامه خشن و ملامت آمیزی که به من نوشته و عتاب کرده ای که چون امیر مدائن هستم چرا به شیوه حذیقه رفتار نمی کنم؟ آگاه باش:
خدای متعال مرا از کار زشت باز داشته است، و در قرآن کریم فرموده: هان مؤمنین از گمان بد بردن سخت دوری جوئید، بدرستی که قسمتی از گمانها گناه و معصیت است! و پیرامون دیگران تجسس نکنید، و در غیاب و نبود دیگران از آنها سخن نرانید! آیا دوست دارید گوشت مرده برادر مسلمان خود را بخورید؟! این عمل پیش شما تنفر آمیز است از خدا بترسید.(7)
من پیروی ترا نمی کنم و به دنبال اعمال زشت حذیقه و نافرمانی خدا نخواهم رفت!
نوشته ای که چرا حصیر می بافم و نان جو می خورم این کار برای مؤمن عار نیست تا سبب ملامت شود!
خدا بر من مبارک کند که حصیر ببافم و نان جو بخورم و از دیگران بی نیاز باشم نه اینکه غذای خوب بخورم و مؤمنی را غضبناک کرده و بنا حق حکم کنم!
این کار به پارسائی نزدیک تر و در پیشگاه پروردگار محبوب تر است، خود بارها دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله هر گاه نان جو می یافت می خورد و سپاسگزاری می کرد و از این نحوه خوراک هیچگاه خشمناک نمی شد! مرا ملامت کرده ای که چرا به مردم بخشش می کنم؟ این عیبی نیست عطا را برای خدا و روز فقر و تهیدستی خویش انجام می دهم.
برای من فرقی ندارد غذائی که جویده شد و در گلویم رسید شیره گندم و مغز قلم یا سبوس جو باشد!
در نامه نوشته ای من: چون تشکیلات و دم دستگاه ندارم سلطنت خدا را ضعیف کرده و سبک شمرده ام.
و مردم مدائن هم برای مقام خلافت احترام قائل نمی شوند تا جائی که در کارهای شخصی از من کمک می گیرند و این رفتار باعث ذلتی و سستی حکومت الهی است!
وه، چه لغزشی این طور که تو فکر کرده ای نیست. مطمئن باش این شیوه که به نظر تو ذلت است در صورتی که مطیع خدا باشم برای من از عزت و بزرگی که در طغیان و معصیت باشد محبوب تر است؟
تو خود کردار رسول اکرم صلی الله علیه و آله سفیر الهی را دیدی که در عین حال همچون پدری مهربان با مردم گرم و دمساز بود، با این وصف لباس خشن می پوشید و غذای نامطبوع می خورد و قرشی و عربی، سیاه و سفید و بالاخره همه افراد در نظرش یکسان بودند.(8)

ابوذر: وفات (31 یا 32 ق)

به سندهای زیاد در کتابهای سنی و شیعه روایت است که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: آسمان سایه نکرده بر سر کسی و زمین نداشته کسی را که راستگوتر از ابوذر باشد.
از امام باقر علیه السلام منقول است: ابوذر از خوف خداوند آنقدر گریه کرد تا اینکه به درد چشم آزرده شد، به او گفتند که دعا کن تا خدا چشم ترا شفا بخشد، گفت: مرا از آن غمی نیست. غم من دو چیز بزرگ و عظیم است که در پیش دارم و آن بهشت و دوزخ است.
از امام موسی بن جعفر علیه السلام منقول است: هنگام فوت ابوذر، از وی پرسیدند، ثروت تو چیست؟
گفت: ثروت من؛ عمل من است، گفتند ما از طلا و نقره سؤال می کنیم.
ابوذر گفت: هرگز صبح و شام نکرده ام که مرا خزانه ای بوده باشد که مال خود را در آن جمع کرده باشم؛ از حبیبم رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: کندو ج القمرء قبره خزانه و صندوق انسان قبر او است.(9)
آزاد مردی ابوذر:
روزی عثمان توسط یکی از غلامانش پولی برای ابوذر فرستاد و به عبد خود گفت: اگر ابوذر این پول را قبول کند ترا آزاد خواهم کرد، برده عثمان کیسه را نزد ابوذر آورد، هر چه اصرار کرد ابوذر قبول نکرد، عرض کرد: ای ابوذر این کیسه را قبول کن، زیرا اگر به پذیری عثمان مرا آزاد خواهد کرد، ابوذر گفت: ان کان فیها عتقک فان فیها رقی درست است که در پذیرفتن من تو آزاد می شوی ولی من بنده می شوم، بالاخره قبول نکرد.(10)
ابوذر در کوچه و بازار و مسجد؛ در هر جا که اجتماعی می دید، با گفتار آتشین خود بدیها و خیانتهای معاویه را می گفت و مردم را بر ضد او می شوراند، معاویه از راه نقشه وارد شد که ابوذر را ساکت کند و آن نقشه این بود. سیصد دینار برای ابوذر فرستاد، ابوذر گفت: اگر این حقوق من است که مرا از آن محروم کرده اند، می پذیرم ولی اگر به عنوان صله و انعام است، آن را قبول نمی کنم و رد کرد.
روزی معاویه گفت: ابوذر را نزد من بیاورید، ابوذر را به حضورش آوردند معاویه به ابوذر گفت: ای دشمن خدا وای دشمن رسول خدا، آیا هر روز نزد ما می آئی و بر ضد ما سخن می گوئی، اگر من بی اجازه امیر مؤمنان عثمان، کسی را می کشتم، حتماً ترا بقتل می رسانم ولی درباره قتل تو اجازه می گیرم.
ابوذر گفت: من دشمن خدا و دشمن رسول خدا صلی الله علیه و آله نیستم، بلکه تو و پدر تو دشمن رسول خدا هستید؛ در ظاهر دم از اسلام می زنید ولی باطن شما را کفر گرفته است رسول خدا ترا لعنت کرده و مکرر نفرین نموده که خدا ترا سیر نکند.(11)

عبدالله بن مسعود (مشهور به ابن مسعود): (وفات 32 ق)

در جنگ بدر زمانی ابن مسعود با ابوجهل روبرو شد که دید ابوجهل زخمهای زیادی را متحمل شده و گوشه ای افتاده بود، ابن مسعود پای خود را بر روی سینه آن انسان مغرور گذاشت و فشاری داد، آن وقت به او گفت تو را می کشم!
ابوجهل گفت: اولین غلامی نیستی که ارباب خویش را کشته است. اما سخت ترین چیزی که امروز می بینم این است که تو مرا بکشی. آیا از جوانمردان و پاکان و صاحبان سوگند کسی نبود که مأمور کشتن من شود؟(12)
ابوجهل که دید باید سرش بریده شود از ابن مسعود خواهش کرد حالا که سر مرا جدا می کنی، چنان جدا کن که گردن من نیز روی سرم باشد تا وقتی به نیزه زده می شود در میان سرهای دیگر بزرگ تر دیده شوم.
ابن مسعود برعکس خواسته های او سرش را آنچنان از بیخ برید که مقداری از سرش نیز روی گردنش ماند. آنگاه سلاح و زره او را برگرفت و پیش پیامبر صلی الله علیه و آله آورد و آن حضرت را به کشته شدن ابوجهل بشارت داد.
وقتی خبر کشته شدن ابوجهل را ابن مسعود به پیامبر صلی الله علیه و آله داد پیامبر صلی الله علیه و آله داد پیامبر فرمود: آیا خودت او را کشتی؟ عرض کرد: بله یا رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: برویم جسدش را نشانم بده پیامبر جسد او را دید فرمود: خدا را سپاس که تو را خوار ساخت، این فرعون امت من بود دستور داد تا جسدش را در چاه انداختند.(13)
ابن مسعود می گوید:
اگر دانشمندان، دانش خود را حفاظت و صیانت و پاسداری می کردند و دانش خود را در پیش اهلش می نهادند مسلماً سروران مردم زمان خویش می شدند. لیکن آنها دانش و علم خود را به پای نااهلان ریختند و در خدمت دنیا پرستان نهادند تا از دنیای آنان بهره مند شوند و آنان هم، اینان را خوار کردند و پستی و رسوائی نشاندند.(14)
ابن مسعود یکی از آن دوازده نفری بود که هر کدام به پا خاستند و در مسجد سخنانی ایراد کردند و به گوش همه رساندند.
عبارتند از: خالد بن سعید، ابوذر غفاری، سلمان فارسی، مقداد، بریده اسمی، عمار یاسر، خزیمه، ابو الهیثم، سهل بن حنیف، ابو ایوب انصاری، و زیدبن وهب و ابن مسعود.
ابن مسعود در برابر ابوبکر چنین سخن گفت:
ای گروه قریش شما و نیکان شما خوب می دانید که اهلبیت پیامبرتان به پیامبر از شما نزدیکتر است و اگر این خلافت و زمامداری را با حساب خویشاوندی و نزدیکی به پیامبر می دانید و می گوئید که سابقه شما در اسلام زیادتر است، پس بدانید که اهلبیت پیامبرتان به آن حضرت نزدیکتر از شما هستند و نیز نسبت به اسلام با سابقه تر و پیش قدم ترند. و علی بن ابی طالب علیه السلام بعد از پیامبرتان صاحب این امر (خلافت) است.
پس آن چه را که خداوند برایش قرار داده است به او باز گردانید و به پشت بر نگردید و به جاهلیت رجعت نکنید که در نتیجه دچار یک دگرگونی و انحراف زیان بار شوید.(15)
ابن مسعود از طرف عثمان سرپرست بیت المال در شهر کوفه بود. وقتی ولید به کوفه آمد این والی جدید کوفه روی محاسبات خودش می خواست از این خزانه دار دولت در کوفه استفاده کند. از این رو مقداری مال از ابن مسعود قرض گرفت.
بعد از مدتی که گذشته بود ابن مسعود آن مقدار از ولید تقاضای بازپرداخت و ادای قرض نمود. ولید از این مسئله ناراحت شد و جریان را به عثمان گزارش داد.
عثمان بن ابن مسعود نوشت! تو خزانه دار ما هستی کاری به کار ولید نداشته باش و هر چه که بیت المال گرفته است عیبی ندارد.
ابن مسعود کلیدهای خزانه را پرتاب کرد و به ولید گفت: گمان می کردم که خزانه دار مسلمانان هستم ولی حالا می بینم که خزانه دار شما هستم. مرا به این سمت و منصب نیازی نیست.
ابن مسعود، سخنی داشت که آن را زیاد تکرار می کرد و از آن دست بردار نبود و آن اینکه هر روز جمعه با صدای بلند، به مردم می گفت:
راست ترین سخن، قرآن است. بهترین هدایت و رهنمود، هدایت محمد صلی الله علیه و آله است. بدترین کارها، چیزهایی نو ساخته و تازه پیدا شده می باشد و هر چیز تازه ای (که در دین نبوده و پدید آورده اند) بدعت است و هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی در آتش.(16)