فهرست کتاب


طعم خوب بندگی «نکته هایی از بزرگان علم و دین »

غلامحسن اسدی ملا محله‏ای

بلال بن ریاح (وفات 20 ق)

بعد از رحلت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله 9 یا 10 سال بیشتر در قید حیات نبود. او مؤذن رسول اکرم صلی الله علیه و آله و از سابقین در اسلام است.
وقتی ابوبکر با مردم نماز می گذارد، انتظار داشت که بلال کما فی السابق اذان بگوید، ولی این آرزوی او هرگز برآورده نشد. وقتی ابوبکر، بلال را ملاقات کرد گفت: ای بلال، تو علاوه بر آنکه ترک ما کرده ای اذان گفتن را نیز ترک گفته هنگام نماز در مسجد ما را از بانک اذان خود بی بهره ساخته ای.
ای مؤذن رسول خدا صلی الله علیه و آله آیا این کناره گیری تو دلیلی داشته و علت و سببی را در بردارد؟
بلال گفت: ای ابوبکر هیچکاری بدون دلیل و هیچ عملی بی برهان نیست. تو خود جواب سؤالت را بهتر می دانی.
سپس بلال با یک قیافه جدی ادامه داد. آیا من برای امامت نماز تو ای ابوبکر چگونه می توانم اذان بگویم در حالیکه این کار تو نیست و لباس این امر برازنده اندام تو نمی باشد.
ابوبکر گفت: ای بلال از این مقوله سخن مگو و در این مورد وارد بحث نشو ولی می خواستم از تو خواهش کنم که به مؤذنی خود ادامه دهی.
بلال در پاسخ اظهار داشت: ای ابوبکر من خیلی صریح و روشن مطلب را گفتم.
که چشمان بلال نمی تواند کس دیگری را جز آنکه خود تعیین فرمود. بر منبر پیامبر اسلام و در محراب رسول خدا ملاحظه نماید.
ابوبکر که تصمیم داشت به هر طریقی است بلال را راضی نموده و به نفع خود باز بلال را مخاطب ساخته گفته: ای بلال من فکر می کنم که اگر در همین شهر باقی بمانی و مانند گذشته به فعالیت خود ادامه دهی برای تو بهتر و نیکوتر است و زندگانیت صورت مطلوب تری به خود خواهد گرفت.
بلال اظهار داشت که: ای ابوبکر تو از مطلوبیت زندگانی بحث می کنی و آن را رخ من می کشی. آخر بعد از محمد صلی الله علیه و آله زندگانی به چه درد من می خورد و پس از رحلت آن وجود آن عزیز زندگی چه ثمری در بر دارد که مطلوب باشد.

سلمان فارسی (وفات 36 ق)

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: سلمان منا اهل بیت.
امام باقر علیه السلام می فرماید: عده ای با هم نشسته بودند و نسب خود را یاد می نمودند و افتخار می کردند که سلمان نیز در میان آنان حاضر بود. عمر به سلمان گفت: ای سلمان اصل و نسب تو چیست؟
فقال سلمان انا سلمان بن عبدالله کنت ضالاً فهد انی الله بمحمد صلی الله علیه و آله و کنت عائلاً فاغنانی الله بمحمد صلی الله علیه و آله و کنت مملوکاً فاعتقنی الله تعالی بمحمد صلی الله علیه و آله فهذا حسبی و نسبی یا عمر.(4)
سلمان فرمود: من سلمان پسر عبدالله، گمراه بودم که خداوند بوسیله حضرت محمد صلی الله علیه و آله مرا هدایت کرد و بنده بودم که خداوند بوسیله حضرت محمد صلی الله علیه و آله مرا آزاد فرمود، پس ای عمر این است حسب و نسب من!
در روایتی آمده وقتی امام امیر مؤمنان علیه السلام بر سر جنازه سلمان حاضر شد پارچه ای که بر صورت سلمان بود برداشت. سلمان به صورت آن حضرت تبسمی کرد، امام علیه السلام فرمود: مرحباً یا ابا عبدالله اذا لقیت رسول الله صلی الله علیه و آله فقل له مامر علی اخیک من قومک.(5)
سلمان موعظه سودمند به جریر می کند، می فرماید:
ای جریر نسبت به خدا فروتن باش، زیرا هر کس که برای خدا تواضع کند، روز قیامت مقام بلندی دارد. ای جریر میدانی علت تاریکی و ظلمات قیامت چیست؟
جریر گفت: نه
سلمان گفت: ظلم کردن به دیگران در دنیا سبب ظلمات روز قیامت است.(6)
پس از وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله گروهی از اصحاب آن حضرت مسئله خلافت پیامبر صلی الله علیه و آله را از سلمان سؤال کردند: آیا چه کسی لیاقت جانشینی پیامبر اسلام را دارد؟
سلمان گفت: گمان نمی کنم این مقام بغیر از علی علیه السلام زیبنده دیگری باشد! مگر ابوالحسن علیه السلام اول کسی نیست که به قبله مسلمانان نماز خواند و احکام دین و سنت پیغمبر اسلام را از دیگران بهتر می داند؟!
در میان بنی هاشم هر چه خوب و نیک شمرده شود، علی علیه السلام کانون تمام خیرات است و آنچه را علی علیه السلام دارد دیگران ندارند!
در زمان خلیفه اول حذیقة بن یمان فرماندار مدائن بود، بعد از او سلمان به سمت رهبری آن شهر انتخاب شد و در زمان خلیفه دوم سلمان همچنان بر حکومت خویش برقرار بود. اما رفتارش بر اساس عدل و انصاف بود، از این جهت مورد انتقاد و یا سرزنش خلیفه دوم قرار گرفت. چرا همچون حذیقه رفتار نمی کند؟
سلمان در پاسخ نامه انتقاد آمیز خلیفه نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه سلمان غلام پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به عمر بن خطاب: موضوع سخن اینکه در جواب نامه خشن و ملامت آمیزی که به من نوشته و عتاب کرده ای که چون امیر مدائن هستم چرا به شیوه حذیقه رفتار نمی کنم؟ آگاه باش:
خدای متعال مرا از کار زشت باز داشته است، و در قرآن کریم فرموده: هان مؤمنین از گمان بد بردن سخت دوری جوئید، بدرستی که قسمتی از گمانها گناه و معصیت است! و پیرامون دیگران تجسس نکنید، و در غیاب و نبود دیگران از آنها سخن نرانید! آیا دوست دارید گوشت مرده برادر مسلمان خود را بخورید؟! این عمل پیش شما تنفر آمیز است از خدا بترسید.(7)
من پیروی ترا نمی کنم و به دنبال اعمال زشت حذیقه و نافرمانی خدا نخواهم رفت!
نوشته ای که چرا حصیر می بافم و نان جو می خورم این کار برای مؤمن عار نیست تا سبب ملامت شود!
خدا بر من مبارک کند که حصیر ببافم و نان جو بخورم و از دیگران بی نیاز باشم نه اینکه غذای خوب بخورم و مؤمنی را غضبناک کرده و بنا حق حکم کنم!
این کار به پارسائی نزدیک تر و در پیشگاه پروردگار محبوب تر است، خود بارها دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله هر گاه نان جو می یافت می خورد و سپاسگزاری می کرد و از این نحوه خوراک هیچگاه خشمناک نمی شد! مرا ملامت کرده ای که چرا به مردم بخشش می کنم؟ این عیبی نیست عطا را برای خدا و روز فقر و تهیدستی خویش انجام می دهم.
برای من فرقی ندارد غذائی که جویده شد و در گلویم رسید شیره گندم و مغز قلم یا سبوس جو باشد!
در نامه نوشته ای من: چون تشکیلات و دم دستگاه ندارم سلطنت خدا را ضعیف کرده و سبک شمرده ام.
و مردم مدائن هم برای مقام خلافت احترام قائل نمی شوند تا جائی که در کارهای شخصی از من کمک می گیرند و این رفتار باعث ذلتی و سستی حکومت الهی است!
وه، چه لغزشی این طور که تو فکر کرده ای نیست. مطمئن باش این شیوه که به نظر تو ذلت است در صورتی که مطیع خدا باشم برای من از عزت و بزرگی که در طغیان و معصیت باشد محبوب تر است؟
تو خود کردار رسول اکرم صلی الله علیه و آله سفیر الهی را دیدی که در عین حال همچون پدری مهربان با مردم گرم و دمساز بود، با این وصف لباس خشن می پوشید و غذای نامطبوع می خورد و قرشی و عربی، سیاه و سفید و بالاخره همه افراد در نظرش یکسان بودند.(8)

ابوذر: وفات (31 یا 32 ق)

به سندهای زیاد در کتابهای سنی و شیعه روایت است که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: آسمان سایه نکرده بر سر کسی و زمین نداشته کسی را که راستگوتر از ابوذر باشد.
از امام باقر علیه السلام منقول است: ابوذر از خوف خداوند آنقدر گریه کرد تا اینکه به درد چشم آزرده شد، به او گفتند که دعا کن تا خدا چشم ترا شفا بخشد، گفت: مرا از آن غمی نیست. غم من دو چیز بزرگ و عظیم است که در پیش دارم و آن بهشت و دوزخ است.
از امام موسی بن جعفر علیه السلام منقول است: هنگام فوت ابوذر، از وی پرسیدند، ثروت تو چیست؟
گفت: ثروت من؛ عمل من است، گفتند ما از طلا و نقره سؤال می کنیم.
ابوذر گفت: هرگز صبح و شام نکرده ام که مرا خزانه ای بوده باشد که مال خود را در آن جمع کرده باشم؛ از حبیبم رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: کندو ج القمرء قبره خزانه و صندوق انسان قبر او است.(9)
آزاد مردی ابوذر:
روزی عثمان توسط یکی از غلامانش پولی برای ابوذر فرستاد و به عبد خود گفت: اگر ابوذر این پول را قبول کند ترا آزاد خواهم کرد، برده عثمان کیسه را نزد ابوذر آورد، هر چه اصرار کرد ابوذر قبول نکرد، عرض کرد: ای ابوذر این کیسه را قبول کن، زیرا اگر به پذیری عثمان مرا آزاد خواهد کرد، ابوذر گفت: ان کان فیها عتقک فان فیها رقی درست است که در پذیرفتن من تو آزاد می شوی ولی من بنده می شوم، بالاخره قبول نکرد.(10)
ابوذر در کوچه و بازار و مسجد؛ در هر جا که اجتماعی می دید، با گفتار آتشین خود بدیها و خیانتهای معاویه را می گفت و مردم را بر ضد او می شوراند، معاویه از راه نقشه وارد شد که ابوذر را ساکت کند و آن نقشه این بود. سیصد دینار برای ابوذر فرستاد، ابوذر گفت: اگر این حقوق من است که مرا از آن محروم کرده اند، می پذیرم ولی اگر به عنوان صله و انعام است، آن را قبول نمی کنم و رد کرد.
روزی معاویه گفت: ابوذر را نزد من بیاورید، ابوذر را به حضورش آوردند معاویه به ابوذر گفت: ای دشمن خدا وای دشمن رسول خدا، آیا هر روز نزد ما می آئی و بر ضد ما سخن می گوئی، اگر من بی اجازه امیر مؤمنان عثمان، کسی را می کشتم، حتماً ترا بقتل می رسانم ولی درباره قتل تو اجازه می گیرم.
ابوذر گفت: من دشمن خدا و دشمن رسول خدا صلی الله علیه و آله نیستم، بلکه تو و پدر تو دشمن رسول خدا هستید؛ در ظاهر دم از اسلام می زنید ولی باطن شما را کفر گرفته است رسول خدا ترا لعنت کرده و مکرر نفرین نموده که خدا ترا سیر نکند.(11)