گنجینه آسمانی

نویسنده : سید مرتضی آوینی

شب عاشورایی

عصر روز بیستم بهمن 1364، نخلستان های حاشیه اروند
غروب نزدیک می شود و تو گویی تقدیر زمین از همین حاشیه اروندرود است که تعیین می گردد. و مگر به راستی جز این است؟
بچه ها آماده و مسلح، با کوله پشتی و پتو و جلیقه های نجات، در میان نخلستان های حاشیه اروند، آخرین ساعات روز را به سوی پایان خوش انتظار طی می کنند. اینها بچه های قرن پانزدهم هجری قمری هستند، هم آنان که کره زمین قران هاست انتظار آنان را می کشد تا بر خاک بلادیده این سیاره قدم گذارند و عصر ظلمت و بی خبری را به پایان برساند...
و اینک آنان آمده اند، با سادگی و تواضع، بی تکلف و صمیمی، در پیوند با آب و درخت و آسمان و خاک و باران... و پرندگان. و تو هم که از غرور آباد پر تکلف نفس عماره را گم کرده ای و به یکباره خود را در میان این بندگان مطیع خدا یافته ای، حس می کنی که به برکت آنان، با همه چیز، آب و درخت و آسمان و خاک و باران و پرندگان و دیگر انسان ها پیوند خورده ای و بین تو و رب العالمین هیچ چیز نمانده است و دائم الصلوه شده ای.
غروب نزدیک می شود و انتظاری خوش، دل تو را در خود می فشارد.
این نخلستانها مرکز جهان است و اگر باور نداری، خود به خیل این یاوران صاحب الزمان بپیوند تا دریایی که چه می گویم. مگر نه این است که مان در کف صاحب الزمان است و اینان نیز یاوران او؟ مگر نه اینچنین است که خداوند انسان را برای خلیفه اللهی آفریده است؟ و مگر نه اینچنین است که انسان را عبودیت حق به خلیفه اللهی می رساند؟
این نخلستانها مرکز جهان است، چرا که بهترین بندگان خدا، یعنی بنده ترین بندگان خدا در اینجا گرد آمده اند تا بر صف کفر بتازند و بند از اسرای شب برگیرند و آیینه فطرت ها را از تیرگی گناه بزدایند و کاری کنند تا جهان بار دیگر اهلیت ولایت نور را پیدا کند.
بعضی ها وضو می گیرند و بعضی دیگر پیشانی بندهای را که رویشان نوشته شده است (زائران کربلا) بر پیشانی می بندند. در اینجا و در این لحظات، دل ها آنچنان صفایی می یابد که وصف آن ممکن نیست. گفتم که هیچ چیز در میانه تو و رب العالمین باقی نمی ماند - خود تو، آن که به او می گویی من. و در اینجا دیگر منی در میانه نیست؛ من می میرد و همه به هم پیوند می خورند، آن گاه دست ها در هم گره می خورند و دیگر رها نمی شوند.
در میان نخلستانهای حاشیه اروند، پیشاپیش عید فرا رسیده است، و هر چه به شب نزدیک تر می شویم، دل ها را اشتیاقی عجیب،، بیشتر در خود می فشارد. بعضی از بچه ها گوشه خلوتی یافته اند و گذشته خویش را با وسواس یک قاضی می کاوند و سراپای زندگی خویش را محاسبه می کنند و وصیت نامه می نویسند. حق الله را خدا می بخشد، اما وای از حق الناس! و تو به ناگاه دلت پایین می ریزد: آیا وصیت نامه ات را تنظیم کرده ای؟
از یک طرف بچه های جهاد کارهای مانده را راست و ریس می کنند و از طرف دیگر، سکاندارها قایق هایشان را می شویند و با دقتی غریب همه چیز را بررسی می کنند.
رزمنده ای روی یک بلندی مشرف به رودخانه نشسته و ماسکش را نگاه می کند.
این چیه؟
ماسک
اون وقت طرز استفاده شو بلدی؟
استفاده شو؟ بله...
راستی تو طرز استفاده از ماسک را بلدی؟
آفتاب باز هم پایین تر آمده است و دلها می خواهند که از قفس تنگ سینه ها بیرون بزنند. انتظار سایه ای از اشتیاق بر همه چیز کشانده است. همه کارهای معمولی پر از راز می شود و اشیا حقیقتی و بی تکلف و متواضع و ساده ای هستند که همیشه در مسجد و نماز جمعه و محل کارت و اینجا و آنجا می بینی. اما در اینجا و در این ساعات، همه چیزهای معمولی هیبتی دیگر پیدا می کنند. تو گویی همه اشیا گنجینه هایی از رازهای شگفت خلقت هستند، اما تو تا به حال در نمی یافتی. امان از غفلت!
این نخلستانها مرکز زمین است و شاید مرکز جهان. آن روستایی جوانی که گندم و برنج و خربزه می کاشته است، امشب سربازی است در خدمت ولی امر.
آیا می خواهی سربازان لشکر رسول الله را بشناسی؟ بیا و ببین: آیا یک کشاورز بود و این یک طلبه است و آن دیگری در یک مغازه گمنام در یکی از خیابانهای مشهد لبنیات فروشی دارد. و به راستی آن چیست که همه ما را در این نخلستانها گرد آورده است؟
تو خود جواب را می دانی.
آیا می خواهی آخرین ساعات روز را در میان خط شکن ها باشی؟ امشب شب عاشوراست. تو هم بیا و در گوشه ای بنشین و این جماعت عشاق را تماشا کن. بیا و بعثت دیگر باره انسان را تماشا کن. خداوند بار دیگر انسان را پذیرفته و او را برای خویش برگزیده است.
اینان دریادلان صف شکنی هستند که دل شیطان را از رعب و وحشت می لرزانند و در برابر قوه الهی آنان، هیچ قدرتی یارای ایستایی ندارد. اما مگر نشنیده ای که آن اسد الله الغالب، آن حیدر کرار صحنه های جهاد که چون فریاد به تکبیر برمی داشت و تیغ برمی کشید، عرش از تکبیر و تهلیل ملائک پر می شد و رعد بر
سپاه دشمن می غرید و دروازه خیبر فرو می افتاد، او نیز شب که می شد... چه بگویم؟ از چاههای اطراف کوفه بپرس که هنوز طنین گریه ها و ناله های او را به خاطر دارند.
اگر سلاح مومن در جهاد اصغر دو دم است و تیر و تفنگ، سلاح او در جهاد اکبر اشک و آه و ناله به درگاه خداست. و اگر راستش را بخواهی، آن قدرتی که پشت شیطان را می شکند و آمریکا را از ذوره دروغین قدرت به زیر می کشد این گریه هاست.
اینها بچه های قرن پانزدهم هجری قمری هستند، هم آنان که کره زمین قرنهاست که انتظار آنان را می کشد تا بر خاک مبتلای این سیاره قدم گذارنده و عصر بی خبری و جاهلیت ثانی را به پایان برساند.
عصر بعثت دیگر باره انسان آغاز شده است و اینان منادیان انسان تازه ای هستند که متولد خواهد شد، انسانی که خداوند بار دیگر توبه او را پذیرفته و او را بار دیگر برگزیده است.
گریه تجلی آن اشتیاق بی انتهایی است که روح را به دیار جاودانگی و لقای خداوند پیوند می دهد و اشک، آب رحمتی است که همه تیرگی ها را از سینه می شوید و دل را به عین صفا، که فطرت توحیدی عالم باشد، اتصال بخشد.
ساعتی بیش به شروع حمله نمانده است و اینجا آیینه تجلی همه تاریخ است. چه می جویی؟ عشق؟ همین جاست. چه می جویی؟ انسان؟ اینجاست. همه تاریخ اینجا حاضر است. بدر و حنین و عاشورا اینجاست و شاید آن یار، او هم اینجا باشد. این شاید که گفتم از دل شکاک من است که برآمد، اهل یقین پیامی دیگر دارند. بشنو.
همه از آن سنگری که تو گویی خیمه ای بود در صحرای کربلا، خارج شدند و لحظاتی بعد فرمان حمله رسید و غواصان و بعد از گردان های دیگر خط شکن راه فتح را در برابر لشکر اسلام گشودند. به راستی چگونه می توان آن لحظات را توصیف کرد و یا به تصویرشان کشید؟
طنین آوای بلند تکبیر بچه همچون رعدی بود که تسبیح گویان در دل شب نخلستانها می غرید و سینه سیاه دشمن را از رعب و وحشت می آکند. شب در میان آن نخلستانها و بر یکایک آن رزمندگان عاشق چه گذشت؟ تنها خداست که می داند. دوربین فیلمبرداری شب ها هیچ چیز را نمی بیند و ما را نیز به همراه خویش زمین گیر می سازد. خطوط اولیه دشمن در همان اولین ساعات شروع حمله فرو می ریزد و تاریخ، منزلی دیگر را به سوی نور پشت سر می گذارد.
صبح روز بیست و یکم بهمن ماه، حاشیه اروند
صبح پیروزی هر چند هنوز فضا از نم باران آکنده بود، اما آفتاب دل مومنین همه را گرم می داشت. ما وظیفه روایت فتح را بر عهده داشتیم، اما کدام زبان و بیانی و چگونه از عهده روایت آنچه می گذشت برمی آید؟ این جوانان نسل تازه ای هستند که در کره زمین ظهور کرده است و وظیفه دگرگونی عالم را پروردگار متعال بر گرده اینان گذاشته است. عصر بعثت دوباره انسان آغاز شده است و اینان پیام آوران این عصرند و پیام آنان همان کلامی است که با روح الامین بر قلب مبارک رسول الله تجلی یافته و از آنجا بر زبان مبارکش جاری شده است. چگونه است که پروردگار در طول همه این اعصار، اینان را برای امانتداری خویش برگزیده است؟
صف طویل بچه ها با آرامش و اطمینان، وسعت جبهه فتح را به سوی فتوحات آینده طی می کردند و خود را به صف مقدم می رساندند... و تو از تماشای آنان سیر نمی شوی.
خیلی شگفت آور است که انسان در متن عظیم ترین تغییرات تاریخ جهان و در میان سردمداران این تحول زندگی کند و از غفلت هرگز درنیاید که در کجا و در چه زمانی زیست می کند. اینجاست که تو به ژرفای این روایت عجیب می بری و درمی یابی که چگونه معرفت امام زمان، شرط خروج از جاهلیت است. ببین که عصر جاهلیت ثانی چگونه در هم فرو می ریزد و ببین که چه کسانی راه تاریخ را به سوی نور می گشایند. بچه های محله تو و من، همان ها
که اینجا و آنجا، در مدرسه و بازار و مسجد و نماز جمعه می بینی، با همان سادگی و صفایی که در دعای توسل اشک می ریزند تکبیر گویان به قلب سپاه دشمن می زنند و مکر شیاطین را یکسره بر باد می دهند.
شیطان حکومت خویش را بر ضعفها و ترسها و عادات ما بنا کرده است، و اگر تو نترسی و از عادت مذموم خویش دست برداری و ضعف خویش را با کمال خلیفه اللهی جبران کنی، دیگر شیاطین را بر تو تسلطی نیست. بگذار آمریکا با مانورهای ستاره دریایی و جنگ ستاره ها خوش باشد. دریا دل مطمئن این بچه هاست و ستاره ها نور از ایمان این بچه های مسجدی می گیرند، همان ها که در جواب تو می گویند: ما خط را نشکستیم، خدا شکست و همه اسرار در همین کلام نهفته است.
چند رزمنده با لباس های غواصی گل آلود از خط باز می گردند.
خط شکن بودید دیشب؟ سلام علیکم، خط شکن بودید؟ خسته نباشید.
ما خط را نشکستیم، خدا شکست...
در منتها الیه اروندرود، در کنار خور، رزمندگان تازه نفس منتظرند که با قایق ها به آن سوی رود انتقال پیدا کنند و تو در این فکر که چه کسی و چه چیزی این همه انسان هایی را که بیشترشان جوانان بیست و بیست و پنج ساله هستند در اینجا گرد آورده است؟ و در میان این جمع، دیدن طلبه ها با آن عمامه هایی که آنان را به صدر اسلام پیوند می زند، بسیار امیدوارکننده است. طلبه ها مظهر این پیمان مستحکمی هستند که ما را با پروردگار عالم و غایت پیوند می دهد. به راستی چه کسی ما را در اینجا گرد آورده است؟ آن چیست که اینچنین، با جاذبه ای نهایی و غیر قابل مقاومت، ما را به سوی خویش می کشد؟
گروه دیگری از غواص های خط شکن، بعد از آن شب پرحادثه ای که در آن سوی رود گذرانده اند، باز می گردند تا جای خویش را به رزمندگان تازه نفس بسپارند... آری، در اینجا و در دل نخلستانهاست که تاریخ آینده جهان بر گرده خستگی ناپذیر این جوانان بنا می گردد.
بسیجی عاشق کربلاست، و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرهاست و نامی است در میان نامها. نه، کربلا حرم حق است و هیچ کس را جز یاران امام حسین علیه السلام راهی به سوی حقیقت نیست.
کربلا، ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر. ما می آییم تا بر خاک تو بوسه زنیم و آنگاه روانه دیار قدس شویم.

پاتک روز چهارم

امروز منتها الیه حاشیه اروند مرکز تاریخ است. از اینجاست که عاقبت زمین معین می گردد. اگر نه به من بگو که در کدامین نقطه کرده زمین حادثه ای از این عظیم ترین در جریان است. آیا قرن پانزدهم هجری قمری قرنی است که در آن کشتی طوفان زده تاریخ به ساحل آرام عدالت می رسد؟
آنها با اشتیاق از میان گل و لایی که حاصل جزر و مد آب خور است خود را به قایق ها می رسانند و ساحل را به سوی جبهه های فتح ترک می کنند.
طلبه جوانی با یک بلندگوی دستی، همچون وجدان جمع، فضای نفوس را با یاد خدا مطهر می کند. او ماموری است که از جانب خدا در جان جنود او روح می دمد و اجازه نمی دهد که ثقل غفلت، آنان را از آن اوج عرفانی که در آن هستند پایین بیاورد.
چه کسی می توانست بداند که تاریخ روزهایی اینچنین را به خود خواهد دید؟
در کنار آب، به برادر فروزش برخوردیم، مسئول جنگ در شورای مرکزی جهاد سازندگی. از ناصیه اش پیداست که در آن سوی رود چه می گذرد.
دشمن در برابر ایمان جنود خدا، متکی به ماشین پیچیده جنگ است. از همان نخستین ساعات فتح، هواپیمای دشمن مظهر پندارهای باطل او هستند، حال آنکه در معرکه قلوب مجاهدان خدا، آرامشی که حاصل ایمان است حکومت دارد. و به راستی دشمن حیرت زده است: چگونه ممکن است که کسی از مرگ نهراسد؟
کجا از مرگ می هراسد آن کس که به جاودانگی روح در جوار رحمت حق آگاه است؟ و اینچنین، اگر یک دست تو نیز هدیه راه خدا شوند، باز هم با آن دست دیگری که باقی است به جبهه ها می شتابی. وقتی که اسوه تو آن تمثیل مطلق وفاداری، عباس بن علی علیه السلام باشد، چه باک اگر هر دو دست تو نیز هدیه راه خدا شود؟
رزمنده ای که آستین دست چپش خالی است تفنگ دوربین داری بر دوش دارد.
تفنگ دوربین دارش نشان می داد که تک تیرانداز است. آن آستین خالی که با باد این سوی و آن سوی می شود، نشانه مردانگی است و اینکه تو به عهدی که با ابوالفضل بسته ای وفاداری. چیست آن عهد؟ مبادا امام را تنها بگذاری!
دشمن برده ماشین است و تو ماشین را در خدمت ایمان کشیده ای. در زیر آن آتش شدید، بولدزورچی خاکریز می زند، بر کوهی از آهن نشسته است و کوهی از خاک را جا به جا می کند و معنای خاکریز هم آن گاه تفهیم می شود که در میان یک دشت باز، گرفتار آتش دشمن باشی.
رزمنده ای پشت خاکریز، با بیلچه خاک ها را کنار می زند تا سنگر انفرادی حفر کند.
در خط، درگیری با دشمن ادامه دارد. آنها چه انسی با خاک گرفته! و خاک، مظهر فقر مخلوق در برابر غنای خالق است معنای آنکه در نماز پیشانی بر خاک می گذاری همین است: تا با خاک انس نگیری، راهی به مراتب قرب نداری.
برو به آنها سلام کن، دستشان را بفشار و بر شانه های پهنشان بوسه بزن، آنها مجاهدان راه خدا هستند و علمداران آن تحول عظیمی که انسان امروز را از بنیان تغییر می دهد. آنها تاریخ آینده بشریت را می سازند و آینده بشریت آینده ای الهی است و همه چیز حکایت از همین نوید خوش دارد.
یکی از حوزه آمده است و دیگری در مشهد لبنیات فروشی دارد و این سومی کشاورز است. و این همه، تو گویی همان حماسه های صدر اسلام است که با وسعتی بیشتر تکرار می شود.
گروه فیلمبرداری از کیسه های یک بار مصرف آب می خورند.
می خواهی بگویی سلام الله علی الحسین که خمپاره فرود می آید و تو می دانی که هیچ چیز از مشیت خدا بیرون نیست. دو تا از بچه های گروه فیلمبرداری زخم برمی دارند و این زخم ها نشانه این است که تو هم در جهاد فی سبیل الله شرکت داشته ای. و وای بر آن کس که در صحرای محشر سر از خاک بردارد و نشانه ای از جهاد در بدن نداشته باشد!
روز چهارم، جاده های شهر فاو را به سوی خط درگیری با دشمن پشت سر گذاشتیم.
دشمن وابسته به ماشین جهنمی جنگ است و هر چه آتش دارد بر سر شهر و اطراف آن فرو می ریزد. اما چه باک! بچه های ما از جانب خدا ماموریت دارند تا جهان را از عصر ظلمات خارج کنند. چه باک، بگذار دشمن هر چه آتش دارد فروبریزد!
در یکی از خطوط درگیری، دشمن به پاتک مذبوحانه ای دست زده است. امروز روز چهارم فتح است.
دشمن با خیل عظیمی از آهن به مصاف ایمان آمده است و بچه ها، همان بچه های محله من و تو، کشاورزهای روستا، طلبه های گمنام حوزه ها، هما بچه هایی که اینجا و آنجا در مساجد و نماز جمعه می بینی، همان بچه ها در برابر تمامیت کفر و ماشین جهنمی جنگش ایستاده اند، و تو می دانی که پیروزی با کیست.
تانک ها صف کشیده اند و پیش می آیند و سربازان دشمن در پناه تانک ها، و این تمثیل وابستگی انسان به آهن است. بچه ها آن همه آرام هستند که بعضی اوقات آدم فراموش می کند که اینجا صحنه جنگ است و اینها، این منادیان ایمان و طلیعه دران عصر تازه بشریت، در برابر تمامیت کفر و جنود ابلیس و می جنگند. اینجا صحنه تحقق تاریخ آینده بشریت است و انسان اگر غافل نشود، از وجود خویش در اینچنین معرکه ای سخت به شگفت می آید. بچه ها متواضعانه و بی غرور می دانند که نهایت تکامل انسان این است که وجود خویش را وقف تحقق اراده الهی کند - و نه اینکه معاذالله خدا برای تحقق اراده خویش به تو نیازی داشته باشد، نه هر چه هست باز هم برای توست. شیطان حاکمیت خود را در جهان بر ضعف و ترس انسانها بنا کرده است و این بچه ها این مطلب را خیلی خوب از امام خویش آموخته اند. اگر نترسی و ضعف و ترس انسان ها بنا کرده است و این بچه ها این مطلب را خیلی خوب از امام خویش آموخته اند. اگر نترسی و ضعف خویش را با کمال خلیفه الهی جبران کنی، شیطان شکست خواهد خورد و اینجا صحنه تحقق همین معناست.
فریاد تکبیر رزمندگان به نشانه پیروزی می شود.
تا این لحظه ما هنوز در نیافته بودیم که دشمن در میان حلقه محاصره ما گیر افتاده است و در همین اثنا صحنه شگفت آوری که تنها وصف آن را شنیده بودیم در برابر چشمان حیرت زده ما به وقوع پیوست...
و بدین سان پاتک روز چهارم نیز با زبونی هر چه بیش تر دشمن درهم شکسته شد.

تاریخ سازان چه کسانی هستند؟

ما وظیفه روایت فتح را بر عهده داشتیم، اما کدام زبان و بیانی و چگونه از عهده روایت آنچه می گذشت برمی آید؟
اینجاست که تو به ژرفای این روایت عجیب پی می بری و درمی یابی که چگونه معرفت امام زمان شرط خروج از جاهلیت است. ببین که عصر جاهلیت ثانی چگونه در هم فرومی ریزد و ببین که چه کسانی راه تاریخ را به سوی نور می گشایند، تاریخ سازان چه کسانی هستند؟ جوابی که مورخین رسمی به این پرسش می دهند با حقیقت بسیار متفاوت است. اما به راستی چه کسانی تاریخ آینده را می سازند؟
مشهد مقدس، اسفندماه 1364
رزمنده غواصی را که در برنامه شب عاشورایی با او مصاحبه شده، اکنون در مغازه لبنیاتی در حال کار می بینیم.
بعد از پایان عملیات، اواخر اسفند ماه، ما بار دیگر این برادر عزیز، این سرباز گمنام حضرت امام را در مشهد مقدس زیارت کردیم. اگر نه، تاریخ انسان همه گمنامند. حتی آن مرد خدا که دشمن از نام او نیز وحشت دارد، می گوید: اگر مرا خدمتگزار بنامید بهتر است.
رزمنده جانبازی که او را در برنامه شب عاشوراییدیده ایم، اکنون خاطره ای از شب عملیات والفجر هشت تعریف می کند. می گوید که از بین نیروها باید مخلص ترین و ورزیده ترین را برمی گزیدیم و با اینکه به آنها گفتیم امکان برگشت شما یک درصد هم نیست، تعداد بسیاری داوطلب شدند و کار انتخاب را دشوار کردند. انگار کربلا تکرار می شد.
بعد از عملیات مراحل اول عملیات، پروردگار متعال توفیق داد که ما یکی دیگر از سربازان گمنام حضرت امام را زیارت کنیم. این برادران که تاریخ آینده کرده زمین را به دست های قدرتمند خویش که تجلی اراده حق است می نویسند، همان ها هستند که در آن حدیث مشهور به پاره های آهن توصیف شده اند: کزبر الحدید (1) گمنامی برای شهرت پرست ها دردآور است، اگرنه، همه اجرها در گمنامی است، تا آنجا که فرموده اند: آن گونه در راه خدا انفاق کن که دست دیگرت هم خبردار نشود (2)
شنیدید که آن برادر عزیز چه گفت: این کربلاست - یک بار دیگر تکرار میشود.
آن روزها اگر در تاریخ می خواندیم که در زمانه حاکمیت حکام جور دست زوار کربلا را در ازای زیارت قطع می کردند - و با این همه هرگز زیارت کربلا تعطیل نشد - امروز تاریخ صحنه هایی بس عجیب تر را به خود می بیند.
طلبه ای را که قبلاً با او در برنامه شب عاشورایی آشنا شده ایم اکنون در مدرسه سلیمانیه مشهد می بینیم که در کلاس درس نشسته است.
این برادران عزیز را هم در یکی از مدارس علمیه مشهد مقدس زیارت کردیم. شاید برای آنها که هنوز نمی خواهند حقیقت را باور کنند بین فقه و اصول و جبهه های جنگ تناسبی نباشد، اما برای ما که علما و فقها را ورثه انبیا می دانیم حقیقت مسلم این است که فتح ما در جبهه های نبرد، در همین کلاس های فقه و اصول است که پایه ریزی می گردد. ما برای اسلام می جنگیم و درخت تنومند اسلام ریشه در خاک فقه و اصول دارد و از خون عشاق آبیاری می شود. پیمان علم، پیمانی کربلایی است و آن که این پیمان را با خدا بست، در مدرسه درس فقه می خواند و در جبهه درس عشق، و قربتاً الی الله بر سر این هر دو درس با وضو وارد می شود و این هر دو را جبهه مبارزه با کفر و شرک می داند، و می داند که این راه، راه شهادت است.
علما ورثه انبیاء هستند و وظیفه انبیا نجات بشر از غل و زنجیرهای خودپرستی و بت پرستی است و این وظیفه تا جامعه به اصلاح کشیده نشود به تمامی میسر نیست. اینچنین، ذات اسلام سیاسی است و همه تاریخ، تاریخ مبارزه انبیا با طواغیتی است که حیات خود را در بردگی انسان ها می جویند. یک پای در جبهه و پای دیگر در سر درس فقه، با آن خون و در این خاک است که درخت تناور ولایت پا می گیرد و بر سر همه انسانیت سایه می افکند.
صحن مطهر امام رضا علیه السلام، در زیر آن برف شدید، مملو از میهمان های دیگر، زن و مرد و پیر و جوان، با علم هایی سیاه و سبز و قرمز به آنها می پیوستند.
یک گردان را بسیجی ها با لباس استتار و سرنیزه های آخته، عملیات آموزشی رزم انفرادی را به نمایش گذاشته بودند. حرکات آنان که با صدای سوت فرمانده نظم گرفته بود، پاکوبیدن هایشان، و نام مبارک الله که با فریادهای رشادت آمیز آنها در صحن مطهر حرم می پیچید و صدای بلندگوها را تحت الشعاع می گرفت، حکایتگر عزمی استوار بود نشات گرفته از نفخات قدسی روح الهی امت و اراده ای که در بطن خویش تحولات تاریخی عظیمی نهفته داشت.
در همه خیابان هایی که به میدان دور حرم پیوند می خورد نیز لشکرهای احتیاط قدس در میان مردمی که مشتاقانه پیاده روها را پر کرده بودند به سوی حرم می دویدند. برف سپید بر پشت بام و شاخه ها درخت ها و روی هره ها و لبه دیوارها و بر چترهای سیاه می نشست و شهر مقدس مشهد با صدای مردمی که شعار می دادند صل علی محمد، لشکر عظیمی که نشان کعبه را در وجود خویش یافته و لبیک گویان به طواف حرم عشق آمده بودند، یادآور عهد ازلی انسان با رب العالمین بود.
تاریخ، صبورانه انزوای علی علیه السلام را تحمل کرده است تا روزهایی اینچنین را دریابد. امروز این امت سرما و گرما نمی شناسد و علمای روحانی، ورثه انبیا و ائمه علیه السلام هستند، و اینچنین تاریخ برای وصول به غایت خویش که پیروزی حق است آماده می گردد.
بهمن ماه 1364، حاشیه اروند
در میان نخلستان ها و در کنار آن جاده پر رفت و آمدی که جهاد می ساخت، برادران رزمنده منتظر بودند تا به خط مقدم اعزام شوند. باد در لابه لای شاخه های نخل تسبیح خدا می گفت و انسان بار دیگر مسجود ملائکه شده بود. مبادا غافل شویم و روزمره ما را از حضور تاریخی خویش غافل کند!
بعضی ها نماز می خوانند، بعضی دیگر خفته بودند و بعضی نامه می نوشتند. در جمع همه بچه ها در سرتاسر جبهه طلبه ها حضور دارند و نشانه های آنها نیز عمامه های سیاه و سفیدی است که میراث پیامبران الهی است. این جبهه ها به گستردگی تاریخ است، تاریخ مبارزه انبیا و مومنین با طواغیت و مستکبرین، و ما از نماز برای نبرد با دشمن قدرت می گیریم.
طلبه جوان با بذله گویی دلپذیری می گفت: مثل اینکه آخرالزمان شده است. می خواهند از ما فیلم بگیرند! و در همان حال و در همان حال سعی می کردند می کرد که عمامه خود را دیگر بار جمع کند. آن دیگر هم مشغول سنگر ساختن شده بود. او می دانست که آخرالزمان است و این قرن، قرنی است که تکلیف استکبار یکسره می گردد، اگر نه، خود مدرسه را رها نمی کرد تا در مقابل کفر بایستد.
از همان روز اول هر جا که می رفتیم حضور روحانیون با رایحه گل محمدی همراه بود. آنها با عطر و قرآن می آمدند و این هر دو رایحه بهشتی است. یکی از برادران رزمنده می گفت: حضور طلبه ها در میان ما یاد خدا را زنده می دارد. و در دل این حقیر گذشت که آخر آنها ورثه انبیا هستند