آگاه شویم (3) عزت نفس، بلند همتی، شرافت چرا؟

نویسنده : حسن امیدوار

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم
با عنایت حضرت حق تعداد چهارده جلد کتاب در موضوعات مختلف اجتماعی و اخلاقی در سطح همگان که کم و بیش نیاز به عمل یا رعایت یا دانستن آن داریم با نام آگاه شویم همراه با سند از منابع معتبر که دارای شهرت هستند ترتیب یافته است که انشاء الله امیدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالی الشریف و شما خوانندگان آگاه قرار بگیرد که بتوانید با این مجموعه بهره ای ببرید و دعاگوی ما باشید. برای اطلاع عزیزان نام موضوعات به شرح زیر است:
1. دوستی و دشمنی با آل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس، بلند همتی، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسایه و برادر دینی یا معاشرت خوب چرا؟
6. وفای به عهد و پیمان چرا؟
7. مهمان نوازی چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانی چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پیروی یا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نیکی به سادات چرا؟
13. رعایت زیردستان و یتیمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟
حسن امیدوار
فروردین ماه 1383

دو بلند همتی در یک صفحه تاریخ

زمانی که محمد زید علوی(1) بر ولایت طبرستان استیلا یافت. هر سال موقع قسمت خزینه را بررسی می کرد آنچه موجودی بود اول به کسانی که نسبت به قریش داشتند قسمت می نمود و سلسله مراتب ایشان را نیز هر یک به جای خود محفوظ می داشت پس از آن سهم انصار و فقهاء و دیگر طبقات را می داد.
در تمام این دسته ها حقوق و تسویه را مراعات می نمود. سالی بنا به عادت همیشه مشغول تقسیم کردن خزینه بود، از قریش آل عبد مناف را مقدم می داشت، اول بنی هاشم را می داد؛ مردی از جا حرکت کرده گفت ای سادات مرا هم از این مال سهمی تعیین فرمائید. گفتند تو از کدام قبیله هستی. جواب داد از بنی عبد مناف.
پرسیدند از کدام طایفه آنها هستی. از جواب این سوال خودداری کرده خاموش ماند. با خود گفتند شاید از اولاد یزید باشد، سوال کردند. گفت آری.
به او پرخاش نمودند که عجب مرد نادانی هستی با چنین نسبی از آل ابوطالب سهم خود را می خواهی و خویشتن را جزء ایشان به حساب می آوری! چند نفر از نادانان خواستند او را برنجانند و شمشیر به رویش بکشند. محمد زید آنها را جلوگیری کرده گفت از کشتن یک نفر خون حسین بن علی (علیه السلام) گرفته نخواهد شد، او را به واسطه اینکه اولاد یزید است گناهی نیست، شما را به خدا سوگند می دهم که از آزارش دست بردارید و حکایتی از من بشنوید تا باعث رفع این کدورت و رنجش گردد.
پدرم از پدر خود نقل می کرد: در سالی که منصور دوانیقی به حج رفته بود گوهری به او عرضه نمودند که در حسن و ارزش آن متحیر ماند. گفت هرگز مانند این گوهر کسی ندارد. یکی از سخن چینان گفت محمد بن هشام گوهری بهتر از این دارد. منصور، ربیع حاجب (وزیر دربار) را خواست گفت فردا صبح که مردم در مسجدالحرام نماز خواندند، تمام درهای مسجد را ببند فقط یک در باز باشد.
چند نفر از اشخاصی که مورد اعتماد هستند بگمارد تا با اطلاع آنها هر که خواست خارج شود. اگر محمد بن هشام را دیدند او را گرفته پیش من بیاورند.
فردا صبح ربیع درها را بست. محمد بن هشام فهمید منظور از این تجسس پیدا کردن اوست. حیرت و وحشت بر او استیلا یافت، برای نجات خود هیچ چاره ای به خاطرش نمی رسید.
محمد بن زید در کنار او نشسته بود ولی پسر هشام او را نمی شناخت همین که اضطراب و تحیرش را دید گفت شیخ بسیار در وحشت و ترسی، اگر از جهتی بیمناکی بگو تا تدبیری بیاندیشم. گفت من محمد بن هشامم تقاضا دارم از روی فضل و مرحمت شما نیز خود را معرفی کنید. جواب داد من محمد بن زیدم. همین که نام او را شنید ترس و وحشتش بیشتر شد زیرا زید پدر محمد را پدر این مرد که اکنون پیش او حضور داشت کشته بود ترسید به انتقام خون پدر هم که باشد او را بکشد یا رسوا نماید. محمد بن زید این حال او را مشاهده کرد سکوت را شکسته گفت ترس نداشته باش من تو را از این گرفتاری نجات می دهم اما اگر در این راه بی احترامی نسبت به تو شد اکنون عذرخواهی می کنم. محمد از او تشکر زیاد کرده دعا درباره اش نمود حتی دست وی را نیز بوسید.
محمد بن زید ردای خود را در گردن او انداخت و با خواری تمام به طرف مسجد شروع به کشیدن کرد؛ به طوری که چشم ربیع به او افتاد در این موقع دست خود را بر سر و صورت محمد بن هشام گذاشت تا شناخته نشود. به ربیع گفت یا اباالفضل این مرد شتربانی از اهل کوفه است به من چند شتر کرایه داد ولی خیانت نمود. شترهای خود را برد و مرا پیاده گذاشت، مقداری پول از من گرفته، شهودی دارم در خانه هستند حراسان را بگو اجازه دهند این شخص خارج شود تا او را به خانه ببرم و پولم را دریافت نمایم.
ربیع دو سرهنگ را مأمور کرد تا به همراهی محمد بن زید بروند و پول را از شتربان بگیرند.
همین که از مسجد خارج شدند و از محیط خطرناک دور گردیدند محمد بن زید به محمد بن هشام گفت خبیث پول مرا بده او هم در پاسخ جواب داد می دهم از سرهنگان عذرخواهی نموده گفت این مرد اعتراف به پولم کرد اکنون شما ناراحت نشوید برگردید حق مرا خواهد داد. آنها برگشتند. وقتی سرهنگان دور شدند گفت حالا با خوشی و سلامت برو. محمد بن هشام دست و پای او را بوسیده گفت کرم و فتوت و جوانمردی در خانواده پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. گوهری که داشت بیرون آورده گفت چون جان مرا امروز تو خریدی تمنا دارم این گوهر را از من بپذیری. محمد گفت ما از خانواده پیغمبریم هرگز در مقابل چنین کاری مزد نمی گیریم.
سید داعی این حکایت را نقل کرد، گفت اگر ما پیروی از پدران خود بنمائیم نیکوتر است آن مرد یزیدی را سهمی از خزانه داد به چند نفر از غلامان نیز دستور داد که او را به ولایت ری برسانند.

بی نیازی و عزت نفس سید رضی رحمة الله علیه

ابو اسحاق کاتب گفت روزی پیش وزیر، ابی محمد مهلّبی بودم، دربان وارد شد و از برای سید مرتضی علیه الرحمة اجازه ورود خواست. وزیر اجازه داد. چون سید مرتضی وارد شد، برای احترام او از جا حرکت کرد و تواضع نموده او را پهلوی خود روی تشک نشانید با او شروع به صحبت در امور لازم نمودند، پس از پایان گفتگو، سید از جا حرکت کرد، وزیر ایشان را مشایعت نمود.
ساعتی نگذشت که دربان برای سید رضی برادر سید مرتضی اجازه ورود خواست. در آن هنگام وزیر مشغول نوشتن نامه ای بود، یک مرتبه نامه را انداخت و مانند اشخاص وحشت زده از جا حرکت کرده تا داخل حیاط از سید استقبال نمود؛ دست او را گرفته در جای خودش نشانید در مقابل ایشان مودب و با احترام نشست.
با تمام بدن روی به سید آورده به گفتارش گوش می داد تا اینکه رضی رحمة الله علیه از جا حرکت کرد و خارج شد وزیر او را مشایعت نمود. پس از آنکه بازگشت و مجلس کمی خلوت شد گفتم اجازه می فرمائید از شما سوالی بکنم؟
گفت شاید می خواهی راجع به زیادی احترامی که به سید رضی از برادرش سید مرتضی کردم سوال نمائی؟ با اینکه سید مرتضی اعلم و سنش از رضی زیادتر است. گفتم آری چندی پیش دستور دادیم فلان نهر را حفر نمایند. سید مرتضی باغستانی در محل آن نهر داشت سهمیه حفر او را در حدود شانزده درهم می شد مدتی با من توسط چند نامه مکاتبه کرد که از این مقدار تخفیف دهم، اما برادرش رضی اخلاقی غیر از او دارد هنگامی شنیدم خداوند به سید رضی نوزادی داده است طبقی با هزار دینار برای او فرستادم، قبول نکرد.
گفته بود وزیر می داند که من از هیچ کس چیزی قبول نمی کنم دو مرتبه برگرداندم گفتم این وجه را برای قابله فرستادم. باز رد کرد و جواب داده بود وزیر می داند که زنان ما نمی گذارند در موقع زایمان، زنان غریبه به آنها رسیدگی کنند، پیرزنهای خودمان از عهده ی این امور بر می آیند آنها هم پول قبول نمی کنند. برای مرتبه سوم برگرداندم و پیغام دادم پس میان طلاب تقسیم فرمائید.
موقعی این طبق رسیده بود که طلاب اطراف سید نشسته بودند پیغام مرا به عرض ایشان رساندند. فرموده بود اکنون طلاب حاضرند هر کس هر چه می خواهد بردارد. هیچ کدام دست نزده بودند مگر یک نفر از آنها که دیناری برداشته بود و مقداری از آنرا جدا نموده بقیه دینار را در طبق گذاشته بود. سید از او پرسید چرا این عمل را کردی دینار را قطع نمودی و بقیه را در طبق نهادی. آن محصل جواب داده بود. شبی احتیاج به روغن چراغ داشتم خادم هم نبود مجبور شدم از فلان بقال قرض کنم این مقدار را برداشتم برای قرضی که به بقال داشتم. طلابی که خدمت سید تحصیل می کردند در مدرسه ای بودند که رضی خودش آنرا ساخته بود و آن مدرسه را دارالعلم می نامیدند.
همین که سید از آن محصل این جریان را شنید همان وقت دستور داد به تعداد طلاب کلید بسازند، به هر کدام یک کلید بدهند برای درب انبار تا هر وقت احتیاج داشتند خودشان لوازم بردارند و منتظر خادم نشوند. طبق را به همان حال برگردانید با این اخلاق چگونه شخصی را احترام نکنم.(2)
آنچه در اینجا لازم است ذکر شود توضیحی است که عالم جلیل مرحوم سید نعمة الله جزائری در ذیل این داستان در کتاب مقامات خود می دهد می فرماید؛ گویا وزیر ابی محمد فخرالملک مهلبی معنای بلندهمتی را نمی دانسته که به سید مرتضی این نسبت را می دهد. در صورتی ممکن بود ایرادی به سید وارد شود که از مال خود وزیر درخواست چنین مقداری را نماید و حال اینکه عمل سید مرتضی دلیل است بر بلندهمتیش زیرا جلوگیری از کار بی فایده و زیادی نسبت به ملک خود نموده است بلکه اگر این تدارک را نمی کرد و سهمیه را تحمیل بر سایر مالکین می نمود ایراد بر او وارد بود. چنانچه در حدیث وارد شده مومن باید در حفظ مال خود حریص باشد تا آنکه مال را در راه خدا و طاعت او انفاق نماید همانطوری که ابو طالب ابن عبدالمطلب جد سید همین طور بود، خودش شخصا از خم شتران و گوسفندان خود را می بست، آنها را مداوا می کرد. هرگاه میهمانی بر او وارد می شد، یا کسی درخواست بذل و بخشش بر او وارد می شد، یا کسی درخواست بذل و بخشش می نمود آن شتران یا گوسفندان را با شتربان و چوپانش به او می بخشید.
چگونه می شود این نسبت را به سید داد با اینکه در شرح حال ایشان نوشته اند کتابهائی را به قیمت ده هزار دینار خرید. موقعی که آنها را ورق می زد در پشت جلد کتابی این شعر را مشاهده نمود:
و قد تحوج الحاجات یا ام مالک - الی بیع اوراق بهن ضنین
منظور از شعر این است که احتیاج مرا به فروش این کتابها وا داشت با اینکه مایل نبودم. سید فورا دستور داد کتابها را به صاحبش رد کنند و پول را به او بخشید. کجاست همت ایشان و همت وزیر که هزار دینار از برای مثل سید رضی بفرستد و آنرا زیاد فرض کند، از بازگشت هزار دینار نیز خوشحال گردد. در اینجا گفتار سید نعمة الله به نقل صاحب روضات تمام می شود.
در احوال سید مرتضی نقل شده که در زمان ایشان علماء عامه و اهل تسنن چون دیدند اقوال و آراء در فروع دین زیاد شده، هر عالمی به طریقی که مایل است رأی می دهد به طوری که ضبط آراء و عقاید ممکن نیست. از اینرو عقلاء و دانشمندان گردهم آمده مشورت کردند. قرار بر این شد که برای تقلیل مذاهب این کار را بکنند. از هر مذهبی مال زیادی بگیرند. هر مذهبی که صاحبان آن، مال را پرداختند به رسمیت شناخته شود و تقیه از آنها مرتفع گردد.
مذاهب شافعی و حنبلی و مالکی و حنفی به واسطه کثرت تابعین از عهده پرداخت مال بر آمدند و به آنها رسمیت داده شد. این موضوع در زمان سید مرتضی بود. ایشان خلیفه را که القادر بالله بود ملاقات نموده و قرار گذاشتند که پیروان مذهب شیعه صدهزار دینار بدهند تا تقیه از آنها برطرف شود. سید مرتضی حاضر شد از مال خود هشتاد هزار دینار بدهد ولی بیست هزار دینار دیگر را شیعیان ندادند در نتیجه، آن زمان به رسمیت شناخته نشد. اینک توجه کنید همت و بزرگواری سیدمرتضی را با وزیر ابی محمد مهلبی آیا قابل تناسب هست؟