آگاه شویم (2) خدمت به پدر و مادر چرا؟

نویسنده : حسن امیدوار

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم
با عنایت حضرت حق تعداد چهارده جلد کتاب در موضوعات مختلف اجتماعی و اخلاقی در سطح همگان که کم و بیش نیاز به عمل یا رعایت یا دانستن آن داریم با نام آگاه شویم همراه با سند از منابع معتبر که دارای شهرت هستند ترتیب یافته است که انشاء الله امیدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالی الشریف و شما خوانندگان آگاه قرار بگیرد که بتوانید با این مجموعه بهره ای ببرید و دعاگوی ما باشید. برای اطلاع عزیزان نام موضوعات به شرح زیر است:
1. دوستی و دشمنی با آل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس، بلند همتی، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسایه و برادر دینی یا معاشرت خوب چرا؟
6. وفای به عهد و پیمان چرا؟
7. مهمان نوازی چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانی چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پیروی یا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نیکی به سادات چرا؟
13. رعایت زیردستان و یتیمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟
حسن امیدوار
فروردین ماه 1383

خدمتکار پدر و مادر همنشین انبیا است

روزی حضرت موسی (علیه السلام) در ضمن مناجات به پروردگار خود عرض کرد خدایا می خواهم همنشینی که در بهشت دارم ببینم چگونه شخصی است. جبرئیل بر او نازل شد و عرض کرد یا موسی فلان قصاب در محله فلانی همنشین تو خواهد بود. حضرت موسی به درب دکان قصاب آمده، دید جوانی شبیه شبگردان مشغول فروختن گوشت است.
شامگاه که شد جوان مقداری گوشت برداشت و بسوی منزل روان گردید. موسی از پی او تا درب منزلش آمد و به او گفت مهمان نمی خواهی؟ جوان گفت خوش آمدید. او را به درون برد. حضرت موسی دید جوان غذائی تهیه نمود، آنگاه زنبیلی از سقف به زیر آورد و پیرزنی فرتوت و کهنسال را از درون زنبیل خارج کرد. او را شستشو داده غذایش را با دست خویش به او خورانید. موقعی که خواست زنبیل را به جای اول بیاویزد زبان پیرزن به کلماتی که مفهوم نمی شد حرکت نمود. بعد از آن جوان برای حضرت موسی غذا آورد و خوردند. حضرت پرسید حکایت تو با این پیرزن چگونه است؟ عرض کرد این پیرزن مادر من است چون مرا بضاعتی نیست که جهت او کنیزی بخرم ناچار خودم کمر به خدمت او بسته ام.
حضرت موسی پرسید آن کلماتی که به زبان جاری کرد چه بود؟(1)
جوان گفت هر وقت او را شستشو می دهم و غذا به او می خورانم می گوید: غفر الله لک و جعلک جلیس موسی یوم القیمة فی قبته و درجته خداوند ترا ببخشد و همنشین حضرت موسی در بهشت باشی به همان درجه جایگاه.
موسی (علیه السلام) فرمود ای جوان بشارت می دهم به تو که خداوند دعای او را درباره ات مستجاب گردانیده، جبرئیل به من خبر داد که در بهشت تو همنشین من هستی.(2)

بیماری فضل بن یحیی و نارضایتی پدر

بر سینه فضل بن یحیی برمکی برصی پدید آمد بسیار رنجیده خاطر گشت و گرمابه رفتن را به شب انداخت تا کسی مطلع نشود، پس ندیمان را جمع کرد و گفت امروز در عراق و خراسان و شام و پارس کدام طبیب را حاذق تر می دانند و بدین معنی که مشهورتر است؟ گفتند جاثلیق پارس که در شیراز است. کس فرستاد و حکیم جاثلیق را از پارس به بغداد آورد و با او در تنهائی و سربنشت و بر سبیل امتحان گفت مرا در پای فتوری می باشد تدبیر معالجت چه باید کرد؟ جاثلیق گفت از کل لبنیات و ترشیها پرهیز باید کرد و غذا نخود آب باید خورد و از گوشت مرغ یکساله و حلوا و زرده تخم مرغ را به انگبین باید تهیه کرد و خورد چون ترتیب این غذاها نظام پذیرد دویه بکنم فضل گفت چنین کنم.
پس فضل بر عادت همیشه از تمام آن چیزها خورد و هیچ پرهیز نکرد، شوربای غلیظ ساخته بودند و از کوامخ(3) و رواصیر(4) احتراز نکرد. روز دیگر که جاثلیق آمد قاروره خواست و آزمایش نموده رویش برافروخت و گفت من این معالجه نتوانم کرد، تو را از تمام ترشیها و لبنیات نهی کرده ام و تو شوربا خوردی و از کامه و انبجات(5) پرهیز نکنی معالجت موافق نیفتد.
پس فضل بن یحیی بر حدس و حذاقت آن بزرگ آفرین گفت علت خویش را با او در میان نهاد و گفت تو را بدین مهم خواندم و این امتحانی بود که کردم. جاثلیق دست به معالجت برد و آنچه در این باب بود کرد چندی گذشت هیچ فایده نداشت و حکیم جاثلیق بر خویش همی پیچید که این چنان کار نبود که اینقدر کشید تا روزی با فضل بن یحیی نشسته بود گفت ای خداوند بزرگوار آنچه معالجت بود کردم هیچ اثر نکرد، مگر پدر از تو ناخشنود پدر را خشنود کن تا من علت را از تو ببرم. فضل آن شب برخاست و نزدیک یحیی رفت و در پای او افتاد و رضای او بطلبید و آن پدر پیر از او خشنود گشت.
جاثلیق او را به همان انواع معالجت کرد روی به بهبودی گذاشت چندی برنیامد که شفای کامل یافت. پس فضل از جاثلیق پرسید که تو چه دانستی سبب علت ناخشنودی پدر است؟ جاثلیق گفت من هر معالجتی که بود کردم و سود نداشت گفتم مرد بزرگ لگد از جایی خورده است، بنگریستم هیچ کس نیافتم که شب از تو ناخشنود بوده و به رنج بخوابد بلکه از صدقات وصلات و تشریفات تو بسیار کس آسوده است تا خبر یافتم که پدر از تو بیازرده و میان تو او نقاری هست. من دانستم که از آن سبب است و اندیشه من خطا نبود و بعد از آن فضل بن یحیی را توانگر کرد و به پارس فرستاد.(6)
این حکایت را برای حفظ آثار ادبی بین سنه پنجم و ششم هجری بدون تصرف در جملات نقل کردیم.