نماز شناسی - جلد دوم

نویسنده : حسن راشدی

خطبه کتاب:

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله الذی ألهم السداد و هدی الی الرشاد و دعا خلقه الی التوحید و الأتحاد و حثهم علی المحبة و التألف والوداد و جعل ذریعتها الحج و الجمعة و الجماعة و الأعیاد و صلی الله علی نبیه الجامع للاضداد النذیر البشیر الهادی بالوعد و الأیعاد محمد و اله مفاخر الأمجاد ساسة العباد و أرکان البلاد و تعساً و نکساً لأعدائهم الأوغاد الی یوم التناد .
سپاس خدایی را سزاست که درستی و هوشمندی را الهام کرد و به سوی راستی رهبری فرمود. آفریدگان را به یکتا پرستی و یگانگی فرا خواند، و به مهر و به پیوستگی و دوستی آرزومند کرد. و مناسک حج، و نمازهای جمعه، جماعت، و عیدین را وسیله وصول به آنها قرار داد. و درود خدا بر پیامبرش - که جامع اضداد است. از دوزخ و عذاب می ترساند، به بهشت و خشنودی خدا مژده می دهد، و راه را توسط نوید و تهدید می نمایاند - محمد و خاندانش که افتخار مایه های بلند پایه اند و سیاستمداران عباد و استوانه های بلاد. و به روی درافتادن و سرنگونساز شدن - تا روز رستخیز - نصیب دشمنان فرومایه آنان باد!
رب یسر و لاتعسر

مقدمه:

بر در خویش سرفرازم کن

ای جهان دیده بود خویش از تو - هیچ بودی نبوده پیش از تو
در بدایت، بدایت همه چیز - در نهایت، نهایت همه چیز
ای برآرنده سپهر بلند! - انجم افروز و انجمن پیوند!
آفریننده خزاین جود! - مبدع و آفریدگار وجود!
سازمند از تو گشته کار همه - ای همه و آفریدگار همه!
هستی و نیست مثل و مانندت - عاقلان جز چنین ندانندت
روشنی پیش اهل بینایی - نه به صورت، به صورت آرایی
به حیات است زنده موجودات - زنده بلک از وجود توست حیات
ای جهان راز هیچ سازنده! - هم نوابخش و هم نوازنده!
نام تو کابتدای هر نام است - اول، آغاز و آخر، انجام است
او الاولین به پیش شمار - و آخر الآخرین به آخر کار
هست بود همه درست به تو - بازگشت همه به توست به تو
بسته بر حضرت تو راه خیال - بر درت نانشسته گرد زوال
تو نزادی و آن دگر زادند - تو خدایی و آن دگر بادند
به یک اندیشه راه بنمایی - به یکی نکته کار بگشایی
و آنکه نااهل سجده شد سر او - روز را مرغ و مرغ را روزی
تو سپردی به آفتاب و به ماه - دو سرا پرده سپید و سیاه
روز و شب سالکان راه تواند - سفته گوشان بارگاه تواند
جز به حکم تو نیک و بد نکنند - هیچ کاری به حکم خود نکنند تو برافروختی درون دماغ - خردی تابناک تر ز چراغ
با همه زیرکی که در خرد است - بیخود است از تو و به جای خود است
چون خرد در ره تو پی گردد - گرد این کار، وهم کی گردد
جان که او جوهرست و در تن ماست - کس نداند که جای او به کجاست
تو که جوهرینی نداری جای - چون رسد در تو وهم شیفته رای ره نمایی و رهنمایت نه - همه جایی و جایت نه
ما که جزئی ز سبع گردونیم - با تو بیرون هفت بیرونیم
عقل کلی که از تو یافته راه - هم زهیبت نکرده در تو نگاه
ای ز روز سپید تا شب داج - به مددهای فیض تو محتاج
حالگردان، تویی به هر سانی - نیست کس جز تو حالگردانی
تا نخواهی تو نیک و بد نبود - هستی کس به ذات خود نبود
تو دهی و تو آری از دل سنگ - آتش لعل و لعل آتش رنگ
گیتی و آسمان گیتی گرد - بر در تو زنند بردابرد
هر کسی نقشبند پرده توست - همه هیچ اند، کرده کرده توست
بد و نیک از ستاره چون آید - که خود از نیک و بد زبون آید
گر ستاره سعادتی دادی - کیقباد از منجمی زادی
کیست از مردم ستاره شناس - که به گنجینه ره برد به قیاس
تو دهی بی میانجی آن را گنج - که نداند شمار هفت از پنج
هر چه هست از دقیقه های نجوم - با یکایک نهفته های علوم
خواندم و سر هر ورق جستم - چون تو را یافتم ورق شستم
همه را روی در خدا دیدم - در خدا بر همه تو را دیدم
ای به تو زنده هر کجا جانی است! - وز تنور تو هر که را نانی است!
بر در خویش سرفرازم کن - وز در خلق بی نیازم کن!
نام من بی میانجی دگران - تو ده ای رزق بخش جانوران!
چون به عهد جوانی از بر تو - بر در کس نرفتم از در تو
همه را بر درم فرستادی - من نمی خواستم تو می دادی
چون که بر درگه تو گشتم پیر - زآنچه ترسیدنی است دستم گیر
چه سخن کاین سخن خطاست همه - تو مرایی، جهان مراست همه
من سرگشته را ز کار جهان - تو توانی رهاند، باز رهان
در که نالم که دستگیر تویی - در پذیرم که درپذیر تویی
راز پوشیده گر چه هست بسی - بر تو پوشیده نیست راز کسی
غرضی کز تو نیست پنهانی - تو برآور که هم تو می دانی
از تو نیز ار بدین غرض نرسم - با تو هم بی غرض بود نفسم
غرض آن به که از تو می جویم - سخن آن به با تو می گویم
راز گویم به خلق، خوار شوم - با تو گویم بزرگوار شوم
ای نظامی، پناه پرور تو - به در کس مرانش از در تو
سر بلندی ده از خداوندی - همتش را به تاج خرسندی
تا به وقتی که عرض کار بود - گر چه درویش تاجدار بود
نظامی(1)