داستانهای کودکی بزرگان تاریخ جلد 2

نویسنده : احمد صادقی اردستانی

مقدمه

اکنون جلد دوم کتاب داستانهای کودکی بزرگان تاریخ را مطالعه می کنیم. کودکی بزرگانی که تاریخساز بوده و هر کدام به نوعی، دنیا را تکان داده و سرگذشتهای جذاب و سرنوشت سازی از خود بجای گذاشته اند.
در این کتاب داستانهای بزرگانی را مطالعه می کنیم، تا ببینیم کودکی آنان چگونه بوده؟ آنان چه کرده اند؟ و با چه شیوه هایی از یک دهکده کوچک، از یک سرزمین گمنام، از چنگال فقر و تهیدستی، از میان دردهای یتیمی و بی کسی و از کابوس وحشتناک آوارگی و پریشانی، خود را نجات داده و در سایه تلاش و پشتکار و با قدرت دانش و ابتکار خویش، در آسمان تاریخ برای همیشه زنده مانده و درخشان گردیده اند.
آری، کودکان و نوجوانانی که یک روز مانند سایر همسن و سالهای خود، در مزرعه و دهکده، در بخش و شهر و در مدرسه و کارخانه قدم بر می داشتند و زندگی عادی داشتند، اما در روزگار دیگری بخاطر تحصیل و کوشش و ابتکار و خلاقیت خود بجایی رسیدند، که یکی میکرب را کشف نمود و از این ناحیه بزرگترین خدمت را به جامعه بشریت انجام داد، افرادی در فیزیک و شیمی اختراعات و اکتشافات معجزه آسایی پدید آوردند، اشخاصی در علوم دینی مشعلدار هدایت و راهبر زندگی انسانیت شدند، برخی با شعر و ادب خویش، چون خورشید در آسمان تاریخ درخشیدند، جمعی با قدرت علم و قلم، کتابهای عمیق و ماندگار خود غذای فکری سالم برای نسلها فراهم کردند، بعضی با حکمت و فلسفه خویش، فکر و فرهنگ الهی و معنوی را گسترش بخشیدند، و بالاخره تعدادی هم با مبارزه و فداکاری خود توانستند ملتهایی را از چنگال بردگی و ستم استعمار نجات داده و به فضای دلارای آزادگی و امنیت برسانند.
باری، در این کتاب هم تعداد بیست و سه داستان و سرگذشت از مردان و زنان مبارز و مجاهد و مخترع و مکتشف و دانشمندانی را می خوانیم، که در طی قرنها هر کدام شخصیت بزرگی گردیده و خدمتهای فوق العاده ای به جهان انسانیت نموده اند. اما باید توجه داشته باشیم، این کتاب در مقایسه با جلد اول آن دو تفاوت دارد:
اول: جلد اول کتاب داستانهای کودکی بزرگان تاریخ دارای پنجاه داستان بود، در حالی که این جلد، با تقریبا همان تعداد صفحه، از بیست و سه داستان تشکیل گردیده و در نتیجه، داستانها طولانی تر تنظیم شده است.
دوم: در جلد اول، داستانها تقریبا بر اساس مراتب تاریخی آورده شده بود، در صورتی که در این جلد، معیار تنظیم داستانها بر پایه حرف اول عنوان آن و ترتیب حروف الفباء تنظیم یافته است.
ولی در این مقدمه، این نکات مهم را هم باید مورد توجه داشته باشیم، که قهرمانهای این داستانها، که به موفقیتها و مقامهای بلند انسانی و اجتماعی دست یافته اند، همگان این جهات مشترک را داشته اند:
1 - آنان هیچگاه نیروهای جوانی خلاق و سازنده خود را، به هرز و هدر نداده اند.
2 - از ولگردی، هوسرانی، تن پروری، شهوترانی، بی عاری و خلافکاری و کجروی پرهیز جدی داشته اند.
3 - آنان استعدادها و شخصیت گرانقیمت انسانی خویش را با هوسهای زودگذر و با هیچ چیز دیگری مبادله نکرده اند.
4 - از لغزیدن دیگران، درس نلغزیدن و از افتادن دیگران، درس خویشتن داری و خلاصه از بدبختی دیگران، عبرت و درس خوشبختی آموخته اند.
5 - و بالاخره، کوشش و تلاش، دقت و پشتکار، استفاده از فرصت، تحمل رنج ناداری و بیماری، مبارزه با نگرانی و آوارگی و شکستن موانع راه پیروزی، خصلتهایی بوده که برای آنان کامیابی و سربلندی آفریده است.
همه این درسها را هم امام علی (ع) در چند جمله بیان نموده است.
آن حضرت فرموده: هر کس خویشتن را در وادی لذتها رها سازد، راه بدبختی و انحراف را پیموده است. (1)
هر کس تجربه های استوار و محکم بدست آورد، شخصیت خود را از غلتیدن در تباهی ها مصون داشته است. (2)
هر کس دوست می دارد به مقامهای بلند قدم گذارد، حتما باید خواسته های خودسرانه نفسانی خویش را مهار سازد. (3)
هر کس از سرگذشتهای دیگران عبرت بیاموزد، مثل این است که با گذشتگان تاریخ می زیسته است. (4)
هر کس از نردبان ترقی و پیشرفت بالا رود، مورد تعظیم و ستایش همه ملتها قرار می گیرد. (5)
به آسمان سعادت، کسی عروج کند - که بند بگسلد و بر هوس خروج کند
در پایان، یادآوری این نکته هم لازم خواهد بود، که کار تنظیم تعدادی از داستانهای این مجموعه را، فرهنگی خدمتگزار، آقای حسین تمنایی به عهده داشته، که ضمن سپاس، بهبودی و سلامت و موفقیت ایشان را از درگاه خداوند متعال خواستاریم.
تهران، 25/12/1372
احمد صادقی اردستانی
1

امام علی (ع)

فاطمه دختر اسد با عجله خود را به نزدیک خانه کعبه رسانید و در حالی که دست به دعا برداشته بود، اینطور به راز و نیاز پرداخت:
ای خدای من! من به تو ایمان دارم، به همه کتابهای آسمانی و همه پیامبرانت نیز ایمان دارم، من سخن جدم ابراهیم خلیل را هم تصدیق می کنم، او این خانه کهن را به پای داشت، تو را به حق آن که این خانه را ساخت و به حق کودکی که در شکم من است سوگند می دهم وضع زایمان را برایم آسان به گردان. (6)
سیزدهم ماه رجب، سی سال بعد از حمله ابرهه پادشاه یمن با سپاه فیل سوار او به خانه کعبه و مطابق با سال 600 میلادی بود، در حالی که نه قبل از آن و نه بعد آن چنین حادثه ای رخ نداده بود. حادثه اینست که:
وضع زایمان فاطمه در خانه کعبه واقع شده و علی (ع) در خانه خدا به دنیا آمده است. (7)
وقتی کودک به دنیا آمد، پدر او ابوطالب هم از ولادت این کودک به قدری شادمان شد، که دست به دعا برداشت: ای خدای من! ای خدای کعبه و طواف! تو را به حق این کودک که او را پاکی و درستی بخشیده ای، سوگند می دهم، قبل از آنکه مرگ من فرا برسد، جوانی زیبا و دلدائی او را مشاهده کنم.
ابوطالب غیر از علی (ع) سه پسر دیگر هم به نامهای: عقیل، طالب و جعفر داشت، اما تولد آخرین فرزند او برایش شادی و خرسندی فوق العاده ای به وجود آورده بود، بدین خاطر برای تولد او جشنها گرفت، شترها قربانی کرد و افراد دسته دسته به خانه اش می آمدند و به او تبریک و تهنیت می گفتند.
زندگانی ابوطالب با داشتن چهار پسر و یک دختر به نام ام هانی طراوت و شکوه زیادی داشت، اما این طراوت و شادابی چندان طولی نکشید و خشکسالی و قحطی که در مکه به وجود آمد، زندگی ابوطالب را هم مانند بسیاری از افراد از لحاظ مادی تحت فشار قرار داد و او که مرد عائله مندی بود، طعم تلخ تنگدستی و کمبود مخارج زندگی را بیش از دیگران می چشید.
در چنین وضعی حضرت محمد (ص) که سی و هشت ساله بود، و خود هم درد یتیمی و سختی معیشت را به خوبی احساس کرده بود، مشکل زندگی ابوطالب را با عموی دیگر خود عباس بن عبدالمطلب که از ثروتمندان مکه بود، در میان گذاشت و چاره جوئی آن، مورد قبول او هم واقع شد.
حضرت محمد (ص) و عباس به اتفاق نزد ابوطالب رفتند، مذاکره انجام شد، ابوطالب، عقیل و طالب را نزد خود نگاهداشت و عباس، جعفر را انتخاب کرد و علی (ع) را که از همه کوچکتر بود و هفت سال داشت، برای سرپرستی و نگهداری به حضرت محمد (ص) سپرد.
علی (ع) خود در این باره می گوید: به هنگام کودکی، پیامبر اسلام مرا در دامان خویش پرورش می داد، مرا در آغوش خود می گرفت، نوازش می داد و کنار خود می خوابانید، من بوی خوش او را استشمام می کردم، او غذا در دهان من می گذاشت، او هرگز از من دروغ و خلافی مشاهده نکرد. من پیوسته دنبال او حرکت می کردم و از اخلاق و رفتار پسندیده او استفاده می بردم. مرا به کارهای نیک وادار می ساخت. هر سال هم که به غار حرا می رفت جز من کسی او را نمی دید و از کارش اطلاعی پیدا نمی کرد.
البته این در حالی بود که آئین اسلام هنوز در هیچ خانه ای وارد نشده بود.(8)
آنگاه که بعثت پیغمبر (ص) واقع شد و اسلام ظهور کرد علی (ع) نه ساله شده بود، در دامن پیامبر پرورش یافته بود و در چنین سن و سالی که خدیجه هسمر پیامبر هم اسلام آورده بود، علی (ع) هم به دامن پرمهر اسلام وارد شد. (9)
علی (ع) به خود می گوید: نور وحی را که به پیامبر (ص) نازل می شد من می دیدم و بوی دلارای نبوت را احساس می کردم. (10)
عفیف کندی می گوید: یک روز برای خریدن عطر و لباس وارد مکه شدم، در مسجد الحرام کنار عباس بن عبدالمطلب که یکی از بازرگانان مکه بود نشسته بودم، خورشید به وسط آسمان نزدیک می شد، ناگاه مشاهده کردم مردی که حدود چهل سال داشت وارد مسجد الحرام شد و در حالی که به آسمان نگاهی انداخت، کنار خانه کعبه قرار گرفت، بعد نوجوانی وارد شد و در عقب سر او سمت راستش ایستاد، سپس زنی آمد و عقب سر او سمت چپ قرار گرفت و هر سه نفر به عبادت و نماز مشغول شدند.
این صحنه برای من تعجب آور و تماشائی بود، از عباس پرسیدم این مرد کیست؟ من امروز چیز تازه ای می بینم!
عباس گفت: این مرد برادرزاده من محمد بن عبدالله و آن پسر علی بن ابیطالب پسر برادر من و آن زن هم خدیجه همسر محمد (ص) است.
محمد (ص) عقیده دارد آئینی را از جانب خداوند آورده است و تاکنون در زیر این آسمان همین سه نفر طرفدار و پیرو این آئین هستند. عظمت و ارزش این آئین هم برای آنان به قدری است، که آن را از همه خزینه های کسری و قیصر برای خود بالاتر می دانند.
البته عفیف کندی خود هم بعد مسلمان شد، اما پیوسته افسوس می خورد که اگر من هم از همان روز اسلام آورده بودم، پس از علی بن ابیطالب (ع) دومین مرد مسلمان محسوب می شدم. (11)
به هر حال پیغمبر (ص) دوشنبه به رسالت مبعوث شد و علی (ع) روز سه شنبه به او ایمان آورد (12) و پیوسته برای ترویج اسلام در کنار رسول خدا قرار داشت، فداکاری ها کرد، و جانفشانی ها نمود.
باری، علی (ع) از هفت سالگی تحت سرپرستی و تربیت پیامبر قرار گرفته بود، اولین مردی است که در نه سالگی اسلام آورد و به همراه رسول خدا در مسجد الحرام نماز جماعت خواند.
او از ظهور اسلام در مکه پیوسته همراه و همراز پیغمبر بود، پس از هجرت به مدینه هم برادر و یاور پاکباخته رسول خدا بود و در همه صحنه ها و جنگهای تبلیغی و دفاعی پیامبر حضور داشت.
امام علی (ع) در جنگهای: بدر، احد، خندق، خیبر و سایر جنگها به غیر از جنگ تبوک - که جانشین آن حضرت در مدینه گردید - شرکت داشت و عموما فرمانده و پرچمدار سپاه اسلام محسوب می گردید، شجاعتها به خرج داد و پیروزی ها برای اسلام بدست آورد.
آری، علی (ع) که از کودکی یاری اسلام را عهده دار شده بود، در همه مدت بیست و سه سال نبوت در کنار پیامبر و همدوش او بود، برای حفظ اسلام و گسترش تعالیم زندگی ساز این آئین مقدس نهایت خلوص و فداکاری را از خود نشان داد و همه سختی ها و مشکلات طاقت فرسا را تحمل نمود و همیشه طرفدار حق و درستی بود و هیچگاه از اجرای عدالت و انسانیت غفلت نداشت.
به همین جهت پیامبر اسلام درباره او فرموده است:
علی (ع) همراه حق است و حق هم همراه علی (ع) است، هرجا حق وجود دارد، علی (ع) هم آنجا حضور دارد، هرکس هم از علی (ع) اطاعت کند، از حق پیروی کرده است. (13)
موضوع خلافت و جانشینی علی (ع) از پیامبر (ص) هم، از همان روزهای آغازین گسترش اسلام روشن بود، زیرا در سال سوم بعثت که آیه قرآن نازل شد: ای پیامبر! خویشان نزدیکتر خود را بیم بده و به اسلام دعوت کن (14) رسول خدا در چند نوبت قوم و خویشان خود را در مجلسی دعوت نمود و مسئله رسالت خویش و لزوم اطاعت از خود را اعلام داشت و اضافه کرد: هر کس از شما در این راه مرا کمک دهد، او برادر من وصی من و خلیفه من در بین شما می باشد.
علی (ع) می گوید، من آن روز از همه کوچکتر بودم، برخاستم و دعوت پیامبر (ص) را پذیرفتم، آن حضرت هم گردن مرا به دست گرفت و فرمود:
ان هذا افخی و وصیی و خلیفتنی فیکم، فاسمعوا له و اطیعوا . (15)
اما کار موضوع خلافتی که از آن روز مشخص شده بود، پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) به جائی کشید که علی (ع) در اثر شرایط نامساعد اجتماعی از حق مسلم خود محروم گردید و روز سه شنبه 23 ذی حجه سال 35 هجرت ناچار پست خلافت را عهده دار گردید. (16)
پس از خلافت هم جوامع اسلامی از قبل، دارای آنچنان آشفتگی و پریشانی شده بود، که به جای اینکه علی (ع) بتواند آبهای رفته را به جوی بازگرداند و احکام اسلام را در جامعه پیاده کند، متاسفانه مدت حدود پنج سال حکومت خویش گرفتار جنگهای داخلی، جمل، صفین و نهروان گردید، و با پایان یافتن نسبی آخرین جنگ، به وسیله یکی از عناصر حزب خوارج به نام عبدالرحمن بن ملجم مضروب گردید. (17)
آری، امام علی (ع) مظهر عدالت و انسانیت کامل، همانطور که پیامبر (ص) نیز از قبل اعلام داشته بود، به دست شقاوتمندترین افراد، نوزدهم رمضان در مسجد کوفه به هنگام ادای نماز صبح با شمشیر مضروب شد و پس از سه روز بیماری و معالجه، سرانجام بیست و یکم ماه رمضان سال چهلم هجرت، به 63 سالگی شربت شهادت نوشید. (18)
2

امام محمد تقی (ع)

حضرت امام محمد تقی (ع) در سال 195 هجری قمری از دامن پاک مادری به نام سبیکه توبیه در شهر مدینه دیده به جهان گشود.
از اوان کودکی و طفولیت، بین امام جواد (ع) و کودکان هم سن و سالش تفاوت زیادی به چشم می خورد. هوش سرشار و ذکاوت فوق العاده و اندیشه بلندش، او را چنان می نمود، که گویی تجربه و گذران عمری را بر چهره دارد. خواسته هایش به خواسته های کودکان نمی ماند و با سن کمی که داشت، به قدرت و قوت یک مرد دنیادیده و مجرب سخن می گفت!
آن گاه که حدود چهار سال از عمرش می گذشت، در حضور پدرش حضرت رضا (ع) سر بر آسمان برداشت و در فکر و اندیشه عمیقی فرو رفت، پدر علت را جویا شد و کودک خردسال چنین پاسخ داد:
به خاطر مظلومیت مادرم حضرت فاطمه زهرا (ع) نگرانم و در فکر انتقام و مجازات تجاوزگران هستم!
و زمانی که گروهی از کودکان نزد حضرت رضا (ع) آمدند و از او خواستند که محمد تقی فرزند خردسالش با آنان بازی کند، کودک چنین بیان داشت:
ما برای بازی آفریده نشده ایم و فلسفه زندگی، بازی و سرگرمی نیست، بلکه ما رسالت و هدف مهم تری در پیش داریم!
امام محمد تقی (ع) حدود هشت سال داشت که پدر بزرگوارش به دست مامون خلیفه عباسی مسموم شد و به شهادت رسید و بر اساس دلائل فراوانی، این کودک خردسال جانشین پدر شد و با عنایت خداوندی امامت و رهبری امت اسلامی را بر عهده گرفت.
حضرت پس از شهادت پدرش، به مسجد رسول الله (ص) رفت و بر بالای پله اول منبر پیامبر (ص) قرار گرفت و اولین سخنرانی دوران امامت خود را ایراد کرد.
مردی از اهل مدینه از مطرفی روایت می کند: وقتی حضرت امام رضا (ع) به شهادت رسید، من چهار هزار درهم از او طلب کار بودم و جز من و او کسی از این موضوع اطلاعی نداشت. فردای آن روز حضرت جواد (ع) فردی را به دنبالم فرستاد، هنگامی که به حضورش رسیدم فرمود:
پدرم از دنیا رفته و تو از او چهار هزار درهم طلب کار هستی!
گفتم همین طور است.
آن گاه حضرت جواد (ع) سجاده ای را که روی آن نشسته بود، بالا زد و پول هایی را که زیر آن بود، تحویل من داد، وقتی که شمارش کردم، دقیقا چهار هزار درهم بود
امام جواد (ع) نه سال و چند ماه بیشتر نداشت، که مامون تصمیم گرفت، دختر خود ام الفضل را به عقد امام جواد (ع) در آورد، تا هم در مقابل مردم تظاهر به دوستی با امام (ع) کرده باشد و هم با این ازدواج، در حقیقت جاسوسی همیشگی بر امام (ع) گماشته، باشد، تا این که کلیه حرکات و نقشه های امام (ع) را علیه حکومت در نطفه خفه کند.
معمولا رسم است از خانواده پسر به خواستگاری دختر می روند، اما بر خلاف ازدواج های عادی، مامون بر اساس مصالح و مسائل سیاسی، امام جواد (ع) را برای ازدواج با ام الفضل انتخاب کرد.
بنی عباس و به خصوص قوم و خویش های نزدیک مامون با این ازدواج سخت مخالفت می کردند و سن کم امام جواد (ع) را بهانه قرار می دادند، علاوه بر این به طور صریح می گفتند:
ما بیم داریم که به وسیله امام جواد (ع) خلافتی که در اختیار ما قرار گرفته است، از دست ما و خاندان ما بیرون برود و لباس عزت و عظمتی که بر تن ما پوشانده شده، از پیکرمان خارج شود!
ولی مامون بر این کار اصرار می ورزید و سماجت می کرد و این ازدواج را برای مهار کردن حرکت های انقلابی و در نتیجه حفظ موقعیت و مقام خود مفید می دانست و از طرفی مامون با نزدیک شدن با امام جواد (ع) در نظر داشت، از نفوذ معنوی امام جلوگیری نماید و با این ازدواج، جمعیت فراوان سادات علوی و هاشمی را ساکت کند و گرنه اصولا حکام بنی عباس، با روح و فرهنگ امامت و خاندان پیامبر (ص) هیچ گونه سازش و توافقی نداشتند و اگر می بینیم که از ابتداء اقدام به قتل آن ها نمی نمودند، به خاطر آن بود که این کار را به صلاح و مصلحت خود نمی دیدند، و گرنه خلفاء عباسی به هیچ وجه تحمل دیدن آن مردان پاک را نداشتند.
از سوی دیگر، ازدواج امام جواد (ع) با دختر خلیفه، برای پیروان آن حضرت مورد تامل بود که:
آیا امام جواد (ع) به این ازدواج راضی است؟
چگونه امام (ع) می تواند با دختری ازدواج کند، که دست پدرش، به خون امام رضا (ع) آلوده است؟
و اصولا این ازدواج با مقام عظیم ولایت و امامت چگونه سازش دارد؟
و چه عواقبی را به دنبال خواهد داشت؟
مامون علماء و دانشمندان بغداد را دعوت کرد و یک جلسه بحث و ماظره علمی تشکیل داد. در این جلسه بساطی مفصل گسترد، سپس امام جواد (ع) را نزد خود فرا خواند، امام (ع) بی باکانه بر مسندی که کنار مامون پهن کرده بودند نشست، آن گاه یحیی بن اکثم قاضی القضاة روی خود را به طرف مامون کرد و چنین گفت:
علماء بغداد از این که در محضر خلیفه با حضرت جواد (ع) آشنا می شوند، بسیار خوشحالند و این موهبت خلیفه را هیچ وقت فراموش نمی کنند، اکنون اگر اجازه دهید و حضرت جواد (ع) عنایت فرمایند، مسئله ای را مطرح نمائیم و پیرامون آن بحث کنیم.
مامون مزورانه مکثی کرد و به امام (ع) گفت:
فدایت شوم، می شنوی که قاضی القضاة چه تقاضایی دارد؟
امام (ع) فرمود:
برای شنیدن و پاسخ گفتن آماده ام!
علماء مجلس از تسلط امام (ع) و روح با عظمتش به شگفتی آمدند. یحیی بن اکثم گمان کرد که امام (ع) در عین عجز و ناتوانی خود را کنترل می کند. با این فکر لبخندی پیروزمندانه بر لب آورد و گفت:
پدر و مادرم فدای تو باد، فردی که به خاطر انجام مناسک حج، احرام بسته است و شرعا محرم شده، صیدی را به قتل رسانده است، با چنین وضعی تکلیف او چیست؟ و چگونه این خطا را جبران نماید؟
امام (ع) پاسخ داد:
باید ابتدا شخصیت این فرد محرم را شناخت که: آیا این یخستین بار بود که چنین گناهی را مرتکب می شد و یا گناهی مکرر انجام داده بود؟
آیا او از عمل خویش پشیمان شده و یا هم چنان در گناه خود اصرار داشت؟
آیا کشتن صید در شب بود یا در روز؟
آیا آن شخص برای عمره محرم شده بود یا حج؟ باید دانست که آن صید از چه نوعی بوده، از چهار پایان غیر پرنده بود و یا پرندگان؟
آیا صید از حیوانات کوچک بود یا بزرگ؟ و...
یحیی بن اکثم که انتظار چنین پیش آمدی را نداشت و پیش بینی نمی کرد، که سوال او، دوازده سوال دیگر در پی داشته باشد، یک باره از سخن باز ماند! او که با طرح یک سوال فقهی در صدد تحقیر امام جواد (ع) بر آمده بود، ناگهان خود را در گردابی از سوالات گیج کننده یافت و زبانش سست و عجزش آشکار گشت. دیگران هم از جواب عاجز ماندند و بدین ترتیب برتری علمی امام جواد (ع) در سن کودکی بر همه علماء و دانشمندان حاضر در جلسه نمایان شد.
بعد از این مناظره بود، که مامون در مورد ازدواج امام جواد (ع) با ام الفضل بیشتر پا فشاری و اصرار کرد و بالاخره این ازدواج سیاسی از سوی امام جواد (ع) پذیرفته شد.
امام (ع) با توجه به شرائط موجود، این ازدواج را به مصلحت جامعه اسلامی و خیر و صلاح سادات بنی هاشم تشخیص داد و به آن تن داد.
مراسم ازدواج در خورشان خلیفه برگزار گردید، امام ناهمگونی این ازدواج برای ام الفضل و به خصوص برای امام (ع) زندگی آرام و لذت بخشی را به دنبال نداشت و سرانجام هم به تلخی و ناکامی انجامید.
در عین حال این ازدواج نتوانست، نفوذ معنوی امام (ع) را که بر دل ها و جان ها حاکمیت داشت، از حرکت و گسترش باز دارد و امام جواد (ع) در مدت امامت خود به وظائف خویش عمل کرد و رسالت الهی و دینی خود را انجام داد.
با این که امام (ع) در چنگال مامون و بعد از او معتصم بسر می برد، لیکن تا جائی که امکان داشت روابط خود را با یاران و اصحاب در سراسر کشورهای اسلامی حفظ و مستحکم می نمود و رسالت خود را با پیام به وسیله اشخاص مطمئن و یا توسط نامه انجام می داد و شیعیان را در مسائل و مشکلات راهنمایی و ارشاد می کرد. عقائد، احکام و اخلاق را برای مردم بیان می فرمود و این معارف درخشان اسلامی را به آنان انتقال می داد.
در طول هفده سال امامت، ده ها اصحاب با ایمان پرورش داد و به طور مستقیم و غیر مستقیم با دانشمندان بزرگ و پیروان راستین اسلام در ممالک مختلف ارتباط داشت.
امام جواد (ع) گر چه داماد مامون خلیفه مقتدر عباسی بود، اما زندگی ساده ای داشت و به دور از تشریفات ظاهری و خود باختگی در برابر مظاهر فریبنده دنیا، ساده و بی آلایش و زاهدانه زندگی می کرد.امام (ع) با موقوفات مدینه که در اختیارش بود، مستمندان را کمک می نمود و گویا بخ خاطر همین سخاوتمندی های ارزشمندش، به جواد یعنی با سخاوت لقب یافت.
روزی از روزها، دزدی را نزد معتصم خلیفه عباسی آوردند تا حد سرقت را بر او جاری کنند و دستش را قطع نمایند. معتصم، فقیهان و علماء و بزرگان را حاضر کرد و از آنان خواست، تا نظر خود را در نحوه اجراء حد و چگونگی قطع کردن دست دزد بگویند.
ابن ابی داوود که رئیس فقهاء و قاضی القضاة و عالم درباری بود گفت:
باید دستش را از مچ قطع کنند و دلیل آورد، که همه علماء اینطور گفته اند! حاضران گفته او را تایید کردند.
عالم دیگری گفت:
باید دست او را از ساعد قطع کنند، چنان که در وضو هم بایستی تات ساعد شسته شود.
معتصم رو کرد به امام جواد (ع) و بی اختیار گفت:
فدایت شوم، تو در این مورد چه می گوئی؟
امام جواد (ع) فرمود:
از این موضوع درگذر و مرا معاف دار!
معتصم گفت:
تو را به خدا قسم می دهم، نظر خودت را بگو.
امام جواد (ع) فرمود:
حال که مرا قسم دادی، نظرم را می گویم، که این ها همه در بیان سنت پیامبر (ص) خطا گفتند، بلکه باید دست دزد را از بند انگشتان قطع کرد و کف دست و ساعد نباید قطع گردد.
معتصم گفت:
دلیل این حکم چیست؟
امام (ع) فرمود:
برای اینکه پیامبر (ص) فرموده است، هفت موضع جایگاه سجده است، از جمله دو کف دست. حال اگر دست دزد را از مچ یا از ساعد قطع کنند، جایگاه سجده او قطع شده است، در حالی که در قرآن می خوانیم:
ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا . (19)
جایگاه سجده ها از خداست و چیزی که مخصوص خداست تصرف نمی گردد و نباید قطع شود.
معتصم که با استدلال فقهاء و علماء آشنایی داشت از لطافت و استحکام گفتار امام جواد (ع) در شگفت شد و دستور داد، دست دزد را از بند انگشت ها قطع کردند.
ابن ابی داوود بسیار در غضب شد و رنگش سیاه گردید و در حالی که به خودش ناسزا می داد گفت:
ای کاش مرده بودم و گفتار و استدلال قوی و محکم حضرت جواد کم سن و سال را، در این جلسه رسمی حکومتی نمی شنیدم!
بعدها ابن ابی داوود نزد معتصم علیه امام جواد (ع) سخن چینی بسیار کرد و شکست فتوای خود را در آن جلسه رسمی، شکست حکومت و خلیفه تلقی نمود و معتصم و درباریان را به قتل امام (ع) تحریک کرد!
از سوی دیگر ام الفضل همسر امام (ع) نازا بود و شاید مصلحت الهی ایجاب می کرد، که از دامن زنی از دودمان مامون خلیفه ستمگر و مستبد عباسی، نسل امامت ادامه نیابد.
لذا امام جواد (ع) با بانوئی از خاندان عماریاسر به نام سمانه ازدواج کرد. این کار موجب خشم و ناراحتی شدید ام الفضل گردید، تا جائی که نزد معتصم آمد و او نیز خلیفه را برای قتل امام (ع) تحریک کرد.
بالاخره این تحریکات در معتصم که خود نیز قلبا با امام (ع) دشمن بود، تاثیر نمود و فرمان قتل او را صادر کرد و در پی این تصمیم با غذای آلوده به سم کشنده، امام (ع) را مسموم کردند و آن حضرت روز سه شنبه آخر ماه ذیقعده سال 220 هجری قمری در سن بیست و پنج سالگی به شهادت رسید.
پیکر مطهر امام جواد (ع) در قبرستان قریش بغداد در کنار قبر امام هفتم (ع) یعنی کاظمین کنونی دفن گردید. (20)
3