فهرست کتاب


حکایت نامه سلاله زهرا (س)

حسن صدری مازندرانی

طلوع آفتاب: زندگی نامه مقام معظم رهبری

میلاد آفتاب

حضرت آیه الله آقای سید علی خامنه ای مدظله العالی در سال 1318 شمسی، در مشهد مقدس در خانواده ای روحانی، پا به عرصه وجود گذاشت. پدر ایشان آیه الله آقا حاج سید جواد از مجتهدین و علماء محترم مشهد بود که سالهای طولانی صبحها در مسجد گوهر شاد و ظهرها و شبها در مسجد بازار مشهد اقامه جماعت می نمود و تبلیغ دین می کرد.
جد معظم له آیه الله سید حسین خامنه ای از علمای آذربایجانی مقیم نجف بود. وی قبلاً در محله خیابان تبریز اقامت داشت و سپس به نجف اشرف سفر کرده در آنجا به درس و بحث اشتغال ورزیده بود مردی پرهیزکار و اهل علم و تقوی و زهد که عمری را با قناعت گذراند. (1)
روحانی شهید حاج شیخ محمد خیابانی شوهر عمه ایشان است که اگر چه در قصبه خامنه از توابع تبریز به دنیا آمده؛ ولی به علت اینکه در مسجد کریم خان در محله خیابان تبریز امام جماعت داشت به خیابانی مشهور بود و از روحانیون مشهور و مبارز دوران مشروطه است و نماینده مردم تبریز در مجلس شورای ملی بود و علیه نابسامانی موجود قیام کرد و در تبریز شهید شد.
مادر معظم له، دختر آقا سید هاشم نجف آبادی میردامادی از علمای معروف مشهد بود وی زنی پاکدامن، آشنا به مسائل و مختلف به اخلاق الله بود.

روزهای آغازین کودکی

دوران کودکی ایشان با تربیت پدری سخت گیر و مراقب اما به شدت مهربان و دوست داشتنی و مادری مهربان تر و دلسوز، در نهایت عسرت و تنگدستی سپری شد.
معظم له در این باره می گویند:
دوران کودکی بسیار در عسرت می گذشت خاصه که کودکی من در زمان جنگ نیز بود. با اینکه مشهد در کرانه جنگ واقع بود و همه چیز نسبت به شهرهای دیگر کشور در آن، ارزان و فراوان بود، معهذا وضع خانواده ما به طوری بود که ما حتی همیشه نمی توانستیم نان گندم بخوریم و معمولاً نان جو می خوردیم، گاه نان مخلوط و بندرت گندم.
من شبهایی از کودکی را به یاد دارم که در منزل شام نداشتیم و مادر با پول خردی که بعضی از وقتها مادر بزرگم به من یا یکی از برادران و خواهرانم می داد، قدری کشمش یا شیر می خرید که با نان بخوریم...
معظم له در باره منزل پدری می فرماید:
منزل پدری من که در آن متولد شدم تا 5-4 سالگی من یک خانه حدود 70-60 متری در محله فقیر نشین از مشهد بود که فقط اتاق داشت و یک زیرزمین تاریک و خفه.
هنگامی که برای پدرم میهمان می آمد و معمولاً پدر بنابراینکه روحانی و محل مراجعه مردم بود، میهمان داشت همه باید به زیر زمین می رفتیم تا میهمان برود لذا بعد عده ای که به پدر ارادتی داشتند. زمین کوچکی را کنار این منزل خریده و به آن اضافه کردند ما دارای سه اطاق شد.
معظم له در باره لباس پوشیدنشان می فرماید:
از نظر لباس هم وضع همین گونه بود. مادرم از لباسهای کهنه پدرمان برای ما چیزی درست می کرد که یک چیز عجیب و غریبی بود، نه لباده، نه قبا، یک چیز بلند تا زیر زانو و اغلب هم چند وصله می خورد.
البته باید گفت پدر هم لباسهایش را به این زودی عوض نمی کرد، مثلاً یک لباده داشت که چهل سال آن را پوشید.