فهرست کتاب


سرچشمه حیات

محمد امینی گلستانی

12 لذت خوردنیها و آشامیدنها با آب

اساس زندگی انسان را دو رکن متضاد تشکیل می دهد؛ روح مجرد و جسم مادی، خداوند با ترکیب این دو موجود ضد و نقیض به موجودات جاندار مخصوصا انسان، حیات بخشیده است.
برای ادامه حیات هر یک، از این دو جنس متضاد، غذای خاصی قرار داده است؛ غذای روح و روان را داشتن رابطه دائم و مناجات و گفتگو مخصوصا مناجات شبانه با خدا است (شب مردان خدا روز جهان افروز است) و همچنین سر در آفاق و انفس بالاخرة در هر حال متکی بودن به او، تعیین کرده است؛
هر کس از این غذا و تغذیه روحی محروم است، همیشه با روح مرده و روان افسرده به زندگی بی محتوا ادامه می دهد؛ روشن است، کسی که دارای این خصیصه غفلت و دوری از خدا است ادامه حیات برایش مفهومی نخواهد داشت!
غذای جسم را، خوردن و آشامیدن، قرار داده است؛ یعنی هر جان داری اگر از این دو محروم شود؛ زندگی او ادامه پیدا نمی کند.
برای درک لذت، خوردنیها و آشامیدنها، با آب معنا بخشیده است؛ اگر آب وجود نداشت نه زندگی وجود داشت و نه لذت زندگی.
امام صادق علیه السلام فرمود: و یجده لذة الطعام و الشراب بالماء (227)
انسان ، لذت خوردنی و آشامیدنی را با آب پیدا می کند.
امام صادق علیه السلام فرمود: لو لا الماء لم یجد لذة الطعام و الشراب (228)
اگر آب نبود کسی لذت خوردنی و نوشیدنی را پیدا نمی کرد.
عن عبدالله علیه السلام : بالماء یجد لذة الطعام والشراب (229)
از امام صادق (ع) روایت شده است که: با آب، لذت خوردنی و آشامیدنی، مفهوم پیدا می کند.

13 اعجازهای آبی رسول خدا صلی الله علیه و آله

در طول بیست و سه سال دوران نبوت پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله از بزرگ ترین معجزه های آن حضر در مواقع مختلف و به اشکال گوناگون، آب بود.
در پیشامد متعدد، یا خود آن حضرت به اجرای آن اقدام می فرمود و یا دیگری را به انجام آن مامور می کرد؛ گاه از انگشتان مبارکش، آب جاری می شد و گاهی از تیر و بار دیگر، آب از چاه و صدها قضایای دیگر که ذیلا نمونه های از آن جریانها آورده می شود.

1 جاری شدن آب از انگشتان

1 - کتاب احتجاج طبرسی: امیر مؤمنان علیه السلام در جواب یهودی که مانند معجزات انبیاء سلف را در خواست می کرد فرمود: پیغمبر وقتی که در حدیبیه فرود آمد، اهل مکه آن حضرت را محاصره کرده بودند، اصحاب از تشنگی شدید به حضرت شکایت کردند به گونه ای که اسبها نیز ناتوان شده بودند، حضرت رکوه یمانی را (230) خواست و دست مبارکش را روی آن گذاشت، از میان انگشتانش آب شکافته و جاری، شد به طوری که همه لشکریان و اسبها سیراب شدند و ظرفها را پر کردند. (231)
2 - همراه کاروان تجاری خدیجه به شام می رفت و به بیابانی رسیدند که از زمانهای قدیم آب داشت، ولی بر خلاف انتظار، آب پیدا نکردند، چون قافله ابوجهل جلوتر از حضرت می رفت، دستور داده بود چاه را پر کنند؛
پیغمبر آستینها را بالا زده و دستانش را در ریگ فرو برد و چشمانش را به آسمان دوخت و لبهای مبارکش را حرکت داد، ناگهان آب از میان انگشتانش جوشیده و فوران کرد؛ به طوریکه مانند نهرهای بزرگ بر روی زمین جاری شد؛ عباس پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: ای برادر زاده! جلوی آب را بگیر، نزدیک است اموال و اثاث ما غرق شود، همگی آب نوشیدند و مشکهایشان را پر کردند. (232)
3. در مسیر جنگ تبوک به وادی المشقف رسیدند، دست مبارکش را زیر آبی گرفت که قطره قطره می ریخت، سپس آب شکافته شد به گونه ای که مانند صاعقه صدای مهیب، از او شنیده می شد مردم آب آشامیدند و به اندازه احتیاج آب بر داشتند پس حضرت فرمود: اگر کسی از شماها عمر کند، می شنود که این بیابان از آبادترین بیابان ها خواهد بود. (233)
4. در روایت ابی قتاده است که در جنگ بنی المطلق کان یتفجر الماء بین اصابعه لما وضع یده فیه حتی شرب الجیش العظیم (234) وقتی که دست مبارکش را به رکوة گذاشت از میان انگشتانش آب شکافته شد، آنهمه لشکر عظیم، سیراب شده و به همراه خود برداشتند.
5. از امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش از علی علیه السلام نقل شده است که فرمود: در یکی از جنگها همراه پیغمبر صلی الله علیه و آله بودیم به جائی که آب پیدا نمی شد رسیدیم مردم تشنه شدند در یک ظرف کمی آب بود، انگشتانش را بر آب گذاشت و آب از آن جاری شد، به طوریکه همه مردم و شتران و اسبان سیراب شدند و به همراه خود برداشتند، در لشکر دوازده شتر و دوازده هزار اسب، و سی هزار مرد بودند. (235)
6 - روایت شده است، در جنگ تبوک، لشکر تمام روز را راه رفتند از شدت گرما نزدیک بود گردنهای پیاده و سواره و مرکب ها قطع شود، حضرت ظرف آب کوچک را خواست، آب کمی را که همراه داشت بر آن ریخت و انگشتانش را بر آن گذاشت و آب از زیر انگشتانش جوشید، لشگریان نوشیدند و به همراه برداشتند؛ در حالی که غیر از اسب و شتر سی هزار نفر بودند. (236)
7 - روایت شده است: اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله در سفری با حضرت بودند: از نبود آب به آن حضرت شکایت کردند که نزدیک است به هلاکت برسند، فرمود: نه، خدایم با من است، مرا راهنمایی می کند توکلم بر او و پناهگاهم اوست، ظرف آبی را خواست، کمی آب در آن بود که یک نفر هم سیراب نمی شد، دستش را بر آب گذاشت، از میان انگشتانش آب جوشید و جاری شد، مردم را صدا زدند، همگی سیراب شده و آب برداشتند، به طوریکه خسته شدند. و آنان هزاران نفر بودند و فرمودم: شهادت می دهم که من رسول به حق خدایم. (237)
8 - امیرمومنان علیه السلام به یهودی فرمود: روز میضاة عبرتی برای منکرین نبوتش مانند سنگ موسی علیه السلام وقتی که میضاة را خواست، دست به آن گذاشت، آب جوشید بالا آمد تا اینکه هشت هزار نفر از آب آن، وضو گرفتند و نوشیدند و چهارپایان را سیراب کرد و به همراه خود به اندازه کافی برداشتند.(238)
9. سالم بن ابی جعد گوید: به جابر گفتم روز شجرة چند نفر بودید، گفت هزار و پانصد نفر، ما را تشنگی فرا گرفت، حضرت دستش را توی ظرف کوچکی گذاشت، از میان انگشتانش مثل چشمه ها آب بیرون می آمد، نوشیدم و بما کفایت کرد، اگر صد هزار نفر بودیم باز کفایت می کرد. (239)
2
جوشیدن آب از چاه خشکیده
1. حضرت رسول صلی الله علیه و آله همراه کارون تجارتی خدیجه کبری علیه السلام در سن 25 سالگی به شام می رفت، در طول راه اعجازهای متعدد از وجود مبارکش به ظهور رسیده است، از جمله این بود که:
در بیابانی چاه آبی وجود داشت، کاروانیان از آب، آن استفاده می کردند وقتی که ابوجهل به سر آن چاه رسید به اندازه کافی آب برداشت و چاه را پر از سنگ و شن کردند تا کاروان حضرت از تشنگی بمیرند، غلامی داشت به نام فلاح به عنوان دیده بان گذاشت و قول داد اگر خبر مرگ محمد را به من بیاوری آزادت می کنم، وقتی که کاروان آن حضرت به آنجا رسیدند شتابان به سوی چاه آب رفتند، اثری از آن پیدا نکردند، سینه هایشان تنگ شده و یقین هلاکت کردند، به محمد صلی الله علیه و آله پناه بردند، فرمودند: آیا محلی که قبلاً آب داشته باشد می شناسید؟ گفتند بلی چاهی بود که با شن و سنگ پر کرده اند حضرت بر سر چاه آمده و ایستاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و ندا کرد:
یا عظیم الاسماء یا باسط الارض و یا رافع السماء قد اضر بنا الظلماء فاسقناالماء
ای بزرگ نام! ای گستراننده زمین و ای بلند کننده آسمان، تشنه به ما فشار آورد و ضرر کلی رسانده است، ما را از آب سیراب کن!
ناگهان سنگها و شن ها از زیر پای آن حضرت به صدا درآمدند و چشمه، آب، جوشیده و بالا آمد و جاری شد پس مردم چهار پایانشان را سیراب کردند و مشک هایشان را پر کردند و حرکت کردند.
غلام ابی جهل با سرعت برگشت، ابوجهل پرسید چه خبر آوردی ای فلاح؟ غلام گفت: به خدا قسم رستگار نمی شود هر کس با محمد دشمنی کند ، قضیه را شرح داد ابوجهل از غضب دماغش باد کرد، به غلام گفت از من دور شود، ابداً رستگار نشوی. (240)
2. راهبی به نام فیلق بن یونان بن عبدالصلیب، در صومعه ای زندگی می کرد، هم پدرانش و هم خودش وراثتاً منتظر قدوم مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله بودند، به او اباخیبر می گفتند، از پدرانش شنیده بود که هر وقت آن پیغمبر از اینجا می گذرد چند علامت مخصوص دارد، اولا: بالای سرش یک قطعه ابر سایه می افکند و ثانیاً به درخت خشک جلوی صومعه تکیه می کند فوراً سبز شده و میوه می دهد؛ و ثالثاً: چاهی که در صومعه است و خشک شده است آنرا پر آب می کند.
این راهب به اندازه ای پیر شده بود که چشمانش را از دست داده بود و ضعیف گشته بود، روزی پسرانش به او خبر دادند که پدر، قافله ای از سوی تهامه می آید، از حجاز و بر سر آنها سایه افکنده است، و نوری بلند شده است، راهب سر به آسمان بلند کرد و گفت: الهی و سید و مولای بحق هذا المحبوب الذی زاد فیه تفکری الا مارددت علی بصری
ای خدا ای سید و مولای من! بحق این محبوبی که فکرم به او مشغول است نور چشمان را به من برگردان
دعایش تمام نشده بود که چشمانش دید خود را بازیافت. راهب به راهبان دیگر گفت احترام این محبوب را پیش علام الغیوب دیدید. پس شعری در مدح آن حضرت خواند و گفت ای اولاد من! اگر این شخص پیغمبر مبعوث باشد، در اینجا فرود می آید و به آن درخت خشک تکیه می زند سبز و پربار می شود.
آن درخت از زمان حضرت عیسی بن مریم علیه السلام خشک شده است و این چاه که در آن آبی نداریم کنار آن آمده و آب می خورد .
مدت کمی گذشت که قافله رسید و در کنار چه نزول کردند و بارها را پائین آوردند. حضرت جای خلوت را دوست می داشت، به کنار درخت خشک رفت و بر او تکیه کرد، بلافاصله درخت سبز و خرم شده و پر بار گشت و به کنار چاه آمده و از آب دهان مبارکش به آن انداخت و نظری به داخل آن افکند، آب شکافته شده، چشمه های زیاد و آب گوارا بیرون آمد. (241)
عروة بن زبیر می گوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله برای زیارت بیت الله الحرام خارج شد و قصد جنگ نداشت، حدیث را ادامه داد تا اینکه گفت: و قریش نیز از مکه بیرون آمده و زودتر از پیغمبر به محلی رسیدند که: بلدح می نامیدند و کنار آبی که در آنجا بود نزول کردند وقتی که پیغمبر سبقت ایشان را دید در حدیبیه فرود آمد و در حالی که هوا به شدت گرم بود، در آنجا فقط یک حلقه چاه وجود داشت، مردم از تشنگی به سختی افتادند و تعدادشان هم زیاد بود، به طوریکه مردانی به ته چاه رفتند و با دستانشان آب جمع می کردند.
حضرت دلوی خواست ، از آن وضو گرفت و مضمضه کرده به آن دلو ریخت، امر کرد آن آب را به چاه ریختند و نیز تیری از کنانه درآمد و به چاه انداخت، و دعا کرد آب از ته چاه فوران کرد و بالا آمد، مردم در اطراف چاه نشسته، با دست آب را بر می داشتند. (242)
این روایت با سندهای مختلف آمده است، ما یکی از آنها را اختیار نمودیم.
3
جاری شدن آب از تیر
جابر بن عبدالله و براء عازب و سلمة ابن اکواع و مسور بن مخرمه گویند:
وقتی که پیغمبر در حدیبیه با یکهزار و پانصد نفر فرد آمدند موقعی بود که حرارت شدید فرا گرفته بود، گفتند: یا رسول الله بیابان خشک و آبی در آن وجود ندارد و قریش در بلدح (243) آب زیادی در اختیار دارند.
حضرت تیری از کنانة کشید و به براء بن عازب داد، فرمود: این تیر را در یکی از چاههای قدیمی حدیبیه: بنشان!
سهیل بن عمرو به همراه قریشیان آمدند، به چاه نگاه کردند، دیدند چشمه ها و در روایتی 12 چشمه از یک تیر می جوشد، گفتند: مانند امروز را ندیده ایم و این کار از سحر محمد کم نیست.
وقتی که دستور حرکت صادر شد فرمود: به اندازه احتیاج آب بردارید ، سپس به براء فرمود: برو و تیر را درآور! وقتی که حرکت کرد براء تیر را برداشت، آب خشک شد به گونه ای که در آنجا آبی وجود نداشت. (244)
2. در جنگ تبوک، اصحاب از شدت عطش شکایت کردند پس تیری به مردی داد و فرمود: آن را در ته چاه بنشان! آن مرد آن را کاشت و، آب جوشید تا لب چاه رسید و سی هزار نفر با چهارپایانشان از آن آب سیراب شدند.
در روایت الخرائج است: و رجال من المنافقین حضور متحیرین مردانی از منافقین، حضور داشتند و همگی از این ماجرا متحیر بودند.(245)