سیف الواعظین و الذاکرین تاریخ تفصیلی جنگهای جمل، صفین و نهروان

نویسنده : علامه محمد حسن بن محمد ابراهیم الیزدی مترجم : تحقیق و نگارش:مهدی احمدی‏

مقدمه:

کتاب حاضر مشتمل بر تاریخ تفصیلی غزوات ثلاثه جمل،صفیّن و نهروان است که توسط ناکثین و قاسطین و مارقین، در طول حکومت قریب پنج ساله امیرالمؤمنین(ع) بر آن حضرت تحمیل شد. تاریخ تفصیلی این سه جنگ مهم در بدوِ امر توسط علامه مرحوم آیة اللَّه محمد حسن بن محمد ابراهیم الیزدی در سال 1252 ه.ش یعنی حدود 170 سال قبل جمع آوری شد و حدود 115 سال قبل به زیور چاپ آراسته شد. و از آن پس تجدید چاپ نشد تا اینکه این حقیر در سال 1379 ه ش سالی که توسط مقام معظم رهبری به سال امام علی(ع) نامگذاری شد، به سبک فارسی روان بازنویسی نموده تا در اختیار علاقمندان و دوستداران حضرت امیر(ع) قرار گیرد و همگان بیش از پیش به مظلومیت آن امام مظلوم تاریخ آشنا گردند.
مرحوم محمد حسن بن محمد ابراهیم الیزدی در مقدمه کتاب می فرماید:
علمای اَعلام بسی سعیها در نشر اخبار سید المرسلین و ائمه معصومین(ع) نموده اند، خصوصاً شمس العلما و المحدّثین و قمر الفقهاء و المجتهدین آیة اللَّه
فی الارض بل فی الارضین مولانا علامّه مجلسی، کمال سعی و اهتمام را در نشر اخبار سیّذ انام و ائمّه همام(ع) نمود، بعد از آنکه نزدیک بود که آثار دین و مذهب مندرس گردد، آن بزرگوار ملقّب به محیی الدّین و المذهب و آیة اللَّه علی العرب و العجم گردید. باری اعلی اللَّه مقامه فی الجنّة و حشره اللَّه مع الائمّة(ع)، چون در کتب فارسیه آن جناب متوجه ذکر احوال خیر مأال، امیر المؤمنین و سیّد الموحدّین و قبلة العارفین و مظهر العجائب مولاناو امامنا علیّ بن ابیطالب(ع) نشده اند و اگرچه اراده نوشتن را در مجلّد سوّم حیوة القلوب داشتند ولی عمر شریف ایشان وفا نکرد و خلق از استماع احوال خیر مأل آن امام کما ینبغی محروم بودند. لکن این مقصّر درگاه اله و این متشبّه به خدّام سیّد الشّهداء و خامس آل عبا(ع) با عدم قابلیّت و نهایت تأسّف اقتدا به عجوزه مشتری حضرت یوسف(ع) کرده به جهت اصرار اشاره به ذکر مجملی از مصائب سرور شهیدان و سیّد جوانان جنان نیز شده باشد. چون بعد از ذکر فضائل، ذکر مصیبت مؤثرتر است، انشاء اللَّه.
از آنجایی که مرحوم علّامه محمد حسن بن محمد ابراهیم الیزدی، مطالب تاریخی این کتاب را شیوا اما ثقیل نوشته اند و به خاطر ثقل کلام و قلم ایشان، برای عموم خوانندگان و دوستداران کتاب قابل استفاده و بهره برداری نبود اگرچه برای خواص به راحتی قابل استفاده بود لذا این حقیر تصمیم گرفته ام که در سالی که به نام مبارک امام علی(ع) مزین شد به یاری ذات حق و عنایات صاحب الامر(ع) و دعای دوستان، کلیه مطالب این کتاب را به قلم فارسی روان بازنویسی نموده و در اختیار جامعه جوان و فرهیختگان جامعه انقلابی و بیدار دل از حوزویان و دانشگاهیان و محصّلین و همه دوستداران تاریخ شیعه قرار دهم، باشد که در این راستا، شبنم ضیاء ولایت و باران محبت علی بن ابی طالب(ع) بر قلوب تشنگان ولایت آن ولیّ بر حق باریدن گیرد.
اینجانب ثواب این امر خیر را هدیه می کنم به مقام شامخ حضرت امیر(ع) و فرزندانش ائمه معصومین(ع) لا سیّما امام عصر(عج) و امام راحل، خمینی کبیر(ره) و جمیع شهداء طول تاریخ شیعه، خصوصاً شهدای انقلاب اسلامی ایران و شهدای جنگ تحمیلی و امید آنکه در این رهگذر، جمیع شهدا و اموات خوانندگان این کتاب و خوشه چینان خرمن حبّ امیر المؤمنین(ع) خصوصاً والد اینجانب، مرحوم حاج روح اللَّه احمدی از سفره محبّت علیّ بن ابی طالب و همنشینی با آن حضرت در دیار باقی، متنعّم گردند.
اقلّ الخلیقه بل لا شئی فی الحقیقه
مهدی احمدی

خطبه شِقْشِقِیَّه یکی از خطبه های نهج البلاغه است که گوشه ای از شِکوِه های امیر المؤمنین علی(ع) را بازگو می کند.

واژه شِقْشِقَه در لغت عرب به معنای چیزی شبیه شُش گوسفند است که شتر در وقت اضطراب و هیجان و نفس زدن زیاد، آن را از دهان خارج کرده و سپس در زیر گلو صدا می کند. حال در این خطبه حضرت(ع) به ابن عباس می فرمایدک
یَا ابْنَ عَبّاسٍ تِلْکَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ
شکایت کردن از سه خلیفه در این خطبه که از روی ظلم و ستم بر من تقدّم جستند از جهت هیجان و به شوق هدایت خلق بود که گفته شد، گویا شقشقه شتر صدا کرد و در جای خود آرام گرفت یعنی ای ابن عباس هر وقت و همیشه از اینگونه سخنان نخواهم گفت.
آگاه باش سوگند به خدا که پسر ابی قحانه(ابی بکر که اسم اودر جاهلیت عَبدُ العُزّی بود، حضرت رسول اکرم(ع) آن را تغییر داده و عبداللَّه نامید) خلافت را مانند پیراهنی پوشید و حال آن که می دانست که من برای خلافت مانند قطب وسط آسیا هستم(چنان که دَوَران و گردش آسیا قائم به میخ آهنی وسط به عنوان محور است و بدون آن خاصیّت آسیائی ندارد، همچنین خلافت بدست غیر من زیان دارد، مانند سنگی که در گوشه ای افتاده و در زیر دست و پای کفر و ضلالت لگد کوب شده) علوم و معارف از سرچشمه فیض من مانند سیل سرازیر می شود، هیچ پرواز کننده در فضای علم و دانش به اوج رفعت من نمی رسد.
پس چون پسر ابی قحافه پیراهن خلافت را بناحق پوشیده و مردم او را تبریک گفتند جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهی نمودم و در کار خود اندیشه می کردم که آیا بدون سپاه حمله کرده و حق خود را مطالبه نمایم یا آن که بر تاریکی کوری و گمراهی خلق صبر کنم، بر این تاریکی ضلالت که در آن پیران را فرسوده، جوانان را پژمرده و پیر ساخته، مؤمن برای دفع فساد رنج می کشد تا بمیرد، دیدم صبر کردن خردمندی است، پس صبر کردم در حالتی که چشمانم را خاشاک و غبار و گلویم را استخوان گرفته بود.
(بسیار اندوهگین شدم، زیرا در خلافت ابی بکر و دیگران جز ضلالت و گمراهی چیزی نمی دیدم و چون تنها بودم و یاوری نداشتم نمی توانستم سخنی بگویم) میراث خود را تاراج رفته می دیدم. پس از رحلت پیامبر اسلام(ص) خلافت را بنا حق غصب کرده مردم را به گمراهی سوق دادند. برای حفظ اسلام و این که مبادا انقلاب داخلی بر پا شده و دشمن سوء استفاده نماید، مصلحت در چشم پوشی از خلافت و شکیبایی دانستم تا این که اولی(ابی بکر) راه خود را به انتها رسانده(پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز درگذشت و پیش از مردنش) خلافت را بعد از خود به آغوش ابی خطاب(عُمر) انداخت.
جای بسی حیرت و شگفتی است که ابی بکر در زمان حیاتش فسخ بیعت مردم را درخواست می نمود و می گفت:
اَقیلوُنی فَلَسْتُ بِخَیْرِکُمْ وَ عَلِیٌّ فیکُمْ
(یعنی ای مردم بیعت خود را از من فسخ کنید و مرا از خلافت عزل نمائید که من از شما بهتر نیستم و حال این که علی(ع) در میان شما است) ولی چند روز از عمرش مانده وصیّت کرده تا خلافت را برای عمر سفارش کند این دو نفر غارتگر، خلافت را مانند دو پستان شتر میان خود قسمت نمودند.
او خلافت را در جای ناهموار قرار داد(عُمَر را بعد از خود خلیفه ساخت)در حالی که عُمَر سخنِ تند و زخمِ زبان داشت، ملاقات با او رنج آور و اشتباهات او در مسائل دینی بسیار و عذرخواهیش بی شمار بود(تا جایی که عمر گفت:
لَوْ لا عَلِیٌّ لَهَلَکَ عُمَر
یعنی اگر علی(ع) نبود هر آینه عُمَر هلاک می شد) پس مصاحبت با او مانند سوار بر شترِ سرکِش نافرمان بود که اگر مهارش را سخت نگاه داشته و رها نکنند، بینی شتر پاره و مجروح می شود و اگر رها کرده و بحال خود واگذارد با صورت در پرتگاه هلاکت خواهد افتاد، پس سوگند به خدا مردم در زمان و گرفتار شده اشتباه کردند و در راه راست قدم ننهاده از حق دوری نمودند، پس من هم در این مدت طولانی(ده سال و شش ماه) شکیبایی ورزیده با سختی محنت و غم همراه بودم.
عُمَر هم راه خود را پیمود و پیش از تهی کردن جامه، امر خلافت را در جماعتی قرارداد که مرا هم یکی از آنان گمراه نمود(چون قاتل او ابو لؤلؤ شش ضربه کارد به او زد و دانست که بر اثر آن زخمها خواهد مرد) برای تعیین خلیفه شورایی را معیّن کرد و گفت هفت نفر را شایسته خلافت می دانم و از پیامبر اسلام شنیده ام که آنان اهل بهشت هستند. اول سعد بن زید که او با من خویشی دارد لذا خارجش می کنم و شش نفر دیگر سعد بن ابی وقّاص و عبدالرحمن بن عوف و طلحه و زُبیر و عثمان و علی(ع). بعد از مرگم شورای شش نفره را شکل دهید و خلیفه را انتخاب کنید و هرگاه پنج نفر از شما متّفق شدند و یکی مخالفت کرد او را بکشید و اگر سه نفر اتّفاق کردند و سه نفر مخالفت آن سه نفری که عبدالرحمن در میان آنان است را اختیار کنید و آن سه نفر دیگر را بکشید. بعد از مرگ عُمَر در جلسه شورا، عبدالرحمن به علی(ع) گفت: که آیا حاضری طبق کتاب خدا، سنّت پیامبر و روش ابوبکر و عمر عمل کنی؟ حضرت فرمود: طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر و روش خودم عمل خواهم کرد لذا علی(ع) را نپذیرفتند بلکه خلافت را به عثمان واگذار نمودند که او شرایط عبدالرحمن را پذیرفته بود.
پس بار خدایا از تو یاری می طلبم برای شورائی که تشکیل شد و مشورتی که نمودند، چگونه مردم مرا با ابوبکر مساوی دانستند و درباره من شک و تردید نمودند تا جایی که امروز با این اشخاص(پنج نفر اهل شوری ) همردیف شده ام و لیکن باز هم صبر کرده و شوری حاضر شدم در فراز و نشیب از آنها پیروی کردم(برای مصلحت در همه جا با آنان موافقت نمودم).
پس مردی از آنها از حسد و کینه ای که داشت دست از حق شسته به راه باطل قدم نهاد(مراد سعد بن ابی وقّاص است که حتی پس از قتل عثمان هم با آن حضرت بیعت نکرد) و مرد دیگری برای دامادی و خویشی خود با عثمان از من اعراض کرد(مراد عبداللَّه ابن عَوف است که شوهر خواهر مادری عثمان بود) و همچنین دو نفر دیگر(طلحه و زبیر) که از رذالت و پستی، موهن و زشت است که نام ایشان برده شود. تا این که سوّم قوم یعنی عثمان برخاست و مقام خلافت را بناحق اشغال نمود در حالتی که هر دو جانب خود را از غرور و تکبر باد کرده بود، میان موضع بیرون دادن و خوردنش (شغل او مانند بهائم خوردن و سرگین انداختن بود و امور مربوط به خلافت را مراعات نمی کرد).
و اولاد پدرانش(بنی امیه که خویشاوند او بودند) با او همدست شدند و بیت المال را می خوردند مانند شتری که با میل تمام گیاهان بهاری را بخورد تا این که ریسمان تابیده او باز شد(صبحانه نقض عهد کردند و متفرّق شدند) و رفتارش سبب سرعت در قتل او شد، و پُری شکم، او را برانداخت(بر اثر اسراف و بخشش بیت المال به اقوام و منع آن از فقراء و مستمندان، مردم جمع شدند و پس از یازده سال و یازده ماه و هیجده روز غضب خلافت، او را کشتند).
پس از کشته شدن عثمان هیچ چیزی مرا به صدمه نینداخت مگر این که مردم مانند موی گردن کفتار بدورم ریخته از هر طرف به سوی من هجوم آوردند، بطوری که از ازدحام ایشان و بسیاری جمعیّت حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و در دو طرف جامه و ردای من پاره شد، اطراف مرا گرفتند مانند گلّه گوسفند جمعی(طلحه و زیبر و دیگران) بیعت مرا شکستند و گروهی(خوارج نهروران و سائرین) از زیر بار بیعتم خارج شدند و بعضی(معاویه و دیگران) از اطاعت خدای تعالی بیرون رفتند.
گویا مخالفین نشنیده اند که خداوند در قرآن فرمود: سرای جاودانی را قرار دادیم برای کسانی که مقصودشان سرکشی و فساد در روی زمین نمی باشد. و جزای نیک برای پرهیزکارانست(سوره قصص آیه 83).
آری سوگند به خدا این آیه را شنیده و حفظ کرده اند، ولیکن دنیا در چشمهای آنان آراسته، زینت آن آنانرا فریفته است.
آگاه باشید سوگند به خدائی که میان دانه حبّه را شکافت و انسان را خلق نمود اگر حاضر نمی شدند آن جمعیت بسیار برای بیعت با من و یاری نمی دادند که حجّت تمام شود و اگر نبود عهدی که خداوند از علماء و دانایان گرفته تا راضی نشوند بر سیری ظالم و گرسنه ماندن مظلوم، هر آینه ریسمان و مهار شترِ خلافت را بر کوهان آن می انداختم (تا ناقه خلافت به هر کجا که خواهد برود و در هر خار زاری که خواهد بچرد) و آب می دادم آخر خلافت را به کاسه اول آن (چنان که پیش از این بر این کار اقدام ننمودم اکنون هم کنار می رفتم و امر خلافت را رها کرده و مردم را به ضلالت و گمراهی وا می گذاشتم) حال فهمیده اید که این دنیای شما نزد من خوارتر از عطسه بز ماده است.
وقتی سخن به اینجا رسید مردی از اهل دهات عراق برخاست و نامه ای به حضرت داد و حضرت مشغول به خواندن نامه شد و از ادامه سخن بازماند در اینجا ابن عباس عرض کرد یا امیرالمؤمنین کاش از آنجائی که سخن را ناتمام کردی ادامه می دادی حضرت به ابن عباس فرمود: دیگر مانند این سخنان را از من نخواهی شنید گویا شقشقه شتری بود که صدا کرد و باز در جای خود قرار گرفت و آرام شد. ابن عباس گفت: سوگند به خدا از قطع سخنی آنقدر اندوهگین نشدم که از قطع کلام آن حضرت که نشد به آنجائی که اراده کرده بود برسد اندوهگین شدم.

باب اول: