غرب زدگی

نویسنده : جلال آل احمد

1: شانزده تُن

من صبح روزی به دنیا آمدم که خورشید نور نداشت.
بیلم را برداشتم و به معدن رفتم و شانزده تن زغال نمره ی 9 بار زدم.
رییس ریزه ام گفت: ها ماشالاه! خوشم آمد.
تو شانزده تن بار می زنی و به جایش آن چه داری
این که یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهای پطرس مقدس! دور روح ما خیط بکش.
که ما روح مان را به انبار کمپانی سپرده ایم.
وقتی می بینید دارم می آیم بهتر است کنار بروید
خیلی ها این کار را نکردند و مردند.
من یک مشتم آهن است، آن یکیش فولاد
اگر مشت راست، بهتان نگیرد، مشت چپم می گیرد،
بعضی ها معتقدند، که آدم از خاک خلق شده
اما مرد فقیر دیوانه ای هم هست
که از عضله و خون درست شده،
از عضله و خون و پوست و استخوان،
و از مغزی ضعیف و پشتی قوی.
تو شانزده تن بار می زنی و آن چه به جایش داری
این که یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهای پطرس مقدس! ما را به مرگ مخوان
ما نمی توانیم بیاییم.
ما روح مان را به انبار کمپانی سپرده ایم.
شعری از: مرل تره ویس Merle Travis))
آواز از: ارنی فورد Ernie ford
به نقل از صفحه ی 33 دور - ساخت کاپیتول ریکوردز امریکا. (با تشکر از بتی توکلی که گفتار صفحه را برایم بیرون نویس کرد.)

2: پیش در آمد

طرح نخستین آن چه در این دفتر خواهید دید، گزارشی بود که به شورای هدف فرهنگ ایران داده شد. در دو مجلس از جلسات متعدد آن شورا. چهارشنبه 8 آذر 1340 و چهارشنبه 27 دی 1340. مجموعه ی گزارش های اعضای آن شورا در بهمن 1340 از طرف وزارت فرهنگ منتشر شد. اما جای این گزارش البته در آن صفحات نبود که نه لیاقتش را داشت و نه امکانش را. هنوز موقع آن نرسیده است که یکی از دوایر وزارت فرهنگ بتواند چنین گزارشی را رسماً منتشر کند.
گرچه موقع آن رسیده بود که اعضای محترم آن شورا تحمل شنیدنش را بیاورند.
ناچار این گزارش منتشر نشده ماند و نسخه های ماشین شده ی آن، به دست این دوست و آن بزرگوار رسید که خواندند و زیر و روهاش کردند و به پیراستنش یادآوری ها نمودند. از جمله ی این سروران، یکی دکتر محمود هومن بود که سخت تشویقم کرد به دیدن اثری از آثار ارنست یونگر آلمانی. به نام عبور از خط که مبحثی است در نیهیلیسم.
چرا که به قول او، ما هر دو، در حدودی یک مطلب را دیده بودیم اما به دو چشم. و یک مطلب را گفته بودیم اما به دو زبان. و من که زبان آلمانی نمی دانستم، دست به دامان خود او شدم و سه ماه تمام، هفته ای دست کم دو روز و روزی دست کم سه ساعت، از محضرش فیض ها بردم و تلمذها کردم و چنین شد که عبور از خط به تقریر او و تحریر من ترجمه شد.
در همین گیر و دار بود که کتاب ماه کیهان راه افتاد. اوایل 1341.
حاوی فصل اول عبور از خط و ثلث اول غرب زدگی. و همین ثلث اول، کتاب ماه را به توقیف افکند و عاقبت کارش به آن جا کشید که هسته ی غرب زدگی را بیندازد و کیهان ماه بشود. که خود یک شماره بیش تر دوام نکرد.
اما متن غرب زدگی را من در مهر 1341 در هزار نسخه منتشر کردم. به استقلال. و اینک همان متن با افزایش ها و کاهش هایی و با تجدید نظری در احکام و قضاوت ها.
همین جا بیاورم که من این تعبیر غرب زدگی را از افادات شفاهی سرور دیگرم حضرت احمد فردید گرفته ام که یکی از شرکت کنندگان در آن شورای هدف فرهنگ بود. و اگر در آن مجالس داد و ستدی هم شد، یکی میان من و او بود - که خود به همین عنوان حرف و سخن های دیگری دارد و بسیار هم شنیدنی - و من امیدوار بودم که جسارت این قلم او را سر حرف بیاورد.
و اکنون این متن چاپ دوم چیزی شده است، اندکی مفصل تر از اولی، که یک بار در اواخر 1342 نوشتمش، برای چاپ دومی در نسخ فراوان و به قطع جیبی. که زیر چاپ توقیف شد و ناشرش - بنگاه جاوید - ورشکست، که روی من سیاه. اما مگر از پای می شود نشست؟ این بود که بار دیگر در فروردین 1343 آن را از نو نوشتم و فرستادم فرنگ به قصد این که به دست جوانان دانشجوی مقیم آن دیار چاپ و منتشر بشود. که نشد. و مال بد بیخ ریش صاحبش، برگشت که می بینید. با همه ی آرایش و پیرایشی که دیده. و می بخشید که حوصله ی از نو نوشتنش نیست که اگر چنین می کردم، اکنون کار دیگری پیش روی تان بود. و اما در این مدت چند بار در تهران و یک بار در کالیفرنیا چاپ عکسی همان متن اول مخفیانه و بی صلاحدید مرحوم نویسنده منتشر شد و چه پول های گزافی که بندگان خدا به خرید آن هدر کردند. و سر سانسور سلامت باد که حق نشر اثری را از صاحبش می گیرد و عملاً به دیگران می دهد که دلی دارند و بازار یابند و فقط از سفره ی گسترده بوی مشک می شنوند. به این ترتیب بود که بر سر این اباطیل بیش تر هو زدند تا حرفی. و بیش تر اسمی سر زبان افتاد تا که حقی بر کرسی بنشیند. و اما تک و توک منقّدان که از نوشته هاشان پندها گرفته ام و نکته های درست نقدهاشان را رعایت کرده ام چنان دیر از خواب بیدار شدند که به بیداری این دفتر باورم شد. باورم شد که این صفحات مشوش، بر خلاف انتظار نویسنده اش، لیاقت این را داشته است که هنوز پس از شش هفت سال قابل بحث باشد. من خود گمان می کردم که تنها بحثی از مسأله ی روزی است و دست بالا یکی دو سال بعد مرده. اما می بینید که درد هم چنان در جوارح هست و بیماری دایره ی سرایت خود را به روز به روز می افزاید. این است که با همه ی حکم ها و قضاوت ها و برداشت های شتاب زده ای که دارد، باز به انتشارش رضا دادم. و می بخشید اگر پس از گذر از این همه صافی، هنوز هم قلم گستاخ است. و هم چنان امیدوارم که حفظ کنیدش از دستبرد الخناسان روزگار که اعوان شیاطین اند.

3: طرح یک بیماری

غرب زدگی می گویم هم چون وبازدگی. و اگر به مذاق خوش آیند نیست، بگوییم هم چون گرمازدگی یا سرمازدگی. اما نه. دست کم چیزی است در حدود سن زدگی. دیده اید که گندم را چه طور می پوساند؟ از درون. پوسته ی سالم برجاست اما فقط پوست است، عین همان پوستی که از پروانه ای بر درختی مانده. به هر صورت سخن از یک بیماری است.
عارضه ای از بیرون آمده. و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده. مشخصات این درد را بجوییم و علت یا علل هایش را و اگر دست داد راه علاجش را.
این غرب زدگی دو سر دارد. یکی غرب. و دیگر ما که غرب زده ایم. ما یعنی گوشه ای از شرق. به جای این دو سر بگذاریم دو قطب. یا دو نهایت.
چون سخن، دست کم، از دو انتهای یک مدرج است اگر نه از دو سر عالم. به جای غرب بگذاریم در حدودی تمام اروپا و روسیه ی شوروی و تمام امریکای شمالی یا بگذاریم ممالک مترقی، یا ممالک رشد کرده، یا ممالک صنعتی، یا همه ی ممالکی که قادرند به کمک ماشین، مواد خام را به صورت پیچیده تری در آورند، و هم چون کالایی به بازار عرضه کنند. و این مواد خام فقط سنگ آهن نیست یا نفت یا روده یا پنبه و کتیرا. اساطیر هم هست، اصول عقاید هم هست، موسیقی هم هست، عوالم علوی هم هست.
و به جای ما که جزوی از قطب دیگریم، بگذاریم آسیا و افریقا، یا بگذاریم ممالک عقب مانده، یا ممالک در حال رشد، یا ممالک غیر صنعت، یا مجموعه ی ممالکی که مصرف کننده ی آن مصنوعات غرب ساخته اند. مصنوعاتی که مواد خام شان - همان ها که برشمردم - از همین سوی عالم رفته. یعنی از ممالک در حال رشد! نفت از سواحل خلیج، کنف و ادویه از هند، جاز از آفریقا، ابریشم و تریاک از چین، مردم شناسی از جزایر اقیانوسیه، جامعه شناسی از افریقا. و این دو تای آخر از امریکای جنوبی هم. از قبایل (آزتک) و (انکا) که یک سره قربانی ورود مسیحیت شدند. به هر صورت هر چیزی از جایی. و ما در این میانه ایم. با این دسته اخیر بیش تر نقاط اشتراک داریم تا حدود امتیاز و تفریق.
در حد این اوراق نیست که برای این دو قطب یا این دو نهایت تعریفی از نظر اقتصاد یا سیاست یا جامعه شناسی یا روان شناسی یا تمدن بدهد.
کاری است دقیق و در حد اهل نظر. اما خواهید دید که از زور پسی گاه به گاه از کلیاتی در همه ی این زمینه ها مدد خواهم گرفت. تنها نکته ای که می توان همین جا آورد. این که به این طریق شرق و غرب در نظر من دیگر دو مفهوم جغرافیایی نیست. برای یک اروپایی یا امریکایی غرب یعنی اروپا و امریکا و شرق یعنی روسیه ی شوروی و چین و ممالک شرقی اروپا. اما برای من غرب و شرق نه معنای سیاسی دارد و نه معنای جغرافیایی. بلکه دو مفهوم اقتصادی است. غرب یعنی ممالک سیر و شرق یعنی ممالک گرسنه. برای من دولت افریقای جنوبی هم تکه ای از غرب است. گر چه در منتهی الیه جنوبی افریقا است. و اغلب ممالک امریکای لاتین جزو شرقند. گر چه آن طرف کره ی ارضند. به هر صورت درست است که مشخصات دقیق یک زلزله را باید از زلزله سنج دانشگاه پرسید، اما پیش از این که زلزله سنج چیزی ضبط کند اسب دهقان، اگر چه نانجیب هم باشد، گریخته است و سر به بیابان امن گذاشته. و صاحب این قلم می خواهد دست کم با شامه ای تیزتر از سگ چوپان و دیدی دوربین تر از کلاغی، چیزی را ببیند که دیگران به غمض عین از آن در گذشته اند. یا در عرضه کردنش سودی برای معاش و معاد خود ندیده اند.
پس ممالک دسته ی اول را با این مشخصات کلی و درهم تعریف کنم: مزدگران، مرگ و میر اندک، زند و زای کم، خدمات اجتماعی مرتب، کفاف مواد غذایی (دست کم سه هزار کالری در روز)، درآمد سرانه ی بیش از سه هزار تومان در سال، آب و رنگی از دموکراسی، با میراثی از انقلاب فرانسه.
و ممالک دسته ی دوم را با این مشخصات: (به لف و نشر مرتب) مزد ارزان، مرگ و میر فراوان، زند و زای فراوان تر، خدمات اجتماعی هیچ، یا به صورت ادایی، فقر غذایی (دست بالا هزار کالری در روز)، درآمدی کم تر از پانصد تومن در سال، بی خبر از دموکراسی با میراثی از صدر اول استعمار.
واضح است که ما از این دسته ی دومیم. از دسته ی ممالک گرسنه و دسته ی اول همه ی ممالک سیراند. به تعبیر خوزه دوکاسترو و جغرافیای گرسنگیاش. می بینید که میان این دو نهایت نه تنها فاصله ای است عظیم، بلکه به قول تیبور منده گودالی است پر نشدنی که روز به روز هم عمیق تر و گشاده تر می گردد. به طریقی که ثروت و فقر، قدرت و ناتوانی، علم و جهل، آبادانی و ویرانی، تمدن و توحش در دنیا قطبی شده است. یک قطب در اختیار سران و ثروتمندان و مقتدران و سازندگان و صادرکنندگان مصنوعات و قطب دیگر از آن گرسنگان، فقرا و ناتوانان و مصرف کنندگان و وارد کنندگان. ضربان تکامل در آن سوی عالم تصاعدی و نبض رکود در این سر عالم رو به فرو مردن. اختلافی نیست تنها ناشی از بعد زمان و مکان، یا از نظر کمیت سنجیدنی، یک اختلاف کیفی است. دو قطب متباعد. دوری گزین از هم. در آن سو عالمی که دیگر از تحرک خود به وحشت افتاده است و در این سو عالم ما که هنوز مجرایی برای رهبری تحرک های پراکنده ی خود نیافته، که به هرز آب می روند. و هر یک از این دو عالم در جهتی پوینده.(1)
به این طریق دیگر آن زمان گذشته است که دنیا را به دو بلوک تقسیم می کردیم. به دو بلوک شرق و غرب. یا کمونیست و غیر کمونیست. و گرچه هنوز ماده ی اول قانون اساسی اغلب حکومت های جهان همین خر رنگ کن بزرگ قرن بیستم است. اما لاسی که امریکا و روسیه ی شوروی (دو سردمدار بی معارض انگاشته شده ی آن دو بلوک) در قضیه ی کانال سوئز و کوبا، با هم زدند، نشان داد که اربابان دو ده مجاور به راحتی با هم سر یک میز می نشینند. و در دنبالش قرار داد منع آزمایش های اتمی و دیگر قضایا. به این صورت دیگر زمان ما علاوه بر آن که زمانه ی مقابله ی طبقات فقیر و غنی در داخل مرزها نیست، یا زمانه انقلاب های ملی، زمانه ی مقابله ی ایسمها و ایده ئولوژی ها هم نیست. زیر جل هر بلوایی یا کودتایی یا شورشی در زنگبار یا سوریه یا اروگوئه، باید دید توطئه ی کدام کمپانی استعمار طلب و دولت پشتیبان او نهفته است. دیگر جنگ های محلی زمانه ی ما را هم نمی شود جنگ عقاید مختلف جا زد. حتی به ظاهر. این روزها هر بچه مکتبی نه تنها زیر جل جنگ دوم بین المللی، توسعه طلبی مکانیزه ی طرفین دعوا را می بیند. بلکه حتی در ماجرای کوبا و کنگو و کانال سوئز یا الجزایر نیز به ترتیب دعوای شکر و الماس و نفت را می نگرد. یا در خون ریزی های قبرس و زنگبار و عدن و ویتنام به دست آوردن سر پلی را برای حفاظت راه های تجارت که تعیین کننده ی دست اول سیاست دولت هاست.
زمانه ی ما دیگر آن زمانه نیست که در غرب مردم را از کمونیسم می ترساندند و در شرق از بورژوازی و لیبرالیسم. حالا دیگر حتی شاهان ممالک در ظاهر می توانند انقلابی باشند و حرف های بودار بزنند و خروشچف می تواند از امریکا گندم بخرد. اکنون همه ی آن ایسم ها و ایده ئولوژی ها راه هایی به عرش اعلای مکانیزم و ماشینی شدند. جالب ترین واقعه در این زمینه انحرافی است که قطب نمای سیاسی چپ روها و چپ نماهای سراسر عالم به سوی شرق دور پیدا کرده و درست نود درجه از سمت مسکو به سمت پکن پیچیده. چرا که دیگر روسیه ی شوروی رهبر انقلاب جهانی نیست، بلکه بر سر میز صاحبان موشک اتمی از حریفان دست اول است. و میان کاخ کرملین مسکو و کاخ سفید واشنگتن، رابطه ی تلگرافی مستقیم دایر است. به علامت این که دیگر حتی به وساطت انگلیس در این میان احتیاجی نیست. این را که خطر روسیه ی شوروی کم شده است، حتی زمامداران مملکت ما نیز فهمیده اند. مرتعی که روسیه ی شوروی در آن می چرید الباقی سفره ی نکبتی جنگ اول بین الملل بود. حالا دوره ی استالین زدایی است و رادیو مسکو تأیید کننده ی رفراندوم ششم بهمن از آب درآمده است!
به هر صورت اکنون چین کمونیست جای روسیه ی شوروی را گرفته. و چرا؟ چون درست هم چون روسیه ی سال 1930 همه ی گرسنگان جهان را به امید دسترسی به بهشت فردا به اتحاد می خواند. و اگر روسیه در آن سال ها صد و اندی میلیون جمعیت داشت، چین اکنون هفت صد و پنجاه میلیون جمعیت دارد.
درست است که ما اکنون نیز به قول مارکس دو دنیا داریم در حال جدال. اما این دو دنیا حدودی بس وسیع تر از زمان او یافته و آن جدال، مشخصات بس پیچیده تری از جدال کارگر و کارفرما. دنیای ما دنیای مقابله ی فقرا و ثروتمندان است، در عرصه ی پهناور جهان. روزگار ما روزگار دو دنیاست؛ یکی در جهت ساختن و پرداختن و صادر کردن ماشین، و دیگری در جهت مصرف کردن و فرسوده کردن و وارد کردن آن. یکی سازنده و دیگری مصرف کننده. و صحنه ی این جدال؟ بازار سراسر دنیا. و سلاح هایش؟ علاوه بر تانک و توپ و بمب افکن و موشک انداز که خود ساخته های آن دنیای غرب است، یونسکو، اف - آ- او، سازمان ملل، اکافه و دیگر موسسات مثلا بین المللی که ظاهراً همگانی و دنیایی است. اما در واقع امر، گول زنک های غربی است که در لباسی تازه به استعمار آن دنیای دوم برود. به امریکای جنوبی، به آسیا، به آفریقا. و اساس غرب زدگی همه ی ملل غیر غربی در این جاست. بحث از نفی ماشین نیست. یا طرد آن. چنان که طرفداران اوتوپی در اوایل قرن نوزدهم میلادی گمان می کردند. هرگز. دنیاگیر شدن ماشین، جبر تاریخ است. بحث در طرز برخوردهاست با ماشین و تکنولوژی.
بحث در این است که ما ملل در حال رشد - مردم ممالک دسته ی دوم که دیدیم - سازنده ی ماشین نیستیم. اما به جبر اقتصاد و سیاست و آن مقابله ی دنیایی فقر و ثروت بایست مصرف کنندگان نجیب و سر به راهی باشیم برای ساخته های صنعت غرب. یا دست بالا تعمیرکنندگانی باشیم قانع و تسلیم و ارزان مزد. برای آن چه از غرب می آید. و تنها همین یکی مستلزم آن است که خود را به انگاره ی ماشین درآوریم. و حکومت هامان را؛ و فرهنگ هامان را؛ و زندگی های روزانه مان را. همه چیزمان به قد و قامت ماشین. و اگر آن که ماشین را می سازد، به دنبال تحول تدریجی دویست سی صد ساله ای، کم کم با این خدای جدید و بهشت و دوزخش، خو کرده، کویتی که دیروز به ماشین دست یافته یا کنگویی یا من ایرانی، چه می گوییم؟ به چه صورتی می خواهیم از این گودال تاریخی سی صد ساله بپریم؟ دیگران را رها کنم. به خودمان بپردازم. حرف اصلی این دفتر در این است که ما نتوانسته ایم شخصیت فرهنگی - تاریخی خودمان را در قبال ماشین و هجوم جبری اش حفظ کنیم. بلکه مضمحل شده ایم.(2) حرف در این است که ما نتوانسته ایم موقعیت سنجیده و حساب شده ای در قبال این هیولای قرون جدید بگیریم. حرف در این است که ما تا وقتی ماهیت و اساس و فلسفه ی تمدن غرب را در نیافته ایم، و تنها به صورت و به ظاهر، ادای غرب را در می آوریم - با مصرف کردن ماشین هایش - درست هم چون آن خریم که در پوست شیر رفت. و دیدیم که چه به روزگارش آمد. اگر آن که ماشین را می سازد، اکنون خود فریادش بلند است و خفقان را حس می کند، ما حتی از این که در زی خادم ماشین درآمده ایم، ناله که نمی کنیم هیچ، پز هم می دهیم. به هر جهت ما دویست سال است که هم چون کلاغی، ادای کبک را در می آوریم (اگر مسلم باشد که کلاغ کیست و کبک کدام است؟) و از این همه که برشمردیم یک بدیهی به دست می آید. این که ما تا وقتی تنها مصرف کننده ایم - تا وقتی ماشین را نساخته ایم - غرب زده ایم. و خوش مزه این جاست که تازه وقتی هم ماشین را ساختیم، ماشین زده خواهیم شد! درست هم چون غرب که فریادش از خودسری تکنولوژی و ماشین به هواست.(3)
بگذریم که ما حتی عرضه ی این را نداشتیم که هم چو ژاپون باشیم که از صد سال پیش به شناختن ماشین همت بست. و چون در ماشین زدگی با غرب دعوی رقابت کرد و تزارها را کوبید (در 1905) و امریکا را (در 1941) - و پیش از آن نیز بازارشان را از دست شان گرفت - عاقبت با بمب اتم کوبیدندش که بداند از پس خربزه خوردن، چه لرزی هست. و اکنون نیز که ملل آزاد غربی گوشه ای از خوان یغمای بازارهای دنیا را به روی متاع هایش گسترده اند، به این دلیل است که در تمام صنایع ژاپون سرمایه گذاری کرده اند. و نیز به این قصد است که جبران کرده باشند مخارج نظامی حفاظت آن جزیره ها را که رجالش از پس جنگ جهانی دوم سر عقل آمده اند. و در مورد تسلیحات و قشون و دسته بندی های نظامی از بیخ عرب شده اند. و شاید نیز به این علت که فرد ساده ی امریکایی می خواهد جبران کرده باشد آن ناراحتی وجدان را که موجب جنون خلبان آن هواپیمای جهنمی شد.(4) که داستان عاد و ثمود را در هیروشیما و ناکازاکی تجدید کرد.
بدیهی دیگری هم داریم. و آن این که غرب از وقتی ما را (از سواحل شرقی مدیترانه تا هند) شرق خواند که از خواب زمستانه ی قرون وسطایی خود برخاست. و به جست و جوی آفتاب و ادویه و ابریشم و دیگر متاع ها، نخست در زی زایران اعتاب قدس مسیحی به شرق آمد (بیت اللحم و ناصره و الخ...) و بعد در سلیح نبرد صلیبیان و بعد در کسوت بازرگانان و بعد در پناه توپ کشتی های پر از متاع خود و بعد به نام مبلغ مسیحیت و دست آخر به نام مبلغ مدنیت. تمدن. و این آخری درست نامی بود از آسمان افتاده. آخر استعمار هم از ریشه ی عمران است. و آن که عمران می کند ناچار با مدینه سر و کاری دارد.
جالب این است که از میان همه ی سرزمین هایی که زیر چکمه ی این حضرات تخت قاپو شدند، افریقا پذیراتر بود. و امید بخش تر. و می دانید چرا؟ چون علاوه بر مواد خامی که داشت (و فراوان: طلا، الماس، مس، عاج و خیلی مواد خام دیگر) بومیانش بر زمینه ی هیچ سنت شهرنشینی، یا دینی گسترده قدم نمی زدند. هر قبیله ای برای خودش خدایی داشت؛ و رییسی؛ و آدابی؛ و زبانی. و چه پراکنده! و ناچار چه سلطه پذیر! و مهم تر از همه این که تمام بومیان افریقا، لخت می گشتند. در آن گرما که لباس نمی توان پوشید. و استنلی جهانگرد به نسبت انسان دوست انگلیسی، وقتی با این بشارت اخیر از کنگو به وطن بازگشت، در منچستر جشن ها گرفتند، و دعاها کردند. آخر سالی سه متر پارچه برای نفری یک پیراهن که زنان و مردان کنگو بپوشند و متمدن بشوند و در مراسم کلیسایی شرکت کنند مساوی می شد با سالی 320 میلیون یارد پارچه ی کارخانه های منچستر.(5) و می دانیم که پیش قراول استعمار مبلغ مسیحیت نیز بود. و کنار هر نمایندگی تجارتی در سراسر عالم، یک کلیسا هم می ساخت. و مردم 1- Du Zambeze au Tanganika. 8581-27 par Livingatone etبومی را به لطایف الحیل به حضور در آن می خواند. و حالا با برچیده شدن بساط استعمار از آن جاها هر نمایندگی تجارتی که تخته می شود، در یک کلیسا هم بسته می شود.
پذیراتر بودن و امید بخش تر بودن افریقا، برای آن حضرات، به این علت هم بود که بومیان افریقا خود مواد خامی بودند برای هر نوع آزمایشگاه غربی. تا مردم شناسی و جامعه شناسی و نژادشناسی و زبان شناسی و هزاران فلان شناسی دیگر... بر زمینه ی تجربه های افریقایی و استرالیایی مدون شود. و استادان کمبریج و سوربون و لیدن با همین فلان شناسی ها، بر کرسی های خود مستقر بشوند. و آن ور سکه ی شهر نشینی های خودشان را، در بدویت افریقایی ببینند.
اما شرقی های خاورمیانه، نه چنان پذیرا بودیم و نه چنین امید بخش. چرا؟ اگر بخواهم خودمانی تر باشم - یعنی از خودمانی تر حرف بزنم - باید بپرسم چرا ما شرقی های مسلمان پذیرا نبودیم؟ می بینید که جواب در خود سؤال مندرج است. چون در درون کلیت اسلامی خود، ظاهراً شی ء قابل مطالعه ای نبودیم. به همین علت بود که غرب در برخورد با ما، نه تنها با این کلیت اسلامی درافتاد (در مسأله ی تشویق خون آلود تشیع در اوان صفویه، در اختلاف انداختن میان ما و عثمانی ها، در تشویق از بهایی گری در اواسط دوره ی قاجار، در خرد کردن عثمانی ها پس از جنگ اول بین الملل، و دست آخر در مقابله ی با روحانیت شیعی در بلوای مشروطیت به بعد...) بلکه کوشید تا آن وحدت تجزیه شده از درون را که فقط در ظاهر کلیتی داشت، هر چه زودتر از هم بدرد. و ما را نیز هم چون بومیان افریقا، نخست بدل به ماده ای خام کند. و پس از آن، به آزمایشگاه مان ببرد. این جوری بود که در فهرست همه ی دایرة المعارف هایی که غربی ها نوشتند، مهم ترینش دایرة المعارف اسلامی است. ما خودمان هنوز در خوابیم. ولی غربی مرا در این دایرة المعارف پای آزمایشگاه برده است. آخر هند نیز جایی در حدود افریقا بود. با آن تبلبل السن و پراکندگی نژادها و مذهب ها. امریکای جنوبی هم که یک سره از دم شمشیر اسپانیایی ها مسیحی شد. و اقیانوسیه هم که خود مجمع الجزایری بود، یعنی بهترین حوزه ی ایجاد اختلاف ها، این بود که فقط ما بودیم که در صورت، و نیز در حقیقت کلیت اسلامی، تنها سد بودیم در مقابل گسترش (استعمار مسیحیت) تمدن اروپایی؛ یعنی در مقابل بازاریابی صنایع غرب. توپ عثمانی که در قرن 19 میلادی پشت دروازه ی وین متوقف شد، پایان واقعه ای بود که در 732 میلادی در اسپانیا (آندلس) شروع شده بود.(6)
این دوازده قرن کشمکش و رقابت شرق را با غرب چه بدانیم اگر کشمکش اسلام و مسیحیت ندانیم؟ به هر صورت اکنون، در این دوران که ما به سر می بریم، من آسیایی بازمانده ی آن کلیت اسلامی درست به اندازه ی آن آفریقایی یا استرالیایی بازمانده ی بدویت و توحش، هر دو یکسان و به یک اندازه، درست همان قدر قابل قبول برای ملل متمدن (!) غرب و سازندگان ماشینیم که به موزه نشینی قناعت کنیم. به این که فقط چیزی باشیم و شیی قابل مطالعه در موزه ای یا در آزمایشگاهی و نه بیش از این. مبادا در این ماده ی خام دست ببری! اکنون دیگر بحث از این نیست که نفت خوزستان را خام می خواهند یا مال قطر را. یا الماس کاتانگا را نتراشیده. یا سنگ کرومیت کرمان را نپالوده. بلکه بحث در این است که من آسیایی و افریقایی، باید حتی ادبم را، و فرهنگم را، و موسیقی ام را، و مذهبم را، و همه چیز دیگرم را درست هم چو عتیقه ی از زیر خاک درآمده ای، دست نخورده حفظ کنم تا حضرات بیایند و بکاوند و ببرند و پشت موزه ها بگذارند که:
- بله، این هم یک بدویت دیگر!(7)
پس از این مقدمات، اجازه بدهید که اکنون به عنوان یک شرقی پای در سنت و شایق به پرشی دویست سی صد ساله، و مجبور به جبران این همه درماندگی و واماندگی و نشسته بر زمینه ی آن کلیت تجزیه شده ی اسلامی، غرب زدگی را چنین تعبیر کنم:
مجموعه ی عوارضی که در زندگی و فرهنگ و تمدن و روش اندیشه ی مردمان نقطه ای از عالم حادث شده است بی هیچ سنتی به عنوان تکیه گاهی و بی هیچ تداومی در تاریخ. و بی هیچ مدرج تحول یابنده ای. بلکه فقط به عنوان سوغات ماشین و روشن است اگر پس از این تعبیر گفته شود که ما یکی از این مردمانیم. و چون بحث این دفتر به طریق اولی به حول و حوش اقلیمی و زبانی و سنتی و مذهبی نویسنده اش تعلق می یابد، روشن تر است اگر بگوییم که ما وقتی ماشین را داشتیم یعنی ساختیم، دیگر نیازی به سوغات آن نیست تا به مقدمات و مقارناتش باشد.
پس غرب زدگی مشخصه ی دورانی از تاریخ ما است که هنوز به ماشین دست نیافته ایم و رمز سازمان آن و ساختمان آن را نمی دانیم.
غرب زدگی مشخصه ی دورانی از تاریخ ما است که به مقدمات ماشین یعنی به علوم جدید و تکنولوژی، آشنا نشده ایم.
غرب زدگی مشخصه ی دورانی از تاریخ ما است که به جبر بازار و اقتصاد و رفت و آمد نفت ناچار از خریدن و مصرف کردن ماشینیم.
این دوران چگونه پیش آمد؟ چه شد که در انصراف کامل ما از تحول و تکامل ماشین دیگران ساختند و پرداختند و آمدند و رسیدند و ما وقتی بیدار شدیم که هردکل نفت، میخی بود در این حوالی فرو رفته؟ چه شد که ما غرب زده شدیم؟
برگردیم به تاریخ...