فهرست کتاب


خط مشهای سیاسی نهج البلاغه

محمد مهدی ماندگار

حاکمیت

حق حاکمیت، از مباحث مربوط به مشروعیت است؛ چون حاکمیت، قدرت سیاسی فوق سازمان ها، گروه ها واشخاص است وبه بیان ابن خلدون: ولا تکون فوق یده یداً قاهراً؛ قدرت قاهره، بالاتر از دیگر قدرت ها است، که بالاتر از آن، قدرتی چه از لحاظ داخلی وچه از لحاظ خارجی وجود نداشته باشد.(483) بنابراین، حاکمیت، تفوق سلسله مراتب نظامات دولتی، بر دیگر نظامات حقوقی ای است که در یک اجتماع متشکل سیاسی وجود دارد. پس اولاً مطلق است وثانیاً بر اشخاص است نه اشیا.(484)
در فرهنگ اسلامی، حق حاکمیت، در مرحله اول، از آن خداوند متعال است که او انسان ها را بر سرنوشت اجتماعی خود حاکم ساخته وهیچ کس نمی تواند این حق الهی را از انسان سلب کند.
هم چنان که درباره مشروعیت، مبانی ومنابع مختلفی مطرح بود، درباره حق حاکمیت نیز نظریاتی مطرح است:(485)
1. حق طبیعی حاکمیت: برخی حاکمیت را حق طبیعی وموروثی می دانند ولذا برخی نژادها را آسمانی می دانند.
2. حق الهی حاکمیت: حاکمیت بالاصاله در همه جنبه ها به خداوند اختصاص دارد وانسان ها نه به علت خاصیت طبیعی یا وراثتی، بلکه به لحاظ ملاک هایی مانند عصمت، علم وعدالت، در جامعه ولایت پیدا می کنند.
3. حق اشرافی حاکمیت: افلاطون وپیروان وی از فلاسفه، بر این باورند که حق حاکمیت، ویژه طبقه برگزیده (نخبه) است ودیگران نه حق اشتغال به این کا را دارند ونه حق انتخاب آنان را.
4. حق عموم مردم: یعنی همه مردم به شکل مساوی آفریده شده ومذهب نباید در امر حاکمیت، دخالت وتعیین تکلیف کند.
5. حق خدا ومردم: این نظریه مربوط به مسلمانان است که از دیدگاه اهل سنت وشیعیان باید به آن توجه داشت:
الف: نظریه اهل تسنن: این گروه بر این باورند که وضع قوانین کلی، امری الهی است؛ ولی تعیین حاکم برای وضع واجرای قوانین جزئی وحکم بر طبق مصالح وسرانجام، آمریت وولایت، بر عهده مردم است واین مهم، با بیعت وشورا تحقق می پذیرد. اینان شرط حاکم را عدالت وسیاست می دانند نه فقاهت وفلسفه.
ب - نظریه شیعه: معتقدان به مکتب تشیع، بر این باورند که مردم در مورد معصومین علیهم السّلام حق انتخاب ندارند وباید به نظریه نصب قائل شد.(486)

حاکیمت وابزار آن در نهج البلاغه

از آن جا که به اعتقاد امام علی علیه السّلام (که تبلور مکتب نورانی اسلام است) همه امور انسان ها در اختیار واراده خداوند متعال است، مسأله حاکمیت نیز بنابر همین قانون، در انحصار خاوند ونمایندگان ویژه او است وهر کس را خداوند بنابر نص صریح، منصوب کند، حاکمیت مستقیم او را دارا است که به این، نظریه نصبدر حاکمیت گفته می شود. لذا در دیدگاه نهج البلاغه، این حق حاکمیت، بعد از خداوند، برای رسول اکرم صلّی اللَّه علیه وآله وائمه معصومین علیهم السّلام واولیای خدا، که نمایندگان خداوند در زمین هستند، می باشد. حضرت علیه السّلام در خطبه 104 درباره وظایف نماینده خداوند در روی زمین، چنین می فرماید:
انّه لیس علی الامام الّا ما حمّل من أمر ربّه: الابلاغ فی الموعظة، والاجتهاد فی النّصیحة، والاحیاء للسّنّة، واقامة الحدود علی مستحقّیها، واصدار السّهمان علی أهلها.
بی گمان، امام را مسؤولیتی جز آن چه پروردگار بر دوشش نهاده، نیست: ابلاغ وبیان موعظه، تلاش برای ارایه رهنمودها، زنده کردن وزنده داشتن سنت، اجرای حدود الهی بر کسانی که سزاوارش باشند، ورساندن سهم های بیت المال به کسانی که اهل آن هستند.(487)
چون این ولایت وحاکمیت، از سوی خدا است، اطاعت واجب می شود:
(یا ایّها الّذین آمنوا اطیعوا اللَّه واطیعوا الرّسول واولی الامر منکم)(488)
و الا انسان اجازه اطاعت از دیگران در مسیر معصیت خداوند را ندارد (لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق).(489) نمایندگان خداوند، در درجه اول، پیامبران الهی ودر مرحله دوم، اوصیای ایشان هستند، که درباره حضرت علی علیه السّلام در خطبه غدیریه، پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه وآله فرمود:
من کنت مولاه فهذا علی مولاه.
ودر روایات متعددی اوصیای دوازده گانه خود را تا حضرت مهدی علیه السّلام معرفی فرموده است.(490) بنابراین، حاکمیت مورد نظر نهج البلاغه، بر اساس نصب الهی وحاکمیت مستقیم خداوند است وبنابر نص صریح خدای تبارک وتعالی در قرآن وپیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه وآله در غدیر خم، ایشان حاکم وامام منصوب از سوی خدا است. وظیفه مردم نیز در برابر این امر الهی وپیامبرش، تسلیم واطاعت است.
(ما کان لمؤمن ولا مومنة اذا قضی اللَّه ورسوله امراً ان یکون لهم الخیرة من امرهم ومن یعص اللَّه ورسوله فقد ضلّ ضلالاً مبیناً).
هیچ مرد یا زن با ایمان را نمی رسد که هر گاه خدا وپیامبرش در امور مربوط به آنان حکمی کردند، به راه خود روند وهر آن کس که بر خدا ورسولش عصیان کند، در گمراهی آشکار است(491).
درباره حاکمیت حضرت علی علیه السّلام واوصیای پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله به سه اصل در نهج البلاغه استدلال شده است:(492)
الف) وصیت ونصّ رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله.
ب) شایستگی امام علیه السّلام واهل بیت پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله.
ج) روابط نزدیک نسبی وروحی آن حضرت با رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله.
در خطبه دوم چنین می فرماید:
... هم موضع سرّه، ولجا أمره، وعیبة علمه، وموئل حکمه، وکهوف کتبه، وجبال دینه، بهم أقام انحناء ظهره، وأذهب ارتعاد فرائصه. زرعوا الفجور وسقوه الغرور، وحصدوا الثّبور. لا یقاس بآل محمد صلّی اللَّه علیه وآله من هذه الامّة أحد، ولا یسوّی بهم من جرت نعمتهم علیه أبداً، هم أساس الدین، وعماد الیقین، الیهم یفی ء الغالی، وبهم یلحق التّالی، ولهم خصائص حقّ الولایة، وفیهم الوصیّة والوراثة، الان اذ رجع الحقّ الی أهله، ونقل الی منتقله.(493)
حضرت علیه السّلام در این بخش از خطبه، که در زمان حکومت خود ودر بازگشت از نبرد صفین ایراد فرمود، ضمن تحلیل کوتاهی از دوران پس از رحلت رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله که اهل ولایت را کنار زده وخانه نشین کردند، به بیان ویژگی ها وجایگاه اهل بیت علیهم السلام به عنوان سزاوارترین افراد برای ولایت وحاکمیت، پرداخته وحکومت خود را بازگشت حق به سوی اهل آن، معرفی می فرماید.(494)
این که حق الهی امام علیه السّلام غصب شده، در موارد متعددی در نهج البلاغه آمده است که امام علیه السّلام به عنوان شکوه ودرد دل مطرح می فرماید.(495)
ابن ابی الحدید می گوید:
کلماتی از علی علیه السّلام به حد تواتر نقل شده مبنی بر شکایت از دیگران واین که حق مسلّم او به ظلم گرفته شده است واین مؤید نظر امامیه است که می گویند: علی علیه السّلام با نص مسلّم تعیین شد وهیچ کس حق نداشت به هیچ عنوان بر مسند خلافت قرار گیرد؛ ولی نظر به این که حمل این کلمات بر آن چه از ظاهر آن ها استفاده می شود، مستلزم تفسیق یا تکفیر دیگران است، لازم است ظاهر آن ها را تأویل کنیم. این کلمات، مانند آیات متشابه قرآن است که نمی توان ظاهر آن ها را گرفت.(496)
علاوه بر وصیت ونص صریح پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه وآله، بحث لیاقت وافضلیت امام علیه السّلام در جای جای نهج البلاغه مورد توجه قرار گرفته است.(497) قرابت ونسب امام علی علیه السّلام با رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله نکته دیگری است که در نهج البلاغه به عنوان نوعی جدل منطقی به کار رفته است؛ چون عمر در برابر انصار، که ادعا می کردند باید خلیفه از گروه ما باشد، استدلال می کرد که خلافت باید در خاندان پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله باشد وحضرت علیه السّلام در برابر این استدلال عمر، گوشزد می کرد که اگر از خاندان پیامبر بودن ملاک است، کسی نمی تواند ادعا کند که از ما اهل بیت به پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله نزدیک تر است.(498)
نص ووصایت، معیار اصلی است که به اعتقاد شیعه، مبنای منصب الهی امامت است، که بر اساس شایستگی ولیاقت، خداوند این منصب را در خاندان پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه وآله قرار داده است.
انتخاب به وسیله عموم مردم ویا به وسیله شورای اهل حل وعقد، چنین است که فردی را که اولاً قریشی باشد وثانیاً عمل به کتاب وسنت را معتقد باشد، به خلافت وجانشینی پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه وآله برگزینند.
این تحول بنیادی در منصب خلافت وامام، پس از رحلت رسول گرامی اسلام صلّی اللَّه علیه وآله در حالی صورت گرفت که امام علی علیه السّلام به امر تدفین پیکر پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه وآله مشغول بود وجمعی از مهاجران وانصار، که بعدها ایشان را اهل حل وعقد نامیدند، با نادیده گرفتن امر الهی درباره جانشینی امام علی علیه السّلام ونصوص وارده از پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه وآله(499) وواقعه غدیر خم، ابوبکر را به خلافت وجانشینی پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه وآله برگزیدند ومقام امامت جامعه اسلامی را از جایگاه الهی آن، به جایگاه انتخاب مردمی تنزل دادند. در مجموع، سه طریق برای اعمال حاکمیت، به ترتیب اولویت، عبارتند از:
1. نص صریح الهی ونبوی صلّی اللَّه علیه وآله
2. انتخاب عموم مردم
3. انتخاب از طریق شورای اهل حل وعقد.
اولویت اعمال حاکمیت از طریق نص صریح الهی ونبوی صلّی اللَّه علیه وآله نیازی به توضیح ندارد؛ چون هم چنان که گفته شد، مسأله حاکمیت ورهبری جامعه اسلامی، از مهم ترین مسائلی است که خدای تبارک وتعالی وپیامبرش، آن را رها نکرده ومردم مسلمان نیز به خود اجازه نمی دهند بر خلاف حکم خدا وپیامبرش در این مسأله عمل کنند.

بیعت

بیعت در لغت، به دو معنا است: اول، دست به دست هم دادن، برای ایجاب بیع ومعامله، ودوم، دست به هم دادن برای اطاعت.(500) بیعت در اصطلاح، پیمان بستن برای فرمان بری واطاعت است.(501)
از مباحث قبل روشن شد که بیعت، در نظریه سیاسی اهل سنت، یکی از ملاک های برگزیدن حاکم است وبه بیان دیگر، بیعت، همان مشارکت مردم در گزینش حاکم است. لذا این گونه معنا می شود که بیعت نوعی انتخاب رهبری وحاکم اسلامی، از روی آگاهی، شعور وشناخت ویک روش مشروع قانوی است؛(502) اما این بیعت، در نظریه سیاسی شیعه، برای تحقق ولایت امامانی است که با نصب الهی وتصریح پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه وآله به عنوان امام وحاکم اسلامی انتخاب شده اند. اگر این تعهد مردم، مبنی بر اطاعت نباشد، امام منصوب از ناحیه خدا ورسول نیز نمی تواند اعمال ولایت بر عموم جامعه کند. لذا حضرت علیه السّلام در خطبه جهادیه می فرماید:
ولکن لا رأی لمن لا یطاع.
آن کس را که فرمان نبرند، رأی ونظری ندارد.(503)
بنابراین، در کارآیی بیعت، دو نظر کلی وجود دارد:(504)
الف) نظریه اهل سنت: بیعت تا تعیین ونصب خلیفه وامام نقش دارد.
ب) نظریه شیعه: بیعت برای حکومت، تأکید بر دل پذیری واطاعت بیش تر، رعایت شیوه متعارف در عرف وعادت مردم، فعلیت امامت نه اثبات نبوت وامامت، اعتراف وپذیرش نبوت وامامت واعمال ولایت وحکومت نه اثبات وتعیین امام است.
کلام حضرت علیه السّلام در خطبه سوم (شقشقیه) که فرمود: لولا حضور الحاضر وقیام الحجّة بوجود الناصر... همین مطلب را تأیید می کند که حضور وبیعت مردم، زمینه را فراهم می کند تا حضرت علیه السّلام بتواند ولایت وامامتی را که حق او است، اعمال کند.
نقض ونکث بیعت، بنا بر هر دو مبنا (اهل سنت وشیعه) حرام وخلاف شرع است؛ چون انعقاد بیعت از سنخ عهد وپیمان است وموجب اثبات حق برای بیعت گیرنده می شود. لذا امام علیه السّلام می فرماید:
وامّا حقی علیکم فالوفاء بالبیعة...(505)