فهرست کتاب


خط مشهای سیاسی نهج البلاغه

محمد مهدی ماندگار

4. تربیت

انسان سازی از اصلی ترین اهداف بعثت انبیا و تشریع مکاتب الهی است.(99) مکتب نورانی اسلام، که خاتم ادیان الهی است، بر این مهم بیش از مکاتب دیگر، اهتمام ورزیده است و حکومت را ینز بهترین ابزار برای رسیدن به این هدف مهم می داند. بنابراین، مهم ترین هدف حکومت، در دیدگاه فرهنگ اسلامی، که نهج البلاغه تبلور الگوی کامل این فرهنگ است، تربیت می باشد. با تربیت می توان زمینه رشد و تعالی فرد و جامعه را فراهم کرد تا استعدادها و توانایی ها در جهت کمال مطلق، شکوفا شود.
خطبه ها و نامه ها، مکاتبات و کلمات قصار حضرت علی (ع) در واقع، منشور انسان سازی است؛ زیرا از زبان انسان کامل صادر شده است. از باب نمونه، به بعضی فرازها از سخنان حضرت (ع) درباره تربیت و اهتمام ایشان به این مهم، اشاره می کنیم:
1/4. تربیت اسلامی جامعه، از وظایف مهم امام و رهبر جامعه است.
و عَلّی الإمامِ أن یُعَلِّمَ أهلَ وِ لاَیتهِ حُدودَ الإسلامِ و الإیمانِ(100)
بر امام و رهبر واجب است که بر اهل ولایت خویش، حدود اسلام و ایمان را تعلیم دهد (ایشان را در مسیر تربیت اسلامی قرار دهد).
همچنین می فرماید:
فأمّا حقُّکم علیَّ... و تعلیمُکُم کَیْلا تَجهَلُوا و تأدیبُکُم کَیْما تُعَلِّموا(101)
اما شما نیز بر من (امام) حقوقی دارید: (از جمله) این که شما را تعلیم دهم تا نادان نمانید و آدابتان بیاموزم تا بدانید.
انسان سازی، خودسازی، آگاهی دادن، زدودن ظلمت جهل و زایل کردن حیرت ضلالت انسان ها از اهداف مقدس همه صالحان و حکومت های صالح بوده است.
2/4. تربیت و انسان سازی را باید امام از خود آغاز کند:
من نَصَب نفسَه للنّاس إماماً فلیَبَدأ بتعلیمِ نَفسِه قبلَ تعلیمِ غیرِه، ولیکن تأدیبُه بسیرَتِه قبل تأدیبِه بلسانِه، و معلّمُ نفسِه و مؤدبُّها أحقُّ بالإجلالِ من معلِّمِ النّاسِ و مؤدِّبِهم.(102)
هر کدام خود را پیشوای مردم قرار دهد، باید پیش از تعلیم و تربیت دیگران، به تعلیم و تربیت خویش بپردازد و باید این تربیت، پیش از آن که با زبان باشد، با سیرت و رفتار باشد، و آن که خود را تعلیم دهد و تربیت کند، شایسته تر به تعظیم است از آن که دیگری را تعلیم دهد و تربیت کند.
این یک حقیقت است که تبلیغ و تربیت عملی، تأثیر بیش تری نسبت به تبلیغ و تربیت زبانی دارد. لذا امام (ع) با تربیت کامل خویش و فرزندان و اطرافیان و یاران خود، هم جایگاه تربیت را در اندیشه و فرهنگ اسلامی احیا کرد و هم هدف بودن تربیت در حکومت اسلام را ظاهر ساخت.
أیُّها النّاسُ! اِنّی و اللَّهِ ما اَحثُّکُم علی طاعةٍ إلاّ أَسْبِقُکم إلیها، و لا أنّهاکم عن معصیةٍ إلاّ و أَتَناهی قبلکم عنها(103)
ای مردم! به خدا سوگند من شما را به طاعتی بر نمی انگیزم، جز آن که خود، پیش از شما به گزاردن آن بر می خیزم و شما را از معصیتی باز نمی دارم، جز آن که خود، پیش از شما آن را فرو می گذارم.
چه تربیت مؤثرتر از این که امام و رهبر جامعه، پیشاپیش مردم، در آن مسیر گام بردارد.
3/4. آن چه لازمه تربیت بود، برای شما گفتم:
ایُّها النّاسُ! إنّی قد بَثَثْتُ لکم المواعظَ التی وَعَظَ الانبیاءُ بها أَمَمَهُم، و أدّیتُ إلیکم ما أدَّتِ الأَوصیاءُ إلی مَنْ بَعدَهُم(104)
ای مردم! من اندرزهایی را که پیامبران به امت هایشان دادند، بر شما گفتم، و آن چه را اوصیا به (مردمان) پس از خود رساندند، (من نیز به شما) رساندم.
بر جامعیت دین اسلام، این سخن امام (ع) دلالت دارد که آن چه اسلام به عنوان مبانی، اصول و روش های تربیت فردی و اجتماعی بیان می کند، محصول تلاش ها و مواعظ انبیای عظام الهی در این راه بوده است. حضرت (ع) درباره این که همه مرزهای حلال و حرام الهی و لوازم تربیت درست بشر را بیان کرده است، می فرماید:
أَلَم أَعمَلْ فیکم بالثَقَلِ الأَکبرِ، و أَتْرُکْ فیکم الثَّقَلَ الأَصغَر، و رَکَزْتُ فیکم رایةَ الإیمان، و وَقَفْتُکم علی حدودِ الحلالِ و الحرامِ، و أَلْبَستُکُم العافیةَ مِن عَدْلی، و فَرَشْتکم المعروفَ مِن قَولی و فِعلی و أَریْتکُم کَرائِمَ الأَخلاقِ منِ نَفْسی(105).
مگر من در میان شما بر اساس ثقل اکبر [قرآن ] عمل نکردم؟ و ثقل اصغر [عترت پیامبر اکرم (ص)] را در میان شما باقی نگذارم؟ مگر من پرچم ایمان را در بین شما استوار نساختم؟ و از حدود و مرز حلال و حرام، آگاهی تان ندادم؟ مگر پیراهن عافیت را با عدل خود به اندام شما نپوشاندم؟ و نیکی ها را با اعمال و گفتار خود، در میان شما رواج ندادم؟ و ملکات اخلاق انسانی را به شما نشان ندادم؟
در فرهنگ نهج البلاغه، همه تباهی ها از فقدان تربیت صحیح نشأت می گیرد. از این رو، توجه به امر تعلیم و تربیت،
در جایگاه ویژه ای قرار دارد:
عدمُ الادب سببُ کلِّ شر(106).
فقدان ادب و تربیت، علت هر شر و بدی است.
و به بیان دیگر می فرماید:
لا دین لمن لا ادب له(107)
کسی که ادب و تربیت ندارد، دین ندارد.
گوی می خواهد بیان کند که هدف دین، تعلیم آداب به انسان ها است.
4/4. اقامه سنت ها، جلوگیری از بدعت ها، ابلاغ در موعظه و تلاش برای نصیحت مردم، از وظایف عمومی رهبران جامعه است:
فَاعلَم أنّ أفضلَ عبادِ اللَّهِ عندَ اللَّهِ إمامٌ عادلٌ هُدِیَ و هَدی ، فأقامَ سنَةً مَعلومةً، و اَماتَ بِدْعةً مجهولةً(108)
بدان که بهترین بندگان خدا نزد او، پیشوایی است عادل و دادگر، هدایت شده و هدایت کننده، پس سنت های معلوم را بر پا دارد، و بدعت های مجهول را بمیراند. و در جای دیگر می فرماید:
إنّه لیسَ علی الإمامِ الاّ ما حُمِّلَ من أمرِ ربِّه: الإبلاغُ فی المَوعظةِ، و الاِجتهادُ فی النصیحةِ(109).
همانا بر امام نیست جز آن چه از امر پروردگار به عهده او واگذار شده است:
کوتاهی نکردن در پند و موعظه، و کوشیدن در نصیحت.
در نظر امام علی (ع) تربیت صحیح، بنیان همه سعادت ها است و هر امری در سایه تربیت درست به سامان می رسد. از این رو، تربیت از اهداف بزرگ حکومت علوی است که سعادت هر دو جهان را تأمین خواهد کرد:
من کمالِ السّعادةِ السّعیُ فی صلاحِ الجمهورِ(110)
کمال سعادت (سعادت دنیوی و اخروی) تلاش کردن در صلاح امور همگان و تربیت جمهور مردم است.
بهترین شاهد بر این که تربیت از اصلی ترین اهداف امام (ع) بوده است، اهتمام حضرت به تربیت الگوهایی مانند مالک اشتر نخعی، عمار یاسر، ابوذر غفاری و محمد بن ابی بکر، و ارائه خود به عنوان الگوی عملی، عینی و قابل دست رس است. در کلمات امام (ع) می بینم که ایشان خطاب به کارگزاران، مردم، عوام و خواص جامعه، گاه گوشه هایی از زهد خود، نوع نگاه خویش به دنیا، چگونگی استفاده از پیامبر اکرم (ص)، به عنوان الگو چگونی برخورد با دیگران و... را بیان می فرماید، تا شاید درسی برای کارگزاران باشد. خطاب حضرت به عثمان بن حنیف، نمونه بارزی از این موارد است:
ألا و إنّ إمامَکم قد اکتَفی من دنیاهُ بطِمُرَیْهِ، و من طُعْمِهِ بقُرْصَیْهِ، ألا و إنّکم لا تَقدِرون علی ذلک، ولکن أَعینُونی بَورعٍ و اجتهادٍ، و عِفَّةٍ و سَدادٍ.(111)
آگاه باشید! امام شما از دنیای خود، به دو جامه فرسوده، و دو قرص نان رضایت داده است. بدانید که شما توانایی چنین کاری را ندارید؛ اما با پرهیزگاری و تلاش فراوان و پاکدامنی و راستی، مرا یاری دهید.

خط مشی های کلی و فروعات آن

1. خدامحوری

این حقیقت در کلام حضرت (ع) وجود دارد، آن جا که در صحنه اخلاق، صفات متقین را برای همّام ذکر می فرماید:
عَظُم الخالقُ فی أنفُسِهِم فصَغرَ ما دونَه فی أعیُنِهم(112)
(مؤمنین) ژرفای روحشان را عظمت آفریدگار لبریز کرده است، پس هر چه جز او در نگاهشان خرد است.
و نیز آن جا که در صحنه سیاست، نوع رفتار با زمامدار را تبیین می فرماید:
إنْ من حقّ من عَظُمُ جلالُ اللَّهِ فی نفسِه، و جَلَّ موضِعُه من قَلْبهِ، أن یَصْغُرَ عنده - لعِظِم ذلک - کُلُّ ما سِواه.(113)
کسی که عظمت خدا در جانش بزرگ و منزلت او در قلبش والا است، سزاوار است که هر چیز، جز خدا را کوچک شمارد.
این سخن را در برابر ثناگویی مردم از اصحاب، ایراد می فرماید تا به او بفهماند که در فرهنگ اسلامی، جز در برابر خداوند نباید ثناگوی دیگران (حتی زمامدار حق) بود؛ زیرا عظمت مخلوق، قابل قیاس با عظمت خالق نیست و کسی که عظمت خالق را در نظر داشته باشد، مقهور عظمت مخلوق نمی شود.
در فصل سوم به نمودهای این خدا محوری، در عینیت فرهنگ و سیاست، پرداخته خواهد شد. در این بخش، به بررسی اصولی که مبتنی بر خدامحوری (حاکمیت اللَّه) است، می پردازیم.
1/1. حق مداری و حق محوری
معنای حق
از آن جا که برای کلمه حق، معانی گوناگونی بیان شده است، بدیهی است باید به چگونگی حق مداری بر اساس معانی چهارگونه در سیاست مولی الموحدین (ع) پرداخت.
الف) حق به معنای خدا: اگر حق به معنای خدا باشد، حضرت علی (ع) فانی در خدا است. رفتار، کردار، گفتار و نیّات حضرت، فانی در خدا است. جنگ خندق بهترین شاهد بر این خدا محوری (حق محوری) حضرت (ع) است.
گفت من تیغ از پی حق می زنم - بنده حقم نه مأمور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوی - فعل من بر دین من باشد گوا(114)
در کلام حضرت (ع) چنین آمده است:
و اللَّه لو أُعطیتُ الأقالیمَ السبعةِ بما تحتَ أفلاکِها علی أن أَعْصِیِ اللَّه فی نَمْلَةٍ أَسْلُبُها جِلْبَ شَعیرَةٍ ما فَعَلْتُهُ.(115)
به خدا سوگند! اگر هفت اقلیم را با آن چه در زیر آسمان ها است، به من دهند تا خدا را نافرمانی کنم در این که پوست جوی را از مورچه ای به ناروا بگیریم، چنین نخواهم کرد.
بنابر همین اصل، نگاه خود و دیگران را به سیاست، چنین بیان می فرماید:
إنّی اُریدکم للَّه و أنتم تریدونَنی لأَنفُسِکم.(116)
من شما را برای خدا می خواهم، و شما مرا برای خودتان می خواهید.
و نیز می فرماید:
لا طاعةَ لمخلوقٍ فی مَعصیةِ الخالقِ.(117)
مخلوق را طاعتی نیست آن جا که خالق را نافرمانی آید.
ب) حق به معنای قرآن: اگر حق به معنای قرآن باشد نیز علی (ع) از همگان حق محورتر (قرآنی تر) است. این را در جریان حکمیت تحمیلی، اثبات فرمود:
و إنّما حَکِّمَ الحَکَمانِ لیُحْییا ما أَحْیا القرآنُ، و یُمیتا ما أماتَ القرآنُ و إِحیاؤُه الاجتماعُ علیه و إِماتَتُهُ الافتراقُ عنه، فإنْ جَرَّنا القرآنُ إلیهم اتّبعناهُم، و إنْ جرّهم إلینا اتَّبَعُونا.(118)
اگر به آن دو نفر (ابوموسی و عمرو عاص) رأی به داوری داده شد، تنها برای این بود که آن چه را قرآن زنده کرد، زنده سازند، و آن چه را قرآن مرده خواند، بمیرانند. زنده کردن قرآن، این است که دست وحدت به هم دهند و به آن عمل کنند. و میراندن، از بین بردن، پراکندگی و جدایی است. پس اگر قرآن ما را به سوی آنان بکشاند، آنان را پیروی می کنیم و اگر آنان را به سوی ما سوق داد، باید اطاعت کنند.
ج) حق به معنای مصطلح و رایج حقوقی: اگر حق به معنای مصطلح و رایج حقوقی باشد نیز علی(ع) به هیچ قیمتی و حتی به اندازه ذره ای از آن عدول نمی کند. نامه شدید اللحن امام (ع) به یکی از فرمانداران و هم چنین رفتار آن حضرت با عقیل، بهترین شاهد بر این مدعی است. به امام (ع) خبر دادند که فرماندار بصره(119) مقداری از بیت المال مسلمانان را برداشته، به مکه گریخته و به ناحق مصرف کرده است. امام (ع) نامه شدید اللحنی به او نوشتند:
فَاتّقِ اللَّهَ و ارْدُد إلی هؤلاءِ القومِ أموالَهم؛ فإنّک إنْ لم تَفعَلْ ثمّ أَمْکَنَنی اللَّهُ منک لَأُعْذِرَنَّ إلی اللَّهِ فیک، و لَأضْربَنَّک بسیفی الّذی ما ضَرَبْتُ به أحداً إلّا دخَلَ النّارَ، و اللَّهِ لو أنّ الحسنَ و الحسینَ فعلا مِثلَ الذی فَعَلتَ، ما کانَتْ لهما عندی هَوادَةٌ و لا ظَفِرا مِنّی بِإِرادةٍ حتّی آخُذَ بإرادةٍ حتّی آخُذَ الحقّ منهما....(120)
پس، از خدا بترس و اموال آنان را بازگردان، و اگر چنین نکنی و خدا مرا فرصت دهد تا بر تو دست یابم، تو را کیفر خواهم کرد که نزد خدا عذر خواه من باشد و با شمشیری تو را می زنم که به هر کس زدم، وارد دوزخ گردید. سوگند به خدا! اگرحسن و حسین چنان می کردند که تو انجام دادی، از من روی خوشس نمی دیدند و آرزو نمی رسیدند تا آن که حق را از آنان بازپس ستانم.
نقل دو حکایت از زبان اما (ع) در این براه، شاهد بر اهتمام حضرت، بر رعایت حقوق است. اول حکایت رفتار امام (ع) با برادر نابینا و ناتوان خود، عقیل بن ابی طالب است که به علت کثرت افراد تحت تکفل و ناتوانی جسمی، به شدت در تنگ دستی قرار داشت و از امام (ع) تقاضای پرداخت بیش از حق خود را کرد و دوم حکایت فردی که سعی داشت با اهدای هدیه ای، نظر امام را در قضیه ای به خود جلب کند.
در خطبه 224 آمده است:
به خدا سوگند! برادرم عقیل (121) را دیدم که به شدت تهی دست شده و از من درخواست داشت که یک مَن (122) از گندم بیت المال را به او ببخشم. کودکانش را دیدم که از گرسنگی، دارای موهای ژولیده و رنگشان تیره شده، گویا (صورتشان) بانیل رنگ شده بود. پی درپی مرا دیدار و درخواست خود را تکرار می کرد. چون به گفته های او گوش دادم، پنداشت که دین خود را به او واگذار می کنم و به دلخواه او رفتار واز رها و رسم عادلانه خود دست بر می دارم. روزی آهنی را در آتش گداخته، به جسمش نزدیک کردم تا او را بیازمایم. پس چونان بیمار، از درد فریاد زد و نزدیک بود از حرارت آن بسوزد، به او گفتم: ای عقیل! گریه کنندگان، بر تو بگریند! از حرارت آهنی می نالی که انسانی به بازیچه، آن را گرم ساخته است ؛ اما مرا به آتش دوزخی می خوانی که خدای جبّارش با خشم خود آن را گداخته است. تو از حرارت ناچیز و من از حرارت آتش الهی ننالم؟ و از این حادثه، شگفت آورتر این که شب هنگام، کسی به دیدار ما آمد (123) و ظرفی سرپوشیده پر از حلوا داشت. معجونی در آن ظرف بود که چنان از آن متنفر شدم که گویا آن را با آب دهان مار سمّی، یا قی کرده آن مخلوط کرده اند. به او گفتم: هدیه است یا زکات یا صدقه؟ که این دو (زکات و صدقه) بر ما اهل بیت
پیامبر (ص) حرام است. گفت: نه؛ نه زکات است نه صدقه، بلکه هدیه است. گفتم: زنان بچه مرده بر تو بگریند! آیا از راه دین وارد می شوی که مرا بفریبی؟ یا عقلت آشفته شده یا جن زده شدی یا هذیان می گویی؟
به خدا سوگند! اگر هفت اقلیم را با آن چه در زیر آسمان ها است، به من دهند تا خدا را نافرمانی کنم که پوست جوی را از مورچه ای به ناروا بگیرم، چنین نخواهم کرد و همانا این دنیای آلوده شما نزد من از برگ جویده شده دهان مَلخ، پَست تر است. علی را با نعمت های فناپذیر و لذت های ناپایدار چه کار؟ به خدا پناه می بریم از خفتن عقل و زشتی لغزش ها، و از او یاری می جوییم.(124)
د) حق به معنای قانون: اگر حق به معنای قانون باشد، علی (ع) الگوی قانون مداری و پای بندی به قانون است. آن حضرت (ع) پایمال شدن حق و عدالت را با هیچ عذری نمی پذیرد، حتی با منطق مأمور و معذور. لذا به مالک اشتر نخعی می فرماید:
و لا تَقو لَنّ إنّی مُؤمَّرُ آمُرُ فأُطاعُ.(125)
به مردم نگو: به من فرمان داند، من نیز فرمان می دهم، پس باید اطاعت شود.
حضرت (ع) برای تحقق حق و عدالت، زمان و مکان نمی شناسد. لذا می فرماید:
اموال به ناحق بخشیده شده بیت المال را باز می گردانم، گرچه به مهر زنان یا بهای کنیزکان رفته باشد.(126)
جلوه های حق مداری
حق مداری آن امام همام، در دوران حکومت ایشان، جلوه های فراوانی داشته که در این مختصر، تنها چند مورد را می آوریم:
الف) هدف وسیله را توجیه نمی کند: به امام (ع) گفتند که مردم به دنیا دل بسته اند، معاویه با هدایاو پول های فراوان، آنان را جذب می کند، شما هم از اموال عمومی به اشراف عرب و بزرگان قریش ببخشد و از تقسیم مساوی بیت المال، دست بردارید تا به شما گرایش پیدا کنند. امام (ع) فرمود:
أتأمُرونّی أنْ اطْلُبَ النّصرَ بالجورِ فیمَن وُلیّتُ علیه! و اللَّهِ لا أَطُورُ به ما سَمَرَ سَمیرٌ و ما أَمَّ نجمٌ فی السّماء نَجْماً.(127)
آیا به من دستور می دهید برای پیروزی خود، از جور و ستم درباره امت اسلامی، که بر آنان ولایت دارم، استفاده کنم؟ به خدا سوگند! تا عمر دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان از پی هم طلوع و غروب می کنند، هرگز چنین کاری نخواهم کرد.
ب) صداقت در اعلام مواضع حکومت آینده: پس از قتل عثمان، که مردم برای بیعت، به سوی
حضرت (ع) هجوم آوردند، نخست از مردم می خواهد که سراغ شخص دیگری بروند؛ ولی با اصرار مردم، شرایط خود را اعلام می فرماید:
و اعلموا انی إن اجبتکم رکبت بکم اعلم ولم اُصْغِ الی قول قائلٍ و عتب العاتب.(128)
آگاه باشید! اگر دعوت شما را بپذیرم، بر اساس آن چه می دانم، با شما رفتار می کنم و به گفتار این و آن و سرزنش کنندگان گوش فرا نمی دهم.(129)
مشابه این موضع گیری، بلکه شدیدتر، در خطبه 16 آمده است، آن گاه که حضرت، سیاست های حکومتی را پس از بیعت مردم کوفه، اعلام می دارد.(130)
ج) نفی هر گونه نیرنگ و فریب: پس از جنگ صفین، امام (ع) در شهر کوفه می فرماید:
و اللَّه ما معاویة بادهی منّی و لکنّه یغدر و یفجر، و لولا کراهیة الغدر لکنت من ادهی الناس.(131)
سوگند به خدا! معاویه از من سیاستمدارتر نیست؛ اما او نیرنگ باز، حیله گر و جنایتکار است.(132) اگر نیرنگ، ناپسند نبود، من زیرک ترین افراد بودم.
د) نفی سازش و باج دهی به مخالفان، برای تثبیت موقعیت حکومت: وقتی طلحه و زبیر خدمت امام (ع) آمدند و گفتند که با تو بیعت می کنیم به این شرط که در حکومت شریک باشیم، فرمود: نه.(133)
به قدرت و حکومت رسیدن، با همراهی افراد و احزاب و گروه هایی صورت می پذیرد که از ابتدا برای خود، سهمی را در حاکمیت در نظر گرفته اند و به بیان ساده تر، معامله گرانی که برای کسب جایگاه در ساختار قدرت، همراهی می کنند. این مسأله مورد توافق طرفین معامله، یعنی یاری کنندگان و یاری شوندگان است؛ اما در حکومت های الهی، هر چند برخی یاری کنندگان، به گمان سهم داشتن در ساختار سیاسی، برای شکل گیری قدرت سیاسی همراهی می کنند، ولی پس از اتمام کار، به اهداف خود دست نیافته و در مسیر مخالفت قرار می گیرند. رفتار امام (ع) با طلحه و زبیر، در برابر توقع آنان در داشتن سهمی از قدرت سیاسی، نمونه ای از این قاعده کلی است. بر این اساس بود که فتنه جمل پایه گذاری شد.
ه) استواری نساختن ارکان حکومت، بر خون های ناحق: حضرت (ع) در مقام تعلیم اصول حکومت داری به مالک اشتر می نویسد:
إیّاکاَ و الدِماءَ و سَفْکَها بغیر حِلِّها... و لا تُقَوِّیَنَّ سُلطانَک بسفْکِ دمٍ حرامٍ، فإنّ ذلک ممّا یُضعِفُه و یُوهِنُه بل یُزیلُه ویَنقُلُه... .
مالک! بر تو باد پرهیز شدید از خونریزی حرام... هرگز سلطه زمامداری خود را با ریختن خون حرام، تقویت نکن؛ زیرا این گونه تقویت، خود از عوامل تضعیف و وهن سلطه زمامداری، بلکه موجب زوال و انتقال آن می گردد.
و) پرهیز از سیاست زر و زور و تزویر: در فلسفه اسلامی، حکومت فریب و تطمیع و حکومت کودتا، محکوم و مردود است. لذا حضرت، در نامه ای به طلحه و زبیر می نویسد:
و إنّ العامّةَ تُبایِعنی لسلطانٍ غالبٍ، و لالِعَرَضٍ حاضرِ.(134)
همانا بیعت عموم مردم با من، نه از روی ترس قدرتی مسلط بود و نه برای به دست آوردن متاع دنیا.
ز) وفای به عهد، حتی با دشمن: ایشان در منشور حکومت، به مالک اشتر می نویسد:
و إن عَقَدْتَ بینک و بین عدوٍّ لک عُقْدَةً أو ألْبَسْتَهُ منک ذِمّةً فَحُطْ عَهْدَک بالوفاء، وارعَ ذِمَّتک بلأمانِة، و اجْعَل نفسَک جُنةً دون ما أَعطَیتَ... ولا تَعْقِد عَقْداً تُجَوِّزُ فیه العِلَلُ و لا تُعَوِّلَنَّ علی لَحْنِ قولٍ بعدَ التأکیدِ و التَوْثَقةِ و لا یَدعُوَنّک ضیقُ أمرٍ لَزِمک فیه عَهْدُ اللَّهِ طَلَبِ انفِساخِه بغیرِ الحقِّ...(135).(136)
ای مالک! هر گاه پیمانی بین تو و دشمن منعقد گردید، یا او را امان دادی، به عهد خویش وفادار باش و بر آن چه بر عهد گرفتی، امانت دار باش و جان خود را سپر پیمان خود گردان... مبادا قرار دادی را امضا کنی که در آن، برای دغل کاری و فریب، راه هایی وجود دارد، و پس از محکم کاری و دقت در قرار داد، دست از بهانه جویی بردار، مبادا مشکلات پیمانی که بر عهده ات قرار گرفته و خدا آن را بر گردنت نهاده، تو رابه پیمان شکنی وادارد.
2/1. امانت پنداشتن حکومت، نه غنیمت دانستن آن
تدبیر و سیاست جامعه بشری، هم یکی از مهم ترین فلسفه های ارسال رسل و انزال کتب آسمانی به شمار می رود(137) و هم اگر سیاست را مدیریت، توجیه و تنظیم زندگی اجتماعی انسان ها در مسیر حیات معقول(138) معنا کنیم، همین سیاست، به حکم عقل، یکی از عالی ترین کارها و تلاش ها محسوب می شود. لذا در مکتب اسلام، سیاست با ارزش برای عموم شایستگان، عبادت و واجب کفایی و برای شایستگان منحصر به فرد، مانند انبیا و ائمه(ع) در زمان خود، واجب عینی است.
وقتی قرآن، زنده کردن یک فرد را زنده کردن همه انسان ها می داند.(139) و از سویی می دانیم که بدون مدیریت و توجیه انسان ها در بعد زندگی اجتماعی، در مسیر حیات معقول، حیات مختل خواهد شد، واضح است که اگر کسی با داشتن شرایط مدیریت و توجیه مزبور، این وظیفه را انجام دهد، همه انسان ها را احیا کرده است و الا در حیات معقول، اخلال به وجود آورده است.
با این توضیح کوتاه، در می یابیم که اسلام به همان نسبت که با خصلت جاودانگی جامع الاطراف بودن قوانین و احکامش، در روند تکاملی نسبت به ادیان گذشته قرار دارد، در جهت تدبیر و سیاست جامعه انسانی و اسلامی نیز، ویژگی و امتیاز خاصی دارد؛ بدین معنا که توجه به سرنوشت جامعه و شیوه حکومت، قوانین و احکام مربوط به آن، ویژگی های و شرایط لازم برای متصدیان امور و... از پر دامنه ترین فصول این شریعت والای الهی و جاودانی است.
نتیجه این که سیاست، با این بیان، اتخاذ و به کارگیری شیوه های صحیح برای مدیریت بهینه و مسؤولانه جامعه خواهد بود و اگر سخنی از اصول و خطوط کلی این سیاست، به میان می آید، منظور چارچوب های ارزشی، برای اعمال و تحقق معنای فوق در جامعه است. در این مختصر، برآنیم که این اصول کلی و خطوط اساسی را در کلام نورانی امیر بیان (ع) در نهج البلاغه جست و جو کنیم.
این نگاه به سیاست و حکومت، مستفاد از کلام خداوند است که می فرماید:
إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الأماناتِ إِلی أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالعَدْلِ.(140)
مفسران، این آیه را به ضمیمه آیه شریفه بعد از آن، أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ(141) مربوط به حقوق متقابل حاکم و مردم می دانند؛ به این بیان که حق مردم است که حاکمان، به حکومت، به دیده امانت بنگرند و حق حاکمان است که مردم از ایشان در حالت مذکور، اطاعت کنند و این اطاعت را در مسیر اطاعت الهی بدانند؛(142) یعنی اگر حکومت، امانت دانسته شد، اطاعت از آن، اطاعت الهی محسوب می شود و این همان نگاه مطلوبی است که در فلسفه سیاسی اسلام، به حکومت می شود.
اماعلی (ع) این مطلب را در نامه خود به اشعث، بن قیس که فرماندار حضرت، در آذربایجان بود، به صراحت بیان می کند:
إنّ عَمَلَکَ لَیسَ لَکَ بِطُعمَةٍ و لکِنَّهُ فی عُنُقِکَ أَمانَةٌ، و أَنتَ مُسترعیً لِمَن فَوقَک.(143)
بی گمان، کاری که به تو سپرده شده است، نه لقمه ای چرب، بلکه بار امانتی بر گردن تو است و در پاسداری از آن باید سَرور خویش را پاسخ گو باشی.
یعنی امانتی که درباره آن، سؤال کننده ای وجود دارد.
و در نامه دیگری که برای مأموران و کراگزاران وصول خراج، مرقوم فرمود، آمده است:
فإنّکم خزّانُ الرعیّةِ، و وکلاءُ الأمّةِ، و سفراءُ الائمّةِ.(144)
شما خزانه داران ملت، نمایندگان امت و سفیران رهبران هستید.
تأکید دیگر بر این مطلب، در منشور حکومت، یعنی نامه به مالک اشتر نخعی آمده است:
و لا تَکوننَّ علیهم سبعاً ضاریاً تغتنم اکلهم.(145)
هم چون درنده ای مباش که خوردن و دریدن مردم را مغتنم شماری.
تعابیر حضرت (ع) به خوبی حاکی این معنا است که اگر این بار امانت، وظیفه ای بر دوش حضرت نبود، هیچ گاه به پذیرش آن، تمایلی نشان نمی داد.(146)
3/1. التزام به کتاب و سنت پیامبر (ص) و سنت های خوب پیشینیان
حضرت در فرمان جامع خود به مالک اشتر می فرماید:
و الواجب علیک أن تَتَذَکَّرَ ما مَضی لِمَن تقدَّمک من حکومةٍ عادلةٍ أو سُنّةٍ فاضلةٍ، أو أثَرٍ عن نبیِّنا (ص) أو فریضةٍ فی کتاب اللَّه، فتقتدی بما شاهدت ممّا عَمِلنا به فیها... .(147)
آن چه بر تو لازم است، آن که حکومت های دادگستر پیشین، سنت های با ارزش گذشتگان، و روش های پسندیده رفتگان و آثار پیامبر (ص) و واجباتی که در کتاب خدا است، را همواره به یادآوری، و از آن چه ما عمل کرده ایم، پیروی کنی...