تسنیم تفسیر قرآن کریم جلد 2

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

مخاطبان آیه

مخاطبان خدای سبحان در این آیه کافران هستند، لیکن این کفر معنای جامعی دارد و کفر به خالقیت و ربوبیت و همچنین کفر عملی را در بر می گیرد و همه انسانها به نوعی مخاطب این آیه هستند. توضیح این که، این آیه برای کسی که خدا را به عنوان خالق نپذیرد، برهان و حکمت است و کسی که مانند وثنیین حجاز، اصل خالقیت خدا را پذیرفته باشد: (ولئن سئلتهم من خلق السموات والارض لیقولن الله) (1498) ولی در ربوبیت خداوند شرک بورزد، این آیه برای او جدال احسن است و کسی که هر دو اصل خالقیت و ربوبیت خدا را پذیرفته باشد، ولی گرفتار معصیت و سرکشی، یعنی کفر عملی باشد، برای او موعظه حسنه است.
قرآن کریم به کافر می گوید: خالق انسان و همه هستی امکانی خداوند است و به وثنیها می گوید: همان کسی که اصل حیات را داد، اماته و احیای بعدی را نیز بر عهده دارد و همان مبدا مدبر امور عالم است و ربی جز او نیست و تو در مقابل او مسئول هستی و نیز مبتلای به کفر عملی (معصیت) را موعظه می کند که حیات و اماته و احیا به دست خداوند است و به سوی او بازمی گردی. پس چرا بیراهه می روی و سخن خدا را نمی شنوی؟
مضمون جمله (کیف تکفرون) با عبارتهای گوناگون در قرآن کریم آمده است. در سوره فصلت می فرماید: (قل ءانکم لتکفرون بالذی خلق الارض فی یومین و تجعلون له اندادا ذلک رب العالمین) (1499) آیا به خدایی که زمین را در دو روز آفرید، کفر می ورزید و برای او انداد و امثال قرار می دهید؟ لسان (ءانکم) لسان توبیخ است، چنانکه در سوره تکویر می فرماید: (فاین تذهبون)؛ (1500) به کدا سو می روید، یعنی، راه مستقیم به قدری روشن است که اگر کسی بیراهه رود، جای تعجب و یا توبیخ است.

پدیده حیات و اثبات مبدأ

مراد از اموات در جمله (و کنتم امواتا) هم می تواند نطفه ای باشد که در اصلاب و ارحام است و هم می تواند خاک باشد که مرحله پیشین نطفه است.
گرچه در نطفه و خاک نیز حیات ضعیفی وجود دارد، لیکن حیات انسانی در آنها نیست و به همین اعتبار تعبیر اموات بر آن مواد اولی صدق می کند.
خدای سبحان گاهی درباره گذشته دور انسان می فرماید: شما اصلاً چیزی نبودید: (و قد خلقتک من قبل و لم تک شیئا) و گاهی می فرماید: چیزی بودید ولی قابل ذکر نبودید: (هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا) (1501) که ظاهر نفی در این آیه به قید و مقید تعلق می گیرد؛ یعنی، شی ء قابل ذکر نبودید؛ نه این که اصلاً چیزی نبودید؛ زیرا انسان در گذشته خاک و یا نطفه بوده و در آیه محل بحث می فرماید شما مردگانی بودید که خداوند به شما حیات داد.
قرآن کریم برای تثبیت توحید ربوبی و عبادی گاهی به آیات انفسی استناد می کند، چنانکه در آیه مورد بحث جمله (و کنتم امواتا) ناظر به آیات انفسی است، یعنی، اگر درباره خودتان درست بیندیشید به وحدت خدای سبحان یقین پیدا می کنید. گاهی نیز به آیات آفاقی استناد می کند؛ چنانکه در آیه مورد بحث جمله (و کنتم امواتا) ناظر به آیات انفسی است؛ یعنی، اگر درباره خودتان درست بیندیشید به وحدت خدای سبحان یقین پیدا می کنید. گاهی نیز به آیات آفاقی استناد می کند، چنانکه می فرماید: (ءانکم لتکفرون بالذی خلق الارض فی یومین) (1502) که ناظر به آیات آفاقی است و گاهی نیز بین آیات آفاقی و انفسی جمع می کند؛ مانند (وفی الارض ایات للموقنین وفی انفسکم افلا تبصرون)(1503)
در آیه محل بحث مراحلی برای انسان بیان شده که بخشی از آن مورد قبول کافران و بخشی دیگر مورد انکار آنهاست، زیرا آیه شریفه امور زیرا را برای انسان اثبات می کند:
1- سابقه مرگ. 2- احیای انسان به دست خداوند. 3- اماته او به دست خداوند. 4- احیای مجدد او به دست خداوند. 5- بازگشت نهایی انسان به سوی خدا. مرحله اول از این مراحل را همه می پذیرند اما مرحله دوم که احیای الهی است گرچه اصل حیات انسان را همه (مومن و کافر) می پذیرند، لیکن مومن آن را به خدا استناد می دهد و کافر آن را منتسب به تطورات ماده و گذشت روزگار می داند. مرحله سوم نیز همین گونه است، زیرا اصل موت انسان بعد از حیات مورد قبول همه است، لیکن مومن ممیت را خدا می داند و کافر اماته را به روزگار نسبت می دهد و اما مرحله چهارم و پنجم را تنها مومن می پذیرد و کافر منکر محض آن است و آن حیات برزخی و قامتی است و چون اصل پدیده حیات برزخی و معاد را انکار می کند، نوبت به مبدا فاعلی آن نمی رسد.
جمله (فاحیاکم) که اشاره به احیای الهی بعد از موت انسان دارد اولین بخشی است که مورد انکار کافران است، زیرا آنان مرگ قبلی را که به معنای بودن در اصلاب پدران و ارحام مادران و یا به صورت خاک بودن است قبول دارند. از این رو محور نزاع موحد و ملحد در این بخش از آیه تعیین مبدا فاعلی است، یعنی، موحد می گوید: ما که مرده بودیم خدا ما را زنده کرد، ولی ملحد می گوید زنده شدن ما معلول تطورات ماده است، نه این که خدا ما را زنده کرده باشد. پس در واقع محور نزاع بین موحد و ملحد دو چیز اس: یکی توحید و دیگری معاد.
خدای سبحان در مقام اثبات مبدا و توحید او می فرماید: شما چگونه به خود اجازه کفر می دهید در حالی که مرده بودید و خدا به شما حیات بخشید.
این مطلب را با تعجب یا توبیخ ذکر می کند که آیا ممکن است مرده از آن نظر که مرده است بدون مبدا فاعلی حیات پیدا کند! منکران مبدا به یکی از چند طریق می توانند پاسخ دهند که همه این راهها باطل است:
راه اول آن است که قائل به بخت و اتفاق شده، بگویند: موجود زنده از روی تصادف زنده می شود که قهراً چنین کسی نمی تواند تفکر و استدلال منطقی داشته باشد، چون بر اساس بخت و اتفاق هیچ ربطی بین پدیده ها نمی توان قائل شد و در این صورت در سخنان و استدلالهای خود آنان نیز بین مقدمه و نتیجه ارتباطی نیست. اندیشه نظری آن است که از مقدمات به نتیجه پی ببریم. اگر رابطه ضروری بین اشیا از جمله بین مقدمات و نتیجه آنها مورد انکار قرار گیرد، از هر مقدمه ای به هر نتیجه ای می توان رسید و ممکن است کسی از مقدمات خاص نتیجه ای بگیرد و دیگری از همان ربط منطقی بین دعوی و دلیل و نیز بین مقدمات و نتیجه آنها مورد انکار قرار گیرد؛ از هر مقدمه ای به هر نتیجه ای می توان رسید و ممکن است کسی از مقدمات خاص نتیجه ای بگیرد و دیگری از همان مقدمات مخصوص نتیجه مناقض آن را بگیرد. با پذیرش بخت و اتفاق هیچ ربط منطقی بین دعوی و دلیل و نیز بین مقدمات و نتیجه مستقر نخواهد شد. بحث و تفکر و استدلال پس از پذیرش نظام علیت و احکام عام علیت است. بنابراین، نظریه تصادف مردود است.
راه دوم آن که قائل شوند: موجودی مادی مرده، در عین حال که حیات ندارد خودش عامل حیات خود باشد؛ یعنی، در عین این که چیزی راه ندارد؛ دارا باشد و آنچه را که خود فاقد آن است آن را به خودش عطا کند و این جمع بین نقیضین و محال است. حیات امری وجودی است این امر وجودی که سابقه عدم داشته و سپس پیدا شده، سبب و عامل می خواهد و سبب و عامل مزبور باید آن امر وجودی و کمال را داشته باشد، در حالی که فرض شد فاقد آن است.
راه سوم آن است که بگویند: این موجود مادی که خود فاقد حیات است، حیات را از موجود دیگر گرفته است. در این صورت پرسش به موجود سابق منتقل می شود که او این حیات را چگونه تحصیل کرده است. قرآن کریم روی شخص تکیه نمی کند؛ مثلاً، نمی گوید فرزند موجود مرده بود و زنده شد، تا گفته شود: پدر عامل حیات اوست. بلکه می پرسد: اصل حیات که نبود و سپس حادث شد از کجا آمد؟
قرآن کریم می فرماید: (ام خلقوا من غیر شی ء ام هم الخالقون). (1504) این بیان فنی تر و به مباحث دور و تسلسل نزدیکتر است. معنای (من غیر شی ء) این است که فعل بی فاعل باشد؛ زیرا (من غیر شی ء) در این آیه به معنای نداشتن علت فاعلی است، زیرا ملحدان علت مادی را می پذیرفتند، ولی قبول علت مادی مشکل نظام علی و معلولی را حل نمی کند. کلمه (من) در این آیه من نشویه است، یعنی، این موجود زنده از کجا صادر شد؟ موحد می گوید انسان خلق من شی ء؛ یعنی، انسان از مصدری آفریده شده و ملحد می گوید انسان خلق من غیر شی ء؛ یعنی، انسان از مبدئی جز ماده برنخاسته است. ملحد مبدا قابلی را می پذیرد، ولی منکر مبدا فاعلی است.
قرآن کریم با تکیه بر این حقیقت که انسان نیازمند به مصدر و منشا فاعلی است، می فرماید: (ام هم الخالقون). اگر مصدر و منشا خود شخص باشد دور لازم می آید و اگر دیگری باشد که مانند اوست تسلسل پیش می آید؛ زیرا چیزی که هستی او عین ذاتش نیست نیاز به هستی بخش و واجب الوجود دارد و از این رو برای نفی خالقیت دیگران در ادامه آیه می فرماید: (ام خلقوا السموات والارض بل لا یوقنون) (1505) مجموع آفرینش کیهانی، هستی بخش می خواهد، زیرا هستی آسمانها و زمین عین ذاتش نیست پس نیازمند مبدا است.
قرآن کریم پس از بررسی همه این مقاطع در سوره جاثیه نتیجه گیری می کند که سخن کافران مبرهن نبوده، بلکه برخاسته از هوا و هوس است. آنان می گویند: ما خود می میریم و خود زنده می شویم و جز روزگار چیزی ما را نمی میراند: (نموت و نحیا و ما یهلکنا الا الدهر و ما لهم بذلک من علم) (1506)
اگر مراد از دهر همان گذشت روزگار باشد باید گفت خود دهر نیز مخلوق است، چون زمان که از حرکت جرمی به دور جرم دیگر و یا از حرکت شی ء در درون خودش پیدا می شود، نیازمند خالق است. بنابراین، ملحدان چاره ای جز پذیرش اصل مبدا فاعلی و توحید او ندارند.

اثبات مبدا از راه پدیده مرگ

دومین مطلبی که مورد انکار ملحدان است اماته بعد از احیای مسبوق به مرگ است. با این بین که موحد می گوید: خدا ما را می میراند، ولی ملحد می گوید: ما می میریم: (نموت و نحیا). (1507) پس ادعای ملحدان موت و حیات و ادعای موحدان اماته و احیاء است. کافران مرگ را زوال و نابودی و انسان را مانند درختی می پندارند که مدتی، سرسبز و خرم است سپس پژمرده گشته، می پوسد و سرانجام به خاک تبدیل می شود و هیچ گونه پاداش و کیفری بعد از مرگ ندارد. همان گونه که به درخت بارده پس از پژمردگی پاداش نمی دهند و بوته خار بی ثمر را نیز کیفر نمی کنند، انسان نیز بعد از مرگ پاداش و کیفری ندارد. بنابراین، مجرم و عادل بعد از مردم یکسانند.
خدای سبحان در رد پندار کافران می فرماید: سخن آنان عالمانه نیست و آنها جز (پنداری و گمان) چیزی ندارند: (وما / بذلک من علم ان هم الا یظنون) (1508) چنانکه در آیه مورد بحث می فرماید: (کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم) جای تعجب است که می گویید: ما زنده شدیم و می میریم؛ بدانید که خدا شما را زنده کرده و سپس می میراند؛ زیرا مرگ از این نظر که انتقال از نشئه ای به نشئه دیگر است امری وجودی است و عامل می طلبد. انسان وقتی از نشئه دنیا رخت برمی بندد و به جهان دیگر سفر می کند چون در دنیا نیست، دیگران که او را نمی بینند، مرگ او را از زوال می پندارند؛ در حالی که چهره دیگر مرگ میلاد است؛ همان گونه که احوال خورشید درنیم کره شرقی زمین همراه با طلوع آن در نیم کره غربی است. انسان با ورود به نشئه برزخ به حیات جدیدی دست می یابد و این حیات جدید سبب می طلبد. با این تفاوت که چهره دنیوی این انتقال به موت موسوم شده و چهره برزخی آن حیات نام گرفته است. بنابراین، در حقیقت مرگ، حیات است، نه زوال. با این بیان معنای آیه (خلق الموت والحیوه) (1509) نیز روشن می شود؛ موت عدم نیست تا مخلوق و مجعول نباشد و خالق و جاعل طلب نکند؛ بلکه حقیقت مرگ همان انتقال است و انتقال و تحول امری وجودی است و خالق می طلبد.