تسنیم تفسیر قرآن کریم جلد 2

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

گزیده تفسیر

در آیه قبل سخن از اضلال کیفری فاسقان، مانند نقض عهد الهی که جامع صفات رذیله آنان است ذکر می شود. بین خدای سبحان و انسانها پیمانی است که برخی به آن وفادارند و برخی نیز آن را نقض می کنند. مراد از عهد الهی همان دین است و خداوند چنین پیمانی را از راه عقل و وحی گرفته است و احکام عقل و وحی تشریعی ترجمان آن است.
عهد جایگاه ویژه ای دارد و وفای به عهد از صفات خدا و سیرت صاحبان خرد معرفی شده و نقض عهد نیز موجب فسق، اضلال کیفری و لعن خدای سبحان و مایه تفرق انسانهاست.
نقض عهد مصادیق گوناگونی دارد و از مصادیق مذموم آن، بریدن پیوند با اعضای خانواده، ارحام، برادران دینی، همسایگان، امت اسلامی و امام مسلمین است.
صفت دیگر فاسقان افساد در زمین است که خود مصادیقی دارد و ترویج کفر و سایر انحرافهای عقیدتی از بدترین مصادیق آن است.
در پایان آیه، فاسقان انسانهای سرمایه باخته معرفی شده اند؛ انسانی که سرمایه هدایت فطری را از دست بدهد از هدایت محروم به ضلالت کیفری الهی مبتلا می شود.

تفسیر

ینقضون: نقض به معنای گسستن، شکستن، نکث و فسخ چیزی است که محکم شده، و در مقابل ابرام (محکم کردن) است.
عهد: التزام خاص در برابر خداوند یا شخصی، بر امری مخصوص را عهد گویند.
میثاقه: در واژه میثاق مفهوم قوت، شدت و محکم کردن نهفته است. پس میثاق همان پیمان محکم اطمینان بخش است و در آیه محل بحث که کلمه میثاق به ضمیر راجع به عهد اضافه شده به معنای اتقان و احکام آن عهد است، یعنی، عهد که وفای آن الزامی است اگر موثوق و اکید بود وفای آن حتماً الزامی خواهد بود و نقض چنین عهدی مولود فسق قطعی است.
عبارت (من بعد میثاقه) در نوع آیات مربوط به نقض عهد آمده است، مانند: (والذین ینقضون عهد الله من بعد میثاقه و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدونی فی الارض اولئک لهم اللعنه ولهم سوء الدار) (1398) و ذکر این جمله برای بیان این معناست که آثار ثبوتی و سلبی وفای به عهد و یا نقض آن، پس از توجه به آن و اتمام حجت خداوند است.
الخاسرون: خسران و خسارت در مقابل ربح و به معنای زوال بخشی از سرمایه یا همه آن، در امور مادی یا معنوی است و این معنا با مفهوم ضرر که در برابر نفع است تفاوت دارد. قرآن کریم سرمایه معنوی انسان برای کسب سعادت دنیا و آخرت را ایمان به خدا و آیات او می داند: (لقد جاءک الحق من ربک فلا تکونن من الممترین ولا تکونن من الذین کذبوا بایات الله فتکون من الخاسرین ان الذین حقت علیهم کلمت ربک لا یومنون) (1399) پس کافران و مکذبان خدا و آیات الهی خاسران و سرمایه باختگان بازار تجارت معنوی هستند. (1400)
خدای سبحان بعد از این که فرمود: خداوند جز فاسقان کسی را گمراه نمی کند، در این کریمه فاسقان را معرفی و جامع همه صفات رذیله آنان را نقض عهد می داند؛ زیرا کسی که عهد خدا را نقض کند به هر میزان که باشد، به همان نسبت از مسیر حق و صراط مستقیم منحرف می شود.
همان گونه که ایمان درجاتی دارد فسق نیز درکاتی دارد و کسی که همه عهدهای الهی را نقض کند او افسق و به اصطلاح فسیق است. و به نازلترین درکه دوزخ معذب است. به همین دلیل خدای سبحان درباره منافقان که ناقص همه عهدهای خدا هستند می فرماید: (ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار). (1401) سپس برخی از اوصاف نکوهیده و معروف فاسقان را زا باب ذکر خاص بعد از عام و از باب تمثیل و ذکر نمونه و به صورت تفصیل بعد از اجمال بیان می کند و در پایان، صاحبان اوصاف مزبور را از سرمایه باختگان معرفی می کند.
مجموع آیه سابق و این آیه یک مدعا را با دو دلیل بیان می کند.
مدعا این است که خدای سبحان جز فاسقان کسی را گمراه نمی کند و دلیل اول آن، که از باب تعلیق حکم بر وصف است، این که چون آنان فاسقند و از صراط مستقیم خارج شده اند و دلیل دوم این که فاسقان سرمایه را باخته اند و کسی که سرمایه را ببازند بهره ای از هدایت الهی ندارد.

عهدهای خدا و انسان

از جمله (الذین ینقضون عهد الله) استفاده می شود که بین عبد، یعنی انسان و مولای او، یعنی خداوند پیمانی است که اگر این پیمان رعایت نشود نقض عهد شده است.
پیمان از باب تشبیه معقول به محسوس همانند حبل است. از این رو آثار حبل به آن نسبت داده می شود؛ مثلاً، همان گونه که طناب بین دو چیز پیوند برقرار می کند تعهد و پیمان نیز بین دو گروه یا دو فرد ارتباط برقرار می کند و همانطور که حبل قابل نقض و گسستن است عهد را نیز قابل نقض می دانند و به کسی که حق پیوند را مراعات نمی کند ناقض و ناکث عهد می گویند.
قرآن کریم از عهدهای فراوانی که بر عهده انسان است نام برده، مانند: (وعهدنا الی ابراهیم و اسماعیل)، (1402) (الم اعهد الیکم یا بنی ادم)، (1403) (من المومنین رجال صدقوا ماعاهدوالله علیه) (1404) از این آیات برمی آید برخی از عهدهای الهی تعهدی است که از پیامبران الهی گرفته شده، چنانکه آیه (واذ اخذنا من النبیین میثاقهم) (1405) نیز بر آن دلالت دارد و برخی عهدها نیز تعهد مربوط به گروههای خاص دیگری است، مانند عهدی که خدا را از عالمان اهل کتاب گرفته، تا مضامین آن را به درستی برای مردم بیان کنند: (واذا اخذا الله میثاق الذین اتوا الکتاب لتبینه للناس ولا تکتمونه) (1406) و برخی عهدها نیز عام است و شامل همه انسانها می شود؛ مانند: (الم اعهد الیکم یا بنی ادم). (1407)
در برخی آیات نیز بر حفظ میثاق و تعهد نسبت به عهدها تاکید شده است، مانند: (افوا)، (1408) (وافوا بعهد الله اذا عاهدتم)، (1409) (واوفوا بعهدی)، (ولا تشتروا بعهد الله ثمنا قلیلا)، (1410) (واوفوا بالعهد ان العهد کان مسئولا) (1411) اکنون باید بررسی شود که مراد از این عهد چیست و جایگاه عهدسپاری انسان به خدا کجاست و انسان چگونه تعهد سپرده که در این مورد چهار وجه مطرح است: (1412)
1- مراد از عهد همانی پیمانی است که در عالم ذر است. صاحبان این قول با استناد به آیه 172 اعراف و برخی روایات می گویند: خدای سبحان از صلب آدم (سلام الله علیه) ذرات ریزی را خارج کرد و سپس از ارواح متعلق به آن ذرات تعهد گرفت. این وجه از یک سو با ظاهر آیه سوره اعراف هماهنگ نیست، زیرا در آن جا می فرماید: (و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم؛ (1413) به یادآور هنگامی که پروردگار تو از پشت همه بنی آدم ذریه آنان را استخراج کرد و از آنان تعهد گرفت، در حالی که در این وجه سخن از عالم ذر و خصوص آدم (سلام الله علیه) است.
از سوی دیگر، تعلق ارواح به ذرات ریز در یک موطن و قطع عاقلانه ارواح از آن ذرات و تعلق مجدد آن ارواح به آنها در موطنی دیگر، گونه ای از قول به تناسخ است. بر این اساس، محققان از مفسران امامیه پیمان گرفتن خدا از ارواح متعلق به ذرات، به این معنا را رد کرده اند و مطلبی که فی نفسه محل بحث و مناقشه است و جای نقد و تحقیق دارد نمی تواند مورد استثنا قرار گیرد.
2- مراد از عهد پیمانی است که خدای سبحان به وسیله عقل و فطرت که حجت باطنی بین خدا و عبد است، از انسان صورت گرفته است. این وجه صحیح و با آیه نیز قابل تطبیق است، ولی نه به صورت حصر تا مراد از عهد در آیه تنها احکام عقلی در بخش عقیده، اخلاق و اعمال باشد. توضیح این که، هر انسانی که فطرتش دفن نکرده، آگاه به فجور و تقوای خویش است: (ونفس و ما سویها فالهمها فجورها وتقویها) (1414) در سوره روم نیز می فرماید دین فطری انسانهاست و فطرت آدمی نیز تغییرناپذیر است: (فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله) (1415) بنابراین، تعهد فطری را خدای سبحان از هر انسانی گرفته است.
عقل حجتی الهی است که هم انسان می تواند به وسیله آن بر خدا در مقام فعل احتجاج کند و هم خداوند به وسیله آن بر انسان احتجاج می کند، انسان می تواند به حکم عقل بگوید: چرا خدا برای هدایت من پیامبر نفرستاده و خدا نیز می فرماید: (رسلا مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس علی الله حجه بعد الرسل) (1416) خداوند پیامبران را فرستاد تا مردم بر او حجتی نداشته باشند.
عقل در مقام عمل بعد از احراز حسن و قبح در هیچ امری ساکت و بی نظر نیست. او به انسان به انسان می گوید چیزی را که تکویناً بر اثر الهام الهی خوب می دانی انجام بده و چیزی را که به استناد الهام الهی بد می دانی ترک کن و اگر حکم چیزی را نمی دانی، از وحی استمداد کن. عقل همواره نورافشانی می کند، مگر این که خیال و وهم در بخش نظر از یک سو و شهوت و غضب در بخش عمل از سوی دیگر از تابش نور آن جلوگیری کند. بنابراین، کسی که بر خلاف فتوای عقل و فطرت رفتار کند عهد خدا را نقض کرده است و خداوند با همان عقل بر او احتجاج می کند. آنچه در جوامع روایی به عنوان العقل... ما عبد به الرحمن واکتسب به الجنان (1417) معرفی شده همین عقل است که عقل عملی نامیده می شود، زیرا عقل نظری فرمان و دستور عملی ندارد، بلکه نحوه ای اندیشه را بر عهده دارد، خواه راجع به بود و نبود، یعنی حکمت نظری و جهان بینی و خواه مربوط به باید و نباید، یعنی حکمت عملی باشد. (1418)
3- مراد از عهد همان حجت مصطلح علم اصول فقه، یعنی وحی و کتاب آسمانی و عقل است و پذیرفتن نبوت یک پیامبر، همان تعهد سپردن به وحی و پیمان بستن با خداوند است و کسی که پس از این بر خلاف دستور وحی عمل کند نقض عهد کرده است. خواه این مخالفت در محدوده فهم عقل و از مستقلات عقلیه باشد، که پیمان عقلی هم پیمان نقلی را همراهی می کند، مانند خوبی عدل و بدی ظلم و یا از اموری باشد که در شعاع درک عقل نیست، مانند بسیاری از فروع جزئی که عقل آن را ادراک نمی کنند.
4- مراد از عهد همان وحی خاص است که خدای سبحان به وسیله پیامبران گذشته از امتهای قبل تعهد گرفته است تا نبوت پیامبران خاتم (صلی الله علیه وآله) ایمان بیاورند و در نتیجه، فاسقان نیز آن دسته از اهل کتاب هستند که به پیامبر خاتم ایمان نیاوردند.
این وجه در عرض وجوه گذشته نیست، بلکه در حقیقت مصداقی از مصادیق وجه سوم و در طول آن است. با توجه به آنچه تبیین شد وجه سوم که وجه دوم را نیز در بر دارد صحیح است، زیرا خدای سبحان از دین خود که با منبع عقل و فطرت و کتاب و سنت ثابت می شود با عناوین عهد و میثاق و گاهی نیز به عنوان حبل و اصر یاد می کند: (واذکروا نعمه الله علیکم و میثاقه الذی واثقکم به)، (1419) (واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفروقوا)، (1420) (واذا اخذ الله میقاقف النبیین لما اتبتکم من کتاب و حکمه ثم جائکم رسول مصدق لما معکحم لتومنن به ولتصرنه قال ء اقررتم و اخذتم علی ذلکم اصری قالوا اقررنا) (1421)
این تعابیر مختلف بیانگر این حقیقت است که بین عبد و مولا تعهد و پیمان مستحکمی وجود دارد که وحی تشریعی ترجمان آن است و ظاهراً آیه محل بحث ناظر به عهد مطلق و عام است که خدای سبحان از همه انسانها از راه عقل و فطرت و وحی و کتاب و سنت معصومین (علیهم السلام) گرفته است.