تسنیم تفسیر قرآن کریم جلد 2

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

گزیده تفسیر

خدای سبحان در پاسخ اعتراض مخالفان به مثلهای قرآن، می فرماید: خدا از تمثیل به اموری مانند پشه حیا نمی کند و انسانها نیز در برابر چنین مثلهایی دو گروهند: مومنان، که آن مثلها را حق و از جانب خدا می دانند و کافران، که نقد بی جا دارند و خداوند با این مثلها گروهی را هدایت و بسیاری را گمراه می کند؛ لیکن اضلال کیفری الهی تنها دامنگیر فاسقانی است که از طاعت حق و صراط مستقیم او خارج شده اند. قرآن کتابی است جهانی و باید معارف خود را به گونه ای بیان کند که برای همه انسانها قابل فهم باشد و بهترین زبان برای تبیین معارف بلند، برای توده مردم تمثیل است. مثالهای قرآن نیز برخی به امور بزرگ و برخی به امور کوچک است، گرچه بزرگی و کوچکی اشیا در قیاس با یکدیگر است و آفرینش همه چیز نسبت به خدا یکسان است.
در این آیه مومنان به علم ستوده شده و کافران به جهل ضمنی توبیخ شده اند و در پایان آیه سخن از هدایت و اضلال الهی است، هدایت خدا هم ابتدایی است و هم پاداشی، لیکن اظلال الهی تنها کیفری است و خداوند هرگز اضلال ابتدایی ندارد.

تفسیر

لا یستحیی: حیاء در برابر وقاحت است. حیا و استحیاء، از حیات ماخوذ است. به این معنا که بر اثر شرم و انفعال و احساس قبح ممکن است تغییری در حیات پدید آید و مقداری از آن بکاهد؛ چنانکه گفته می شود: فلان کس از حیا مرد، هلاک شد، یا آب شد، یا از روی خجالت جامد شد و مانند آن.
منشا حیا ادراک چیزی است که صدور آن زشت باشد و اثر آن ابتدا در چهره مشهود می شود.
به هر تقدیر، چون این گونه اوصاف از مقام فعل خدا انتزاع می شود ناظر به مقام ذات الهی نیست و محذوری در اثبات یا سلب این وصف نیست، یعنی، اگر گفته شد خداوند از ضرب مثل حیا نمی کند؛ یا آن که خداوند از اجابت نکردن دعای مومن حیا دارد؛ همه این اوصاف از مقام فعل خدا انتزاع می شود.
حیا به معنای انفعال طبیعی ذاتاً از فضایل اخلاقی محسوب نمی شود؛ زیرا حیا از ارتکاب قبیح فضیلت است و حیا در فراگیری احکام دینی رذیلت، بنابراین،، حیا بر محور متعلق به حسن و قبح متصف می شود. و کلام امیرالمومنین (علیه السلام): ولا ایمان کالحیاء والبصر (1297) قرنت الهیبه بالخیبه والحیاء بالحرمان (1298)
ناظر به هر دو قسم است.
مثلاً: مثل صفت مشبه است، مانند حسن و به معنای چیزی است که به مثلیت متصف می شود و تماثل در آن ثابت است.
مثل گاهی کلامی است که برای تفهیم مطلب عمیق به کار می رود، که شرح آن گذشت و زمانی به معنای اسوه و قدوه است که درباره الگوهای عملی به کار می رود؛ مانند (فجعلنا هم سلفا مثلاً للاخرین)، (1299) (ولما ضرب ابن مریم مثلاً اذا قومک منه یصدون)، (1300) (ان هو الا عبد انعمنا علیه وجعلناه مثلاً لنبی اسرائیل) (1301) و از طرف دیگر حیوانات ضعیف چون پشه و مورچه الگوی برخی از صاحبان همت در کارهای دشوار قرار گرفته اند و می توان آنها را به عنوان امثال و اسوه ها یاد کرد؛ لیکن سیاق آیات مورد بحث همان مثل کلامی است، نه مثل به معنای اسوه تامراد این باشد که خداوند رسول گرامی (صلی الله علیه وآله) را مثل و اسوه دیگران قرار داد و عده ای از کافران و منافقان نقد غیر موجهی وارد کرده اند.
بعوضه: بعوض و بعوضه مانند: تمر وتمره به معنای پشه فقط یک بار در قرآن ذکر شده، مانند فیل و نحل که یک بار آمده، بر خلاف عنکبوت که دوبار و... ذکر شده است.
فما فوقها: چون محور کلام حقارت پشه است و برتری در حقارت به معنای حقیرتر است و ترقی در سیر نزولی به رسیدن به پایینتر است، بنابراین، معنای فما فوقها در آیه محل بحث این است که، اگر خدا بخواهد برای تبیین مطلب مثلی ذکر کند به کمتر از پشه نیز مثال می زند، زیرا مراد روشن شدن مطلب در سایه تمثیل است.
الحق: حق یعنی ثابت و ثوب محقق پارچه ای است که بافت آن محکم باشد و حق بر دو قسم است:
1- حق ذاتی که به خدای ازلی و نامحدود اطلاق می شود و عین ذات الهی است و جز خدای سبحان چیزی به این معنا حق نیست: (ذلک بان الله هو الحق و ان ما یدعون من دونه الباطل) (1302) در این کریمه ضمیر فصل هو با معرفه بودن خبر دلالت بر حصر دارد؛ یعنی، حق ثابت فقط خداست.
2- حق فعلی، یعنی، حق محدود که نه به خود متکی است و نه به غیر خدا. این حق همان فعل و فیض خداست: (الحق من ربک). (1303) هر چه در نظام عالم حق و ثابت است از خدا و کار اوست. کار خدا حق است، نه مطابق با حق در صورتی که کار دیگران مطابق با حق است حتی کار معصوم نیز مطابق با حق است: علی مع الحق و الحق مع علی یدور معه حیث ما دار (1304) البته برای این حدیث معنای دقیقتری است که در جای خود مطرح است.
الفاسقین: فسق به معنای خروج است، کسی که از طاعت حق و راه مستقیم او بیرون رود فاسق می شود؛ گرچه فاسق بر وزن اسم فاعل است، ولی در آیه مورد بحث معنای صفت مشبهه دارد؛ زیرا در آیه بعد اوصاف فاسقان را به صورت فعل مضارع می آورد که دلالت بر استمرار و ملکه دارد: (الذین ینقضون عهد الله من لعد میثاقه).

شیوه تمثیل در قرآن

قرآن کریم از آن جهت که وحی الهی و از هر جهت از نقص است گاهی از محتوای خود حمایت و گاهی از نحوه تعبیر و بیان خود دفاع می کند؛ چنان که مخالفان قرآن نیز گاهی به محتوای آن و گاهی به نحوه تعبیر آن اعتراض داشتند. آیه مورد بحث اعتراض مخالفان نسبت به نحوه بیان قرآن را پاسخ داده، می فرماید: مومنان در برابر مثل ایمان می آورند و آن را حق و از جانب خداوند می دانند، ولی کافران در برابر مثل، نقد بی جا دارند. آن گاه می فرماید: خداوند با این مثلها گروهی را هدایت و عده ای را گمراه می کند و این اضلال کیفری تنها شامل فاسقان است. فسقانی که از صراط مستقیم خارج شده گناهانی دارند که در آیه بعد بازگو می شود.
مخالفان می گفتند: تمثیل به امور کوچک و بی ارزش، مانند عنکبوت و مگس برای خداوند مناسب نیست و خدا باید از آوردن چنین مثلهایی حیا کند.
خداوند سبحان در پاسخ می فرماید: تمثیل برای تفهیم مطلب مخالف جای حیا نیست؛ زیرا اگر رسالت قرآن بیان حقیقت است و بخواهد آن را ابلاغ کند، باید آن مطلب را به هر وسیله ممکن بیان کند و به دیگران برساند؛ چنان که مطلبی را گاهی با برهان، گاهی با جدال احسن، گاهی با موعظه و گاهی با تمثیل بیان می کند. افزون بر این که، قرآن کریم برای گروه خاصی نازل نشده، بلکه کتابی جهانی است: لیکون للعالمین نذیرا(1305).بنابراین، باید به نحوی مراد خود را بیان کند که همه انسانها تا روز قیامت آن را ادراک کنند و بهترین زبانی که می تواند معارف عقلی را برای توده مردم تبیین کند، زبان تمثیل است و خدای سبحان در مقام تمثیل گاهی از تمثیل به مشکات و زیپ و نور برای برای تبیین معارف بلند استفاده می کند و گاهی هم بر اثر حقارت و سستی مطلب دیگران به مگس و یا لانه عنکبوت مثل می زند.
محور اصلی مثل، تناسب با ممثل است که ادارک آن را سهل می کند. نقاش در امثال پذیرفته نیست، مگر آن که از لحاظ رسالتی که دارد نارسا باشد. تمثیل به نور و ظلمت برای حق و باطل، و نیز به جانوران و پرندگان و گیاهان، نه تنها در فرهنگ محاوره اقوام و ملل غیر عرب رواج دارد، بلکه در مفاهمه عرب مدنی و بدوی نیز رایج است؟ چنانکه در کتابهای آسمانی گذشته و در تورات و انجیل نیز سابقه دارد. بنابراین، نه مشرکان مقیم حجاز و نه یهودی یا مسیحی مهاجر حق نقد نداشتند.(1306)
قرآن کریم به صورت اصلی کلی و فراگیر می فرماید: ما در همه زمینه ها مثل ذکر می کنیم: ولقد ضربنا للناس فی هذا القران من کل مثل (1307) اهل برهان با مثلا مطلب معقول خود را بهتر می فهمند و کسی که اهل برهان نیست اصل مطلب را با مثل ادارک می کند تا هیچ کس عذری در ساحت وحی الهی نداشته باشد: لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بینة (1308)و این که قرآن کریم می فرماید: ولقد یسرنا القران للذکر(1309)به دلیل وجود همین اصل کلی و همگانی است.
خدای سبحان همان گونه که در قرآن درباره مومنان راستین مثلهای فراوانی ذکر کرده، در تورات و انجیل نیز مثل آنان را ذکر کرده است: ذلک مثلهم فی التوریة و مثلهم فی الانجیل (1310)و همین طور کلام فصحا مشحون به تمثیل است؛ چنانکه ادای عرب نیز در سبعه معلقه و مانند آن از مثل استفاده کرده اند. بنابراین، به این نحوه بیان قرآن کریم، یعنی اصل تمثیل اشکالی وارد نیست و اگر کسی اشکالی کند که تمثیل به اشیای حقیر مناسب شان خداوند نیست پاسخ این است:
1- شیوه قرآن کریم این است که مطلب مهم و عظیم را با مثال بزرگ و مهم معرفی می کند؛ چنان که می فرماید: لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من حشیة الله (1311)، ولی مطلب حقیر و فرومایه از امور حقیر و ضعیف مثل می آورد؛ چنان که درباره متمسکان به غیر خداوند می فرماید: مثل الذین اتخذوا من دون الله اولیاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتا و ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت (1312)؛ ربوبیت مطلق و نامحدود و نامحدود خدایی جایی برای غیر نمی گذرارد و غیر خدا هیچ اعتبار مستقلی ندارد تا به آن تکیه شود. از این رو کارهای کافران به سرابی که تشنگان در پی آن هستند تشبیه شده است: (والذین کفروا اعمالهم کسراب بقیعه یحسبه الضمان ماء حتی اذا جاء لم یجده شیئا؛ (1313) همچنین در مقام ترسیم ضعف بتهای مشرکان می فرماید: (یا ایها الناس ضرب مثل فاستمعوا له ان الذین تدعون من دون الله لن یخلقوا ذبابا ولو اجتمعوا له و ان یسلبهم الذباب شیئا لا ستنقذوه منه ضعف الطالب و المطوب) (1314)
2- بزرگی و کوچکی، امری نسبی است و در سنجش دو چیز با یکدیگر مطرح می شود؛ ولی نسبت به خدای سبحان همه چیزی یکسان است؛ زیرا در برابر قدرت مطلق او کوچک و بزرگ و سخت و آسان معنا ندارد. بر این اساس، خداوند در قرآن کریم همه درباره قبض الظل، یعنی برچیدن سایه تعبیر یسیر به کار می رود و می فرماید: (ثم قبضناه الینا قبضناه الینا قبضا یسیرا) (1315) وقتی آفتاب از یک سو (افقی) بر شاخص می تابد، در سوی دیگر سایه ای بر زمین می افتد، ولی هنگامی که آفتاب بالای شاخص (عمودی) قرار می گیرد سایه کم می شود یا از بین می رود. در این جا خداوند قبض الظل را به خود نسبت می دهد؛ در حالی که سبکتر از سایه چیزی نیست و در حقیقت سایه چیزی نیست. درباره حشر اکبر و برچیدن نظام آسمان و زمین نیز که کاری از آن مهمتر فرض نمی شود به یسیر تعبیر کرده است: (ذلک حشر علینا یسیر). (1316) همه اشیا در علم خداوند به طور یکسان معلوم است و در برابر قدرت او در مرحله عمل همه کارها نزد او آسان است، زیرا خدای سبحان فاعلی است که با حرکات کار نمی کند، بلکه به صرف اراده کار می کند: فاعل لا بمعنی الحرکات (1317) و با کار او حرکت در جهان ایجاد می شود.
بنابراین، آیاتی مانند: (انتم اشد خلقا ام السماء) (1318) که سخن از سنجش اشیای بزرگ و کوچک دارد، نسبت به انسانهاست وگرنه خداوند سبحان نسبت به خود می فرماید: (اتوه له اسلم من فی السموات والارض)، (1319) (کل اتوه داخرین) (1320) همه هستی در برابر خدا خاضع است.
3- جثه هیچ موجودی معیار بزرگی و کوچکی آن نیست؛ زیرا به تعبیر امام صادق (علیه السلام) حشره ریزی مانند پشه، همه مزایای یک فیل را افزون بر دو شاخک داراست. (1321)