تسنیم تفسیر قرآن کریم جلد 2

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

نزاهت قرآن از ریب

قرآن کریم از یک سو در برخی آیات خود مدعی است که هرگز ریب بر نمی دارد و به صورت نفی جنس می فرماید: (ذلک الکتاب لا ریب فیه) (1037) و از سوی دیگر در آیه محل بحث می فرماید: (ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا). مفسران میان این دو سخن دو گونه جمع کرده اند: (1038)
1- جمله (لاریب فیه) در مقام نهی از ریب است، نه نفی، زیرا اگر در مقام نفی باشد، بدین معناست که در این کتاب ریب نیست. در صورتی که گروه زیادی در آن ریب دارند. ولی اگر در مقام نهی باشد بدین معناست که منافقان و کافران که درباره قرآن شک دارند نباید شک کنند؛ مانند آیه (لا رفث و لا فسوق و لا جدال فی الحج) (1039) که در مقام نهی است، نه نفی و بدین معناست که این کارها در حج منهی و ممنوع است و جمع میان نهی از شی ء و تحقق آن شی ء بر اثر گناه ممکن است.
2- جمله (لا ریب فیه) در مقام نفی است و معنایش این است که در قرآن کریم هیچ منشا ریبی وجود ندارد و اگر شکی وجود دارد از ناحیه بیننده است که از روی کفر یا نفاق یا جهل به قرآن می نگرد. توضیح این که، اگر در قضیه ای رابطه محمول با موضوع ضروری نباشد آن قضیه قابل ریب و شک است، چون ممکن است موضوع دارای این محمول باشد، چنانکه ممکن است چنین محمولی نداشته باشد. ولی اگر در قضیه ای رابطه محمول با موضوع ضروری بود، یعنی موضوع بالضروره واجد محمول بود و محمول نیز بالضروره برای موضوع ثابت بود، چنین قضیه ای ذاتاً لاریب فیه است و جایی برای موضوع ثابت بود، چنین قضیه ای ذاتاً لا ریب فیه است و جایی برای تردید در آن نیست و اگر کسی تردید کند برای آن است که این قضیه و موضوع و محمول آن را کاملاً نشناخته و یا بر اثر عناد در آن تردید روا داشته است.
پس این که قرآن در آغاز سوره بقره می فرماید: (ذلک الکتاب لا ریب فیه) و در آیه مورد بحث نیز می فرماید: (ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا) بدین معناست که این شما هستید که در شک فرو رفته اید وگرنه شک به حریم کتاب الهی راه نمی یابد. از این رو با کلمه (کنتم) شک را به کافران و منافقان نسبت می دهد، نه به خود قرآن کریم که کتاب هدایت، شما و رحمت است: (و ننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمه للمومنین) (1040) و همه صفات سلیبه ای که به قرآن اسناد داده شده، مانند (و هو علیهم عمی) (1041) در واقع به خود کافران و منافقان برمی گردد.
قرآن کریم اصول معارف دین و حق بودن آن ها را بدیهی می داند و امر بدیهی شایسته شک و ریب نیست. درباره بدیهی بودن مبدا می فرماید نم (افی الله شک فاطر السموات والارض) (1042) و درباره حق بودن وحی و رسالت می فرماید: (ذلک الکتاب لا ریب فیه). (1043) درباره حق بودن قیامت نیز می گوید: (لیجمعنکم الی یوم القیامه لا ریب فیه)، (1044) (ذلک الیوم الحق).(1045)
اما از سوی دیگر درباره شک کافران و منافقان درباره این امور، می فرماید: عده ای درباره توحید ربوبی می گویند: (وانا لفی شک مما تدعوننا الیه مریب) (1046) و درباره وحی هم می گویند: (ءانزل علیه الذکر من بیننا بل هم فی شک من ذکری) (1047) و درباره معاد می فرماید: (و ما کان له علیهم من السلطان الا لنعلم من یومن بالاخره ممن هو منها فی شک) (1048)
اما اگر کافران و منافقان درباره اصول دین شک دارند نه برای آن است که آن حقایق قابل ریب است، بلکه بر اثر کوری منکران است. از این رو در برخی آیات می فرماید: (بل ادراک علمهم فی الاخره بل هم فی شک منها بل هم منها عمون). (1049) کسی که قدرت تعقل را از دست داده باشد کور است، زیرا در درون انسان چراغ روشن عقل و قلب وجود دارد که با خاموش شدن آن، انسان کور دل می شود: (فانها لا تعمی الا بصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور) (1050)
تذکر 1 - وقتی معارف الهی مجال شک نباشد قطعاً مجال انکار نیز نخواهد بود و چون معاندان انکار خود را به صورت شک ذکر کردند، خداوند از همان شک سخن گفته است.
2- تعبیر قرآن کریم درباره خداوند و نیز درباره خود قرآن این است که هر کدام از دو نورند. درباره خداوند می فرماید: (الله نور السموات والارض...) (1051) و درباره خود قرآن می گوید: (قد جائکم من الله نور و کتاب مبین). (1052) بدیهی است که نور شک پذیر نیست، مگر آن که بیننده نابینا باشد.
ریب و شک بر دو قسم است، چنانکه کوری نیز بر دو قسم است: برخی از شکلها قابل درمان و بعضی غیر قابل درمان است. عده ای در اوایل امر در کلام الله بودن قرآن شک دارند و پس از دقت می فهمند که قرآن کلام الله است و به آن ایمان می آورند، ولی عده ای لجوجانه ایستادگی می کنند و تا آخر به این ویژگی آگاهی پیدا نمی کنند کوری ناشی از شک گروه دوم قابل درمان نیست و قرآن کریم درباره آنها می گوید: (وارتابت قلوبهم فهم فی ریبهم یترددون)؛ (1053) اینان همواره گرفتار ریب و تردیدند. تردید همان رد مکرر و بی هدف است و درباره این گونه از کوردلان می فرماید: (الا ان تقطع قلوبهم)؛ (1054) راه درمان آنها شکافته شدن قلب آنان است که در قیامت حاصل می شود.
سر این که کافران و منافقان با وجود دیدن و شنیدن آیات الهی به آن ایمان نمی آورند آن است که بین نفس انسان و ایمان که فعل اختیاری اوست اراده او فاصله شده است. علم امری بدیهی یا نظری است که هر گاه مقدمات آن حاصل شود نتیجه نیز که آگاهی است حاصل می شود. انسان در برابر دلیل نمی تواند بگوید من نمی خواهم بفهمم، بلکه خواه ناخواه آن را می فهمد. اما ایمان فعل اختیاری نفس است. انسان پس از آگاهی به یک حقیقت می تواند به آن ایمان بیاورد و می تواند به آن ایمان نیاورد.
ریبی که کافران و منافقان درباره قرآن کریم داشتند گاهی مستقیماً مربوط به مبدا فاعلی آن بوده است و گاهی مستقیماً مربوط به مبدا قابلی، گاهی می گفتند این کلام، کلام الله نیست و ما هم می توانیم مانند این سخن بگوییم: (و من قال سانزل مثل ما انزل الله) (1055) و گاهی می گفتند: اگر کلام خداوند بر این مدعی رسالت نازل شده، پس چرا بر ما نازل نمی شود: (بل یرید کل امری ء منهم ان یوتی صحفا منشره). (1056) قرآن کریم در پاسخ گروه اول می گویند: اگر در کلام الله بودن قرآن شک دارید و ادعا می کنید: (لو نشاء لقلنا مثل هذا)، (1057) پس چرا همانند آن را نمی آورید و در پاسخ گروه دوم می فرماید: (الله اعلم حیث یجعل رسالته)؛ (1058) هر کسی شایسته دریافت کلام الله نیست و قرآن کریم در آیه مورد بحث با جمله (فاتوا بسوره من مثله) از یک سو اعجاز قرآن و صدق دعوی پیامبر پیامبر خود را اثبات می کند و از سوی دیگر نیز دروغ مخالفان را.
گرچه معجزه راه فکری و تحصیلی ندارد تا هر کسی ادعا کند توانایی آوردن مثل آن را از راه درس و فکر و اندیشه داشته باشد، ولی راه رسیدن به مقام ولایت را می توان به همگان نشان داد و گفت که پیامبران از راه عبودیت و قداست نفس به این پایگاه می رسند و اگر کسی عبد محض شد، می تواند به آن که مقام کرامت و ولایت نصیب او شود؛ چنانکه برای بسیاری از صحابه لاین کرامتها و ولایتها حاصل شد.

عبد محض خدا

به تعبیر بعضی از بزرگان در قرآن کریم کاربرد عبد به طور مطلق و بدون ذکر نام، مخصوص پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) است، (1059) زیرا خداوند هر جا از سایر پیامبران (علیهم السلام) با تعبیر عبد یاد می کند اسم خاص آنها را قبل یا بعد از آن ذکر می کند؛ مانند: (کذبت قبلهم قوم نوح فکذبوا عبدنا)، (واذکر عبدنا ایوب) و در هیچ مورد کلمه عبد را بدون اسم یا قید به کار نبرده است، جز در مورد پیامبر اسلام، زیرا کسی که نسبت به غیر خدا حر مطلق است، می تواند نسبت به خدا عبد مطلق و بنده محض باشد. خدای سبحان بنده مطلق در همه اعصار را رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) می داند و عبد مطلق نیازی به قید ندارد؛ زیرا نشانه مطلق همان اطلاق وسعه هستی اوست. از این رو آدم (علیه السلام) و هر کس بعد از او آمده، در زیر لوای این عبد مطلق است: آدم و من دونه تحت لوائی یوم القیامه. (1060)
همه پیامبران و معصومان (علیهم السلام) در تحت لوای عبد محض و عبد مطلق خداوند، یعنی رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) هستند و از این رو دیگران عبدالرحمن یا عبدالرحیم و یا حتی عبدالله شدند، لیکن پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) به مقامی رسید که عبده لقب گرفت، یعنی، عبد هویت مطلقه ای که منشا همه اسمای حسنای الهی است و از این رو در تشهد نیز می گوییم: واشهد ان محمد عبده و رسوله.
اطلاق عبدنا از آن جهت نیست که هنگام نزول قرآن مراد از این مطلق معلوم بوده است و نیازی به نام بردن و تقیید عبد نبوده، بلکه از آن جهت است که نام بردن از فرد مطلق لازم نیست، زیرا نام، نشانه است و اطلاق سعی فرد کامل نشان اوست؛ چنانکه وقتی در منطقه ای سیادت مطلق از آن شخصی باشد، گفتن کلمه آقا برای اشاره به او کافی است. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) سید الاولین والاخرین است؛ چنانکه می فرماید: انا سید ولد آدم ولا فخر. انا خاتم النبیین و امام المتقین و رسول رب العالمین (1061) و این سیادت مطلق تنها به برکت عبودیت مطلق اوست و کسی به این مقام نایل می شود که از همه قیدها آزاد شده باشد.
از این رو قرآن کریم معراج رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) را در گرو رسیدن او به مقام عبودیت مطلق می داند: (سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی) (1062)

تحدی و اعجاز قرآن

فاتوا امر تعجیزی و برای اظهار اعجاز قرآن و عجز کافران و منافقان از آوردن مانند قرآن است. امر تعجیزی درباره اعجاز نظیر امر تعجیزی درباره ربوبیت است. به کسی که در ربوبیت خداوند تردید داشت و خود را رب می پنداشت گفته شد: (فات بها من المغرب)؛ (1063) آفتاب را از مغرب طالع کن و بدآور.
مراد از سوره در این جنس است، نه سوره ای که این آیه در آن واقع شده است. بنابراین، همه آیات تحدی مانند آیه مورد بحث مفید اعجاز کوچکترین سوره قرآن مانند کوثر و عصر نیز هست. پس، مراد از تحدی در این جا نیست که معارضان سوره ای همانند سوره بقره بیاورند، بلکه مراد فقط آوردن سوره ای مانند یکی از سوره ای همانند سوره بقره بیاورند، بلکه مراد فقط آوردن سوره ای مانند یکی از سوره های قرآن کریم است، گرچه همانند کوتاهترین سوره قرآن باشد؛ چنانکه در سوره هود که می فرماید: (فاتوا بعشر سوره مثله) (1064) نیز جنس سوره مراد است؛ زیرا در برابر کسی که سوره ای کوچک تردید و ریب دارد نباید پیشنهاد شود که سوره ای مانند سوره بقره بیاورد، تحدی در برابر کسی که در مورد سوره های کوچک قرآن تردید دارد؛ به این است که خداوند از او بخواهد سوره ای همانند یکی از سوره های قرآن، بلند یا کوتاه بیاورد.
تحدی گاهی به اصل قرآن شده است: (قل لئن اجتمعت الانس والجن علی ان یاتوا بمثل هذا القرآن لا یاتون بمثله). (1065) این آیه هم تعجیز و هم اخبار به غیب را بر دارد؛ یعنی تایدید و تصدیق یک اعجاز با اعجاز دیگر که اخبار به غیب است و گاهی تحدی به ده سوره است، مانند: (ام یقولون افتریه قل فاتوا بعشر سور مثله مفتریات) (1066) و در آیه محل بحث نیز تحدی به یک سوره شده است، زیرا تنوین (بسوره) برای وحدت است.
قرآن کتابی نیست که بتوان آن را از پیش خود جعل کرد و به خدا نسبت داد؛ زیرا قرآن مماثل ندارد و اگر چیزی مثل نداشت قابل افترا نیست. قرآن کتاب و کلام خدایی است که مثل ندارد: (لیس کمثله شی ء) (1067) و چون متکلمی که مثل ندارد با همین ویژگی در کلام خدا ظهور کرده، کلامش نیز بی مانند است.
مرحوم شیخ طوسی می گوید:
مجموعه قرآن مثل ندارد و سیاق آیه (فاتوا بسوره من مثله) در مورد قرآن نظیر سیاق آیه (قل هاتوا برهانکم) (1068) درباره شرک است که بیانگر نفی موضوع است؛ یعنی اصلاً شرک برهان پذیر نیست، نه این که برهانی دارد، ولی مشرکان نمی توانند آن را اقامه کنند. (1069)
چنانکه در جای دیگر خداوند سبحان می فرماید: (و من یدع مع الله الها آخر لا برهان له به فانما حسابه عند ربه). (1070) عبارت لا برهان له، صفت الها آخر است، یعنی اصلاً شرک برهان ندارد؛ زیرا ممتنع بالذات، ذات ندارد تا کسی برای آن برهان بیاورد. خداوند در مقام تحدی قرآن نیز می فرماید: قرآن مثل ندارد، نه این که مثل دارد، ولی دیگران از آوردن مثل آن عاجزند.
اگر تحدی به خصوص قرآن بود این سخن که مجموع قرآن بی نظیر است تا حدودی قابل قبول بود، ولی تحدی به یک سوره و ده سوره نیز شده است، در صورتی که هر سوره ای مانند سوره دیگر کلام الله است و همه سوره ها و آیه ها در مزایای مشترک سهیم است. از این رو هر سوره ای مثل دارد.
مرحوم کلینی پس از نقل خطبه ای توحیدی از امیر مومنان (علیه السلام) می گوید:
اگر جن و انس اجتماع کنند تا توحید را همانند امام (علیه السلام) در این خطبه تبیین کنند، و در میان آنان پیامبری نباشد، هرگز قدرت ندارند آن گونه که آن امام - که پدر و مادرم فدایش باد - بیان کرده توحید را عرضه کنند. (1071)
صدر المتالهین در شرح جمله مرحوم کلینی افزوده است: در میان آنان اعاظم انبیا، مانند نوح، ابراهیم، ادریس، شیث، دواد، موسی و عیسی (علیهم السلام) نباشند؛ (1072) مراد این است که محتوای این سخن پیام قرآنی است و کسی یارای آوردن مثل پیام قرآنی است و کسی یارای آوردن مثل پیام قرآنی را ندارد؛ لیکن از این اعاظم بعید نیست.
اعجاز قرآن کریم برای آن است که به حقیقتی برتر متکی است که خدای سبحان درباره آن می فرماید: (انه لقرآن کریم فی کتاب مکنون لا یمسه الا المطهرون) (1073) و کافران و منافقان چون از این حقیقت برتر آگاهی ندارند حق بودن قرآن را انکار می کنند: (بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه ولما یاتهم تاویله) (1074) آنان چون از تاویل قرآن و حقیقت برتر آن آگاه نیستند به عزیمت مبارزه با آن برخاسته اند و می پندارند قرآن یک سلسله علوم بشری است که به صورت کتاب در آمده است. (1075) از این رو مجبور به هزیمت شدند. این احتجاج و تحدی امروز هم به قوت خود باقی و زنده است و هنوز هم جن و انس از آوردن یک سوره همانند آن عاجزند.