تسنیم تفسیر قرآن کریم جلد 2

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

لطایف و اشارات

1- نقش تمثیل در شناخت

تبیین معارف در قالب تمثیل، هم شیوه کتابهای آسمانی پیشین بوده (ذلک مثلهم فی التواره فی الانجیل...) (829) و هم سیره تعلیمی قرآن کریم است. قرآن به طور گسترده از مثل استفاده می کند: (ولقد صرفنا للناس فی هذا القرآن من کل مثل) (830) و از تمثیل به امور ساده نیز پرهیزی ندارد: (ان الله لا یستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضه فما فوقها) (831)
خاصیت مثل این است که معارف معقول و بلند را به سطح مطالب متخیل و محسوس تنزل می دهد تا در سطح فهم همگان قرار گیرد. مثل همانند ریسمانی است که از اوج معرفتهای والا به سطح افهام توده مردم آویخته می شود، تا آنان که توان ادارک معارف بلند را در قالب ممثل ندارند، به مثل تمسک جسته و در حد خود بالا بروند و ممثل را در سطح مناسب خویش ادراک انسان هر چه ساده اندیش تر باشد، نیازش به مثل بیشتر است و به هر میزان با معارف عمیق انس بیشتری پیدا کند، نیازش به مثل کمتر می شود.
نقش تمثیل در شناخت حقایق همتای نقش تعاریف حدی و رسمی (حد تام و ناقص و رسم تام و ناقص) نیست، زیرا تمثیل نه مانند تعریفهای حدی ذاتیات ممثل را نشان می دهد و نه مانند تعریفهای رسمی، عوارض ذات را ارائه می کند، بلکه نوعی وصف شی ء است برای تقریب به ذهن، مانند این که گفته می شود: مثل نفس در بدن، مثل ناخداست در کشتی و سلطان در شهر. البته تمثیل معنای دیگری نیز دارد و آن بیان وجود مثالی شی ء است که در لطیفه سوم، به آن اشاره می شود.
قرآن کریم در هر مورد که به ذکر مثل می پردازد، ممثل را پیش از مثل یا پس از آن با براهین عقلی مستدل می کند و در کنار آن، برای کمک به فهم افراد متوسط، مثلی ذکر می کند؛ مانند این که معرفت بلند توحید ربوبی را گاهی با برهان تمانع و به صورت قیاسی استثنایی تبیین می کند: (لو کان فیهما الهه الا الله لفسدتا) و گاهی همان را در قالب مثلی ساده این گونه بیان می کند: اگر مردی مملوک و برده چند مولای ناسازگار باشد که هر یک او را به کاری می گمارند، با مردی که تنها فرمانبر یک مولاست سنجیده شود هرگز یکسان نیستند: (ضرب الله مثلاً رجلا فیه شرکاء متشاکسون و رجلا سلما لرجل هل یستویان مثلاً) (832) حاصل آن برهان عقلی و این مثل حسی آن است که اگر عالم آفرینش به دست چند مبدا تدبیری اداره شود نظام آن گسیخته می شود.
همچنین عظمت قرآن را گاهی با آیاتی مانند (انا سنلقی علیک قولا ثقیلا) (833) یا (وانک لتلقی القرآن من لدن حکیم علیم) (834) بیان می کند که معنای قول ثقیل بودن قرآن و علم لدنی بودن آن برای توده انسانها به راحتی قابل فهم نیست و گاهی برای پی بردن انسانهای متوسط به عظمت قرآن، در قالب تمثیل میگوید: اگر این قرآن را بر کوهی نازل کنیم کوه را فروتن و از هم پاشیده خواهی دید: (و لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیه الله و تلک الامثال نضر بها للناس لعلهم یتفکرون) (835)
هدف قرآن کریم از تمثیل، راهیابی افهام ساده از راه مثل به ممثل است و از این هشدار می دهد که انسانها نباید در حد معرفتهای تنزل یافته بمانند، بلکه باید مثل را سرپلی برای رسیدن به اوج ممثل قرار دهند، زیرا ماندن در محدوده مثل، مانند زندگی بر روی پل است و چون مثل در حقیقت همانند ریسمانی است برای برآمدن بر قله معرفت ممثل، توقف در حد مثل مانند این است که کوه نوردی، طناب آویخته از قله کوه در دست بگیرد، ولی بالا نرود.
قرآن کریم پی بردن از مثل به ممثل را در گرو سفر کردن از علم حسی به علم حصولی عقلی و آنگاه از علم حصولی عقلی به علم شهودی قلبی می داند که همگان از آن بهره ندارند و تنها معدودی از انسانها بدان دست می یابند:
(مثل الذین اتخذوا من دون الله اولیاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتا و ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت لو کانوا یعلمون... وتلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون) (836) و از این جا معلوم می شود که اگر کسی از مثل به ممثل نرسید عاقل نیست؛ زیرا هدف را رها کرده، به ابراز سرگرم شده است، چون ظاهر این آیه آن است که بهره اصلی از تمثیل، سهم عالمانی است که علم خود را نردبان عقل قرار می دهند و مراد از عقل در این گونه موارد مجموع و عصاره علم و عمل صالح است.

2- تمثیلهای قرآنی درباره اعمال کافران و منافقان

خدای سبحان درباره کافران و منافقان (837) مثلهای گوناگونی می آورد؛ گاهی می فرماید: مثل کافر و منافق مثل کسی است که به دنبال هدف کاذب راهی را به آسانی و به سرعت می پیماید ولی هنگامی که به پایان راه می رسد می فهمد بیراهه رفته و به بن بست رسیده است: (والذین کفروا اعمالهم کسراب بقیعه یحسبه الظمئان ماء حتی اذا جاءه لم یجده شیئا ووجد الله عنده فوفیه حسابه) (838) نتیجه عمل کافر همچون سراب، و حرکت او مانند دویدن به سوی سراب است. سراب آب نمایی است که در کرانه افق بر اثر تابش نور بر سطح زمین نمایان می شود و انسان تشنه غافل را در پی خود می کشاند، اما او هر چه به پیش می رود؛ جز فزونی عطش بهره ای ندارد و هنگامی که همه نیروهای خود را در این بیراهه رفتن، صرف کرد، در آنجا که دیگر نه توان رفتن دارد و نه توان بازگشت و نه آبی یافته است تا با نوشیدن آن خود را تشنگی برهاند، تشنه کام می میرد. در این تمثیل سخن از حرکت و شتاب در بیراهه رفتن است و در آیه مورد بحث، سخن از توقف یا کندی حرکت منافقان.
سر این دوگانگی در تعبیر آن است که رسیدن به مقصد دو شرط دارد: یکی شناختن راه و دیگری شناختن هدف و مقصد. پس کسی که هدف را نمی شناسد یا هدف را می شناسد، لیکن راه را نمی شناسد و به بیراهه می رود هرگز به مقصد صراط مستقیم درمانده و امانده اند. قرآن کریم نفی هدف را با جمله (کسراب بقیعه) (839) تبیین می کند و نداشتن بصیرت لازم برای شناخت راه را در آیه مورد بحث می آورد. پس منافقن یا به طرف چیزی حرکت می کنند که آن چیز هدف و مقصود خلقت نیست و یا اگر هدف و مقصود را فهمیدند راه صحیح و اصول به آن نمی بینند تا در همان صراط حرکت کنند، بلکه عمداً بیراهه می روند.
خدای سبحان در مثلی دیگر درباره کارهای کافران می فرماید: (او کظلمات فی بحر یغشیه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج یده لم یکدیریها و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور) اعمال کافران ظلمتهایی متراکم و انبوه است که در آن گرفتار شده اند؛ همانند کسی که در شبی تاریک و در دریایی غرق شود؛ دریایی که امواجی بلند آن را فراگرفته باشد و ابر و مه غلیظی نیز بر فراز آن باشد به گونه ای که اگر او دست خود را بیرون آورد، زمینه دیدن آن دست نیز فراهم نیست و این از آن روست که نور تنها از جانب خدای سبحان است و کسی که از نور الهی محروم شد، از هر جهت تاریک است.