تسنیم تفسیر قرآن کریم جلد 2

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

1- وجه اشتراک و افتراق تجارت بشری و الهی

داد و ستد متعارف بشری مشتمل بر چهار رکن است: فروشنده، خریدار، کالا و بها (بایع، مشتری، مثمن و ثمن) و این ارکان چهارگانه کاملاً از یکدیگر جدا و متمایز است؛ زیرا فروشنده کالایی را عرضه می کند و خریدار با بهایی که می پردازد، متاع مزبور را با شرایط خاص مالک می شود، خواه فروشنده از رهگذر این داد و ستد سودی ببرد یا بر اثر فروش متاع خود مغبون گردد.
داد و ستد مهم، افزون بر ارکان یاد شده دو رکن دیگر نیز دارد: یکی سند (قباله) و دیگری شاهد. اما تجارت انسان با خدا که در قرآن کریم تبیین شده، از یک سو با تجارتهای رایج و متعارف بشری مشترک و از سویی دیگر با آن متغایر است.
وجه اشتراک آن در اشتمال بر ارکان شش گانه مزبور است. خدای سبحان در تبیین ارکان ششگانه تجارت الهی می فرماید: (ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون وعدا علیه حقا فی التوریه والانجیل والقرآن و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به وذلک هو الفوز العظیم) (762) در این تجارت، خریدار: خدای سبحان، فروشنده: انسان مومن، مورد معامله: جان پاک و مال پاکیزه، بها: بهشت ابدی، شاهد: انبیای الهی و قباله و سند رسمی و امضا شده آن: کتابهای آسمانی آنان، مانند تورات و انجیل و قرآن کریم است.
اما وجه افتراق تجارت الهی با تجارت بشری آن است که تجارت با خدا درجاتی دارد و در برخی از درجات آن گرچه ارکان چهارگانه (فروشنده، خریدار، کالا و بها) وجود دارد؛ لیکن فروشنده عین کالا و خریدار عین بهاست و فرقشان تنها به اعتبار است (اتحاد بایع و مبیع و اتحاد مشتری و ثمن)؛ زیرا در این نوع تجارت، فروشنده حقیقت هستی خود را می دهد و لقای خریدار را می گیرد.
توضیح این که، گاهی تفاوت فروشنده و کالا (بایع و مبیع) و همچنین تفاوت و خریدار و بها (مشتری و ثمن) حقیقی است، زیرا فروشنده کالایی خاص (جز هستی خود) را می فروشد و خریدار نیز با پرداخت بهایی خاص (غیر از لقای خود) متاع فروشنده را خریداری می کند. پس کالا و بها چیزی جز هستی فروشنده و لقای خریدار است، ولی گاهی تفاوت فروشنده و کالا و همچنین مشتری و بها اعتباری است، زیرا فروشنده، حقیقت هستی خود را می دهد و مشتری نیز به جای هر چیز دیگر لقای خود را نصیب فروشنده می کند و به او اجازه ملاقات و دیدار خود را می دهد.
خدای سبحان مولایی است که به عبد مملوک خود می گوید: هستی و آنچه در اختیار توست، از آن من است و من به تو وکالت می دهم تا خود را به من یا به دیگری (شیطان و...) بفروشی. حال اگر هستی خود را به من فروختی آزاد خواهی شد و اگر به دیگران فروختی برده و بنده آنان خواهی شد. در این جا فروشنده با کالایی که می فروشد، یکی است و مشتری نیز با بهایی که در اختیار فروشنده قرار می دهد یکی است و مشتری نیز با بهایی که در اختیار فروشنده قرار می دهد یکی است، گرچه ادراک این وحدت و عینیت در ناحیه مشتری قرار می دهد یکی است، گرچه ادراک این وحدت و عینیت در ناحیه مشتری و بها دشوار است، زیرا لقای الله غیر از ذات اوست، لیکن تحلیل مقام اشترانشان می دهد که خریداری خدا، وصف ذات او نیست، از این رو اگر مرحله اشترای واجب به خوبی بررسی گردد، معلوم می شود که چندان فاصله ای با مرحله و ثمن ندارد.
مومنان متوسط خود را به خدای سبحان می فروشند تا در مقابل آن، الهی رضایت نمی دهند. اینان افزون بر (خدمت تجری من تحتها الانهار) خواستار رسیدن به بهشت لقای الهی هستند: (فی مقعد صدق عند ملک مقتدر)، (763) تا با نظارت روی، نظارت وجه خدا بهره آنان گردد: (یومئذ ناضره الی ربها ناظره). (764)

2- عینیت فروشنده و کالا در معامله با شیطان

عینیت فروشنده و کالا اختصاص به تجارت انسان با خدا ندارد، بلکه در تجارت انسان با شیطان نیز محقق است. کسی که خود را به شیطان می فروشد، دیگر مالک و صاحب اختیار خود نیست و خدای سبحان چنین تجارتی را بدترین معامله می داند: (بئسما اشتروا به انفسهم ان یکفروا بما انزل الله)، (765) (ولبئس ما شروا به انفسهم لو کانوا یعلمون) (766) منافقان در بازار دنیا سرمایه فطرت و هدایت خویش را می فروشند و ضلالت می ستانند و اگر آدمی سرمایه ظاهری را بفروشد، چون بایع غیر از سرمایه است، راه برای تحصیل سرمایه جدید ندارد و منافقان و کافران که خود به شیطان فروختند همه راههای کسب و سود را بر روی خود بسته اند: (فما ربحت تجارتهم)؛ چنانکه راه تحصیل سرمایه مجدد را نیز مسدود کرده اند.
شیطان نیز که مشتری حقیقت انسانهای منافق، کافر و تبهکار است، چنین نیست که پس از خریداری و تملک و نیز اسیر کردن انسان خریداری شده، نیست که پس از خریداری و تملک و نیز اسیر کردن انسان خریداری شده، بر او منت گذارد و آزادش کند، بلکه در دنیا انسان خود فروخته را تحت ولایت خویش می گیرد و همواره به زبان او سخن می گوید و با چشم او می نگرد: اتخذوا الشیطان لامرهم ملاکا واتخذهم له اشراکا فباض و فرخ فی صدورهم ودب و درج فی حجورهم فنظر باعینهم و نطق بالسنتهم و در آخرت نیز قرین آنان است: (حتی اذا جائنا قال یا لیت بینی وبینک بعد المستشرقین فبئش القرین) (767) و آنان از حشر با شیطان در رنجند. پس کسی که سرمایه هستی خود را باخت، دیگر هدایت پذیر نیست: (و ما کانوا مهتدین) و این بر اثر سوء اختیار خود اوست.
تعبیر قرآن درباره منافقان که هدایت دادند و در عوض آن ضلالت گرفتند، تعبیری حقیقی است، نه مجازی؛ زیرا آنان فطرت توحیدی و سرشت اصیل خود را از دست داده اند و شیطان که در کمین گم شدگان و دورافتادگان از مسیر فطرت و صراط دین است، آنان را تحت ولایت خود می گیرد، و اگر عناوین مزبور تفاوتی با خرید و فروش یا سود و یا زیان کالاهای تجاری دنیا دارد، تنها به لحاظ مصداق است، نه مفهوم جامع آن.

3- ره آورد تجارت با خدا

قرآن کریم همانند کتب آسمانی پیشین، انسانها را به تجارت با خدای سبحان دعوت می کند و ره آوردهای گوناگون این تجارت را نیز به خوبی تبیین می کند.
ره آوردهای تجارت با خدا از پیروزی بر دشمن در میدانهای جهاد اصغر آغاز می شود و به لقای الهی پایان می پذیرد و حلقات میانی آن نیز فضایل فراوانی است که مغفرت و بخشش گناهان، رهایی از عذاب دردناک الهی و دستیابی به بهشت جاویدان نمونه ای از آنهاست.
مزایای یاد شده گرچه همه آنها ره آورد تجارت انسان با خداست، اما بین آنها تفاوت فراوانی است؛ کمترین ثمره تجارت انسان با خدا پیروزی بر دشمن است و چون چنین بهره ای با دیگر ثمرات قابل سنجش نیست، در قرآن کریم پس از تبیین تجارت معنوی، با تغییر سیاق در آیه ای مستقل، حقیقت آن بیان شده است: (یا ایها الذین امنوا هل ادلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب الیم... و اخری تحبونها نصر من الله و فتح قریب و بشر المومنین) (768)
ره آورد دیگر تجارت الهی بخشش گناهان است: (یغفر لکم ذنوبکم) و پس از آن رهایی به بهشت: (ویدخلکم جنات تجری من تحتها الانهار و مساکن طیبه فی جنات عدن ذلک الفوز العظیم) (769) و سر این که در مقام تبیین دستاوردهای تجارت الهی سخن از مغفرت گناهان پیش از راهیابی به جنت آمده، این است که بهشت دارالسلام است و تا انسان از سلامت کامل برخوردار نشود به وصال دارالسلام نخواهد رسید.
خدای سبحان ابتدا گناهان تبهکاران را می آمرزد و آنان را شستشو می دهد و آنگاه آنها را رهسپار بهشت عدن (770) می کند.
خداوند سبحان گرچه به مومنان بشارت پیروزی بر دشمن، مغفرت گناهان و راهیابی به بهشت عدن و سکونت در مسکنهایی پاکیزه می دهد، لیکن هیچ یک از اینها راه آورد نهایی این تجارت پرسود نیست و ثمره برتر تجارت با خدا همان رسیدن به جنه اللقاء و ملاقات با خدای سبحان است.
توضیح این که، در آثار دینی گاهی دستیابی به بهشت، هدف و محصول سیر و سفر به سوی خدا معرفی می شود؛ مانند این که امیرالمومنین (علیه السلام) می فرماید: الا حر یدع هذه اللماظه لاهلها انه لیس لانفسکم ثمن الا الجنه فلا تبیعوها الا بها (771) آنان که خود را به جلوه های فریبای دنیا فروخته اند و لماظ ذرات غذایی است که لای دندانهای می ماند؛ زیرا متاع دنیا از آن جهت که دنیایی است تازه از نشئه غیب به عالم شهادت نرسیده است، بلکه پس مانده لذت پیشینیان است که برای نسلهای بعد به یادگار گذاشته اند و آدمی که ارزش او به اندازه بهشت است، نباید خود را به کمتر از بهشت، مانند لماظه بفروشد وگرنه در زمره زیانکاران و اهل خسران خواهد بود. در این کلام بلند امیر بیان (علیه السلام) سخن در این نیست که انسان به آتش جهنم نسوزد؛ زیرا بسیارند کسانی که به آتش جهنم نمی سوزند، همانند کودکان و دیوانگان و کافران مستضعف که راهی برای تحقیق نداشته اند، بلکه مراد این است که انسان هرگز به کمتر از بهشت قناعت نکند.
گاهی نیز در معارف دین دستیابی به بهشت، هدف متوسط سلوک انسان معرفی شده است؛ زیرا بهشت، بهایی است که در برابر تن آدمی قرار می گیرد و در نتیجه، ارزش و بهای جان انسان برتر از بهشت است: اما ان ابدانکم لیس لها ثمن الا الجنه فلا تبیعوها بغیرها (772) ارزش بدن انسان در سایه تربیت روح کمتر از بهشت نیست و بشر نیابد خود را به کمتر از آن بفروشد. اما ارزش جان انسان بالاتر از بهشت است و باید رهسپار لقای خدای سبحان شود.
این دو بیان از باب اطلاق و تقیید قابل جمع است؛ زیرا امیرالمومنین (علیه السلام) به طور مطلق و به اجمال در کلام اول می فرماید: ارزش و بهای انسان بهشت است، ولی در کلام دوم که از سخنان امام کاظم (علیه السلام) است، آن کلام مطلق بدین گونه تبیین و تقیید شده است که آنچه به اندازه بهشت ارزش دارد، تن مومن است، اما جان او ارزشی برتر از بهشت دارد.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) به امیر مومنان (علیه السلام) فرمودند: بهشت مشتاق تو و مشتاق عمار، سلمان، ابوذر و مقداد است: قال النبی (صلی الله علیه وآله) لعلی (علیه السلام): الجنه چ الیک و الی عمار و سلمان و ابی ذر والمقداد (773) این سخن نبوی نیز موید همین حقیقت است؛ زیرا اگر بهشت مشتاق لقای اولیای الهی است روح آنان برتر از لقای بهشت است و باید به لقای خدای بهشت آفرین برسد: (فی مقعد صدق عند ملک مقتدر). (774) البته لقای مظاهر فیض خاص و رحمت ویژه خداوند در قیامت نیز در حد خود، لقاءالله محسوب می شود، لیکن عنوان لقاء الله بدون قرینه ناظر به مشاهده جمال خداوند به اندازه هستی سالک صالح است.