تسنیم تفسیر قرآن کریم جلد 2

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

تفسیر

ختم: ختم در مقابل فتح (آغاز کردن و گشودن شی ء) و به معنای کامل کردن یا رسیدن به پایان آن است. سر این که از ختم در زبان فارسی به مهر کردن یا می شود آن است که مهر کردن نامه نشانه پایان آن است که مهر کردن نامه نشانه پایان آن است. نامه آنگاه مهر می شود که پایان یافته باشد. صحیفه جان آدمی نیز تا آنجا که راهی برای نفوذ هدایت در آن باشد و راه توبه به کلی بسته نشده باشد مختوم نیست. اما اگر انسان با سوء اختیار خود راه توبه را که خدای سبحان بر روی انسان گشوده: انت الذی فتحت بابا الی عفوک و سمیته التوبه (536) و تا آخرین مهلت باز است عمداً بر روی خود بست و آن را انکار و استهزا کرد، صحیفه جان او مختوم می شود و دیگر جایی برای نوشتن حسنات به دست کرام کاتبین در آن نیست.
سمعهم: در قرآن کریم قلب و بصر به صورت جمع و سمع به صورت مفرد به کار می رود. همچنین سمع بر بصر مقدم می شود. در این مورد چند نکته سودمند ذکر می شود:
1- این که لفظ قلوب و ابصار به صورت جمع ذکر شد ولی لفظ سمع، به صورت مفرد شاید این باشد که سمع، در اصل مصدر بوده و در آن افراد، تثیه و جمع مانند تانیث و تذکیر یکسان است، برخلاف لفظ اذن که چون مصدر نبوده، (537) در آیه (وجعلنا علی قلوبهم اکنه ان یفقهوه و فی اذانهم وقرا) (538) به صورت جمع آمده است. از طرف دیگر، برخی لفظ سمع را اسم جمع و دارای معنای جمع دانسته اند.
صاحب تفسیر المنار بعد از نقد و نقض مصدر بودن سمع، به این که لفظ بصر هم مصدر است، پس چرا به صورت جمع یاد شده، می گوید:
سر آن به نظر من این است که عقل دارای وجوه ادراکی فراوانی است، چنانکه بصر دارای شعب بی شمار است، بر خلاف سمع، زیرا اسماع مردم در ادراک مسموعها یکسان است؛ یعنی، هم مسموع بیش از یکی نیست و آن خصوص صوت است و هم شنونده ها در ادراک اصوات یکسانند. از این رو سمع مفرد آمده است. (539)
لیکن این سخن ناصواب است؛ زیرا اولاً بسیاری از لطایف به کمک حس سمع به عقل می رسد که حس بصر از چنین اعداد و امدادی ناتوان است. از این رو برخی از محققان، سمع را افضل از بصر دانستند، ولی صاحب المنار، بعد از نقل فضیلت مزبور می گوید: من درباره فضیلت سخن نمی گویم، آن به خدا و رسول او مربوط است و من موجودی را شرح می دهم و تناسب لفظی آن را بازگو می کنم.
اگر به طور دقیق دلیل برتری سمع بر بصر روشن گردد، نزدیکی سمع به عقل بیش از شباهت بصر به عقل درک می شود و در سرنوشت بحث ادبی سهم به سزایی خواهد داشت. به هر تقدیر، بحث معقول، مسموع و مبصر را باید از بحث عاقل، سامع و مبصر جدا کرد. در این که عاقلها، سامعها و مبصرها متعددند بحثی نیست و تساوی اسماع به معنای وحدت آنها نیست. از این رو باید رمز تعدد مصداق با مفرد بودن لفظ را در نکته دیگر جستجو کرد.
2- برخی سمع را بر بصر ترجیح داده، تجرد آن را از تجرد بصر بالاتر دانسته اند و تقدیم ذکر سمع بر بصر را محصول چنان تقدمی اعلام داشته، شاهدی نیز بر تقدم مزبور یاد کرده اند که در بعضی از مراتب نوم، چشم مغلوب خواب می شود، ولی گوش هنوز مغلوب نشده بلکه می شنود. (540)
در مقابل، از اکثر اهل کلام چنین نقل شده که بصر برتر از سمع است؛ زیرا سمع فقط اصوات و کلمات را ادراک می کند ولی بصر، اجسام، الوان و هیئتها را ادراک می کند و چون متعلق آن بیش از متعلق سمع است، از آن برتر است. (541)
3- سمع و بصر از مجاری ادراکی است، و لی این که آیا قلب جسمانی نقشی در ادراک و سهمی در عواطف دارد یا نه؟ در خلال بحثهای تفسیری روشن خواهد شد. البته این مطلب از اصول موضوعه و مفروغ عنه است که نفس انسان و همچنین ادراک کلی مجرد است، چنانکه کارهای عقل عملی، مانند اراده و محبت نیز مجرد است و برای هر یک از امور یاد شده مصادیق جزئی است که با ابزارهای بدنی، مانند مغز، قلب، سمع و بصر در ارتباط است و آنچه همه این شئون را بر عهده دارد نفس انسان است که درجات مختلف بدون حلول در بدن، ظهور دارد.
غشاوه: غشاوه ساتری است (مادی یا معنوی) که بر چیزی مستولی شود و آن را کاملاً در بر گیرد و آنچه از موارد کاربرد مشتقات آن در قرآن استظهار می شود، پوشش فراگیر و احاطی است، مانند: (یغشاه موج)، (542) (غاشیه من عذاب الله). (543)
لهم: گاهی لام به معنای سود است و در مقابل علی (به معنای ضرر) به کار می رود، مانند (من اهتدی فانما یهتدی لنفسه و من ضل فانما یضل علیها) (544) و گاهی لام به معنای اختصاص است، نظیر: (لیس الانسان الا ما سعی). (545) هر عملی اختصاص به عامل خود دارد و از او جدا نیست؛ حسنات به محسنان و سیئات به تبهکاران اختصاص دارد و از او جدا نیست؛ حسنات به محسنان و سیئات به تبهکاران اختصاص دارد و از این رو در آیه کریمه (ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها) (546) نیز که سخن از احسان و اسئه است، لام برای اختصاص عمل به او عامل است، نه این که از باب مشاکله، لام به جای علی به کار رفته باشد، زیرا در مواردی مانند: (لها ما کسبت وعلیها ما اکتسبت) (547) نیز رعایت مشاکله نشده است.
در آیه محل بحث نیز لام برای اختصاص است و بدین معناست که عذابی که به عظمت موصوف شده، ویژه معاندان و کافران است.
در آیه قبل سخن از هدایت ناپذیری کافران و ایمان نیاوردن آنان بود و در آیه محل بحث راز آن بیان شده است که چون خدای سبحان بر دلها و گوشهای آنان مهر زده و بر چشمهای آنان پرده ای ستبر آویخته شده، قهراً نه می فهمند، نه می شنوند و نه می بینند و چون علم، مقدمه ایمان است و اینان فاقد ابراز تحصیل آنند، ایمان هم نمی آوردند.

تعبیرهای گوناگون از هدایت ناپذیری کافران

در قرآن کریم از هدایت ناپذیری و بسته بدن دلهای کافران و معاندان، افزون بر ختم، تعبیرهای دیگری نیز شده است، مانند طبع: (اولئک الذین طبع الله علی قلوبهم)، (548) صرف: (صرف الله قلوبهم)، (549) کنان: (انا جعلنا علی قلوبهم اکنه)، (550) غلاف: (وقالوا قلوبنا غلف)، (551) رین: (کلا بل ران علی قلوبهم)، (552)، فقل: (ام علی قلوب اقفالها)، (553) تقلیب: (و نقلب افئدتهم وابصارهم)، (554) قساوت: (ثم قست قلوبکم) (555) و مرض: (فی قلوبهم مرض).(556)

قلب روحانی و سمع و بصر درونی

انسان دارای دو گونه قلب است: قلب جسمانی صنوبری شکل، که یکی از اندامهای بدن است، و قلب روحانی و معنوی. قرآن کریم در همه آیاتی که سخن از مختوم و مطبوع شدن قلب دارد، یا از رین و چرکی که قلب را می پوشاند و چهره شفاف و آیینه گون آن را مستور می کند، سخن می گوید، یا درباره قفل و غلاف و کنان و صرف و قساوت آن معارفی را به بشر می آموزد، مراد، قلب روحانی است، نه جسمانی و رابطه بین بیماری و سلامت قلب جسمانی و روحانی عموم و خصوص من وجه است؛ زیرا ممکن است قلب جسمانی انسان در کمالات سلامت باشد، ولی بر اثر کفر یا تبهکاری وی، قلب جسمانی انسان در کمال سلامت باشد، ولی بر اثر کفر یا تبهکاری وی، قلب روحانی او بهره ای از سلامت نداشته باشد و ممکن است قلب جسمانی انسان مومن، بیمار باشد ولی قلب روحانی او سالم باشد: (اذ جاء ربه بقلب سلیم)؛ (557) چنانکه گاهی هر دو قلب بیمار است؛ مانند کافری که به بیماری قلبی مبتلاست و یا هر دو قلب سالم، مانند مومنین که از سلامت قلب جسمی نیز بهره مند است.
همان گونه که فعالیت و کارآمد بودن قوا و حواس مادی انسان به سلامت قلب جسمانی او وابسته است، فعالیت و کارآمدی قوا و حواس معنوی او نیز به سلیم بودن قلب معنویش بستگی دارد. در آیه شریفه محل بحث، مراد از قلب و سمع و بصر، قلب و سمع و بصر باطنی انسان است، نه قلب و چشم و گوش ظاهری باشد و تنها مراد از قلب نیروی فهمنده آدمی باشد.
انسانی که مشمول قهر الهی قرار گیرد، قلب او که مراکز ادراکهاست نسبت به حق بسته می شود. آنگاه با این که چشم ظاهریش بیناست، دلی که در نهان و نهاد اوست کور می شود: (فانما لا تعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور) (558) و آنگاه که در قلب بسته شد، نه عقاید باطل و صفات رذیله از آن بیرون می رود و نه عقاید حق و صفات نیکو در آن می نشیند؛ همان گونه که ظرف سربسته و سر به مهر، نه می توان گل و لای را از آن خارج ساخت و نه می توان آب زلال را به آن وارد کرد.