تسنیم تفسیر قرآن کریم جلد 2

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

بحث روایی

اقسام کفر در قرآن
- عن الزبیری عن الصادق (علیه السلام) قال: قلت له: اخبرنی عن وجوه الکفر فی کتاب الله عزوجل. قال: الکفر فی کتاب الله علی خمسه اوجه، فمنها کفر الجحود، والجحود علی وجهین، والکفر بترک ما امر الله، و کفر البرائه، وکفر النعم، فاما کفر الجحود فهو الجحود بالربوبیه و هو قول من یقول: لا رب ولا جنه ولانار، و هو قول صنفین من الزنادقه یقال لهم: الدهریه، وهم الذین یقولون: (و ما یهلکنا الا الدهر) (523) و هود دین وضعوه لا نفسهم بالاستحسان منهم و لا تحقیق لشی ء مما یقولون. قال عزوجل: (ان هم الا یظنون) ان ذلک یکما یقولون، وقال: (ان الذین کفروا سواء علیهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا یومنون)، (524) یعنی بتوحید الله، فهذا احد وجوه الکفر.
و اما الوجه الاخر فهو الجحود علی معرفه، و هو ان یجحد الجاحد و هو یعلم انه حق قد استقر عنده، و قد قال الله عزوجل: (وجحدوا بها واستیقینتها انفسهم ظلما و علوا) (525) و قال الله عزوجل: (و کانوا من قبل یستفتحون علی الذین کفروا فلما جاءهم ما عرفوا کفروا به فلعنه الله علی الکافرین)، (526) فهذا تفسیر وجهیی الجحود.
والوجه الثالث من الکفر کفر النعم، وذلک قوله سبحان یحکی قول سلیمان: (هذا من فضل ربی لیبلونی ء اشکر ام اکفر و من شکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان ربی غنی کریم)، (527) و قال: (لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید)، (528) قال: (فاذکرونی اذکرکم واشکروا لی ولا تکفرون). (529)
والوجه الرابع من الکفر ترک ما امر الله عزوجل به، و هو قوله عزوجل: (واذ اخذنا میثاقکم لا تسفکون دماء کم و لا تخرجون انفسکم من دیارکم ثم دیارهم تظاهرون علیهم بالاثم و العدوان و ان یاتوکم اساری تفادوهم و هو محرم علیکم اخراجهم افتومنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض). (530) فکفرهم بترک ما امر الله عزوجل به ونسبهم الی الایمان ولم یقبله منهم و لم ینفعهم عنده، فقال: (فما جزاء من یفعل ذلک منکم الا خزی فی الحیوه الدنیا و یوم القیمه یردون الی اشد العذاب و ما الله بغافل عما تعملون). (531)
والوجه الخامس من الکفر کفر البرائه وذلک قول الله عزوجل یحکی قول ابراهیم: (کفرنا بکم وبدا بیننا و بینکم العداوه و البغضاء ابدا حتی تومنوا بالله وحده)، (532) یعنی تبرانا منکم، وقال: (یذکر ابلیس و تبریه من اولیائه من الانس یوم القیامه) (انی کفرت بما اشرکتمون من قبل) (533) و قال: (انما اتخذتم من دو الله اوثانا موده بینکم فی الحیوه الدنیا ثم یوم القیمه یکفر بعضکم ببعض و یلعن بعضکم بعضا)، (534) یعنی یتبرا بعضکم من بعض.(535)
اشاره: کفر همانند ایمان وصفی است که شدت وضعف می پذیرد و برای هر مرتبه آن اثر خاصی است.
ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصرهم غشوه ولهم عذاب عظیم.

گزیده تفسیر

راز هدایت ناپذیری کافران عنود آن است که خداوند، به کیفر عناد تبهکاری آنان، بر دلها و گوشهایشان مهر زده و بر دیدگان آنان نیز پرده ای ستبر آویخته است و از این رو حق را نه می فهمند، نه می شنوند و نه می بینند و چون علم مقدمه ایمان است و اینان فاقد ابراز تحصیل آنند، ایمان نیز نمی آورند.
مراد از قلب و سمع و بصر مهر شده کافران همان دل و چشم و گوش باطنی است، نه ظاهری و هر یک از این سه، حجابی ویژه خود دارد که بر اثر هواپرستی و عناد حاصل می شود و چنین حجابی، اضلال کیفری خدای سبحان است و نه اضلال ابتدایی.
کافران که قلبی واژگون و مهر شده دارند و بر اثر کفر و عصیان کور و کر شده اند، گرفتار عذابی بزرگ هستند.

تفسیر

ختم: ختم در مقابل فتح (آغاز کردن و گشودن شی ء) و به معنای کامل کردن یا رسیدن به پایان آن است. سر این که از ختم در زبان فارسی به مهر کردن یا می شود آن است که مهر کردن نامه نشانه پایان آن است که مهر کردن نامه نشانه پایان آن است. نامه آنگاه مهر می شود که پایان یافته باشد. صحیفه جان آدمی نیز تا آنجا که راهی برای نفوذ هدایت در آن باشد و راه توبه به کلی بسته نشده باشد مختوم نیست. اما اگر انسان با سوء اختیار خود راه توبه را که خدای سبحان بر روی انسان گشوده: انت الذی فتحت بابا الی عفوک و سمیته التوبه (536) و تا آخرین مهلت باز است عمداً بر روی خود بست و آن را انکار و استهزا کرد، صحیفه جان او مختوم می شود و دیگر جایی برای نوشتن حسنات به دست کرام کاتبین در آن نیست.
سمعهم: در قرآن کریم قلب و بصر به صورت جمع و سمع به صورت مفرد به کار می رود. همچنین سمع بر بصر مقدم می شود. در این مورد چند نکته سودمند ذکر می شود:
1- این که لفظ قلوب و ابصار به صورت جمع ذکر شد ولی لفظ سمع، به صورت مفرد شاید این باشد که سمع، در اصل مصدر بوده و در آن افراد، تثیه و جمع مانند تانیث و تذکیر یکسان است، برخلاف لفظ اذن که چون مصدر نبوده، (537) در آیه (وجعلنا علی قلوبهم اکنه ان یفقهوه و فی اذانهم وقرا) (538) به صورت جمع آمده است. از طرف دیگر، برخی لفظ سمع را اسم جمع و دارای معنای جمع دانسته اند.
صاحب تفسیر المنار بعد از نقد و نقض مصدر بودن سمع، به این که لفظ بصر هم مصدر است، پس چرا به صورت جمع یاد شده، می گوید:
سر آن به نظر من این است که عقل دارای وجوه ادراکی فراوانی است، چنانکه بصر دارای شعب بی شمار است، بر خلاف سمع، زیرا اسماع مردم در ادراک مسموعها یکسان است؛ یعنی، هم مسموع بیش از یکی نیست و آن خصوص صوت است و هم شنونده ها در ادراک اصوات یکسانند. از این رو سمع مفرد آمده است. (539)
لیکن این سخن ناصواب است؛ زیرا اولاً بسیاری از لطایف به کمک حس سمع به عقل می رسد که حس بصر از چنین اعداد و امدادی ناتوان است. از این رو برخی از محققان، سمع را افضل از بصر دانستند، ولی صاحب المنار، بعد از نقل فضیلت مزبور می گوید: من درباره فضیلت سخن نمی گویم، آن به خدا و رسول او مربوط است و من موجودی را شرح می دهم و تناسب لفظی آن را بازگو می کنم.
اگر به طور دقیق دلیل برتری سمع بر بصر روشن گردد، نزدیکی سمع به عقل بیش از شباهت بصر به عقل درک می شود و در سرنوشت بحث ادبی سهم به سزایی خواهد داشت. به هر تقدیر، بحث معقول، مسموع و مبصر را باید از بحث عاقل، سامع و مبصر جدا کرد. در این که عاقلها، سامعها و مبصرها متعددند بحثی نیست و تساوی اسماع به معنای وحدت آنها نیست. از این رو باید رمز تعدد مصداق با مفرد بودن لفظ را در نکته دیگر جستجو کرد.
2- برخی سمع را بر بصر ترجیح داده، تجرد آن را از تجرد بصر بالاتر دانسته اند و تقدیم ذکر سمع بر بصر را محصول چنان تقدمی اعلام داشته، شاهدی نیز بر تقدم مزبور یاد کرده اند که در بعضی از مراتب نوم، چشم مغلوب خواب می شود، ولی گوش هنوز مغلوب نشده بلکه می شنود. (540)
در مقابل، از اکثر اهل کلام چنین نقل شده که بصر برتر از سمع است؛ زیرا سمع فقط اصوات و کلمات را ادراک می کند ولی بصر، اجسام، الوان و هیئتها را ادراک می کند و چون متعلق آن بیش از متعلق سمع است، از آن برتر است. (541)
3- سمع و بصر از مجاری ادراکی است، و لی این که آیا قلب جسمانی نقشی در ادراک و سهمی در عواطف دارد یا نه؟ در خلال بحثهای تفسیری روشن خواهد شد. البته این مطلب از اصول موضوعه و مفروغ عنه است که نفس انسان و همچنین ادراک کلی مجرد است، چنانکه کارهای عقل عملی، مانند اراده و محبت نیز مجرد است و برای هر یک از امور یاد شده مصادیق جزئی است که با ابزارهای بدنی، مانند مغز، قلب، سمع و بصر در ارتباط است و آنچه همه این شئون را بر عهده دارد نفس انسان است که درجات مختلف بدون حلول در بدن، ظهور دارد.
غشاوه: غشاوه ساتری است (مادی یا معنوی) که بر چیزی مستولی شود و آن را کاملاً در بر گیرد و آنچه از موارد کاربرد مشتقات آن در قرآن استظهار می شود، پوشش فراگیر و احاطی است، مانند: (یغشاه موج)، (542) (غاشیه من عذاب الله). (543)
لهم: گاهی لام به معنای سود است و در مقابل علی (به معنای ضرر) به کار می رود، مانند (من اهتدی فانما یهتدی لنفسه و من ضل فانما یضل علیها) (544) و گاهی لام به معنای اختصاص است، نظیر: (لیس الانسان الا ما سعی). (545) هر عملی اختصاص به عامل خود دارد و از او جدا نیست؛ حسنات به محسنان و سیئات به تبهکاران اختصاص دارد و از او جدا نیست؛ حسنات به محسنان و سیئات به تبهکاران اختصاص دارد و از این رو در آیه کریمه (ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها) (546) نیز که سخن از احسان و اسئه است، لام برای اختصاص عمل به او عامل است، نه این که از باب مشاکله، لام به جای علی به کار رفته باشد، زیرا در مواردی مانند: (لها ما کسبت وعلیها ما اکتسبت) (547) نیز رعایت مشاکله نشده است.
در آیه محل بحث نیز لام برای اختصاص است و بدین معناست که عذابی که به عظمت موصوف شده، ویژه معاندان و کافران است.
در آیه قبل سخن از هدایت ناپذیری کافران و ایمان نیاوردن آنان بود و در آیه محل بحث راز آن بیان شده است که چون خدای سبحان بر دلها و گوشهای آنان مهر زده و بر چشمهای آنان پرده ای ستبر آویخته شده، قهراً نه می فهمند، نه می شنوند و نه می بینند و چون علم، مقدمه ایمان است و اینان فاقد ابراز تحصیل آنند، ایمان هم نمی آوردند.