تسنیم تفسیر قرآن کریم جلد 2

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

تفسیر

المفلحون: واژه مفلح از ریشه فلاح است و معنای اصلی ماده فلح، چیزی است که لازم آن رهایی از شرور و دستیابی به خیر و صلاح است و با این دو قید از ماده نجات، ظفر و صلاح امتیاز می یابد.
اطلاق فلاح بر کشاورز و فلاحت بر کشاورزی از آن روست؟ زمین با زراعت از بوار(بایر بودن) می رهد و آباد می گردد، چنانکه شکاف و گشایش نیز در آن ملحوظ است.
در زبان فارسی از فلاح به پیروزی و رستگاری تعبیر می شود؛ (493) زیرا معنای فتح و شکاف در آن ماخوذ است، برخلاف چیزی که رتق و سد در آن ماخوذ است، و چون شکاف در معنای فلاح اخذ شده، کسی که لب زیرین او شکاف داشته باشد افلح نامیده می شود. (494) البته مفلح انسانی است که با رنج و تعب، به مقامی رسیده باشد، نه بدون رنج.
هم: ضمیر هم را بصیرون، فاصله می نامند و کوفیون، عماد. شاید سرعطف اولئک دوم بر اولئک اول در آیه محل بحث و عدم عطف در آیه (اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون) (495) این باشد که در آیه محل بحث، دو عنوان مزبور جدای از هم و مستقل است، لیکن در آیه سوره اعراف، اساس مطلب همان غفلت است که بر اساس درکات آن، سه مرحله نزولی پدید می آمد: اول شبیه چهارپایان شدن، دوم در حد چهارپایان بودن، سوم از آنها پایینتر قرار داشتن.
سر این تفاوت آن است که چنانکه نور محسوس، شی ء را برجسته و نمایان می کند و ظلمت محسوس، شی ء را در تاریکی فرو می برد، نور معقول هدایت نیز انسان را برجسته می کند: (یرفع الله الذین امنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات) (496) و تیرگی ضلالت او را سرکوب و منکوب و نابود می سازد و او را به حضیض سقوط فرو می افکند: (ولا تطغوا فیه فیحل علیکم غضبی و من یحلل علیه غضبی فقد هوی) (497) راز اساسی در این گونه موارد آن است که کمال مقهور نفس کامل است، و نقص قاهر بر نفس ناقص، مثلاً، انسان عالم، امیر علم است و انسان جاهل، اسیر جهل.
از این رو گفته می شود: زبان عاقل در قلب اوست و قلب جاهل در زبان او. بنابراین، انسان مهتدی و متقی، حاکم بر هدایت و تقواست و انسان ضال و فاجر، محکوم ضلال و فجور و از این حقیقت به (علی هدی) تعبیر شد.

رستگاری پرواپیشگان

واژه فلاح چنانکه گذشت، فراتر از معنای رهایی از موانع، معنای رسیدن به مقصود را نیز در بر دارد. پرواپیشگان که بر هدایت الهی مستقرند همان گونه که تقوای آنان زمینه ساز بهره مندی از قرآن کریم بود، زمینه ساز فلاح و رستگاری آنان نیز هست: (واتقوا الله لعلکم تفلحون). (498)
پرهیزکاران که از افراط و تفریط، عصیان، بخل و شح نفس در امان و دارای حفاظ الهی تقوایند، رستگارند: (و من یق شح نفسه فاولئک هم المفلحون). (499)
فلاح و رستگاری مقصود بالذات و هدف نهایی انسان است و چون فلاح انسان در رسیدن به کمال مطلق است و کمال مطلق جز خداوند سبحان نیست. پس فلاح انسان در لقاءالله است و برای رسیدن به لقای الهی، گامهای نخست را با هدایت فطری و تقوای اعتقادی، عبادی و مالی باید برداشت و آنگاه تا به سر منزل مقصود باید از هدایت و رهبری قرآن ناطق و صامت پیروی کرد.
تذکر: اشاره با لفظ اولئک که ناظر به دور است، برای بزرگداشت مقام متقیان است، چنانکه تکرار لای کلمه با ذکر واو عاطف، برای تفهیم استقلال هر یک از هدایت و فلاح برای تکریم است.

بحث روایی

معنای فلاح
- عن الصادق (علیه السلام) فی قوله تعالی: (اولئک هم المفلحون): ای الناجون مما منه یوجلون الفائزون بما یاملون (500)
اشاره: محور اصلی فلاح، همان تزکیه نفس است: (قد افلح من زکیها). (501) تزکیه نفس با اعمال ویژه ای همراه است که برخی از آنها در سوره مومنون (502) و بعضی از آنها در دیگر سور بازگو شده است؛ چنانکه تزکیه روح با تروک مخصوصی همراه است که از آنها به عنوان موانع فلاح یاد می شود؛ مانند: ظلم، افترا، کذب، تکذیب آیات الهی و...
روایاتی که به طور مبسوط در تحلیل معنای فلاح و علل و عوامل و همچنین دلایل و علایم آن یاد شده، مستنبط از اصول قرآنی الست که به عناصر محوری آنها اشاره شد.
بارزترین مصداق فلاح که همراه با وقایه نفس از شح و تقوای از بخل است در کلام امیرمومنان (علیه السلام) آمده است: من اهتم برزق غد لم یفلح ابدا. (503) لازم است توجه شو که بین همت گماردن برای کسب حلال و تحصیل رزق و بین مهموم بودن برای روزی آینده فراق وافر است که یکی را محمود و دیگری را مذموم کرده است.
تذکر: چون عنوان متقین صفت مشبهه است نه اسم فاعل، دارای معنای ثبوتی است. از این رو اوصاف پنج گانه ای که برای آنان یاد شد به صورت فعل مضارع است که همراه با استمرار است و نتیجه آن نیز به عنوان صفت ملکه، نه حال، در خاتمه چنین بیان شده است: (اولئک علی هدی من...) و این مطلب با آنچه در پایان سوره به صورت فعل ماضی یاد شده منافاتی ندارد؛ زیرا گرچه در پایان سوره چنین آمده است: (امن الرسول... کل امن...)، لیکن از آن هم ملکه استنباط می شود، نه حال؛ چنانکه در همان آیه با فعل مضارع چنین آمده است: (لا نفرق بین احد من رسله...)
ان الذین کفروا سواء علیهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم یومنون.