تسنیم تفسیر قرآن کریم جلد 2

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

2- معیار شناخت غیب و شهادت

موجودات جهان هستی دو قسم است: محسوس و نامحسوس. معیار شناخت موجود محسوس، احساس و تجربه است. تجربه گرچه در حوزه خاص خو معتبر و ارزشمند است، ولی اعتبار آن در طول اعتبار عقل است، نه در عرض آن؛ زیرا مراد از تجربه، استقراء و حس مکرر نیست، بلکه تجربه حس مکرری است که در پناه یک قیاس خفی، مفید یقین باشد و هر قیاسی همواره کبرایی کلی دارد که با حس (عادی یا مسلح) قابل ادراک نیست و جز با اندیشه عقلانی فهمیده نمی شود.
درباره شناخت عالم غیب نیز باید گفت غیب مطلق، یعنی کنه ذات خداوند سبحان که حقیقت نامتناهی است، نه با علم حصولی و مفهومی قابل شناخت است و نه با علم حضوری و شهود قلبی. پس معرفت اکتناهی او میسور احدی جز خود او نیست، بلکه تنها علم اجمالی به آن و همچنین ایمان به آن فی الجمله، نه بالجمله، ممکن است.
اما غیب نسبی، معیار شناخت آن براهین عقلی و نیز مشاهدات قلبی است و اصرار قرآن کریم بر تفکر و تعقل برای آن است که عقل، اولین معیار و شناخت تلقی گردد؛ زیرا اگر عقل حاکم شود، هم معیار شناخت برتر، یعنی وحی را می پذیرد: (کذلک نفصل الایات لقوم یعقلون)، (382) (ولیتذکر اولوا الالباب) (383) و هم شهود قلبی را تایید می کند و هم ادراک حسی را هدایت می کند و در این زمینه شیوه هدایت قرآن کریم این است که دست انسانها را گرفته، آنان را قدم به قدم از حس به سوی عقل و از عقل به کشف و شهود صحیح منطبق بر وحی می رساند، به طوری انسان متفکر، گذشته از ادراک امکان شهود قلبی، توان مشاهده حقایق را پیدا می کند و به اصل وحی انبیا و اولیای الهی (علیهم السلام) از نزدیک آشنا می گردد و بدون آن که خود به آن دست یافته باشد، به آن ایمان می آورد.

3- اختلاف منکران غیب

منکران غیب مختلفند: عده ای از آنان توجیه گران مکاتب الحادی هستند، مانند مادی گرایان کنونی که همانند قوم بنی اسرائیل می گویند: چون خدا را با حواس نمی توان ادراک کرد، پس وجود ندارد یا قابل ستایش نیست: (لن نومن لک حتی نری الله جهره) (384) و قرآن کریم در پاسخ آنان رهنمود می دهد که معیار شناخت عقل است، نه صرف احساس و تجربه؛ زیر در عالم شهادت نیز که شناخت تجربی ارزشمند است، پشتوانه آن عقل است و سر انکار ملحدان نسبت به الهیات و معارف غیبی این است که معیار شناخت را تنها تجربه می دانند و معارف ماورای طبیعت محسوس را مهمل می پندارند، این این رو می گویند: (ارنا الله جهره). (385)
گروهی دیگر از منکران غیب توده مردمی هستند که بر اساس عادات و رسوم سنتی و تقلید از نیاکان خود، غیب را انکار می کنند: (انا وجدنا اباءنا علی امه و انا علی اثارهم مقتدون) (386) و خدای سبحان آنان را ارشاد می کند که مقلد نیز باید در تقلید خود محقق باشد و بداند از چه کسی و با چه شرایطی تقلید کند: (او لو کان اباؤهم لا یعقلون شیئا و لا یهتدون).(387)
گروه سوم مستکبرانی هستند که با وجود یقین به حقانیت وحی رسالت، غیب را انکار می کنند: (فلما جاءتهم ایاتنا مبصره قالوا هذا سحر مبین)، (388) (وجحدوا بها و استیقنتها انفسهم)، (389) (قال لقد علمت ما انزل هولاء الا رب السموات والارض بصائر) (390) و چون اینان انکاری زروگویانه دارند، پاسخ خدای قهار به آنان نیز جز شمشیر و زور نیست: (فقاتلوا ائمه الکفر). (391) البته در بحثهای جهاد، معلوم می شود که جهاد ابتدایی برای دفاع از حقوق انسانیت و حظوظ فطرت ناب است، نه از باب تحمیل عقیده.

4- رابطه عقیده، اخلاق و عمل

از سیاق آیه مورد بحث که پس از ایمان به غیب، بر پا داشتن نماز و انفاق را از صفات پرهیزکاران ذکر کرده، برمی آید که در کمال هدایت و تقوا، افزون بر اعتقاد، عمل به احکام نیز لازم است و چون اخلاق و اوصاف نفسانی واسطه میان اعتقاد و عمل است (وگرنه ارتباط عقیده و عمل گسیخته می شود)، برای تحقق تقوا که ملکه ای نفسانی و متعلق هدایت است، افزون بر اعتقاد قلبی و عمل جوارحی، اوصاف نفسانی(اخلاق) نیز لازم است و این سه رکن در طور یکدیگر است، نه در عرض هم.
گرچه اعتقاد با اخلاق و عمل تاثیر متقابل دارد و به میزان که معرفت و اعتقاد قویتر و عمیقتر باشد، عمل خالصتر می شود، چنانکه عکس آن نیز صادق است، ولی از آنجا که معرفت وصف جان انسان است و جان، اصل و حقیقت انسان بوده و بر اثر تجرد، موجودی ابدی است و از سوی دیگر عمل، وصف اعضا و جوارح بدن، و بقای آن نیز محدود است، معلوم می گردد که در داوری و ارزیابی بین معرفت و خلق و عمل، اصالت از آن معرفت است.
انسان تنها در دنیا مکلف به عمل است و عالم برزخ و قیامت ظرف حساب است، نه ظرف عمل و در آن عوالم جان آدمی ثمره عمل خود را مشاهده می کند و عالیترین لذت را می برد و بدن در همه این مراحل تابع و مرتبه نازل جان است و در آخرت نیز به سهم خود از بهشت بهره می برد؛ گرچه ادراک در همه مراحل از آن روح است و بدن ابزار آن محسوب می شود.
بنابراین، هر خلق و خویی که تخلق انسان بدان توصیه شده و هر عملی که بر انسان واجب یا مستحب شده، برای شکوفا شدن معرفت آدمی است:
(واعبد ربک حتی یاتیک الیقین) (392) تا جان او بالا رود و به ملاقات خدای سبحان نایل گردد: (الیه یصعد الکلم الطیب والعمل الصالح یرفعه) (393) و نور خدایی که نور آسمانها و زمین است: (الله نور السموات والارض) (394) در آیینه جان شفاف او بتابد. پس، شهود معرفتی انسان، اصیل است و تداوم آن نامحدود. از این رو نه تنها اعمال بدنی او برای شکوفایی شهود اوست، بلکه اعمال قلبی و اخلاقی او نیز برای همان شهود است، گرچه گرایشهای اخلاقی او نیز از اصالت نسبی برخوردار است.