تسنیم تفسیر قرآن کریم جلد 2

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

لطایف و اشارات

1- غیب مطلق و نسبی

غیب بر دو قسم است: مطلق و نسبی، غیب مطلق آن است که در همه مقاطع وجودی و برای همگان پوشیده و مستور است؛ مانند ذات خداوند که معرفت کنه ذات او برای احدی مقدور نیست و نسبت به همگان غیب است، گرچه برای خودش مشهود است. از این جهت، غیب مطلق، که حتی برای خود همان شی ء نیز غیب باشد، هرگز وجود ندارد، بلکه معدوم محض است که حتی برای خود نیز معدوم است، چون خودش عین عدم است؛ یعنی، خودی ندارد تا چیزی برای او معلوم باشد، خواه خود غیر خود.
غیب نسبی آن است که در برخی مقاطع وجودی و یا برای برخی افراد غیب است؛ مانند اخبار گذشتگان: (ذلک من انباء الغیب نوحیه اللیک) (379) و یا قیامت و فرشتگان؛ زیرا قیامت مشهود برخی انسانهاست. فرشته نیز تمثلش برای برخی انسانها ممکن است: (فتمثل لها بشراً سویا) (380) و مشاهده اش میسور انبیا و اولیای الهی است. البته همگان، حتی کافران در حال احتضار و در برزخ و قیامت، بعضی از فرشتگان را مشاهده می کنند: (یوم یرون الملائکه لا بشری یومئذ للمجرمین). (381)
در برابر غیب مطلق و نسبی، شهادت مطلق و نسبی است، که اصل وجود آنها مانند معنای آنها در اثنای مطلب فوق روشن شد. شهادت مطلق نظیر اصل واقعیت است که نسبت به هیچ موجودی غایب و محجوب نیست.
اما موجودهای مادی محسوس، گرچه وجود آنها در نشئه شهادت قرار دارد، لیکن چون برزخی از موجودهای نشئه مزبور از برخی دیگر غایب است همه شهادتهای عالم حس از یک غیب نسبی برخوردار است.
لازم است توجه شود که تقسیم موجود به غیب و شهادت، به لحاظ معرفت است، نه به لحاظ اصل ذات خود شی ء، یعنی، نظیر تقسیم موجود به واجب و ممکن نیست، که امر عینی است، نه معرفتی، چون اگر معرفت اصلاً مطرح نباشد، تقسیم موجود به غیب و شهادت نیز روا نیست. البته ملزوم آن، یعنی تقسیم موجود به مجرد و مادی، یک امر نفسی و عینی است، نه نسبی و علمی، ولی لازم تجرد و مادیت که غیب و شهادت است، امری معرفتی و علمی است.

2- معیار شناخت غیب و شهادت

موجودات جهان هستی دو قسم است: محسوس و نامحسوس. معیار شناخت موجود محسوس، احساس و تجربه است. تجربه گرچه در حوزه خاص خو معتبر و ارزشمند است، ولی اعتبار آن در طول اعتبار عقل است، نه در عرض آن؛ زیرا مراد از تجربه، استقراء و حس مکرر نیست، بلکه تجربه حس مکرری است که در پناه یک قیاس خفی، مفید یقین باشد و هر قیاسی همواره کبرایی کلی دارد که با حس (عادی یا مسلح) قابل ادراک نیست و جز با اندیشه عقلانی فهمیده نمی شود.
درباره شناخت عالم غیب نیز باید گفت غیب مطلق، یعنی کنه ذات خداوند سبحان که حقیقت نامتناهی است، نه با علم حصولی و مفهومی قابل شناخت است و نه با علم حضوری و شهود قلبی. پس معرفت اکتناهی او میسور احدی جز خود او نیست، بلکه تنها علم اجمالی به آن و همچنین ایمان به آن فی الجمله، نه بالجمله، ممکن است.
اما غیب نسبی، معیار شناخت آن براهین عقلی و نیز مشاهدات قلبی است و اصرار قرآن کریم بر تفکر و تعقل برای آن است که عقل، اولین معیار و شناخت تلقی گردد؛ زیرا اگر عقل حاکم شود، هم معیار شناخت برتر، یعنی وحی را می پذیرد: (کذلک نفصل الایات لقوم یعقلون)، (382) (ولیتذکر اولوا الالباب) (383) و هم شهود قلبی را تایید می کند و هم ادراک حسی را هدایت می کند و در این زمینه شیوه هدایت قرآن کریم این است که دست انسانها را گرفته، آنان را قدم به قدم از حس به سوی عقل و از عقل به کشف و شهود صحیح منطبق بر وحی می رساند، به طوری انسان متفکر، گذشته از ادراک امکان شهود قلبی، توان مشاهده حقایق را پیدا می کند و به اصل وحی انبیا و اولیای الهی (علیهم السلام) از نزدیک آشنا می گردد و بدون آن که خود به آن دست یافته باشد، به آن ایمان می آورد.